WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی وسیاسی

  گمكرده راه -  باز سعادت -  بادهءحنظل-  عشوهءسراب - ازهران        انجنیر خلیل شجاع

گمكرده راه

ريز برما ساقيا جام دگر رنگ دگر

مطربا سركن به سازخويش آهنگ دگر

بانواى اين چنينى گوش ها آزرده شد

هوش هارا برد از سر نشهء بنگ دگر

شد حريفان خسته ودلگير زين دورقدح

رطل سنگينى بياور نه سبك سنك دگر

از سرير وتاج ذلت شوكتى نايد پديد

گر دوصد بارى رسد از دنگ بردنگ دگر

سالك گمكرده راهى تا به منزل گشت جفت

مى دهند آواز وى را، باز فرسنگ دگر

كاروان آرزو ها كى به منزل مى رسد؟

هر زمان تاراج شد با رنگ و نيرنگ دگر

كرد قلابى به بحر قسمتش بيچاره اى

شد به شست اش بارديگر نيزخرچنگ دگر

بارها بسيار سنگين، بردنش بسيار سخت

رخش مى بايدكشد آن، نه خر لنگ دگر

كار ما ازبد سگالى هاى ياران گشت زار

يار مى بايد گزيدن، نه خر لنگ دگر

عاصيان احرام بسته دور طاغوتى خزند

صادقان را كعبه ديگر،هنگ وفرهنگ دگر

 

باز سعادت

دگر نه وقت درنگ ونه وقت گفتار است

دگر نه حوصلهء چاكران چوبادار است

زمان آن بود كه پا به پاى هم خيزيم

چو برادر چو خواهريم گاه پيكار است

گمان مبر كه به اين سكهءدورنگ سبك

توان متاع متانت خريد دشوار است

چه افتاده در اين خطهء يماى كبير

كه باز بازسعادت به دوش بيمار است

محيل و زيرك و شاطربوند وسفله پسند

غنيم ببين كه به ديوانگان شان كاراست

بروفت دامن گلشن ز هرزه ها بايد

وگرنه خاره شود روضه گر درأن خاراست

ز ناربستر و از خاركرد بالين كس

چو،خواب راحتش ازوى به پشت ديواراست

نه انتظار توان برد التيام از  خصم

نقاب دوست به رخ كرده خود ز اغياراست

عدوى خونيى آزاده گان مر ايشان را

به عزم كشتن و بستن به چوبه ى داراست

چه سخت سست خياليست اينكه پنداريم

هنوز فرصت بهبود  مردم  ازار است

 

  بادهءحنظل

به پاخيزيد ياران شور در ميخانه اندازيم

به رخسارخوش ساقى زدل آيينه اندازيم

تماشاى رواق چرخ كارما به چرخ آورد

نظر برتاق ابروى بت دردانه اندازيم

زدستش باده نوگيريم به پيوست يكى كهنه

چونواز كهنه برخيزد گرش ازخانه اندازيم

به درد آمد سرم زين سنت وابزار فرسوده

همه دار وندارش دور بيبا كانه اندازيم

كدام مغزخواركرمى برده هوش ازكلهء مشتى

كه با يارىء گرز اش از سر ديوانه اندازيم

چه پرآژنگ چهرى مدعى دارد چه بازارى

به بازار اش كشان بايد به پازولانه اندازيم

گهى باآب درجنگ است گه برأيينه مى تازد

نگاهى گربه سيمايش كمى رندانه اندازيم

عجب گوش كر وهوش خمودو بيخبرماراست

به جام خويش حنظل باده بر بيگانه اندازيم

عشوهءسراب 

ايام رفته باز ميسر نه مى شود

تير كمانجهيده دگر برنه ميشود

بند دهن چوبازشد وحرف گفته شد

هوش دار،سخن نغزبگو،سرنميشود

گرديدن رواق كبوداست پر شتاب

كندى ورا ز سد سكندر نه ميشود

ديدى ،چه سوخت لانه وگلزارعندليب

بال و پرى كجاست كه پرپرنميشود

لنگى كه كور گشت وشل وكربگفت خدا

شكرت كشم كه خاطرم ابتر نميشود

چشم اميد بر طلب ورحم كس مه بند

بنده به داد خلق توانگر نه مى شود

ازدوستىء دشمن غدار كن حذر

خصمي به ساز دلبرى دلبرنميشود

نقش رخ اش زخانهءدلدار پاگرفت

يارى دگر به بال كبوتر نه مى شود

با ديو خدعه هيچكسى آشتى نكرد

از عشوهء سراب  گلو تر نه ميشود

     ازهران

آه اى فصل خزان بهر هدم

بادسردى بر درخت ما مدم

رنگ اندوهى به گلهايش مريز

باغ جانم را مكن  آلوده غم

مرخداى را،برو بر ما مگير!

گوش ما را كرمكن با زيروبم

من طرازنده بهارى خواهما

تاطرازد گلشنم دور از دژم

چهر پرآژنگ و آه سرد تو

مظهريغما،تطاول با ستم

داغدار از غم مكن پروانه را

بلبلان را هم مسوزان ازكرم

زانكه آندو عاشق زارگل اند

راسخ اندرعشق شان ثابتقدم

ازگزند گل به ماتم در روند

پرپرو ابتر شوند دارم قسم

اندوه شان،ماتم شان بيكران

مى شود،نايد به فهم و درقلم

از زوال روضه ى اميد هام

ازهران خوابيده ى روز وشبم

  

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید