WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات شهلا لطیفی ولیزاده

 

  غرق منجلاب - پاره ای از اسطوره - طلوع- ترس دارم و تپش ها          شهلا لطیفی

 

غرق منجلاب

 

از کشمکش سیرآب گشته ایم

با جهل عام، رهزنی و غم های ذلیل

غرق منجلاب گشته ایم

یک روز، خبر مرگ دوشیزه مجروح

کشتار و تبه کاری با سرکشی روح

قبولی ننگ تجاوز به کودکی

بریدن رگه های جسم مادری

مسموم کردن هر مغز، بی مجال

با حرف پر از کینه و تبعیض بی مثال

تریاک و ناامیدی هردو با دست هم

گشته غذای روح هر فردی پر از غم

مغروق اعتیاد اند نخل های نیک سرشت

برباد رفته نور فرزانه ای بهشت

تفنگ و کارد و دست ابزاری انتقام

گشته هر یک رسم هر جاهل بی نام

بربریت در تمدن، باز رو تازه کرد

در مزرعه تابان، خشکی هدیه کرد

انسان شده مطیع احکام بی معنی

در حلقه معتاد گره خورده آدمی

بریدن یک گردن مادر، روش حق

پنداشته میشود و از خشم مستحق

حیف است که زمانه و گردش روزگار

از قعر الم داد میزند بی اعتبار

 

شهلا لطیفی

مارس ۲۰۱۵م

پاره ای از اسطوره

شهلا لطیفی

 

من زنم پاره ای از اسطوره های درد

 که فقط لذت کامجویی را درلرزه های مرد دیده ام

من زنم قطعه ای از ننگ

 که رنگ پوستم

طراوت لبانم

و باهوشی چشمانم

 در تنگنای پرده های پیشین و نو رنگ باخته است

من زنم، مادر فرزند

خدمتگار خانه

آن ناقص العقل در پشت سیاهی پنجره

من زنم یک طباخ

همرهی درد در کناره های کوچه تنهایی بی کس و سراپا افروخته

من زنم قالب ایده های تاریک دوران

که مغز ناتوانم با ستیز از سرشت باصفای من

تن ظریف و کمانه های ویران شده احساس من

سوخته اند با دستان شراره

 

اما اگر تو ای مرد، مرا با وجاهت روح بنگری

در واقعیت من زنم

قوت افراشته مرد در برم

گر ببینی این رسایی ضمیر

گر بپویی شکوه راز کبیر

گر بدانی حرمت بوی تنم

گر بجویی رازهای سخنم

گر دلت باز شود با چشم نور

بنگری تاب و توان باشعور

از میان غربت اندیشه ها

جوهری نغز را بیابی باصفا

در میان سینه ام لمس وفا

با محبت بازتاب باسخا

گر فقط زن را با چشم قدر دید

با تعادل در نیرو هردو سعید

 

فوریه ۲۰۱۵م

( طلوع- ترس دارم و تپش ها) 

بگذار در تو بخوابم

چو عطر خوشی یک پیرهن

چو بوی نفیس گل یاسمن

چو قناري در شاخ بید

چو شبپره نرم سپید

چو طفل خموش بر دست مهر

چو دست تخیل در لای شعر

 

و بگذار در تو بیدار شوم

چو بلبل در آغوش باغ

چو طلوع یک روز داغ

چو امید به رنگ افاق

چو لبخند گرم یک اتفاق

چو چشم نگار به چشمان یار

چو موج غرور با اعتبار

 خیلی ترس دارم از شکستنم در انتهای راه

در لای پیله اعتماد

از پیاله چای دلخواهم در سفره بامداد

از پوستم با خنکی زمان

از هوشم با اختلال دوران

 

خیلی ترس دارم از شکستن همتم در طول راه

از قامتم با دردها

از انگشتانم به اطراف میله ها

از نگاهم در عمق رنگ ها

از حلقه دستانم به گردن مرد بی اعتنا

و از زخم وجودم در بادها

من روزی خواهم رفت در خاطره ها

در تکاپوی ذهنی از بیدادگری

در افسانه ها

من نهراسم از نوازش سراپایم با دست شیرین بیان

لطافت هایمرا نادیده نخواهم گرفت

و تپش های یک زن زنده را در دل محفوظ نخواهم داشت نهان

باید از خود گفت

از یک زن

از رسته های بی بند و باری اندیشه ها در پله های افکار رنگ رنگ

و از خواست وجودم که تشنه ای نوازش های راستین است بی درنگ

من نخواهم هراسید از غرش ناله هایم در بالین عشق

از بوسیدن چشمان تو در سحر

و از فریاد توقع مان چو امواج بحر

من خواهم سرود

با بی باکی های آزادگی در چوکات قاعده های بی مرز و بوم

تا زن رابا همه توانایی هایش زینت بخشم با دست نور

شهلا لطیفی

ژانویه ۲۰۱۵م

   

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید