WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی وسیاسی

 كعبهءنياز -  افعئ روزگارى - خوشاب -   تلخىء غربت - ميكدهءغرب       انجنیر خلیل شجاع

كعبهءنياز

اى پاره ى جگر

هر شام وهرسحر

حالم شود دگر

چون خاطرات تلخ وسيرينت كند گذر

معجونگونه تازه بسازد دماغ ها

اى آرزوى من

اى ناز بوى من

درد سبوى من

خواهم زجان ،تو بازكن أغوش روى من

امادگر دريغ كه سر گشته عمر ما

خوانم ثناى تو

جويم لقاى تو

خواهم بقاى تو

بستم خيال سر بدهم ناله هاى تو

ازپرده ها برون بكشم خيلى راز ها

بينم ترا نزار

ازديوخدعه زار

بس دارم انتظار

برقى جهد ز طالع ميمونت از وقار

اى مامن وحصين دژ نسل آريا

خواهم ترا برى

ازخشم وبربرى

بر چرخ چمبرى

نابود دشمنان زبونت به يكسرى

اى كعبهءنياز من،اى منظر خدا

يك بارقه"خليل"

از خالق جليل

بى ثانى وبديل

خواهد صفا ونزهت دامان توچونيل

عز و وقار و شوكت تابنده ات سها

افعئ روزگارى

بس فتنه هازگردش ايام ديده ام

تيرش به دل خليده به هرجاكشيده ام

غافل نموده زخم گرانم ز خويشتن

غلطان به خون و درد بدينسودويده ام

سر شد ايام زنده گى ام جمله درعذاب

از راحت و صفا و خوشى دل بريده ام

سلئ نامرادى چو پتكم زبس بكوفت

فولادگون به كاسه ى سر آب ديده ام

بيداد گر زمانه به دادم كجا رسد؟

زين نو عروس كهنه زفافى گزيدن ام

پرواز اوج ها چو خيالى نمايد م

از كوله بار ذلت هستى خميده ام

افعئ روزگار زده بوسه اى به من

مست و خراب پاى خسان آرميده ام

يك بارقه ز نور سعادت به من نتافت

از شاخه ى اميد به دايم پريده ام

نه عنفوان ديدم و نه مستيى شباب

"از ديگران حديث جوانى شنيده ام"

آبى ز كوثر لب جانان نه شد نصيب

يك عمر خون دل به قدومش چكيده ام

خوشاب

واكه چه سان چسان كنم اين دل غم تپيده را

 مى كشدم به كوى او ديده و آب ديده را

 بر سر راه أن پرى كى گذرم ز سرسرى

جان به رهش فدا كنم جان به لب رسيده را

 سبا كند اگر گذر با رخ چون صباح اثر

 جلوه دهد به ماهتاب ماه جهان نديده را

 شام وسحر فغان كنم راز لبش عيان كنم

 كجاشود خموش كرد مرغ شكر چشيده را؟

 رهم دگر كنم مگر جاده ى عشق پر خطر

 نهان ابدنمى توان مسير خون چكيده را

 خداى من به من رسان زلطف خوديكى نشان

 تاكه به رشته دركشم دُرى خوشاب چيده را

 زبان به لال آيدم پرت و محال آيدم

 شرح وبيان ز سوزش تير جگر خليده را

 اگرچه چرخ چمبرى نموده ام ز وى برى

 ترك وفا نه مى سزد أب و نمك چشيده را

 عاصى دگر مشو "خليل"بهامده به قال وقيل

 قاطى مكن به سلسبيل سرشك غم چكيده را

تلخىء غربت

ازخمار عشق ليلى كرد مجنون رو به دشت

كى تواند هركسى،محمل سوى ميخانه بست

لب چو ترشد ازمىء آزاده گى و سرخوشى

سر رود گر،دررهء حفظش نمى بايد بخست

راه بس پرپيج وخم درپيش،منزل دور دور

رهنورد راستين عزم اش نمى يابد شكست

عاشقان واقعى بر جان جانان بنگرند

نه به چشم و ابرو ونوش لبان،پا و الست

تارها از كنه دل بر پود جانان چون رسد

بس محال است يكچنين كسوت دريدن ياگسست

ريشه ريشه،شاخ شاخ وبرگ برگ و خارخار

بتهء هستى مرا در خاك كوى دلبر است

تلخىء دورى زاصل خويش نايد بر زبان

آن بسوزد مغز جان را،نه زبان راچون كبست

نيست راه وارهى از حلقهء صياد دهر

گشته هر تدبير اينجا از ميى تقدير مست

 ميكدهءغرب

عمرى شده بر روزنهء خانهء  ما نور نه باشد

ديريست ازاين سفره نمك رفته،كس اش بازنپاشد

ابراست ندانم به فراز در و كاشانهء ما يك

ياميغ فرا گير كه از صرصر وطوفان نه هراسد

طفل هوسم از عدم تابش مهتاب پريچهر

غلطى زند هرلحظه،بيك پهلو وآرام نه خوابد

اين صاعقه و رعدخراشيد دل وهوش زسربرد

آيا برسد روز وزمانى كه فرو كش بنمايد

بين خيره سرى ها وشررافگنىء دشمن عالم

سد كرده رهء جنت و مردم به جهنم بكشاند

بربام وسراى ديگران بارش رحمت بود وبرف

بنگر تو خدايا زچپ وراست به ماسنگ ببارد!

گم كرده مگرمطلع خود تابه ابد هورجهانتاب

يارفته خراميده و درميكدهءغرب بپا يد

يخ بسته همه باغ خوشى چشمهءزلال محبت

درخطهء محبوب "خليل"،ششجهتى غصه بتازد

باشدكه زغم جامه به تن كرده زخون باده بنوشد!

پيمان مقدس،كه جهان رابه سر خون بنشاند

افتد كه دگرروز شود، شيرسوار فلك از نو

از قلهء خاور زده سر، اين همه يخ رابگدازد!

  

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید