WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی وسیاسی

  ديومردمگون - مادر ميهن - كرگدن ها - ميكده                           انجنیر خلیل شجاع

      ديومردمگون

ضدآهنگى چنينى پابه پاخيزيد

دست هم گيريدياران،شعله افروزيد

نامه وبرنامهء اين كاخ آدمكش

گرچنين باشدبه آتش يكسره سوزيد

چشم اميدى مداريدسوى نامردان

تكيه بربازوى خوداز مورچه آموزيد

سينهءاميد گرآماج دشمن گشت

سرسپرسازيد دشمن را كفن دوزيد

دل مريشيديار دل آزرده راهرگز

نه،نبايددوستان كينى چنين توزيد

كينه هاى مرده وفرتوت خودخواهى

زيرپا آريد،جايش مهر اندوزيد

دانه وتخم محبت،آشتى وصلح

بذرافشانى نموده حاصلش بيزيد

فاشترگويد"خليل"از ديومردمگون

پاببريد، هيچگاه باوى مياميزيد

مادر ميهن

دراين دياد من آن سايل به پشت  در ام

كه در ازاى وقارم به  جيفه مى  نگرم

به بال كرگس جبن ام روان  اين وادى

هماى عزت نفس هيچ گشته در نظرم

غنيمتى  ز غنيم ام  عجب نصيب شده

ز فيض آن كه همه كوچه كوچه دربه در ام

چراكه سامه ى بيگانه خود نمكدان است

چو دانه اى درون آس لحظه مى  سپرم

ز خوان عاريت و خانه ى پناهجو يى

نمك ز شرم برآرد صدا كه  معتذر  ام

به چربىء قلم و نرمىء  سخن تا كى

هزار جرم و جنايت نموده  مستتر ام

"نه من شنيد چو گفت جرم و جنحه اى كردم

از آنچه بر سر ملت رسيده بى خبر  ام

نه سارق ام نه خبيث ام نه قاتل وجاسوس

ببين چه مشت پرى گشته ام چه بى هنر ام؟"

كنون كه مشت پرى گشته يى ، به او گفتم:

نه من ترا و مشت پر شده ات  هيچ  خرم

هنر تراست همه سازش و ريا كارى

يكى ز نارو وكيد  تو سخت در حذر ام

كه باز ياره ى نامردمى به دست كنى

كه باز حلقه به گوش ات ز سر رسد خبر ام

كه باز در پىء كسب جلال و جاه  افتى

كه باز ناوك غبن ات دو تا كند جگر ام

خداى را پىء تزوير و حقه را  بگذار

ديار خود مفروش،مادر است قسم به سرم

چه دانمى كه چنين روز  سر رسد آخر

بگردى زين عمل ات ، هيچ نباشد  اثر ام

كرگدن ها

لاله زارى بود در فصل بهاران وطن 

ارغوانزاران به هرسوبود بوى نسترن

ياد آن ايام خوش،آرامبخش روح وجان

سكر آرد،همچوآغوش بتان سيمتن

هاتف مهر ومحبت،شاهدعيش و نشاط

سركشيدى هركجا،بودى صفاى انجمن

آن ورق برگشت ازبخت بد و كين سپهر

درنبرد زنده گى گشتيم بى خود و مجن

ديده هاى نااميد طفل ميهن اين زمان

صد گلو فرياد داردصدزبان گويا سخن

باتن زار و نحيف اش بالبان پر ز تب

لابه دارد،ضجه ها بسيار پيش مرد وزن

لرز لرزان ازخنك چون برگ پاييز ازصبا

نه كلاه بر سر نه پاپوشى به پا،بى پيرهن

مادر و خواهر برادر، كلبه اش رابا پدر

جنگ ويرانگر از او بگرفت بى گور وكفن

قطره قطره اشك نوميدى وياس و انزجار

از وراى گونه هاى خشك ريزد بر دمن

ساز نابودى بلند است هركجاتا بر فلك

باصداى بلبلان نه، باصداهاى زغن

مرگ بارد بر زمين،بركوه ودشت ومزرعه

تاك خشكيده به هرسو،باغ گشته بى سمن

كرگدن هاياغ بوده ياغتر گشته از أنك:

بوى خون شان نموده مست زاهوى ختن

شعله هاى آتش خشم وطمع با حرس وجهل

كور وكر كرده خسان را،پا نموده در لجن

قهر توفانزاى مردم از سر لطف  خدا !

خون شان در شيشه سازد جان شانرابى بدن

ميكده

آتش بزدم درجان شد از برم آن جانم

سوختم شده ورد من،سيل است به دامانم

اندرقفس عشقى خو كرده دل سر كش

فرمان بدهد هردم راحتگهء زندانم

گه مسجد وگاهى دير،عمرى به سرم آمد

زين پس زپىء وصلت،خاك در رندانم

عمامه و دستارى،سجاده وزنارى

راهم نه نمود جايى،سرگشته وحيرانم

ازتقوىء بيهوده، سررا به زمين سوده

بهتر بودم صد بار باميكده يكسانم

ازميكده كار آيد، بشكست خمار آيد

آنجاست كه يار آيد،ياريكه خمار آنم

آنجا همه يكرنگ اند،هم يكدل ويكسنگ اند

گه شونگل وگه دنگ اند،من بندهءدنگانم

بينى همه قربانى، بر درگهء ربانى

من نيز زبيكامى، رو درگهء سبحانم

دانم نه چرا زودك،لهوى شدم وكودك

همواره پىء لهوى، در خونم وغلطانم

زين لعبت دنيايى ، سرمنشاء رسوايى

آواره و هرجايى،گرديدم و داغانم

با كشتىء بشكسته، آماج بلا گشته

اندر طلب نان ام ،كى در طلب جان ام

ترسم كه رسد روزى،صدآه جگرسوزى

كارى نه دهد دستم،زان نيك هراسان ام

بس كن كه"خليل"بى دل،گرديدى وپادرگل

دنيه بشد هم عقبا ،سرده كه به حرمان ام 

 

  

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید