WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 بقیه گزیده های مقالات سلیمان کبیر نوری کلیک نماید

 

   زند گینامه ی دلچسپ و الهامبخش محمد عالم افتخار                               سلیمان کبیر نوری

 با یار قدیم، دوست عزیز و شفیق، صاحبنظر در امور و مسایل سیاسی کشور محترم سرور نیماد که  فرسخ ها دور از بلاد ِ دگری به دیدنم قدم رنجه کرده بود ؛ درد دل  داشتیم. هان ! ما که چه درد دل داریم؟ درد دل همه ی مان مشترک است. آن درد همانا درد وطن، مردم و بشریت است.

   زند گینامه ی دلچسپ و الهامبخش محمد عالم افتخار                               سلیمان کبیر نوریبعد ازینکه ساعاتی در مورد آثار گرانبار محترم عالم افتخار بحث هایی صورت گرفت، اتفاقا گوشی تلفون را برداشتم تا خبری از دوست عزیز دیگرمان بگیرم. دوست عزیز تحلیلگر خوب مسایل سیاسی؛ محترم دوکتور جهش بودند. با آقای جهش بازهم بعد از بحث روی مسایل داغ روز،  سخن در مورد اندیشه پردازمبتکر، اندیشمند و تحلیلگر نخبه ی کشور محترم محمد عالم افتخار آغاز شد. من که متاسفانه هیچگاهی چانس معرفت را از نزدیک با عالم افتخار نداشته ام ؛ و معرفتم فقط از طریق نوشته ها و آثار شان بوده و به آن خلاصه میشود؛ اما دوکتور جهش با آقای عالم افتخار روابط پارینه داشته و سالیانی زیاد در همسایگی باهم  میزیسته اند.

 دوکتور جهش در مورد شخصیت عالم افتخار زیاد گفت. اما آنچه مرا ترغیب به کنجکاوی و کنکاش در مورد زندگی این اندیشمند ساخت،  این بود که دوکتور جهش قاطعانه فرمود :« عالم افتخار فرد ِ عادی جامعه ی ما نبوده است . من در وجود عالم افتخار نبوغ  دیده ام.»

روزی بعد با بانو نجیبه آرش که روزگارانی؛ یکی از زنان سر شناس، رزمنده  و سخت کوش و فعال نهضت زن در کشور بودند؛ و از چندین دهه  با عالم افتخار معرفت داشته اند؛ و زمانی هم با ایشان همسایه و زمانی هم همکار بوده اند، پای صحبت تلفونی نشستم.

خانم آرش حتا از خاطرات چهار دهه ی اخیر سخن گفتند. به ویژه ازسالهای 1360 خورشیدی، زمانیکه در روزنامه ی «حقیقت انقلاب ثور» ارگان نشراتی حزب دموکراتیک خلق افغانستان  باهم همکار بودند ؛ چنین فرمودند:« دران زمان محترم صدیق کاوون به صفت مدیرمسؤول روزنامه  و محترم ظاهر طنین به حیث معاون اول مدیر مسوول ایفای وظیفه میکردند. من و عالم افتخار از جمله ی مسولین شعبات و عضو هیات تحریر بودیم. در همان آوان عالم افتخار با نگارش مضامین بلند، نقد های عالی، کاملا مسلط  بر امور، متفکر و سنگین و منهمک در کار و مطالعات ، مستعد، توانا و برتر از خیلی ها بود.»

روانشاد احمد شاه عبادی رزمنده و انسان فراموش ناشدنی وطن ؛ فقط چند روز پیش از مرگ نابهنگام  و المناک خویش در مقاله ای با عنوان « مدرینته و روشنگری » در ویبسایت بزرگ آریایی نوشته بود : « اخيرا کتاب " جنگ صليبی يا جهاد فی سبيل الله!" تاليف نويسنده ، محقق و متفکر خلاق جناب عالم افتخار را در سايت آريآيی خواندم ، خوشحال شدم که او برای روشنگری با تاباندن فروغ خردورزی کار ميکند. عالم افتخار را توسط دوست مشترک مان طاهر سامی ( ننکی) از دهه هشتاد ميشناسم . او هميشه ناراحتی و رنجش را در پشت پرده برده باری پنهان ميکرد. با ظاهر آرام ، متواضع و محبوب با تحمل و خودداری که داشت نمی خواست که ديگران از استعداد هايش بگويند ، ميخواست همکاران او را آدم گمنام ، عادی و آرام بدانند. او به خصلت آدم آرام و متواضع بود ، از غوغا و جنجال دوری ميکرد ، اما در زندگی فراز و فرود های را تجربه ميکرد ، در آن مقطع در افغانستان دموکراسی در جامعه و در حزب هم وجود نداشت تا کسی حق ميداشت هرچه که اشتباه و کمبود ونارسايی را ميديد آنرا بگويد. حتی اگر ميشد با صدای بلند بگويد ، تبليغ بکند و ديگران را با خود همراه سازد. بيان " انتقادات " که اساس و پايه دموکراسی واقعی و مضمونی ميباشد وجود نداشت . البته کسانی بودند که در پشت نقاب ترقيخواهانه و عدالت خواهی خود را پنهان ميکردند و مقابل نقض اصول سکوت ميکردند ، شايد نمی خواستند که خاموشی دشمن آزادگی و وارستگی انسان است.

آزموزه ی " نی " گفتن به سيستم اجتماعی و ايستادن متحد در برابر آن را انسان های شجاع  و پيشرو در تاريخ ازخود به ميراث گذاشته اند و همچنين " نی " گفتن در طول تاريخ موجب تحولات و دستاورد های غير قابل انکاری ميباشد. دشمنان سعادت انسان آنهايی اند که خواستار تائيد و تکريم و تعظيم بلی گويی و خاک بوسی آستان ظلم و ستم ميباشند. برميگرديم به موضوع مقاله ، از مقالات و آفريده های تحقيقی عالم افتخار چنين برميآيد که او به ما می فهماند که مدرنيته و مدرنيسم را صرف مبحثی در فلسفه غريبان نبايد تلقی کرد ، و اين مهم " مسئلهً ما" نيز هست ...»  

http://www.ariaye.com/dari7/siasi/ebadi3.html  

و بازهم طی تماس تلیفونی، از محترم نورالدین همسنگر شاعر و نویسنده ی خوب کشور، در مورد آشنایی و معرفت ایشان با عالم افتخار پرسیدم، چنین پاسخ ارایه داشتند:

« سخن گفتن پیرامون چگونگی شخصیت برازنده و بی بدیل عالم افتخار شاعر توانا، نویسنده ی مبتکر و چیره دست، داستان سرای ژرفبین و دانشی مرد سرشناس و فرهیخته ی میهن ما؛ با این مختصر برایم خیلی ها دشوار و حتا ناممکن است. شناخت بنده با این دانشمند آگاه از سال 1348 خورشیدی آغاز گردیده و طی سالیان متمادی در فراز و فرودهای مختلفی از حیات اجتماعی ، همچنان مستحکمتر گردیده است.

عالم افتخار یکی از نام آوران برجسته ی پهنه ی هنر و ادبیات کشور عزیز ما ؛ استعداد شگرف و منحصر به فرد وی، پرداخته های فصیح و دلنشینی در زمینه ی هنر های خلاقه ی شعر کلاسیک، نیمایی، داستان پردازی و اثر های  گونه گونه ی ژورنالیستیک، اهم ازطنزی، خبری، اوچرک، پژوهش های ادبی، نمایشنامه های تاریخی و هنری، تحلیل های دقیق و ژرفنگرانه ی سیاسی، اجتماعی و غیره، جایگاه و پایگاه خاصی را در تاریخ پر بار ادبیات معاصر دارا میباشد.

بدون تردید، عالم افتخار با مطالعات گسترده و ژرف و کسب تجارب ارزشمند با فیض  ومایه گیری از دانش های فرهیختگان بزرگ ادبیات جهان در عرصه ی فعالیت های ادبی خویش، شهکار های بی مانندی را که بازگو کننده ی واقعیت های ملموس پیدا و پنهان سیاسی؛ اجتماعی و هنری است، پیشکش خوانندگان  آثار خویش نموده است؛ که هر خواننده را در بسا موارد شگفتزده میسازد. نقش اثر گذاری وی در تحولات شعر و ادبیات در کشور ما که هماره با بیان صریح و صمیمی، سلیس و روان مملو از عاطفه ی عمیق انسانی توام بوده، خیلی ها قابل دید و ستایش است..» 

از طریق  گوگل سیرچ ؛ به نوشته ای در مورد محترم محمد عالم افتخار برخوردم که یک شعر بلند ایشان را هم  در بر داشت.  جالب برایم این بود که مؤلف محترم این مجموعه ؛ درک و شناخت و احترام و اعزاز شائیسته را نسبت به این اندیشمند و شاعر و شخصیت خلاق کشور متبارز ساخته بودند . مگر – شاید هم به دلایل ناگزیر کمبود دسترسی به منابع مؤثق جمع اغلاط  طباعتی و چیز های دیگر - هم متن فوق العاده محترمانه و شایان و هم شعر ؛ کاستی ها و ناراستی هایی داشت که به ناگزیر موجب ناراحتی میشد .

این بود که به منابع مورد شناخت خود مراجعه نمودم و ناگزیر هم به یک مصاحبه تلیفونی با محترم عالم افتخار که این روز ها سخت مصروف یک امر تاریخی است ( نشر اثر ناب و سترگ گوهر اصیل آدمی با پشتوانه های آن)؛ اقدام نمودم ؛ در نتیجه عجالتاً به یک سلسله حقایق مستند و محقق در مورد  دست یافتم که لازم است به دوستداران هنر و فرهنگ و جریانات سالم سیاسی پیشکش شود . البته ناگفته نماند که انگیزهء همه این چیز ها لطف دوستی بود که لینکی را برایم فرستاده بودند که نشان میداد ؛ سایت موقر و وزین «بامداد» عرایض من خطاب  به دوستان شخصی در مورد مساعدت و توجه به کتاب « گوهر اصیل آدمی » شهکار نسل ما را ؛ لطف نموده مانند خیلی از سایت ها و نشرات دیگر به دست نشر سپرده اند .

بر علاوه ناگفته نماند که متن و شعر یاد شده توسط سایت وزین « پیام آفتاب» از منبع اصلی (میر حسینی، سید علی نقی (1388)، سانچارک در بستر زمان، قم: اشرق، ص 231-234.) در لینک ذیل اقتباساً نشر گردیده بود :

http://www.payam-aftab.com/fa/print/15555/

و همچنان متوجه بودم که سایت خیلی برازنده « وطندار» که صفحه مقالات ویِژه محترم عالم افتخار را دارد ؛ ذیل « زندگینامه » ایشان هیچ متنی تا کنون ندارد . به هرحال خیلی به موقع و مفید دیدم که این یادداشت را برای اکنون در اختیار ستاره های انترنیت افغانی بگذارم تا با این آرزومندی ایکه ؛ من بعد در نشر و تألیف و خوانش و دانش آثار این « فرهیختهء آگاه» به قول عزیز یاد شده ؛ اغلاط و نادرستی ها کمتر راه یابد .

محمدعالم افتخار در سال 1330 خورشیدی در دهکدهء تکزار مرکز ولسوالی سانچارک که آنوقت مربوط ولایت بلخ ـ و سپس جوزجان ـ بود ؛ دیده به جهان گشود . او که فرزند یک دهقان و باغدار بی بضاعت بود؛  سالیان کودکی را به دشواری طاقت فرسا گذراند و به همان دشواری 3 سال در مسجد و یک دهه  در مکتب دولتی درس خواند . استعداد او از صنف هفتم در شعر و نویسندگی چنان بالید که مطبوعات آنوقت مشتاقانه آثارش را چاپ میکردند ؛ علاوه بر شاعری به گزارشگری می پرداخت و در مورد یک همصنفی اش که مظلومانه توسط برادر خود بالای دعوی میراث کشته شد ؛ راپور تاژ درد آور و تکاندهنده ی داستانی نوشت که مطبوعات کابل هم انتشارش دادند .

بر علاوه برجسته ترین سخنران و انانسر مراسم جشن ها و دگر اجتماعات بود . با فراغت از مکتب تبارزات عصیانگرانه پیدا کرد ؛ منجمله در اجتماع عام مردم که جهت استقبال از والی جدید گرد آمده بودند به افشای مستدل 12 فقره ظلم ها و بیعدالتی های دستگاه ولسوالی مبادرت ورزید که پیگرد های معین دولتی علیه مسؤلان را بدنبال داشت .

او مانند مرغ پر بسته در اِزای محرومیت از ادامهء تعلیم  و تحصیل به خود سازی و خود آموزی ادامه داد و شامهء تیز سیاسی اش خیلی زود او را به فرد ناراض از کل نظام دولتی در کشورمبدل نمود .

از میان سازمانهای سیاسی ایکه آنوقت وجود داشت ؛ حزب دموکراتیک خلق ـ جناح پرچم ـ را اختیاری برگزید و با فراز و نشیب و با حرارت و کم حرارت تا زمستان سال 1357 در صفوف آن رسماً عضویت داشت ولی در اختلافات مصیبت بار که میان رهبران حزب و دولت نوپای پس از 7 ثور به وجود آمده منجر به بحرانات وخیم درون حزبی و وضع پر فاجعه در کشور شد ؛ دچار یأس و سرخورده گی سیاسی گردید .

اما پس از سرنگونی استبداد خونین حفیظ الله امین ؛ او را ( مخصوصاً شاد روان محمود بریالی ) به کار در نشریه مرکزی حزب حاکم وقت «حقیقت انقلاب ثور» فراخوانده و مامور نمودند .

مگرسال ها کارمند عادی چون خبر نگار و مدیر شعبه نامه ها بود ؛ ولی مخصوصاً در شعبهء «نامه های مردم» طوری متبارز گردید که ناگزیر به معاونیت دوم روزنامه ارتقا اش دادند . در سال1367 به علت توظیف مدیر مسؤول و معاون اول روزنامه به سِمت های دیگر؛ او عملاً مدیر مسئول روزنامه شد و پروسیژر رسمی تقررش هم در جریان بود .

ولی در همین هنگام ازدواجی در میان وابسته گان دو عضو ارشد بیوروی سیاسی حزب رخ داد و داماد ؛ مختصرخط و قلمی داشت . بدینجهت مقام مدیر مسئول به ارجمندی ضرورت شد و گویا بیروی سیاسی کمیتهء مرکزی ح.د.خ.ا درعوضِ آنچه قرار بود ؛ فیصلهء عزل عالم افتخار را به اتهام « ناروغ یا مریض بودن» صادر و ابلاغ کرد و این مریض را سه چهار ماه بعد ؛ پس از دستگیری مسلحانهء اعدامی وار؛ به عسکری سوق دادند تا (روغ) شود !!!؛ آنهم در حالیکه قانوناً به دلیل بیکسی و تکفل از عسکری معاف بود !

افتخارسال بعد که حیات خود را در چوکات عسکری ـ از پُشت ـ به خطر میدید و نیز سن چهل ساله گی را تکمیل کرده بود ؛ ترک خدمت کرد و برای انفاق خانوادهء خود متکی به آموزش ها و تجاربی که در تخنیک جدید و جالب روز کسب کرده بود ؛ به ترمیمکاری مؤفقانه مخصوصاً در بخش تلویزیون رنگی پرداخت . سلطه طالبان این ممر روزی را نیز از وئ گرفت .

این بُعد زنده گانی عالم افتخار یعنی سر وکار با دنیای تکنولوژی و الکترونیک خیلی دلچسپ و الهامبخش است .

 هنوز شاگرد مکتب بود که از چیزی به نام رادیو شنید ؛ چون اکثر ملا صاحبان وقت  در محل ؛ با رادیو مخالفت تعصب آمیز کور و شدیدی نشان داده و حتی فاجعه آفریده بودند ؛ این امر برای عالم افتخار نوجوان مشغلهء فکری ی عجیبی به وجود آورد تا آنکه دزدانه یک رادیوی خرابه را از کسی خرید .

او به سایقه ی کنجکاوی ؛ رادیو را باز و معاینه کرد ؛ بطری های شاریده را دور و جای را تمیز نمود ؛ تا آنکه رادیو کاملاً فعال گردید . با اینهم او از کنجکاوی در رادیو و سپس در تلویزیون دست بر نداشت و به مطالعه کتبی هم پرداخت که درین موارد و سایر بخش های تکنولوژی معلومات میدادند .

درعین حال بیشتر از 3 سال نخست ماموریتش در برمه کاریهای تفحصات نفت بود . با ماشین های غول آسای برمه و ورکشاپ های گسترده و پیچیدهء ماشین آلات تفحصاتی از نزدیک آشنایی یافت و مکانیزم های آنها را به دقت ویِژه تحت نظر گرفت . بعضاً همسالان خود را هم برای دیدن آنها تشویق میکرد و می برد .

مشغله فکری دیگر نزد افتخار جوان ؛ این بود که از هرسو به گوش میرسید : افغان های دانسته  در ساینس و مخترع و مکتشف ... توسط  دولت ( سلطنتی ) گرفتار و نابود ساخته شده میروند و در عین حال افواهات وجود داشت که برمه ها و اشیا و علائیم تفحصاتی و تحقیقاتی ؛ هدف هایی چون نابود کردن دین و اشغال کشور را دارد . از همین جا او تصمیم گرفت که با همچو بینش مبارزه کند ؛ والبته جز خود آموزی راه و امکانی نداشت .

با اینکه مدت درازی در روزنامه نگاری حزبی –  دولتی از 1352 تا 1366مصروفیت شباروزی پیدا کرد ؛ معهذا حتی الامکان در اکتساب اطلاعات ساینتفیک میکوشید و بعد ها مطابع آفسیت – و همینطور محصولات تکنولوژی ی معاصر که به طور روز افزون وارد بازار ها و زنده گانی ی مردم میگردید - هم برایش الهامبخش بودند .

ولی در معادلهء غالب ؛ همه این سالها برای عالم افتخار به این معنی بود که نویسنده گی و دانش و ژورنالیزم و خلاقیت هنری و تحقیق و تتبع در افغانستان چیز های بیهوده اند و فقط به درد خود کشی شخصی و فامیلی میخورند .

البته آی سی ها ، ترانزیستور ها ؛ پیکچر تیوب ها و مکانیزم های تبدلات تصویر و آواز به امواج الکترومقناطیسی و بر عکس به تصویر و آواز روشن و شفاف در هزاران کیلو متر آنسوتر؛ هم چیز هایی به این دماغ اندیشنده و متخیل و متجسس القا میکردند .

عالم افتخار می دید که نظام و مکانیزمی که یک شعر عالی را پدید می آورد ، یک کتاب رهنما و رهبر را هستی می بخشد و یک طبابت حاذقانه حیات بخش را سامان میدهد ؛ با یک تلویزیون رنگی شباهت هایی بسیار دارد . همانگونه که فقط قطع یک فیوز یا از کار افتادن یک ترانزیستور دستگاه و مکانیزمی به عظمت یک تلویزیون عالی رنگی را به شئ مُرده و مفلوک تبدیل میکند ؛ احتمالاً جوامع بشری هم از فقدان سلامت پرزه ها و اجزایی برهم و درهم میباشند و بایست بتوان به ترمیم آن نیز پرداخت !

لذا فقط معضله ؛ شناخت و پیدا کردن و مرمت کردن آن نقیصه خواهد بود . بدینگونه او یکسره از شعر و ادبیات و تحقیق و تفحص ؛ و سعی برای اکمال معرفت و شناخت جامعه و جهان دست نکشید ، دیوِ یأس و نومیدی را در خود خفه کرد و سالهای این چنین بد و دشوار را مانند زندانیان بزرگ سیاسی با مطالعه، تحقیق ، پژوهش و استنتاج توأم ساخت .

بنابرین آنانکه پس از اینهمه سالهای خاموشی و فراموشی ؛ با عالم افتخار در نشریهء « طلوع افغانستان » در سال اول حکومت مؤقت ( 2001) ؛ مواجه شدند ؛ خود را با یک افتخار نیرومندتر و پخته تر و از لحاظ قلم  و منطق سیاسی ـ اجتماعی  و جهانی غیر قابل مقایسه با گذشته یافتند .

نشریهء « طلوع افغانستان » چیزی متعلق به یکی از ارباب اقتدارنو به دوران رسیده بود ؛ ولی عالم افتخار توسط همین نشریه گریبان بوش ، بلیر، کوفی عنان ، کرزی ، بابای ملت وغیره را گرفت و از آنان حساب خواست؛ راه هایی پیش پای شان گذاشت و دورنمای خودسری ها و تاخت های بی شناخت و بی محاسبهء شان را تصویر کرد .

زمان همانها را به ثبوت رسانید که عالم افتخار فریاد زده بود ؛ ولی افتخار در بدل این فریاد هایش مطرود و منزوی گردید.

او دیگر نخواست و نه توانست تلویزیون سازی کند ؛ فقط خود را وقف تحقیق و تتبع کرد تا اگر بتواند دستگاه مُرده و از کار افتادهء جامعهء افغانی و فراتر از آن را ؛ عیب یابی و آسیب شناسی نماید و در صورت امکان و اجازت عمر و لوازم دیگر حد اقل یکی از راه های ترمیم و باز سازی آنرا بر ملا و آفتابی گرداند .

میگویند ؛ در سالهای پسین که زیاد به ریاضیات و معادلات و علوم پایه و ساینس در مطالعات خود منهمک شده نه تنها مجال پرداختن به شعر را ندارد بلکه معتقد شده است که شعر و شاعری که تقریباً قسمت غالب فرهنگ فارسی را میسازد و به حیث عمده ترین طرز سخن مکتوب و ادبی ما در هر ساحه فکری و فرهنگی به کار گرفته شده است ؛ آنقدر ها به جامعه و تاریخ ما سودمند واقع نشده و چه بسا از دقیق شدن و سامانمند شدن و علمی شدن اندیشه و تفکر جلوگیری کرده است ؛ مخصوصاً درعرصه های سیاست ، جهانشناسی ی ریاضیاتی ، فنون ، اکتشافات و اختراعات!!

لذا باید از افراط در شعر و بها دادن بیجا به هر آنچه تحت این نام رواج دارد ؛ پرهیز کرد و چیزی را باید «شعر» دانست و بها داد که به مفهوم علمی معاصر « هنر» باشد !

شاید هم روی همین دلیل است که عالم افتخارتا کنون به چاپ آثار شعری اش تمایل نشان نداده و مبادرت نکرده است !

    انترنیت افغانی به خصوص در دوسه سال اخیر از نوشته ها و آثار نه چندان عادی و معمول عالم افتخار سرشار گردیده است  و درین جمله کتاب های « گوهر اصیل آدمی » ؛ «جنگ صلیبی یا جهاد فی سبیل الله!!» ( که در ایران هم درخشیده است ) و «معنای قرآن» مقام و جایگاه استثنایی دارند .

عالم افتخار ؛ چنانکه دوست نازنین یاد شده به درستی خاطر نشان کرده اند ؛ در حال حاضر مصروف یک سفر هدفمندانه و اکتشافی در هند بزرگ میباشد . کتاب های سابقه او چون « ... وگلوله ها گپ میزدند!» ( مجموعه داستانهای کوتاه ) ؛ « دیو های چرمین کمر» ( نمایشنامهء بلند) و آنچه در نشرات مطبوع چهل سال اخیر افغانستان ؛ انتشار یافته است ؛ همه نمایانگر آنست که ما با یک استعداد و شخصیت شاذ و برجسته طرف استیم .


اینک نمونه‏ای از سروده های او – شعر نو – ( البته با غلط گیری ها) تحت عنوان «سؤال این است!»:


سؤال اين است!


تو، ای
استاره‌ی آبی ی ناپیدا گران گیتی!
تو، ای معشوقه‌ی خورشید روشنگر!
تو، ای والاترین اسطوره‌ي هستی،
زمین، مادر!
مرا، از سرنوشتت اضطرابی تلخ در جان است.
تو می دانی،
تن پرخون و اندام پر از درد تو می داند
که بس فرزند تو – انسان –
به فرمان کدامین اهریمن خود را رها کردند
و بر تو نازنین مادر، چه ها کردند؟!
چه هول انگیز و ننگین است،
ز وحشت های جلادان دست آموز اهریمن،
به خون سرخ فرزندان
- نه ده، نی صد که میلیون ها –
سراپای تو رنگین است.
الا مادر!
از آن روزی که قابیل کشت هابیل را
درازای قرون بگذشت –
ولیکن دشنه ی قابیل
پیاپی خون هابیل های دیگر را همی ریزد.
و قابیل ها،
هنوز از استخوان های برادر دشنه می سازند،
هنوز از گیسوی خواهر ؛ طناب دار می بافند.
الا مادر!
مگر تنها نه اهریمن!
که یکسر کهکشان های سترون با تو در کین است،
که این سان خدعه می بارند؟
و فرزاندان افسون گشته ات، دیگر
ترا مادر نمی دانند.
در آغوشت به جای زندگانی، مرگ می کارند.
الا مادر!
مرا، از سرنوشتت اضطرابی سخت در جان است،
که اینک دکمه ؛ جای دشنه بگرفته،
فشار دکمه، صد چندان ز ضرب دشنه آسان است
و نزدش مادر و فرزند قربانی ی یکسان است.
چه دهشت زا و صعب و سهمگین ماتم!
که جلاد برادرها وخواهرها
شود جلاد مادر هم.

الا مادر!
الا! زیباترین اسطوره‌ي هستی!
الا، ای گل عروس سبز پوش بیکران گیتی!
الا، ای آفرینش مست و مدهوشت!
زمان، تاریخ، فرهنگ،
انعکاس جلوه هایی از خرام و از بر و دوشت!
چه باید کرد؟
به بودن یا نبودن؟ پاسخی چون داد؟
زمین – مادر!
سؤال اینست،
سؤال اینست!


منبع:(برداشت شعر) میر حسینی، سید علی نقی (1388)، سانچارک در بستر زمان، قم: اشرق، ص 231-234.به طریق ویبسایت پیام آفتاب

یا د دهانی : قسمت اساسی این متن ( سوای شعر) از ویبلاک اختصاصی محمد عالم افتخار «سایه نور» برگرفته شده است .

    

 رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید