WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی وسیاسی

 درياى قار - مرغ ققنوس -   آتش خشم -  اشك ساغر - گل مريم             انجنیر خلیل شجاع

    

           درياى قار

دربدرگشتم زدست روزگار

يادمى آيد مرا كوى نگار

شدسپهرسينه ازغم خونرگ

آفتاب روشن ام گرديده تار

پايدار افتيده برمن شام تلخ

روزِخوش چون لحظه هاناپايدار

بس زجورقسمتم افسرده ام

جوى شيربنمايدم درياى قار

زانكه برگلشن دميده بادِسام

پرنيانى پيكرش گرديده خار

شرح حال عشق راهريك بگفت

بافقى و رودكى و شهريار

عشق من امانه نوش است ونه نيش

تا بيانى يابم اش، هستم خمار

سرمه سازم تازخاك پاى دوست

سالها در انتظارم انتظار !

با وقار وآدميت دشمنى

بى وقارى چون جهانا،بى وقار

مرغ ققنوس

اى دل پرحسرت من دوستان راياد كن

ازخيال وخواب ميهن خاطرت راشادكن

بس گلِ رعناورنگين است درصحن چمن

بوى خوش،نسبت به ملك ارغوان آبادكن

گرنگارلاله روديدى وچون سيب اش ذقن

سيب ميگون وطن،يادآخرِ خرداد كن

خاطرانگيز است يادنسترنزارانِ ما

همدمِ رازى ندارى، گريه كن فريادكن

قله ى زيباوپربرفى چو ديدى خوشنما

يادشاهفولادى و ياقله ى شمشاد كن

سبزه زارمخملين يادره اى ديدى اگر

دره ى اشرف بيادآر،سرفغان ودادكن

درگرفتى گر"خليل"درضجرتِ يادوطن

همچوققنوسى به سرخاكسترت رابادكن

گرتكاپووتپيدن وصل معشوق ات نداد

باشكيباباش،ياد ازتيشه ى فرهادكن

دردتيرِهجرت و آوارگى راكن كنار

عزم راسخ درفناى ريشه ى بيدادكن

 آتش خشم

شفق درگرفته زغم لاله گون است

زمين پر طلاطم ز درياى خون است

به اين مهره هاى ز زنگار فرتوت

اميدرهيدن ز آتش برون است

تعلل دگر حكم مرگ است ما را

درنگى ازاين بيش ندامت فزون است

چه خوابيست اينكه همه را ربوده

زلال درايت چرا قير گون است؟

مگرنه چنان است كه خيل جراره

مددگارِمارانِ پر از فسون است ؟

ازاين خود پرستى ازاين خودگرايى

كه ياران به حُكم اش همه ذوفنون است:

بسيجى و اجماع زملت گريزان

تك و يك شكستن نشان جنون است

چه پُرخودنمايى دراييدن از دور

صداى ترنم خوش از ارغنون است

زمين تا به عرش خدايى ز فتنه

دگرگونه گشته ز حيرت برون است

ايا ملتِ پُر غرورا بسوزان

همه خاروخس را كه ناشى و دون است

حصارتظلم به خاك سيه كش

درآن سرنمودن چوزهر آبگون است

مدارا نه شايد به خيل گرازان

جواب ترحم از ايشان سرون است

   اشك ساغر

خفته ابليس عزاساز، به پشت درِ من

هاتف عيش دگر نيست پيامآور من

نه كسى زاد زمادر به سراپرده ودشت

كه نه ديدست وراخنده به لب،باورمن

كيف پيمانهء گلرنگِ شرنگزاى شباب

ارچه بشكست وتهى گشت نرفت ازسرمن

اين جوانمرد سپنج،مزه ى تلخ و نمكى

بچشاند همه را، هوش بدار سرور من

رهروِ قافله ى عشق فناييم به گمان

توسنم تيرقضاخورده،ز بد اختر من

شبنم اش برگ گلان جامهءسيمين برتن

پيرهن دوخته اشكم ز لبِ ساغرِ من

من نه خندم اگرازشوق،سيهكارهء دهر

كرده عِمامه وچلتار فسون بر سر من

ورنه آندم كه مرا زاد، به ديدارِ نخست

باتبسم به رخ ام چهره كشود، مادرِ من

     

 گل مريم

همم سوزيد در آتش، چه آتش؟ آتش هجران

هوس پژمرددرحسرت،چه حسرت،حسرت حرمان

نوند آرزو گاهى نه بنمود چهره اش بر من

نهال خواب گل ناورد،چه گل؟يك گل ازآن بستان

زر وسيم وبُسَد بسيارديدم هم عقيق و لعل

نه ديدم گوهر خودرا،چه گوهر؟گوهر غلتان

چه امكان بلبل پرسوخته بيند گلستان اش

به گردسر سيه مارى،چه مارى؟مار خودپيچان

مسيحاخصلت ام باشد كه رو آرد به من بارى

گل مريم به اوريزم، چه مريم؟مريم عمران

زليخاى اميدم باريا، بارى جوان گردان

زآه يوسف دردم،چه يوسف؟يوسف زندان

عطش آلوده ى سرگشته ى صحراى غربت را

زچشمه آب رحمت ده،چه چشمه؟چشمه ى ارمان

زپيكان فلك برتن رسيده زخم ناسورى

به خودپيچم كه ازدردش،چه دردى؟دردبيدرمان

ازاين آلوده دلها، خاطرم يكسر شده ريمين

صفاى دل مداوايش،كدامين دل؟دل روشان

  

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید