WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات شهلا لطیفی ولیزاده

 

   اینجا- گنبد شادی - صدای خفته - صدای آزادی    شهلا لطیفی

شعر تازه ای از من که شرایط تکان دهنده ای وطن را به تصویر می کشد:

اینجا

موج تیره ای

از میان جنگل موحش

به تپه ای خاموش سر می گذارد

 

اینجا

از میان میله ها

زنی فریاد می زند

 

اینجا

جویباری از خون می دمد

و کَسی

میان باطل و حق

گرفتار آمده است

 

اینجا

در این دایره ای سقوط

جسم دیگری برایت می آفرینند

خواست دیگری

راهی دیگری

روح دیگری برایت می گزینند

 

اینجا

در شگفتی قلب زخمي

هر روز سایه ای فرود می آید

خدا درنگ می کند

و کودکان

 

در اندرون قلب شان می نویسند: آزاد کنید ما را!

 

شهلا لطیفی

بیست و سوم جون ۲۰۱۸(میلادی)

Shahla Latifi

June 23rd, 2018

 

 

گنبد شادی

 

رفته رفته

با نسیم سحرگاه

سایه های وجود من دوباره گل خواهند کرد

و قلبم چون کبوتری

بر گنبد شادی خواهد نشست

 

رفته رفته

آسمان تیره

در و پنجره های بسته

به سوی نور پر خواهند کشید

و آفتاب

بر ساحل جنگ زدگان خواهد تابید

 

رفته رفته

تمام روزنامه‌های جهان

عکس آزادی را نشر خواهند کرد

و عاشقان

فصلها را جابجا

در آغوش هم خواهد گذرانید

 

رفته رفته

با ظرافت خط نستعلیق

واژه دوستی را با گل و ستاره ها خواهند آراست

و از کتابهای نو

با افتخار عشق سخن خواهند گفت

 

رفته رفته

زمان

بغض ها را خواهد بلعید

ستاره ها خواهند خندید

و عطر صلح

تمام جهان را پر خواهد کرد

 

رفته رفته

سرانجام

من در آرامش آغوشی

با شمعدانی های خاموش

به خواب خواهم رفت چون باد

 

 

خروش زندگانی

 

من نقش خدا را در آب جویبار

در شکوه خنده ای کودکان

می بینم

 

من صدای خدا را

از میان خروش زندگانی

که در سکوت دلم طنین می اندازد

می شنوم

 

شبهنگام که صورت گِرد مهتاب بر شانه ی من است

سحرگاهان

که سکوت شب

در شفق سرخ فام به پایان میرسد

من حضور خدا را حس می کنم

و غوطه ور در عشق

سبکبال چون پرنده

در آشیانه ی تهی

به رغم هیاهوی جهان

من

با خدا به دنیاهای دیگر سفر می کنم

به آنجاهای که عشق حکومت می کند

  

رودخانه بهاری

اینجا زمستان است

و همه چیز از دوری تو حکایت می کند

کف دستانم

چشمانم

و دو پستانم

در انعکاس یادهای تو

به رقص می آیند

و من چون رودخانه بهاری به یاد تو جاری میمانم

 

اینجا زمستان است

و آن چنان که شقایق

در زیر برف در انتظار خورشید می تپد

در زیر قلب من گنجی است همچون گنج سرزمین اسرار

که آرام، ساکت و مغرور

خواب ترا می بیند

و برای تو به خوبی هدیه, چشم می گشاید

 

اینجا زمستان است

از دورها

حس دوست داشتن تو

کم کم از دلم می رود

چون قصه های فراوانی که هنوز به تو نگفته ام

و همچون غنچه ای کوچک در کشتزاری پر از برف

عطر یادهای تو را ترک می کنم

 

 

صدای خفته

ما

در کودکی میمیریم

با هیجان روزهای ناشناخته

قبل از اولین بوسه

در چهاردیوار رنگ و رورفته

حتی پیش از تولد میمیریم

 

ما مردگان متحرک

از سکوت شب ها فقط ارزش کابوس را دریافته ایم

و لحظه های خوشبختی را بر شانه های مصیبت سپرده ایم

 

 

ما

یک به یک

معجزه آسا از پناه شادی به دور مانده ایم

و چه آسان

پی نبود زندگی را از کودکی گرفته ایم

 

ما

سالاران مرزبان دردها

در سراشیب ظلمت جنگل

با صدای خفته

نعره می زنیم که چرا از آغاز تا پایان

سزاوار مرگ بی صداییم

و چرا هنوز

آب حیات را از میان صنوبرهای سفید عشق نیافته ایم

 

 

رد پای

 

وقتی جهالت انتحار می کند

خورشید با تمامی نورش در گودالی فرو میرود

پرندگانی نیمه زنده

از پشت پنجره ای غبارزده

نغمه های دردآوری آمیخته با اسرار می خوانند

 

وقتی جهالت انتحار می کند

اشباح بیدار می شوند

لحظه های تلخ

ضربان نبض زندگی را

در میان دود و آتش جستجو می کند

مرغان سفید آرزو

بر فراز خون به پرواز در می آیند

و شعله ور می شوند

 

وقتی جهالت انتحار می کند

از بساط عشق

اندوه سیل آسا فرود می آید

و زمان و مکان در جوی خون خیره می شوند

غم های تازه از ماه عبور می کنند

بی آنکه رد پای بر جا بگذارند

 

و آنجا

در دوردستهای مبهم

شاعری

مدعی وفادار عشق

بی هیچ هراسی از صاعقه های غم می سراید

او می خواهد زمان با صلح آشتی کند

آسمان با زمین دوستی کند

او میخواهد

درد در دستان گسترده شب ناپدید شود

و با تبسم جلوی روز آفتابی نشسته از احساسات سرشار از لبخند و عشق بگوید

تا دیگر

مرواریدهای سیاه زیر خاک نشوند

و کشتزارها

خمارآلود و مست

یکبار دگر

به روی کودکان لبخند بزنند

 

صدای آزادی

گاهگاهی که از خود جدا میشوم

فقط سایه ها را می بینم

سایه های کهنه ی دور از آفتاب را

 

گاهگاهی که از خود جدا میشوم

مزرع گندم را می بینم در برابرم

که تاب و توان شکفتن ندارد

و در امتداد راه

خورشید را می بینم که به تن اش پرده افگنده است

و همان لحظه

تیره بسان ابری سیه

نور گم میشود از چشمانم

 

گاهگاهی که از خود جدا میشوم

پرستوي روی شاخه ای درختی می بینم

که سر در آغوش

سفرش پایان گرفته است

و آنگاه

با صدای آزادی

به باد خنک که انگشتانش را به سراپایم گذر می دهد

سلام می کنم

و در نور پریده رنگ

از میان لحظه های متروک

دیگر بار

 

بیدار میشوم

 

شهلا لطیفی

ناله غم آلود

 

:تقدیم به قربانیان وحشت و ترور در جهان

 

امشب می خواهم حزین ترین شعرهایم را بسرایم

شب غبارآلود است

به دوردست کسی گریه می کند

نگاهی مادری به جستجوی فرزندش است

پدری دخترش را می جوید

عشق با آنها نیست

و ناله غم آلود

بلند و بلندتر

با بی حضوری آرامش

به ذهن من چنگ می زند

 

و من دست بر قلب

اشک در چشم

برق نگاهم را از جهان می پوشانم

و چون اسبی خسته

بر ارتفاع امید می پرم

تا واژگانم به ترانه قدیسی بدل شوند

و با آرزوی جریان لطیف عشق در جهان

 

یکبار دیگر آرامانه می سرایم

 

شهلا لطیفی

September 4th, 2017

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید