WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات شهلا لطیفی ولیزاده

 

    از قلب قربانیان حوادث جنایی تیزاب پاشی- دو سروده -  در قفس بودم تنها -  شب در سکوت است  شهلا لطیفی

از قلب قربانیان حوادث جنایی تیزاب پاشی:

رخسار آسیب دیده زن که با طوفان اندوه آغشته است از درد می گوید. صورتش که با دست پرعداوت زمان نیمه سوخته و تمام افسرده شده است از ظلم و جور زمان قصه می کند. با خود فکر می کند که زنده ماندنش بی فایده است؛ و دیگر هیچ آرزویی ندارد؛ و از زندگی بیزار است. اما یک روز بهاری که قطره هاي باران با گرمی عشق به روی زخم هایش بی آلایشانه فرو می ریزند؛ اشک های زن مجروح با جنبش روح از درون قلب غمزده اش جاری می شوند؛ و زن ناگهانی بدون درد، رخسارش را می نوازد؛ مزه ای شور خاطره های شاد کودکی با گرمی قطره های باران بر قلب زن داغدیده گل های زیبا را می شکفاند؛ گل گذشت و بخشایش، گل استقامت و صبر، و گل های امید. و زن ستم کشیده با خود چنین می سراید:

من زنم، موجود زخمی زمان

سراپا مجروح با داغ های سیاه

ظلمت و جور جهالت را چه سخت

کشیده ام با خون و اشک و فغان

***

هر شب و روزم تیره چون ابری غم

هر تمنا و امیدم بی رنگ

نه به رخ روشنی خندم ز دل

نه برای شادیی من پیش قدم

***

اگر امروز بشکنند دام خطا

پرچم توحید بی افرازند بالا

اگر هر بند جهالت از درون

بگشایند با آرمان های رسا

***

اگر رخسارم با دست صبحگاه

نور خورشید را بنوشد با سرور

اگر داغ های جنون و رنگ غم

ترک گویند جسم و روح بی گناه

*** 

باز هم موجود نازیبا منم

غبار یاس زمان بر تن من

بربادرفته میان جسم خویش

هنوزم با عشق و امید زنده ام

*** 

عشق دیرین از فراز عرش مه

عشق مادر، خلوتگاه بی ریا

عشق به ایمان و آزرم وجود

با جسارت، بی تکلف، باشکوه 

شهلا لطیفی

دو سروده:

 پاییز آمدنی ست

شکوه قامتش

نسیم سرد صبحگاهی با وزوز باد شامگاهیش آمدنی است

***

پاییز

فصل زیبای هستی که بهار از سرانگشتانش جوانه میزند

و برف ریزه های زمستان

در لای احساس غریبش نشان پیروزی نقش می بندد

آمدنی ست

***

و وقتی از پنجره گشاد عشق به دریاچه می نگرم

روشنایی آفتاب نیمه گرم

برگ های نیلوفر آبی

و قو و قازهای بیدار وحشی با هیجان می رقصند که پاییز آمدنی ست

شهلا لطیفی

09-18-2016

~~~~~~~~~

 

خوشبختی را از شب دل انگیزی در می یابم

که فقط ستاره ها

نوای جیرجیرک ها

تپش باد

و بوی اشتیاق

بر گِرد من می پیچند

***

خوشبختی را از دریچه صبح تازه ای می نگرم

که رخسار خفته ام را با هوای بارانی شهر آفتابی می نوازد

***

خوشبختی را

از هیاهوی پسربچه ای می جویم

که به روی فرش کوچه پر از دود با نوای شاد می خندد

***

خوشبختی با صدای خاطره ها

با خرگوش سفید و درخت نارنج باغ کودکی مادرم- لیلا

همچون قلب در من می تپد

شهلا لطیفی

با کمال امتنان از شما، متن و شعری تازه ای تقدیم تان:

 تاریکی در مغزش خطور کرد؛ رنگ نجیب احساس که پیوسته در سراسیمگی هایش بهار می افزود امروز پاییزی بود؛ و می اندیشید که دگر خورشید از پنجره اش رو گرفته است و غبار درد در اطراف کلبه اش دامن گسترده است؛ می اندیشید که پاهایش قدرت جلو رفتن با سختی های زندگی را ندارند و ذهنش توانایی تفکر خلاق و مثبت را از دست داده است، ولیکن عزم راسخش با ناتوانایی اندیشی وی به ستیز بود و با خود گفت: گاهی که یاس و اندوه و چالش های زندگی بر من غلبه می کنند باور به خود را از دست می دهم، می گریم، می نالم......ولی با استقامت و عهدی با خویش " که هرگز در میان طوفان زندگانی نابود نخواهم شد! ", دوباره سر پا می ایستم.

در قفس بودم تنها

با زنجیرهای خشونت در پا

به یاد نداشتم حتی رنگ آسمان را

که تو آمدی

بهار با تو آمد و چلچراغ امید که در انبار گذشته ها خموش بود از خواب برخاست

و من دوباره فروغ زندگی را با چشم دیدم

فروغ آشنایی ها را

عشق را

**

تو رفتی

با رفتنت از دامانم رها شد نور امید

در انزوا شد مرغ نوید

و یکبار دیگر تنها شدم

پروانه ها، تشنه شمع نشاط من بودند

و گلهای باغچه عشق با نومیدی برایم سر خم می کردند تا دیگر بمیرند

از یاس و تنهایی

***

و ناگهان بازهم نزدم آمدی

در یک پاییز سرد با نوای مرغکان ناشاد قله های انتظار در قفس

تا گرفتارم کنی

اما اینبار من دگر نیازی به تو نداشتم

شهلا لطیفی

شب در سکوت است

شب پره ها در خواب

عشق در میانه مثلث نیاز می جوشد

ماه شاهد گرمی لحظه هاست

 

شعله های مهر زبانه می کشد

اشک در دو چشم حیرت زده به تماشاست

 

قلب می تپد

احساس می غلتد

شب در سکوت دلنشین دو تن با بیداری اندیشه

ساکت

خموش و بی صداست

 

زن سویی

مرد سوی دگر

فاصله ها می خروشند از هم جدا

 

ناگهان

گل مهتاب خموشانه می خندد

شاخه ها با هم می پیچند

نفس ها آرام آواز می خوانند

شب عشق را سلام می گوید

و هر دو، عاشق و معشوق

پرده شب را در آغوش می کشند

به همدیگر می چسبند

دریچه پرواز می کند

وزوز باد در گوش شب

راز عشق و هستی را آرام

با طاقت و دلی شاد با مزه قصه می خواند

 

شب هنوز در سکوت است

در سکوت محض عاشقانه ها

و لاله های بادزده ی اتاق که دیگر با هم پیچیده اند لب بر لب

سرشار و سیراب به خواب می روند

با هلال عشق در کمر

و با نفس های شب پره های خواب آلود از پشت در

شهلا لطیفی

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید