WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی وسیاسی

   ديو سيا - جام آرزو -  عیدی ـ خويش انر - گل ياءس                   انجنیر خلیل شجاع

     ديو سيا

ايكاش دشت باير ما پر ز نم شود

باد سموم و خشكىءديرينه كم شود

ازداغىء تموز چه گلخنده هابسوخت

تاكى سرور و شادىءما پر زغم شود

عدل است اينكه قسمت عالم همه خوشى

بخت نگون وتيره گى بر ما رقم شود؟

بايكچنين كمال ريا مى شود مگر

دستى به گردنى ز رهء مهر خم شود؟

آب حيا ز ديده چوشد، عزت وشرف

زود است نيز راهىء ملك عدم شود

ظرف بلور و شيشهء جانان زبس شكست

كم باشد ار سفال و خزف جام جم شود

"ازبسكه آسمان و زمين سفله پرور اند

ترسم كه جغد بلبل باغ ارم شود"

دارم  يقين  كوكبه ى مردم شقى

خود پايمال ديوسيا و ستم شود

 

جام آرزو

نه لب تركردم از آبى نه چشمم ديد عريانى

همگى سربه سر هو بود،همه اسرارپنهانى

سراپا سوختم در وادىء ظلمت شدم هرسو

چو كودك چشم بكشودم چو،بودم دردبستانى

زبون پنجهء اوهام گشتم ، عاقبت  كارم

همه لهو و لعب بوده همه خواب  پريشانى

تگاپو كردن و افتيدن از پا و رمق  بارى

به ياد آورد ما را سير مجنون در بيابانى

عطش آلوده ام، خواهم كه جام آرزو گيرم

مرا حاجت نه آن باشد،چوفاقه با لب نانى

براق طينت ما رهگشاى منزل يار است

معما بود موسى را به ايزد قرب چوپانى

گناهم چيست گر كس حاجت دل رانمى داند

عدم نايد دليل بر هور زير ابر پنها نى

مزن سنگ وفا بر سينه ات،از دوستى بگذر

"خليل"،چون فهم ايندو است امروزه چوبهتانى

ز اعجاب جهان خواهى چو شرح اندكى آرى

بزن انديشه را بانگى، قلم را بخش جولا نى

 

عيدى

عيد نو آمد عزيزان خوش خبر

روزه گيران ،قند خاييد و شكر

ماه صيام رفت يادش خير باد

شاد بادا تا رسد سال ديكر

ماه پرفيض است هيهات كاشكى

ترك ما كردى نه، بودى مستمر

زهد وتقوا اندرين ايام نيك

حك شود بر دفتر كس چون حجر

زانكه درب توبه باز است وقبول

جمله ايام اش بود عيد و ظفر

رفتن اشراعيد ميدارند ازآنك :

شاد و خندان بست بارشراسفر

اغنيا خوان كرم مى گسترند

تا رهء جنت كشايند در حضر!!

آن كه دايم روزه دار است وحقير

لقمه نانى باشد اش سد سقر

عيد شامل بر تمام مردمان

خواستگر باشد "خليل" از دادگر

خويش انر

 خون همى گريم به حال زار خويش

بر نوا و ناله و ادبار خويش

مهره ام بشكست چرخ كوژپشت

شرمم آيد از همه پيكار خويش

دست وپايى،زهره و زورم كجاست

تابروبم گرد از رخسار خويش

در نبرد زنده گى كشتم زبون

نقد مردى دادم و دستارخويش

عقل از سر رفت هوشم از برم

هرزه گى بنموده ام ابزارخويش

رفته و گرديده و بازيده  ام

جو ندارم بيش در انبار خويش

غسل  دادم جمله را با آب شر

ذره خيرم نيست در پندارخويش

كى مجالم مى دهد بيعرضه گى

تاببندم رخنه ى ديوار خويش

كى ديگر مارا به رسوايى كشيد

بر گلو بستيم خود زنار خويش

دزد بيرون چون برد زر را سفط؟

خانمان گم كرده ايم از كارخويش

صاعقه كل خرمن مارا نه سوخت

جرقه ها بر خاست از رفتارخويش

زين همه سرگشته گى ميكن"خليل"

اشك چشم و خون دل افطارخويش

باچنين خويش سيه كار و انر

كن كناره تا كه باز آيى به خويش

قطره از جيحون درد و التهاب

خامه كرديم از دل افگر خويش

گل ياءس

زين سرا رخت ببندم ترس دارم كه مباد

حرف بسيار بماند ز پسم نا  گفته

خزف و تيكر و سفال حمايل  گردد

در و مرجان همگى پرت شود ناسفته

هرزه و خار مغيلان به زمين ام رويد

نسترنزار همه خشكد و گل نا رسته

ژاژخا خون بشر نوش كند عربده جو

نقل مجلس جگر سوختگان، ناپخته

جمله،صاحبدل و صاحبنظروصاحبحال

داغ بيحرمتى از بشرهء شان ناشسته

خرمن هستىء مردم همه بر باد رود

آتش فتنه و آشوبگرى  نامرده

قد برافرازد و باليده شود صد گل ياءس

برگ اميد نه سبزد، غنچه نا بشگفته

حيفم آيد كه نبينم شكن اهل  دغا

تابه كى خانه ز آلايش شان نا رٌفته

تانفس در قفس تن بودت زنده"خليل"

ريو و آشوب فلك است، دمى ناخفته

  

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید