WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی

 

 کفش خسته - رویأ ـ  حس آزادگی- حس من برای تو               شهلا لطیفی ولیزاده    

کفش خسته

دخترک کفش نداشت

کفش ی سالم

آنهم که بود رنگش گرفته چون آسمان غمزده ی زمستان

میانش سرد

چو قطعات یخ عقب پنجره ی تنها بروی جاده کرخت پُر شلوغ بازار

پوست خسته اش شبگون از سردیهای گردش دوران

که از یک پا به پای دیگر

سالها به رقص بودند و نالان

پس کفش چون دخترک

خسته بود

خسته

از محتاجی

از کدورت

و از همهه دُرشتی ها و بی رحمی های بخت

در لای قلب زمان

رویأ

پسرک چشم باز کرد

میدانست صبحی دیگریست

و زجرت دیگر و آه و سردیی دیگری در انتظار

میخواست خواب باشد

خموش

بی غصه

گرم در رویأ

در رویأی که متانت قهرمان است

عدالت روش زمان

راستی بهای زمردی نقش انگشتر غربت

و شفقت بی انتها

 

در رویأ برف ی سپید گرم بود

صدف وارانه با نماد خورشید بهمراه

دستان کوچکش را آن ذلت یخ روی برف دیگر نمیسوختاند

نوازشش میکرد چون مخمل سبز بوستان

 

در رویأ مادرش خندان بود چون شقایق سرخ

در لای سبزی های دامنه ی کوه،خندان

خواهرش شادمان

چو ارغوان پروانه ی دلآویز در کنار ساحل دلانگیز بهاری

که از یک گل بروی گل دیگری مستانه وار با آزادی باد میرقصید

برادرش در رویأ چهره ی نرمتر داشت

درُشتی صدایش مردانه اما خصلت تیره اش رنگ اعتماد را بهمراه

پدرش نفس میکشید

از هوای تازه ی حیات

که از میان غنچه های گلاب آفتاب خانه ی همسایه مهر را بمشام میرساند

و دوستی و اتفاق در هوا، در غلیان بودند و جوشان

 

چه یک رویأ

خود را در شاخ درخت انار آویزان دید

سرمست و شادابانه

در لای سرخی میوه ی دلخواهش که غرق سرور بود، آرامانه

 

اما دیگر این رویأ باید رخت میبست

به آنسوی تاریکی ها

تا کابوس سردی را همراهی کند

اما

در عمق دلش آرزوی بازگشت دوباره را داشت

درقلب آن پسرک و در آن خیالات کوچک معصومانه

اینبار کامل

جاودانه

حس آزادگی


هستی را درک کرده ای‫ با معنی اش
در سرا پنجه ی طبیعت با آن فراخیش
آیا برگ را صرف یک برگ بینی
سبز، زرد و یا نارنجی
آن برگ را گاهی نفس کشیده ای
شور هستی دارد
پوستش مخملین چو رخسار نوزاد درآغوش مادر
بویش نرم چون بوسه ی دخترک در سینه ی پُر درد پدر
رنگش ملایم چون عطوفت عشق
در درشتی های تن یک زن مجروح
و حسش مطبوع چون حس آزادی عقاب مست
در پشت آن قله ی غمزده که هنوز هم چه راست ایستاده یکرو
پس تو ای دوست
هستی را در تک برگ ستره بنگر 
تا مواهب بنیادت زنده شود با یک حس آزادگی
نه بندگی

 حس من برای تو

خیالت لمس کردم

نرمین

در انگشتم رقصید

خم و پیچش چو لاله ی قرمزین دشت

بسویم خندید

بوسه های نرم و گلگون هوسناک غرور ز لبانم بر چید

تا که من دیده گشودم به رخ ات

حس بیباکی دل سخت غُرید

که ببند دیده ز آن حس و خیال

چو فراخوانی آن حس است محال

من

با یک شوق و خوشنودی دل

حست را جستم با شوق وصال

که در این مهد صفا

نگه اش دارم چو رازی بی سروش

تآن روزی که من دیده گشایم بر لبت

با صمیمیت, با مجال

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید