WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

 نیستان مزامیر -  سال غم ستاره در شب یلدا                                     رسول پویان 

نمی‏دانـم چـرا از گـردش ایـام دلگـیرم

نخوردم شهدنوشینی ولی ازنیش‏غم سیرم

دلـم را می‏گـزد هـردم سموم نیش کبرایی

همی پیچم به خود از درد دل اما نمی‏میرم

شمال سردغربت غنچه‏های تازه را افسرد

نیاسـودم دمی در سـایه‏سـار نخل انجـیرم

نیامد فـرصتی تـا کام دل گیرم زدلـداری

نشـد آرامـشی در روزگاران نفـس‏گـیـرم

وطن در آتش جورو فسادو فتنه می‏سوزد

کسی پیـدا نشـد تـا برگشـایـد رمز تدبیرم

بـه زنجیرسـتم پیچـیده طـفل آرزو یاران

نشد بالا خروشی ازشکست قفل وزنجیرم

به دنیایی که نورعقل ودانش مرد میدان شد

هواخواهی ندارد بعد ازین بشکسته شمشیرم

بـه امـید طلا تاکـی نشـینی در دل اوهـام

نتـابد پرتوی بـیرون ز تارسـتان اکسیرم

نیامد آرشـی بار دگـر در خطۀ خورشـید

که برعرش و سماوات افکند هنگامۀ تیرم

خروشی برنخیزد گر ز اوراد کهن یاران

نـوای تـازه پیـچـد در نیـستان مزامـیرم

امسال سـال درد و غـم رنج و ماتـم است

گر راست گویمت شبی مرگ دمادم است

کــس نیسـت آگـه از دل تـرکـیـدۀ یـتـیــم

از نـقـد روزگار فـقـط قسمتش غـم است

آنی کـه تکـیه کـرده بـر اورنـگ اقـتـدار

گرخوب بنگری دوسه‏تا تخته‏اش کم است

یک سـو بساط چـور و فساد و سـتـم تنک

یک سـو انتحاری وخودسوزی و بم است

فـوج فـرنگ نـشۀ ز تریاک و بـوی نفـت

نظاره‏گـر ز دور بـر اوضاع مبهـم است

بازار دانـش و هـنــر و معـرفـت کسـاد

دوران جهل وسفسطه ودزدی و چم است

دیگر حدیث جـود و کـرم نیست در میان

آزادگی برفت و کـنون سـوگ حاتم است

جـمعـی بـرای دالــر و کلـدار خـارجـی

دست طمع دراز وسرهای شان خم است

بـعـضی نهــاده کـپـۀ نـسـوار در دهــن

بی اخـتـیـار منـتـظـر نـشـۀ ســم اســت

کیـسه تـهـی و کلـه ز بــاد غــرور پــر

مردم خراب وحال وطن زارودرهم است

جام وطن تهی شده از باده سـال‏ها است

نـه داسـتان رسـتم و نـه قصۀ جـم است

25/12/2013

 

من در سکوت تیره و تنها گریستم

همچون ستاره در شب یلدا گریستم

بیرون نشد ز داغ دلم سوز الوداع

در لاله‏زار غـم‏کش سـودا گریسـتم

افتادم از جفای فلک در خم شراب

پـای پیـاله سـاغـر و مینا گریسـتم

روشن نشدچراغ امیدی به شهردل

از بـیـم شـام مبهـم فــردا گـریسـتم

بگریخته عدل و داد زآیین روزگار

بـر بی خیـال مـردم دنـیـا گـریسـتم

در شهرتنگ و تیره شده تاق طاقتم

با یاد کـوه و دامن صحرا گریسـتم

خونین دلم که هیچ نشد دردم آشکار

ليکن به حـال دخت هـریوا گریستم

دیروز اگر نبود مـرا چشم تیز بین

شـادم که بـا دو دیـدۀ بینـا گریسـتم

عمر شبان خسته و دلگیر سررسد

زندان غـم شکسـتم و دریا گریستم 

   

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید