WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی وسیاسی

   خيزش مردمى  -   سجادهء ري                                                  انجنیر خلیل شجاع

خيزش مردمى

پادشاهى بودغايت بى هنر

ازرموز حب ملت بى  خبر

داشت اعوان ونديمان بيشمار

بذله گو و چاپلوس ومفتخوار

بود يكى دستور وى را درچكر

همنوا با مفتخواران  ديگر

ظلم و بيداد وزير نحسرو

از گل اميد ملت برده  بو

حال مردم روز تاروز شد بتر

با شقاوت هاى اين يك بدگهر

گرشهش بارى زملت حال جست

واژگونه حرفها كردى  درست

كاى ملك،اقبال تو پاينده باد

آفتاب عمر تو تابنده  باد

زير چترو سايهء ميمون شاه

ديو بدبختى و ذلت شد تباه

جمله گى مرد و زن وبرناوپير

سرخوش وشاداب چون ماه منير

كارمندو بزرگر با كارگر

صانع و بقال واصناف ديگر

موچى و پيزاردوز هم تاجران

اهل علم ومدرسه با مطربان

ازفيوض عدل تو شد بهره مند

نيست محتاجى،غريبى، دردمند

شاكى اى دراين قلمرونيست هيچ

نه فقاعى ، موبد و دستارپيچ

معدلت با حسن خوى و خلق شه

عامه را در خود فرو كرده چو چه

عايد هرخانه وار، روش و نهان

وجه بهتر نيست از ما در جهان

صادرات بر واردات پيشگامتر

بهداشت جان مردم، عامتر

كاسبى و كار مفرط هر طرف

اين همان استى كه شاه خواندهدف

بار ديگر شاه چواستفسار كرد

راضى و ناراضى را زين فتنه مرد

سروراگفتا"شوم من لال و كور

يا چو هيزم طعمه گردم در تنور

گر عدول از راه عدل و راستى

كرده باشم ، كش مرا آقاستى

عاقل و ديوانه و ترسا ومست

مسلم و راهب چه بر پا يانشست

از دل و جان مرحبا گوى تو اند

هيچكس از فر شه ديده گزند"

پور شاه،آن يك جوان شاد كام

عزت و قرب اش،زبانزد خاص وعام

وى يگانه وارث آن تخت و تاج

بازويش ز اسفنديار بگرفته باج

كس نياوردى به صحن كارزار

از كمند و گرز وى يابد فرار

جامهء داد و مواسا زيب او

از تعسف دروجودش هيچ بو

حسن شهرت بودزيب وهمدمش

ملت اش چون باغ بود او همدمش

باخبر از حال ملت بود اوى

باتبسم چهره گردانيد و روى

گفت:"وارونه بيان گرديد حال

شرم ياوجدان ندارد اين دجال

خيره سر با خلق ومردم دشمن است

ازمرووت دور،خود يك بهمن است

جور مردم مايهء خشنودى اش

غصب مال وملك است بيروزى اش

راستى خواهى شنيدن ، سرورا

بار ها گفتم به تو اين قصه را

مردم از كه تابه مه ابتر شده

وز غضب يكپارچه اخگر شده

گرگذشت و يا تاًمل كرده اند

خون دل خورده ، تحمل كرده اند

كاسه ى صبرمن و مردم به هم

لب رسيده، موج ها كوبد  بهم

مى رسدروزى كه موج خشم خلق

پر طلاطم گشته رو آرد چو برق

آنزمان زين صاعقه در يك زمان

شعله بر گيرد زمين و آسمان

سيل خون ازهر طرف جارى شود

سر زمين از مردمان خالى  شود

نه سرير پادشاهى ماندا

نه نشان از حكمرانى پايدا

خوشتر آن باشدكه قبل ازواقعه

چاره جويى ، ورنه زايد سانحه

از طريق زور شمشير و خدنگ

كى شود دريا نمودن بى نهنگ

ظلم و جور و كينه توزى وفريب

حاصل رنج كسان بر دن به جيب

دادن رجحان به نفع خويش وقوم

پايدار كى ماندا، جز چند يوم

نفع جمع بالاتر است ازنفع فرد

خدمت مردم بود شايست مرد"

روزگارى چند از آن نگذشته بود

شعله ور شد آتشى توام به دود

ازهياهوى زن و مرد جوان

پير مردان، عاجزان و كودكان

شدفلك كراز صدا و همهمه

مغز ها چون آتش آتشكده

داغ شد سر ها ز آسيب خداع

خشك گرديد شير ايام  رضاع

بيل وخايسك وچماق وداس شان

شد نمايان هر طرف غوغاكنان

شاه را دادند خبر از حال زود

اينكه ملت عامل اين كار بود

وى سراسيمه ز تخت عاج جست

درب هاى قصر را يكسر ببست

داد فرمان و وزير احضار كرد

با شماتت رو بدان غدار  كرد

زود شو گفتا: برو كارى بكن

مشورت ده ، چاره اظهارى بكن

خود وزير يك فتنه گر آذر فروز

چون شنيد فرمان شه،با فروسوز

اى ملك گفتا:مشو افسرده حال

كفرنعمت كرده را بايد وبال

آرى مردم كفر نعمت كرده اند

راه عدل و جود بر خود بسته اند

گركه پندارند با بيل و كلنگ

در مصاف نيزه و تير خدنگ

فايق آيند كام شان گردد روا

اين همه وهم و خيال است  وهوا

گفت چنين و ساخت لشكر رابسيچ

هرطرف سوار و پياده ، مار پيچ

درميان تودهء بى ساز و برگ

گرگ وش بر سينه و پهلو وترك

نيزه و تلوار و گرز بى امان

كوفتندى خون ها گشتى روان

ناله و فر ياد و چيغ از هر طرف

شد بلند از شرق و غرب بالاوژرف

كوچه وبازار و صحن هر سرا

پر ز كشته ياكه زخمى گشته ها

يك سوم بخش زان ميان مردند زار

عدهء ديگر ز زخمان بى قرار

بخشى هم راهى سوى زندان شدند

كودك و پير و جوان قربان شدند

ازميان فوج شاهى نيز  چند

كشته و يا زخمى ويا ديده گزند

اين نه چندان بهر سلطان و وزير

حاوىء ارزش بود و درد كبير

هر طرف جستند سلطانزاده را

هيچ ردى يافتندى مر ورا

شدملك نوحه سرا از هجر او

روز و شب درماتم و در جستجو

گريه و ماتم بشد مستولى اش

چون يكى بود او، نبود همالى اش

با وزيرگفتا" صف مردم شكست

ليك درهاى خوشى بر من ببست

يك پسر بودم ، خردمند و عقيل

بهتر از صد گوهر درياى نيل

او برفت و آب در چشمم نماند

كوژپشتم  مزهء نيشى  چشاند

بر مراد كس نشد گردون دون

نيش وى صد چند از نوشش فزون

گردمى عيش و مرام دل  بداد

در ازايش نيشتر چشمم خلاند"

ليك بشنو قصه ى آن رادمرد

كو كجاگشت و چه كردحين نبرد؟

در صف مردم برامد از سپاه

بانگ زد، حق باد تان بشت وپناه

هرچه زودتركودكان را گوشه كرد

پير مردان و زنان را رادمرد

با تنى چند از محبان  و رفيق

توده را كردى مخاطب آن ذليق:

"اى عزيزان ،فتح و نصرت يارتان

ياريى بارى بود غمخوار تان

حزم را با عزم خود يكجا كنيد

با تدبر حاصل اش مهنا كنيد

رهبر و سردار لشكر اين وزير

بوى خون اندرمشامش چون عبير

متصف با خصلت وحشيگريست

از ترحم يا صفا مغزش تهيست

سنگدل از كشته پشته  سازدا

ملك را بى مردمان مى خواهدا"

هم بدين منوال گرديد آخرش

هر طرف افتاده زخمى ياكه نعش

آن قيام مردمى با زور و ضرب

ملت بيچاره ى ناديده  حرب

در شكست آمد،ميدان شد تهى

يا'س و استكراه به دلها،رخ بهى

حاصل سر دادن و تن باختن

خانه ويرانى و غم انباشتن

در معجل ملت افسرده را

هيچ بود ، اما مو'جل پر غنا

بچه ى شاه با هزيمت ديده گان

شد روان از ديده ها گشته نهان

بيشه اى انبوه در اكناف شهر

برگزيدند از جفا و ظلم دهر

اندرآنجا، رحل شان افگندنى

دور از نوشيدنى و  خوردنى

از براى سد جوع و زنده گى

رفع گرم و سرد، هم افسرده گى

چاره جو گشته، به هم گرد آمدند

هر يكى را راهپو مى  خواستند

آن يكى صيد طيور اظهار كرد

وين بگفت: به،سايلى اختياركرد

چند گاهى با شكار مى ساختند

ليك ساز و برگ آن كم  داشتند

لاجرم راه دوم  بهتر نمود

شاهزاده نيز اين يك را ستود

هريكى بالنوبه روزى تا به شام

ده به ده و قريه و شهر و كنام

پابرهنه،سرلچ و زار و نزار

پارچه نانى،خورده پولى ياثمار

با گدايى گرد كرده  آمدى

دورهم ،يكجا بدان شب ساختى

سرورى بود اين گروه را در ميان

پاكباز و پاك طينت خوش زبان

حالت زار و پريش دوستان

ناله ها و التهاب زخميان

خاطرش را سخت پژمان كرده بود

قدرت وصبرش ز وى بر بوده بود

ليك او چون صخره و دژ حصين

پايدار و محكم و نصرتگزين

تن نحيف و لاغرش گرديده بود

در مقابل روح وى ورزيده

بچه ى شه را به رسم مهمان

دوست ميداشتى،هم او هم ديگران

همزبان و مشفقى بودش چو وى

صحبتش ارزنده تر از تاج كى

روز و شب با همدگر همدم شدند

ذلت و بيچاره گى را ضم شدند

قصه ها و راز ها گفتند به هم

درد و رنج ملت پشت گشته خم

ندبه و خون خوردن بيچاره گان

صعب حال صانعان و بزگران

كاسب بيچاره و اهل خرد

جملگى مظلوم و پا در يك نمد

راه مى جستندو چاره هرطرف

هردو را آسايش ملت  هدف

سايلى نو بت رسيد شهزاده را

شهر و ده بايد نهادن زير پا

الوداع با دوستان بنمود وى

رو به سوى شهركرد آن قاف نى

با لباس مندرس،ريش دراز

موى سر تا شانه و زان هم فراز

هيكل زار و نحيفش هركه ديد

خرده نان يا صله اى آوردپديد

هركه چيزى داد،بستاندو بگفت

شاه عادل، خير آخر باد جفت

عابرش محض شنفت نام شاه

شد گرازان از نظر ، جستى پناه

از قضا دستور شه زانجا گذشت

مرد سايل در طلب بنمود دست

خورده پولى سوى او پرتاب كرد

پابه آن بگذاشت سايل پر ز درد

واى گفت:مردم چرا نجوا گر اند

كه اين سوران و بزرگان ابقراند؟

جمله گى شاه و وزير اركان شان

بى مروت، بى خبر از حال شان

ليك مى بينم كه سردار سترگ

صره اى پرزر بدادم بس بزرگ

گر سخاوت بوده باشد درجهان

نگذرد زين حد كه تو كردى عيان

چون وزير بشنيد حرف نيشدار

گفت:دانستم سرت خواهى به دار

خادمان را داد فرمان  صريح

دست و پا بسته،كشيدندش قبيح

با غل و زنجير و مسمار بلند

تن ضعيف و لاغرش بس ارجمند

گور زندان بردنش چشمى به هم

حالت اش شوريده و چهرش دژم

به،چه زندانى، در آن گشته عجين

رنگ خون با تفت و بوى پارگين

مسلخى هر گوشه اش پوست بدن

مقتلى هر غرفه اش دست و ذقن

همدران ساعت وزير شد شاه را

شرح داد زانچه گذشته بود ورا

گفت:اى عاليمقام  خوشگهر

شب نبيند طالع ات ،دايم سحر

اختر اقبال شه تابنده  باد

زهره و كيوان درت را بنده باد

سايل خامل، زبان چون نيشتر

هجو و قبح شه كند آن بد گهر

لعن وطعن و ناسزا وردش شده

ركت گفتار و شور و عربده

پادشاه از دورىء فرزند ريش

داغ دل خون جگر بودش هميش

عقل و هوش وطاقت وصبر و قرار

يكسره از پيكرش  كرده فرار

همچو مستى داد زد با دبدبه

گفت، حاضر كن ورا بى سفسطه

طرفةالعينى غلامان  حضور

چابك و سوزنده چون باد دبور

مجرم  با كنده و زولانه  را

داخل دربار بنمودند  ورا

چون به دربار پا نهاد آن ژنده پوش

چشم و سر سوى زمين لبها خموش

لال و كر ايستاده بود اندر حضور

هرچه گفتند،اوشنيد نزديك و دور

پادشاه چون رعد غريده بگفت:

"لب گشا،گو هرچه دارى در نهفت

هجو شاهاونت كه أموختست ؟گو

كله و مغز سخيفت باز  جو

با سر و روى و تن چركين خود

ژاژگويى كرده يى آيين  خود

چون غليواژى ، سرت ته بر زمين

بقه يا مو شى نمودستى كمين؟

هيمه يى، تن لايق  آتش بود

كشتنت را يك اشاره بس بود

اين بگفت و داد فرمان از ستيز

مر وزيرش را كه خونش ريز تيز

سر سبك كن اين انرسياهچرده را

درعزا بنشان مر مام  ورا

چون وزيرحكمى چنين بشنيدچست

بر شد ازجا و ز شمشير چاره جست

دست بر قبضه نهاد و پيش رفت

تا مراد شه بر آرد هرچه تفت

سر فگنده آن غريب ژنده پوش

رخ بر آورد از ميان هردو دوش

يك نگاه بر شاه افگند و دگر

خشمگين سوى وزيرش شد نظر

زان نظر خشكيد در جايش وزير

زانكه هيبت ديد در آن بى نظير

زان نگاه خشمگين و بى محاب

دل برون از سينه گشتش زهره آب

آن نگاه برقگون كارش بساخت

همدرآندم بچهء شاه را شناخت

سرفرود آورد و بر بسته نفس

هردو دسته كرد شمشير پيشكش

آبنوسى را بيفگند بر زمين

خاك پاى مرد ماليد بر جبين

پادشاه اين حال ديده خيره شد

از غضب رنگش چوميغ تيره شد

بانگ زد كاى نا خلف گشته وزير

چيست اين پيشامدت روزت چو قير؟

برمثال ما تعلل  مى كنى ؟

كوه آتش را به دم گل مى كنى

آن همه مردى و اوصافت كجاست؟

رحم دل بر دشمنان راه خطاست

مرد افگن بودى و خون خوردنت

امر سلطان بود دين گردنت

چيست علت اين درنگت را بگو؟

زودتر شو،زين قصورت عذر جو

رزمگر  بودى نه يك آزرمخواه

كرده هاى ماضى اترا كن نگاه

پيلتن گو بودى و اژدر فگن

كاخ عدل از جرم و حيلت درشكن

شيربودى،روبه گشتى اين زمان

افعىءصد سر، چو موش نيم جان

زين سيه كردار گشتى در هراس

حكم فرمايم سرت كندن به داس

حيف باشد جامه ء فاخر تنت

خود و شمشير حمايل گردنت

يال و كوپال كدامين راد مرد

زهره ات بدريد رنگ ات كرد زرد؟

چون وزير اين طعنه هاراگوش داد

بادهء حنظل چشيد و هوش داد

دست بسته يك قدم شد سوى شاه

با صداى پر ز معنى كرد آه

گفت:"شاها!من هژبر پر دلم

گردن خلق شرير، سازم قلم

ليك خون پاك منعمزاده گان

كى روا دانم بريزم  رايگان"

اين بگفت و رفت سوى ژنده پوش

رخ نمودش شاه را، گفتا نيوش

"اشك ريزان بودى از هجر پسر

اينزمان خواهى ورا ببريد سر؟

خانه ويران مى شدى گر ديده اش

بر نه افتادى به چشمم باز وش"

شاه چو بشنيد اين سخن فرياد زد

خود بشد، آهنگ نور ديده  كرد

بر جبين اش بوسه زد ، ويراشناخت

اشك شادى ازدوچشم اش بهره يافت

بشنو اكنون كرده ى ژوليده حال

كه او چه كرد بادوستان بد سگال

بابيان ساده و عارى ز لف

بر پدر حالى، نمود ،دادش به كف:

"اى پدر شاهى مگر دور ازكرم

كشور و مردم ز كارت در الم !!

لك پدر را بى پسر بنموده اى

بس پسرها بى پدر بنموده اى

را'فتى بودت مگر بر حال شان

بر قدو بالا و سن و سال شان؟

پر ز تن كردى زمين خاره ات

كله ها كردى منار باره ات !

خود پدر خوانى،چه خوش گرراستى

ديگران را هم پدر پنداشتى

خون شاهان بافقيران خوديك است

خون من همال كس نه ، اندك است

رقت ات از جمله سر هاى گله

بر سر خشك پسر آيد، يله ؟

گرعطوفت در ضمير و شا'ن توست

لطف مردم با خدا از آن توست

داد مردم گر دهى آن دادگر

جام زهرت را نمايد پادزهر

گر نديم و مونس ات شيطان نبود

آفتاب بخت تو پنهان نه بود !

يا وزيرى بودى ات زابن البشر

نه چنين سفاك خو و حيله گر

كه از براى كسب خلعت يا مقام

از دم تيغ قساوت برده كام

گرتو پندارى كه از روى شرف

امتناع از كشتنم كرد اين خزف

رحم اش آمد بر تو و پيرىء تو

يابه روز سخت و ديجورىء تو

ياچو نسبت مرترا با من شناخت

حيف اش آمدبرمن وقلبش گداخت

نه، عبث حدسى زدى از باز نو

وى شرنگ است خود،سواى دادمو

سحر و افسون چنين مرد دغل

بست چشمان بصيرت از كهل

سرمهء خودكامگى چشمت نمود

ديده گان مردمى زانت ستود

مردم اين مرزبوم بردى زياد

كله ات از خود پرستى پر ز باد

روز وشب را با نديمان و وزير

غرق درياى شراب  ويا غدير

در حرم با گلرخان و چربكان

درحريمت نيست از حرمت نشان

بارها از كرده هاى اين مكار

پيشكش كردم نهان و آشكار

ديگران شبها همه خون مى خورند

خاصه گانت مل چو جيحون ميخورند

ناروايى هاى روز افزون تان

قتل و غارت را يكى بسته ميان

نه عدالت نه سخا نه شفقتى

خلق را يا فرد را يا طفلكى

آتش خودكامگى هاى شما

سوخت شهرى را تباه كرد دال و ها

اى پدر كن  همتى بيدار شو

تيغ كين بگذار، بس كن سر درو!

خدمت خلق خدا را پيشه كن

زان همه كردار زشتت توبه كن

اين وطن با مردمش خواهند زتو

عزل خفت ، كردن كار نيكو

اين جفاها و همه بربادى را

كشتن و بر بستن و ويرانى را

با فتوت بايد ات آباد كرد

جمله اولاد وطن را شاد كرد

التيام درد را بايد دوا

گرسنگان را قدرامكانش غذا

خانه ها گر سوختى آباد كن

بى بضاعت گشته گانراشادكن

تن برهنه ملتى كردى تو، حال

جامه و مفرش فراهم كن چو بال

بيوه زن را بايتيمش بار ده

عذر خواه شو، كينه را بر نار نه

وين نديمان و وزير هرزه را

گوشمالى ده و پس كن گله را

زانكه مردم شكوه هادارند ز وى

ناله و فرياد ها دارند چو نى"

چون ملك بشنيد گفتار پسر

با ندامت غرق كرد در جيب سر

لب فروبست از سخن مدهوش گشت

در خفا با خود چنين عهدى ببست

تارمق در تن بود ازصدق دل

جان و تن بر مردمان سازد بحل

ازندامت اشك در چشم آمدش

وز تاثر مغز در خشم آمدش

باپسر گفتاكه اى جان پدر

خيزبر ،اين هرزه را سينه بدر

خون ناپاك و پليد اش زود ريز

خردل اشرا از ميان مشك بيز

مردم ما مشك، وى چون خردل است

جسم پاك ملتم را دمل است

تازه برناى به حلم آراسته

كارها با بردبارى ساخته

گفت كه"خونش هيچ چيزندهدبه دست

كو نه تنها دشمن ما و تو است

دشمن خلق است،خودلايحتر است

تاسزا از خلق بيند بهتر است"

قصه كوتاه،آن وزير با ياوران

دادگاه مردمى را شد كشان

علت بشكستن و چيد بسا ط

عامل بيرون نه بوده ،احتياط

بچهء شاه، زاده و پرورده اش

بست درهاى گريز وجاده اش

عاملى اندر درون دستگاه

چون قضا آيد،همه سازد تباه

حرف مردان بزرگ و بى بديل

بادل وجان گوش ميداراز"خليل":

عامل داخل حقا عاملتر است

در تبانى با برون كاملتر است

خالق عالم چه خوش تدبير كرد

ضد شى دربطن شى تعمير كرد.

سجادهء ري  

 عمربگذشت،چه كردى وچه ها پابرجاست

همه خسپيدى وخوردى،ثمرى هيچ تراست

تپش نبض زمين راه هدم  مى پويد

دل به كا شانه ودستارمنه راه خطا ست

تخت جمشيد و فريدون  ويا باغ ارم

اگرش بود ويا است بقا، گو آنجاست ؟

همه دل در گرو مكنت  ظاهر بستى

گرد كردى،زپست خرچ شود،خودمعناست

مسجد ومعبد اگر وجه حرامش باشد

فرق آن بانى وتارم ز سمك تابه سماست

هوش دارهوش كه تلبيس بهايى نه دهد

اى بسى حقه ونيرنگ كه در رنگ قباست

جعلبازى و دغا، فتنه و آشوب مه كن

نه شنيدستى مگر، چاه كن آخربه كجاست؟

آب وقند تو همه شيرهء جان  مردم

دلق وسجاده ودستارتو هم روى ورياست

سيرت قلب كى آردبه كسى اقبا لى

با غلط گر به سرى دست كشى،خودايذاست

خود"خليل"نيك سير باش به ديگر منگر

كه به تو گفت،چنين است وچنان است وچهاست؟

  

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید