WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات شهلا لطیفی ولیزاده

 

 فروغ آشنایی ها -  مرغک زخمی - دو سروده -سرود های موسم دلدادگی  و خاطره های شاد           شهلا لطیفی

 

فروغ آشنایی ها

شهلا لطیفی

08-10-2016

***

در قفس بودم

تنها

با زنجیرهای خشونت در پا

به یاد نداشتم حتی رنگ آسمان را

که تو آمدی

بهار با تو آمد

و چلچراغ امید که در انبار گذشته ها خموش بود

  از خواب برخاست

 و من دوباره فروغ زندگی را با چشم دیدم

فروغ آشنایی ها را

عشق را

***

تو رفتی

با رفتنت

از دامانم رها شد نور

در انزوا شد مرغ سرور

و یکبار دیگر من تنها شدم

پروانه ها، تشنه شمع نشاط من بودند

و گلهای باغچه نورانی عشق با نومیدی برایم سر خم می کردند

تا دیگر بمیرند

از تنهایی

از یاس

***

و ناگهان باز هم نزدم آمدی

 در یک پاییز سرد

با نوای مرغکان ناشاد قفس در سر

تا گرفتارم کنی

اما اینبار من نیازی به تو نداشتم

 

:سروده (مرغک زخمی) از قلب زنانی می گوید که در آغوش نامطلوب بخت و زمان با بی میلی نفس می کشند

 

دستانش ناصاف و متلاطم

بی رغبت به اطراف من می پیچیدند

نفس هایش بی جان

چون دانه های برف

بر گونه هایم سرد می نشستند

تا از چشمان افسرده ام معنای زندگی را بجوید

و جامه در تن

بی احساس

یخ زده

با قلبی فرورفته در غم

پاهایم را بر بستر وجودش می گشود

تا از من شیره زندگی را بچشد

و من

لاله ای بر دست طوفان

هوای خواهش ناپایدار

از ترس و بی میلی به خود می لرزیدم

چون شاخه ای بید عریان

همچون مرغکی زخمي بر دست طوفان

شهلا لطیفی

07-16-2016

~~~~~~~~

 

و سروده ( لبخندی قرار) از عشق و باهمی می گوید:

با عطش بر لب

قلب گرم و آبدیده سخت می تپد

سحر، گل آفتاب را در آغوش می کشد

دست بر شانه هایم بگذار

هراس نکن از شوق، هنوز دم دم صبح است

زن می سراید

آغاز زندگی نو

با عزم شاهین به آسمانم بشتاب هنوز دم دم صبح است

زن می خروشد

عطر از گل صدفی من بجوی

غنچه ی حیات عشق می طلبد

دستان نیازمندت را به روی دشت مرطوب صبحگاهی من باید پیوند داد

شفق را باید سلام گفت با رعشه های عشق

با ساز

با طعم لرزه ها

با طلوع یک روز نو

با انرژی مدهوش کننده ای از هم ناگسیخته

یکجا

در کشتزار حیات با بوی نو

با جریان یک زندگی نو

خموش

با نبض تند

در لابلای جوهر نور

بی صدا

با یک نگاه

در سکوت

درخت تنومند در سراپای زن شتابزده می پیچد

باد در گوش سحر می خندد

روزنه بال می گشاید

دو جسم با شکوه می رقصند

باران می بارد

شبنم می شکفد

اشکی می ریزد

آرام

از پشت پرده نور

سرانجام لبخندی قرار به ساحل دو وجود می آساید

 

شهلا لطیفی

دو سروده

شهلا لطیفی

 

میان گفته هایت شاد می شدم

بهار و سبز و آباد می شدم

و می پنداشتم که این بهار جاودانی است

مهر و لحن شیرین تو جاودانی است

اما

وقتی از دامان احساس من

رفته رفته بیرون گام گذاشتی

آرزوهای پوسیده دیروز دیگر

شمعی از هیجان خیال تو

در من نمی افروزند

دگر بهار خاطره ها در ذهن من

زودرس پیر می شوند

و فقط برگ های رنگ رنگ پیمان های عشق

در مقابل گام های فرا ناخوانده خزان آرزوها

با حس ویراني می خوانند

که هیچ بهاری را نیست بقا

 

شهلا لطیفی

 

ترانه جان می گیرد

اتاق می رقصد

دریچه باز می شود

کودک می خندد

غنچه ها می شکفند

سگ زوزه می کشد

مادر، حیرت زده سکوت می کند

پدر، کلاهش را به هوا پرتاب می کند

دوشیزه، کبوترها را از قفس آزاد می سازد

آفتاب جرقه میزند

ابرها از آسمان دور می روند

درختان سبز می شوند

هوا به صفایی می گراید

بالکن ها به روی آسمان آبی قلب می گشایند

پرستوها مست می شوند

زمین گُل می کند

چشمه سار می جوشد

پیرزن دست نیایش را به سینه می فشَرد

پیرمرد از وجد می گرید

قفس ها باز می شوند

مرد زخمی آرام میگیرد

یتیمان سیر می شوند

زن شاعر در حریر سفید عاشقانه ها با شوق می پیچد

خون می خشکد

لبخندها جاری میشوند

امیدها در قلب جوانه میزنند

و آفتاب از پشت کوهپایه باهمی

بدون سایه های اختناق و نفاق نفس تازه می کند

روزی که صلح با عمری دوباره در جهان می دمد

 شهلا لطیفی

 

سرود های موسم دلدادگی  و خاطره های شاد

~~~~~~

سحر، دامن شفق را به ستایش نشست

باد، دستان شاخه های درخت کهنسال را بر دستش محکم

در آستانه زیبایی های طبیعت به نیایش پرداخت

و زنی جوان و تنها

که موهایش در بند دستانش از دو طرف پیچیده بود

با پاهای برهنه

بر فرش کبود روزگار با آهستگی قدم گذاشت

تا شفق و باد و سحر را با مهر سلام بگوید

دریچه نیمه باز به خلوت باغچه حویلی

که بوی هوا صبح را در کناره های خموش زن با صمیمیت می آویخت

باد را برای نوازش اندام وی به مهمانی دعوت کرد

و باد، با دستان لطیف تر از مهتاب

با فرحت و خوشی بر سراپای زن به ستایش بنشست

تا تازگی های موسم دلدادگی شکوفه ها را برای زن هدیه بیاورد

شهلا لطیفی

05-26-2016

~~~~~~~~

لیوان آب سرد در دستان داغ پیرزن چسبید

موهای خاکستریش آشفته

چشمهای درشت فرورفته اش پرگریه

و تبسمش از هم پاشیده

تصویر قاب شده روی میز کوچک را به یاد عزیز از دست رفته اش بوسید

تصویر مردی جوان

با دندان های سفید و زیبا

موهای موج دار سیاه

و با شیطنت در نگاه

به روی خاطره های شاد پیرزن تنها

با یک عشق خندید

شهلا لطیفی

05-25-2016

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید