WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات شهلا لطیفی ولیزاده

 

  هستی من - هر روز - طلوع سال نو -سه شعر کوتاه - سروده رئالیستی سپید - چند سروده       شهلا لطیفی

:به امید دستیابی به عدالت اجتماعی و پیش بسوی تلاش برای تحقق برابری میان زنان و مردان جامعه

 

هستی من قطره ای شبنم عشق

 روی بستان شعور خوابیده است

هستی من رد پای آرزو

که بی تزویر، جاده ها پیموده است

هستی من رمز پرباری شفق

 صحن آسمان جنون دمیده است

هستی من راز گلبانگ صباح

 ظلمت شب را ز دل زدوده است

هستی من عروج نور صفا

که ز دامان سرور برخاسته است

هستی من شعاع مهر خدا

 که روی دیوان عشاق تابیده است

هستی من سکوت شب پره ای

 در دل شب بی خروش رمیده است

هستی من درد زن، درد زمان

 از مراد دل، دست بریده است

هستی من گوهری ناب غرور

 در دل بحر زمان جوشیده است

هستی من ناله های بی سروش

 پرده ای آزرم را دریده است

هستی من وجود گرم وفا

 آغوش گرم صفا گزیده است

هستی من لبخندی پرشکوه

قلب بیدار ترا دزدیده است

هستی من چشم گویای صبور

 گل های رنگ رنگ بدیده است

هستی من کام دل بر دست باد

 بی محابا لب گوش چکیده است

هستی من زایش جرقه عشق

 کز میان آبرو افروخته است

هستی من جسم غیور لطیف

 در شجاعت با ضمیر آمیخته است

هستی من شوق پرجوش زمان

 شعف را ز بلبلان آموخته است

هستی من صبر و گام های رسا

 از نیاکان مزه ای چشیده است

 

شهلا لطیفی

 

هر روز

هر شام

از آسمان نیلی

گاهی هم با شوق از لا به لای ابرها

عشق را نفس می کشم

 

شامگاهان

هر گهی که به هلال ماه می نگرم

و در کنارش ستاره ی می یابم

شعری از قلب می سرایم

 

هر روز

در سحرگاه

با رعشه ی از پی خیال عشق

حس ترا تن می کنم

و جنون زده

شفق را سلام می گویم

 

روز بارانی

بی گمان

وقتی عطر چمن باران زده

و شیشه های پنجره اتاق در هیجان غبار گم می شوند

و پرندگان

در سوراخ های تنه ای کاج بلند به خواب میروند

و قوها در برکه آب شادمانه می رقصند

 

آنگاه

نفس های هستی در خیالات من زاده می شوند

و من هر بار

سرشار از عشق

می گذرم از میان لحظه های بیدار

 

شهلا لطیفی

برف می آید

آسمان گرفته است

درختان لخت و سرد اند

کلاغی، تنها و بی رفیق است

همه جا خاموش

نبض زندگی روستا

در لحظه های ساکت روز پیچیده است

 

برف می آید

دخترک چشم سیاه

از کلکینی به روی آسمان گشاده

دانه های برف را با شور و شوق می شمرد

مادر

در لابلای شال بافتنی پیچیده

برای دخترش پیرهن پشمی می بافد

 خانه معطر است

گوشت لاندی

میان دیگ مسی

بالای شعله سبز بخاری تیلی می خروشد

 

برف می آید

کودکان تمیز

کتاب و کاغذ و قلم فراوان

تخته شطرنج،

روی قالی رنگ و رو رفته نشسته باز

دهکده در خواب

همه در درون خانه غریبانه

می خندند شاد

 

برف می آید

پدر هنوز بیرون است

تن باغ های سیب هوای آفتاب می کند

و دخترک

رُمان (بربادرفته) را به روی چشمان سیاهش می گشاید

ولی هنوز

برف می آید

 شهلا لطیفي

طلوع سال نو

شهلا لطیفی

***

 وقتی در دهکده ای پر از صلح

صبحی آغاز می شود

 نور به روی پنجره ها می خندد

 

پرستویی از خواب

 با شور و شوق بیدار می شود

 

آشیانی

 با یک حس گرم با اراده ی مهر می جنبد

 

پرنده ای

 کنار مادرش خمیازه می کشد

 

باد با سرمستی

 از یک شاخ کاج به شاخ دیگر می پرد

 

ساعت سکوت می کند

 

خروس ِ باوقار بانگ سحر را با عشق می نوازد

 

کودکی از بستری تمیز

 چشم روی مادرش می گشاید

 

زنی از عشق

چون دیوانه ای در آغوش مرد می رمد

 اندام مرد بر تن زن ناگهان با عشق می غلتد

 

ابرها

به استقبال خورشید از هم  پاره می شوند

 

آسمان

نیلی و صاف

 به روی جویبار شفاف دهکده با عشق می دمد

 

پسربچه ای

 راهی مدرسه می شود

 

دوشیزگان با هوای دلدادگی

 سحر را با زلال عفت آغوش می گیرند

 

همه جا سبز و دلکش زیر شعاع امید می درخشند

و کبوتران سفید

با منقارهای نازک شان

دانه های صلح و دوستی را

در روستای خشک همسایه می کارند

 با طلوع سال نو

سه شعر کوتاه

***

 من، زوزه می کشم چون باد

 می لرزم همچون شاخه های خشک درخت خونبار

در فضای تهي که دیگر عشق بخواب رفته است

 پروانه ها هستند بیمار

 

و با صدای بی صدایی باغ اندوه

 عندلیبی بنشسته در گوشه ای خموش و گمنام

من به نکوهش ظلم

 زوزه می کشم چون باد

شهلا لطیفی

 12-18-2016

***

 

او چشمانم را می خوانَد

 از اوج صبح تا عروج شب

سکوت چشمانم را می خواند

با یک مستی

 

او چشمانم را می خوانَد

امواج پرتلاطم چشمانم

که در قلبش سرازیر می شوند

 با یک دوستی

شهلا لطیفی

 12-15-2016

***

 

با بوسه هایت من دوباره زاده شدم

برهنه

شفاف

 چون نوزادی در آغوش مهر زاده شدم

 

هوا روشن

بادی صبا در خروش

موج ها آرام

کوهی بلند بی سروش

من با خالصیت تمام چون حبابی در فضا

 با بوسه های تو دوباره زاده شدم

 

با بوسه های تو قوها پر کشیدند

آهوان آزاد و سرخوش

باران با ترنم باد آمیخته

هوای عشق بی صدا و خموش

و من یکبار دیگر در بین پرنیان بوسه های تو

 چون پروانه ای از نو زاده شدم

 

بوسه های تو مقصد شکفتن را در من آفریدند

 تا زندگی است زنده بمانم بآن بوسه ها

 

شهلا لطیفی

 12-10-2016

سروده رئالیستی سپید و موزون (آزادگونه)

شهلا لطیفی

نوامبر ۲۰۱۶م

***

در جاده ای شلوغ زندگی

هر کس روانه ی روزگار

با هیجان

دلواپسی

بی قراری در نگاه های پرانتظار

***

کارگر

بیکار

خرد و کلان با رنگ های پوست سفید و سیاه

با دلگرمی اینسو و آنسو روان

***

جاده ها

راهروهای باسخا

زیر گام های آدم های صبور

بی طاقت

بلند، کوتاه، بیمار و هوشیار

حیران

***

اتومبیل

دوچرخه ها

قدم های آهسته و تند مردم روی قلب جاده ها

عیان و عریان

***

آسمان نیلی

گشاده دست می خندد به روی همگان

***

سیم های سیاه برق

بر پایه های رسای اطراف خیابان

جایگاه باعظمتی برای پرندگان

***

درختان همیشه سبز فلوریدا

بر دامان سرد پاییز، لرزان

***

تندباد پرخروش ماه نوامبر

به روی و موی هر رهگذر نالان

***

در مقابل علامت توقف

ماشین ها ایستاده اند به قطار

***

من روی صندلی چرم پوش اتومبیلم نشسته

خیابان ها را طی می کنم

و با گذشت هر لحظه

معنی راز زندگی را می پویم

***

گربه سیاه و قهوه ای ملوس

روی پله ای سنگی بیرون منزل کهنه و کوچکی

نشسته است حیران

***

با آهستگی

از منطقه پرهیاهوی شهر رد می شوم

و نفس تازه می کنم

و میرسم بر محله ی قدیمی «اورتیگا»

که اسطوره ها

بورژوازی غرور نژاد سفید را تصویر می کند

با خانه ها و ویلاهای قیمت بها

***

و من دارم با عینک آفتابی همه را سریع می بینم

و اورتیگا را می گذرانم

و با یک توقف، نفس دگر تازه می کنم

ناگهان چشمم به مرد سیاه کهنسال می افتد

که با دوچرخه فرسوده مملو از همه داشته ها

برای لقمه نانی است سرگردان

قدش خمیده

و قلبش بیزار است از چشم نامهربان جهان

***

ناگهان سکوت من می شکند

و توی دردهای نهفته مرد سالخورده چنین محو می شوم:

***

هر کجا زیب دستان یک غریب

زخم های کهنه ای پیکار است

هر کجا خوب و بد و زشت و قبیح

لابلای پنجه روزگار است

هر کجا برگ عدالت و سرور

زیر پای خشن بدکار است

هر کجا نعره های طفل یتیم

همنوای پرنده ای زار است

هر کجا منزلت عشق و صفا

با تزلزل بی ارزش و خوار است

هر کجا خشم و خشونت بر زن

زاده ای جهل و سنت تار است

هر کجا اصالت مهر و وفا

باعث فخر همه اقشار است

هر کجا عشق من و تو با هم

وسیله بر ضد استثمار است

 

گاهی که رمان عاشقانه می خوانم

زمستان های سخت کابل را به یاد می آورم

که زیر پتوی نشسته

با اشتیاق کتاب می خواندم

(شهلا لطیفی)

***

روزی

تو می روی

من می روم

به این سو

به آن سوی ابرها

و آخرین نفس های شب با چراغ های کم نور کنار جاده ها

به پهلوی یکدیگر خواهند خوابید

بی صدا

(شهلا لطیفی)

***

انگشتان هنرمند لطیف من

به رخسار تو

بوسه های باران خورده می ریزند

***

انگشتان هنرمند لطیف من

بر تن هیجان زده ی تو

گلبرگ های پرپر شده عشق می ریزند

***

انگشتان هنرمند لطیف من

در کوره ی درد چنان آبدیده شده اند چون نیلوفرهای تشنه ی با ایمان

ولی هنوز هم برای تو

ای مرد پرغرور

هنر عشق ورزی بلد اند

(شهلا لطیفی)

***

در یک روز شُوم

که شهر می گرید

و تن های خون آلود کودکان

چون شقایق پرپر شده بر دست طوفان

قلب و جان آسمان را تسخیر می کند

افقی دوردست

سردرگم و نؤمید

کوچ می کند به سوی خلوتگه خورشید

(شهلا لطیفی)

***

آنگهی که روی خیالات تو می آویزم

انگور شیرین خاطره ها

دانه دانه گل می کند

(شهلا لطیفی)

***

لبانت بسته به لب های من

قلبت با تپش های عاشقانه آمیخته با قلب من

روان به سوی رخوتگاه می شویم

آن معبد هستی جاودانه های عشق

(شهلا لطیفی)

***

با درد پرنده زندانی آشنا هستم

و ارزش نغمه آزادی را

که در درون قلب شهر متروک پر از دود تفنگ مدفون است

خوب میدانم

(شهلا لطیفی)

***

 

دستانت روی گلبرگ جنون

چنان می رقصند

تا شفق را از تنم جاری کند

و لب هایت

بر لب هایم

چنان می رقصند

تا مرا سرشار از لذت عشقبازی کند

(شهلا لطیفی)

***

 

بته وحشی هوای عشق را تنفس می کند

خیس

باران زده

فقط هوای عشق را

از دهان تو

(شهلا لطیفی)

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید