WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات شهلا لطیفی ولیزاده

 

 ظرافتی با احساس نیاکان - قعر التماس                                       شهلا لطیفی


ظرافتی با احساس
شهلا لطیفی

وقتی تهی شدی دیگر بمن کاری نیست
نه چشمانت ستاره مبینند 
نه خیالت زنبق گلگون را در بیشه ی ابریشم هوس در جستجو اند
نه گوشهایت زمزمه ی از قعر نیازت را با نغمات پاره پاره افکارت میسرایند 
و نه دیگر نام من زیباترین است برای تو
چون تو دیگر
تهی هستی
تهی از هوس
از التماس 
از تشنه گی آن لبان و ز آغشته گی با لاله های خمار
حال دیگر سیراب شده ای 
و هم
از تلاطم خواستت
نیازت
مستیت
و بالاخره در قرار و آرامت از من
و از خیال بلندت برای من و حتی از برای هر زن دیگر
تهی هستی
آیا عادلانه است

آیا این عشق است

تپش طبیعت است در رگه های نیاز تو

و یا هیولای زشت دریدن که فقط زیست دارد در آن بیشه های مردانه تو
بیخبر از قلب تو و احساس تو

آخر گاهی هم اندیشیده ای
که من هم انسانم
و ظرافتی با یک احساس

 

نیاکان    شهلا لطیفی 

از نیاکان میگوییم

با غرور میگوییم و متانت

از برایشان میبالیم چنانکه آنها نمودار حق بودند

و اسطوانه دادگری و رضا

از دانه دانه اش روایات داریم

دیرین، مغلق

بعضأ شرارگونه اما دلپذیر

لیکن فراموش کرده ایم آن گامهای فراخ شانرا

در اطراف اشتباهات آدمگونه ی که

تیره گیهای امروز آدمیان را

چون ابر پاره های طوفانی نیمه شب بهاری

در خود غریق پیچیده اند

و همه را دارند

در اعتزال

ایکاش آدمی به خود بالنده بود

به اعمالکرد خود

به تنومندی قلب خود در آستانه ی شهامت و بردباری

بدستان سخاوتمند و پُر از عشق و نیکویی

بدون درد، طعنه زدن، توقع و ریا

تا هر روزی را با خود شروع میکردیم

بیادی خود

دلیرانه و گشاده بسوی جاده راستی و غرور

صرف از برای بهبودی دیگران

و آن رستگاری خود

قعر التماس

در تو پیچیدم

در زیر آب روان به روانی احساسات من و تو

که شفافیت اش چو نیاز من بود در گوش تو با یک تنوع خیال

در رگ رگ تو پیچیدم

 

دستانم نرمی های پوستت را حس کردند

و حرارت زلال خواست ترا مزه

تا در قعر التماست به نجوا بنشینند

و تا دستان من رفیق شوند با آن دستان تو

از برای ستایش ات

قرارت

و از برای زنده بودن روحت

با یک گواه

 

گواهی راستین و شفیق در یک سکوت محض بی غوغا

و گواهی

از پیوند دو جسم عریان در زیر باران عشق

بی سر و صدا

تا هویدا کند که

این منم با تو

آن تویی با من

دو پیکر با هم آمیخته قرین و دلبند

در پیچیش و با هم

برای آرامش دل

با تمجید روح

در بالندگی به هر نفس

و با پذیریش همه لذت های درهم و باهم در پیوند

که این همه هدایا

تحفه ی از طبیعت اند

تحفه ای

با رنگ تنانگی و عشق به همراه

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید