WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی وسیاسی

   نوروز -  دختربلخ           انجنیر خلیل شجاع

    

نوروز

ساقى قدحى آر كه سرجوش بهار است

چون نرگس تر ديده ى محبوب خماراست

هرسو نگرى زمزمه ى كبك وهزار است

هنگام گساريدن مى بوس و كنار است

بركوه و كمر رايحه ى مشك تتار است

اين مقدم نوروز چه زيباست چه خوشرنگ

درپاى گل از ديدن هر برگ سپيدار

كيفيست فزونتر ز بسى گونه ى پندار

جمع اند درينروز بهم بيغم و غمدار

گسترده همه بزم خوشى،سوخته چلتار

نه زهد و ريا است،نه عمامه و زنار

جز نقل ومئ صاف ديگرجمله شرنگ است

فرخنده و شاداب چنين روز خجسته

سردفتر فرسودگى را مهر ببسته

فراش نوى بر سر اورند نشسته

آيينه و آيين كدورت بشكسته

از دورجم ورسم وى اين گل شده دسته

بيغاره به تازيگرى با شيوه ى ضحاك

گرغاليه سا جعدنگارى شده مشكين

گلگونه وياخط عذارى شده رنگين

يادشت چو سيماى بهشتى گهرآگين

از زيب شقايق همه جا يافته آزين

اين سفتهء عيساى بهار است نهادين

مشاطه گزد كلك ز سيماى چمنزار

آيينه دلان سورئ اين فصل بداريد

بذرى زمحبت به دل خسته بكاريد

تا سال دگر آمدِ اين روز شماريد

بنياد خسان زودتر از ريشه برآريد

بر دفتر تاريخ نوين صفحه نگاريد

تومارچنين سلسله بنديد به يكبار

      دختربلخ

يكشبى يارى به دوستش اي بگفت

قصه اى دارم كه خواهم باتو گفت

دوست گفت فرما،به جان ودل سرم

صحبتت قنداست آن با جان خرم

ماوتو ديريست همرا همدميم

دربد وخوب همدگر را مدغميم

گاه مشك وگاه عود وعنبرى

گه سپندى هردو دريك مجمرى

تلخيى ايام يا شيرينى اش

عسرت ويسرت،شباب وپيرى اش

هردومارا بوده يكجا و يكى

بيشتر بوده ويا كه اندكى

يارگفت"بشنيدم آرى همچنين

بود وخواهدبود تا روز پسين

بشنواكنون قصه ام افسانه نيست

سرگذشت است،بيسروسامانه نيست"

اين بگفت وقصه آغازيد وى

واندگر بشنيدنش بنهاد پى

"درجوانى ياد دارم شورشى

شدپديدم از نگاه و عارضى

آرى،روزى برسر راه حمام

ديده ام افتاد بر ماه تمام

بدررخشان از محاق گيسويى

شدبرون باشبنم تر از خويى

چون گلاب تر گلاب عارضش

نه،غلط گفتم ،تفاوت بارزش

صدگلاب اصل و فرعى رانبود

أن صفاو رنگ، دانم نه چه بود؟

گرحريرى گويمش از نازكى

ياعنابى خوانمش از تازه گى

كى عناب تر شود همتاى آن

يا حريرچين بود همپاى آن

ساغر وپيك شراب انتهور

باخت پيش چشم وى فخروغرور

نرگس شهلاى تر در همسرى

كى رسد برپاى چشم آن پرى

ازصنوبر قد وى بر دل رسد

چون صنوبر داغهاى بى عدد

بى محاباديده بر رويش فتاد

هم به ساعد،گردن ومويش فتاد

لغزلغزان رو به پايين شد نظر

از گرهگاه كمر تا ساق تر

هيكل موزون و عاج گردنش

وصف نتوانم نمودن كردنش

كوته گويم،پاى تاسر ماه بود

ماه نه كه بهتر از صد ماه بود

باخودم گفتم،الهى بيشكا!

خالق عالم تو باشى برحقا

لعبتانى اينچنين ازصنع توست

گلرخان را حسن در پيوندتوست

گرنقاش چيره اى گيرد قلم

كى تواند خلق كرد اينرا رقم

رنگ مرغوب و تناسب دربدن

لازم وملزوم هم با پيرهن.

چون سخن اينجارسيدمكثى نمود

باكف دستش زرخ اشكى زدود

دوست مشفق با تجاهل ديده را

برگرفت از روى يار بى نوا

باملاهى دست خود در جيب كرد

تانه بيندچهره اش ازشرم زرد

مى روم در راببندم چفت گفت

پس درنگى كرد خودرا درنهفت

بازگشته پياله اى دستش نهاد

عقده هاى بسته اش راسركشاد

توسن تازيش تازيدن گرفت

طوطئ نطق قند خاييدن گرفت

باز كرد باب سخن از باز نو

سر كشادبا نيشتر دل را زهو:

"كاش چشمم كور بودى آنزمان

تا نهانم بود جمله درجهان!

تانه ديدى ديده گان روى مهش

تانيفتادى نظر بر چهره اش

تانه ديدم آن قد وبالاى او

تا نه افتادى به سر غوغاى او

تانه بستم مرغ دل رازود زود

در كمند گيسوانش همچو دود

واى برچشمان بس مسكين من

واى پر از خون دل غمگين من

تانبودى ام گذرسوى حمام

پانبودم كاشكه حسن ختام.

نه غلط گفتم غلط كردم ببين

ماچه مخلوق گنهگار و عنين

اى خوش آنروزى كه اوراديده ام

بس سعادت زان گلى كه چيده ام

أن گلى كازبوى آن دارم نفس

زان نفس درگوش دل دارم جرس

زنده ام گرمن زبوى آن گلم

تا ابد غرق خمار آن خُمم

ازخم عشق و محبت جرعه يى

شدبه دستم دارم اكنون نوحه يى

تن بوَد گرمم زياد روى او

پا رود هرسو به ياد كوى او

ياد آندم هرقدر بالا كنم

بانگ آرد دل كه غوغاهاكنم.

ديدم آن بادام تر سويم بديد

زيرچشمى ناله ى قلبم شنيد

كرد ايبايم به سوى خويش خواند

باز با ايما گپم در گوش راند

نازنين فرمود در زير زبان

"عامل پژواك و آهنگ يك مه دان

هاج بودى تو به من،من هاج تو

باز بودى تو، ومن دراج تو"

بودمت من هاج ،اى دراجِ من

گفتمش اى لؤلؤى فخراج من

از سياهى چون قمرآيد برون

راهيانرا هم عطش گردد فزون

برمنِ راهيى عشقت نازنين

از در مهر و عطوفت بازبين

اى فدايت جمله هستى هاى من

اى تو معراجى به پستى هاى من

من غلامت من كمينت مى شوم

صدقه ى آن ماه وپروينت روم

باتبسم بر لب ياقوترنگ

ديدمش سفته درى درغنچه تنگ

غنچه بگشود و سخن آغاز كرد

در بباريد از دهن ،اعجاز كرد:

"ازكدامين مكتب و سلكى بگو؟

مهر افشاند نگاهت مهر رو

اى نگاهت آفتاب عشق من

راتب مهرت وجودم رزق من

ديده ات آتش بزد آتش بزاد

آتشم بردل بزد برجان فتاد

جرقه آنوقتى بيفتد كارگر

باشد ار خرمن زهيمه نه گهر

از خس وخاشاك قعرم زنده گى

زنده گى كى خوانمش،خودبنده گى

بنده گانرا بنده گى كردن خطاست

بنده ايرا سرنهادن نارواست

بنده ام من،بنده ى رسم و گذر

خوردنم دل،نوش هم خون جگر

دست و پا وسر كرا فرمان بَرد؟

مالكش را حسب دلخواه و خرد

مالكم ظاهر تن و پا و سرم

ليك خود مجرئ امر ديگرم!

گر پدر گويد بمير،بايد بمُرد

يا عمو گويدچنان ،بايد بشد

خاله وماما و جدم را گذار

امر و نهى شان چو تيغ آبدار

از برادر كى شود اظهار كرد

مى نخواهم چهره ام ازدرد زرد

واى ازآنساعت كه آن صاحبقلم

خلقتم را در اذل مى زد رقم

واى از آن روزى كه در دار فنا

ديده بكشودم نه دانستم قضا

موجدم گفتاكه من آزاده ام

نه كنيز و برده جا افتاده ام

منطق و انديشه،هاديى من است

خالق انديشه حاميى من است

خالق انديشه گويد شاد زى

فارغ از صيف و شتا،سرو سهى

 مرتبط باآنچه گفتم هو شدار

دل همى جويد چو مرغى مرغزار

همدمى را يار مى خواهد دلم

خانه ى خمار مى پويد گلم

من نه آن مخلوق عاطلپيشه ام

راه مى جويد وجودم ريشه ام

من نه آن صيدم كه هر صياد خس

روح والا يم نمايد در قفس

من زليخا نيستم شيرين نِيَم

يا چو عذرا  يا بتِ سيمين نيم

رابعه خواهم شدن در راه عشق

دختر بلخم نه از مصرو دمشق

گر دوصد حمام خون از تن رود

يا دوصد ديوار سنگى سر كشد

زان دوصد حمام وجوى خون تر

مصرع ها گويم نشيند بر حجر

حلف من مصراع من آزادگيست

عشق من بكتاش من رزمندگيست"

مردكى آمد پديد زانسو وگفت

دير كردم من،شوم با دردجفت

ماهرو گفتش كه رو آبى بيار

تشنه گشتم بس ازين گردوغبار

تابرفت يارو كه آبش آورد

خامه بگرفت أن پرى اين سازكرد:

هفته ى ديگرنوشت خواهم ترا

همدرين جا همدرين ساعت بيا

نسخه ام بنوشت و پيش پا نهاد

شدنهان از ديدگانم همچو باد.

هفته سرشد باهمه درد و غمش

هفته نه كه عمر بشماريد نش

عمر راكافى نباشد آن شمار

عمر ها بايد به وصلى انتظار

روز موعود بر سر راهش شدم

منتظرآن روى چون ماهش شدم

اى دريغاروز رفت و شام شد

هور درغلتيد و ماه از بام شد

ماه من نامد پديد اندر سپهر

شد قمررفت و بزد سر باز مهر

هفته ى ديگر چوشد باز آمدم

خاكسار آن رهء جانان شدم

باز روز بگذشت شام آمد پديد

ديده هايم ديدهء خود را نديد

دل بزد بر سر بگفتا واى تو

واى زين شور و همه غوغاى تو

نوحه و زارى زرؤيارا چه سود

خواب بودى،خواب كى داردحدود

خفته بودى،خفته گان كى رهروند

كى وصال دوست راخود در خورند

چون سخن اينجارسيد شب شدتمام

قصهء ما نيز باشد نا تمام .

  

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید