WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات شهلا لطیفی ولیزاده

 

 سپیدی های خط انتظار - عشق- پرنده رؤیایی -  سه سروده                       شهلا لطیفی

سپیدی های خط انتظار

شهلا لطیفی

 

سراپایم در حریر شوق پیچید

از حس تمنای تو برای دیدار من

در شهر بی غوغا

ذره ذره ای جسمم

ترا در حجرات مخمورش به حفاظت گرفت

تا هیجان پراشتیاق را از دست ندهد بی انتها

قلبم

رنگ قرمزش را در سپیدی های خط انتظار ریخت

تا رشته لطیف بیخودی را رنگ جرأت ببخشد با اعتنا

لبانم چو زنبق دلآویز بهاری از هم گسیخت

تا لذت مژده را در خود بنوشد با جرعه ها

آرمان هایم به ردیف ملکوتی صف شدند

از آه دلم

تا زیادی خواهشات در گلبرگهای وجودم

با مرغوبیت یک حس آشنا

واه که

شوق دیدار هم چه زیباست

در اوراق چشمان یک تمنا

سروده ها

هوس های زودگذر

چون لکه های ظلمت اند که بر دامان مان غنچه میکنند

اگر باهوش نباشیم

زود به بستانی رقم خواهیم خورد که گلهایش

بوی ندامت را در میان خواهند داشت

و فرشش

کبودی زخمها را در آغوش

````````````````

در شعاع مهتاب

حریر نیاز را در من بپیچ

تا نور طبیعی را از پرده شوق تو بنگرم

بی تزلزل

```````````````

شمیم آغوش تو مرا در انتهاي آدمیت میبرد

با رسایی عقاب

`````````````

اعتماد را سست می بینم در اطراف قندیل زندگی

که چو شبپره ای بیمار

به انزوا رفته است از روشنی

شهلا لطیفی

 

عشق- پرنده رؤیایی

شهلا لطیفی

من عشق را از پنجه های حوادث فرا گرفته ام

 نه از آن تفسیر پررمزش از دیوان های کهن

 

عشق را جزی احساس میدانم

نه نقشی از برومندی احساس در صفحه قلب پهن

 

عشق را تزویر کردن، نه

 صادق می بینم، اما در تحول

 

و عشق را سادگی قلب تلقی میکنم

 با اظهارات پرشعور

 

برای من عشق تاکنون پرنده رؤیایی بوده است که با پرهای زرین التجا به همراه

 در شاخه های بلند و دست نارسیده ای کامجویی قصد پرواز را داشته است

 

عشق را من شبپره ای میدانم خیلی خسته که از تپیدن های مرموزش در فرش باغ ویران شده دیروز

 فقط سایه آفتاب را به یاد گل های خفته اش دارد در آغوش

 

عشق را شب مهتابي میدانم

که ستاره های اطرافش را از برای اوج لذتش به تبرک نشسته است

 

برای من عشق فسانه است

رمانیست پر از تلاطم های اوراق هیجان آمیز که در لابلایش هوس، مهر و وفا را آغشته است

 

و سرانجام عشق برای من صرف رازیست سربسته

تا خود روزی با اعتماد به این دستان تهی بگشایمش

چون یک هدیه

سه سروده

شکوهمندی یاس را زمانی حس کردم

که آرزو حیران بود

و عظمت امید را زمانی سنجیدم

که یاس گریان شد

شهلا لطیفی

 

قلب موج پرتلاطم روح است در ساحل وجود که با هر تند باد حوادث به لرزه می آید

ایکاش موج ها هم قرار میداشتند

در آغوش ماهیان

به روی آب صفا

در شفق یک سحر

در میان دریا

در راستای باد صبح

در غروب یلدا

سرانجام در میان جسم ما

بی تزلزل، با قوا

شهلا لطیفی

 

پروازم ده به آن قله اعتبار

شاید در قرابت با خورشید

حرارت باور در من اوج گیرد

چون اینجا در کبودی زمین

نور اعتماد

خیلی سرد است

شهلا لطیفی

   

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید