WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

 گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی وسیاسی

 

   چهارگزاره در بسط مفهوم مبارزه طبقاتی     تقی روزبه

 چهارگزاره در بسط مفهوم مبارزه طبقاتی

تقی روزبه

روزجهانی کارگر فرصتی است برای مرورزنجیرها و اندیشیدن در موردچگونگی گسستن از آن ها. چهار نکته زیر در همین باره است:

1- درکی کلیشه ای و عقب مانده از تکوین و تعمیق مبارزه طبقاتی وجود دارد که ناشی از نادیده گرفته شدن تحولات زمانه، انقلابات متعددصنعتی و تغییرات عظیمی است که در طی بیش از یک سده در ساختارطبقاتی و در مناسبات جوامع انسانی صورت گرفته است. چنین نگرشی مانع از درک دامنه و اشکال نوین این مبارزه و گستره پرتنوع طبقه و نیروهای اجتماعی حامل آن و لاجرم بروزنوعی نابهنگامی گشته است. ابعادتحولات نوین وجودچندین حلقه مفقوده در مفروضات رهائی بخش گذشته را بیش از پیش عیان ساخته است. البته تمامی فرضیات و دانش ها و داده های پیشین، بویژه در موردتحولات اجتماعی که با پویش و پیش بینی ناپذیربودن همراه است، در بسترتجربه و آزمون اجتماعی بطورطبیعی و بدون استثنا محکوم به تغییر و تکامل هستند و اگر جز این بود عجیب و غیرعلمی بود و به پیشگوئی  های پیامبرانه شباهت پیدامی کرد. اما مشکل نگاه سنتی امروزه حتی فراتر از جامدنگری و دلبستگی به کلیشه هاست. او  نه فقط حامل درک های کلیشه شده از اصل مبارزه طبقاتی است، بلکه بیش از پیش تحت نفوذ نظام حاکم دل به سازوکارهای بورژوائی بسته و به عنوان بخشی از این نظام در نقش اپوزیسیون آن عمل می کند. شرکت، و دخیل بستن به  سازوکارهائی چون پارلمان بورژوائی و یا نظام سلسه مراتب و هرمی و دخیل بستن به تشکل هائی چون سندیکاها و اتحادیه ها نمونه هائی از آن است. درک از مبارزه طبقاتی عملا و عمدتا به سطح مبارزات جاری و صنفی کارگران برای بهبودوضعیت تنزل یافته است که حداکثر باید گام به گام ارتقائش داد. چنین رویکردی عملا ستایشگرمبارزه کارگران هم چون ابژه هائی در چهارچوب نظام بورژوائی و خادمان تولیدسرمایه است. این نگاه البته ربطی به سوسیالیسم و رهائی کارگران از زنجیرهای مناسبات سرمایه داری حتی در نزدکلاسیک هائی که معمولا زیرچترآن ها جمع می شوند، ندارد. کارگری که در چهارچوب مناسبات سرمایه داری، به مثابه کارگر مشغول کاراست در حقیقت مشغول تولید و بازتولیدزنجیربردگی خود است که بدون هدف گرفتن این زنجیر قادر به گسستن از آن نخواهد بود. بدیهی است در چنین حالتی او اهرمی برای فرارفتن از سیستم ندارد. چرا که همه اهرم هائی چون سندیکا و اتحادیه که او در اختیاردارد و یا سعی می کند داشته باشد، جملگی ابزاری در همسازی با نطم موجود و در خدمت بازتولید سرمایه و البته سازوکاری برای چانه زنی در آن چهارچوب هستند. در چنین حالتی او تنها بر ضخامت پیله ای می افزاید که مشغول تنیدن آن است و خود زندانی آن است. در این رویکرد هیچ رابطه معنا دار و ارگانیکی  بین نفی سیستم که در حرف ممکن است ادعا شود، با مبارزات جاری و مشخص وجود ندارد. اگر کارگران هزارسال هم باین شیوه مبارزه کنند، حتی اگر بتوانند اعتراضات بزرگی هم از نظرکمی حول  این گونه مطالبات هم سازمان بدهند، تغییری در این واقعیت که آن ها هم چنان در چهارچوب نظم بورژوائی و رنجیرهای تنیده شده آن قرار دارند نمی دهد، که البته ربطی به مبارزه برای خروج از بردگی کارمزدی، برپاکردن سوسیالیسم و جهانی نو و خالی از استثمار ندارد. بنابراین وقتی از مبارزه در چهارچوب سیستم و مناسبات بورژوائی سخن گفته می شود قبل از هرچیز ناظربه نقش کارگران هم چون مولد و پروارکننده سرمایه است که در نتیجه آن سرمایه داران و طبقه و دولت حامی آن، سرنوشت انسان و محیط زیست را بدست می گیرند. از همین منظر قبل از هرچیز این نوع مناسبات اجتماعی و شیوه زندگی است که باید با هدف گونه دیگری از مناسبات و زندگی موردنقد قرارگیرد. افزودن فی المثل چندشعارخشک و خالی بدون زیرسؤال بردن این شیوه و اصل بردگی توفیری در اصل قضیه نمی دهد و  تنها در حکم رنگ و لعاب زدن به مبارزه جاری معطوف به همسازی با سرمایه  تحت عنوان مبارزات طبقاتی است. دفاع از کارگر به مثابه ابژه یعنی دفاع و ستایش از او هم چون کسی که خالق ارزش اضافی است و بنابراین ستایش از کارگر به مثابه کارگر فضیلتی نیست که بشود بدان بالید. در مبارزه طبقاتی تأکیداصلی برنقش مرکزی مبارزه علیه  بندنافی است که سرمایه داری از ِقبل آن تغذیه می کند. یعنی نقدکارگر به مثابه کارگر و مولدارزش اضافی و تأکید بروجه فراروندگی و ضدسرمایه داری آن. بر این اساس است که مبارزات رایج اتحادیه ای برای بهبودشرایط کارمزدی، جز مبارزات بورژوائی طبقه یعنی مبارزه در چهارچوب سیستم و بهبودشرایط کاری نیستند. از ِصرف چنین مبارزاتی رهائی برنمی خیزد. امروزه حتی این نوع مبارزات بیش از پیش بدلیل حفظ و نجات وضع موجود، در حالت تدافعی  قرارگرفته اند که معلول تغییرات ساختاری عظیم سرمایه داری، جهانی شدن، دامن زدن به رقابت و بکارگیری نیروی کار ارزان در اقصی نقاط عالم توسط سرمایه  و لاجرم  دامن زدن به رقابت ها در اشل جهانی و در میان صفوف جهانی کارگران است. چنین روندی به مقدارزیادی از تأثیرگذاری و قدرت چانه زنی گذشته کارگران در چهارچوب دولت- ملت ها، این یا آن کشور و از جمله در خودکشورهای اصلی صادرکننده سرمایه کاسته و این درحالی است که سرمایه داری دستخوش عمیق ترین بحران های پس از رکودبزرگ 1930 شده است. بهمین دلیل مدتهاست که معلوم شده این نوع مبارزه و آن  نیروی اجتماعی وابسته به آن، دیگر به شکل گذشته، نیروی محرک و پیشرو برای گسستن از نظم حاکم برجهان به شمارنمی رود. و برهمین اساس هم  دیگر آن چپ سنتی و آن نوع سازماندهی های حزبی و سندیکائی و...   دیگر کارآئی ندارد و قادر به حضور و نقش آفرینی گذشته ها نیست و نخواهد بود. چنین تغییراتی دارای تبعات زیادی به لحاظ ساختاری و بروز اشکال نوین مبارزاتی و نوع سازماندهی، عروج نیروهای پیشرو تازه و تقویت خصلت فراملی آن، مدت مدیدی است که اتفاق افتاده، اما گویا پذیرش آن برای تقدیس کنندگان کلیشه ها و آن هائی که بیش از حال و آینده در گذشته سیر می کنند دشواراست. نمونه آن جنبش مه 68 فرانسه بود که وقتی میلیونها کارگرجوان بیرون از حوزه اقتدارسندیکاها و حزب کمونیست صاحب نفوذ، به آن جنبش پیوستند و در کناردانشجویان به شورش برخاسته بودند، با کارشکنی شدیدحزب و سندیکاهای رسمی که موجودیت خود را در ایفای نقش اپوزیسیون چپ در نظام سرمایه داری تعریف می کردند مواجه شدند.

برای مبارزه علیه بردگی کارمزدی و ساختن جهانی نو از سوی کنش گران ضدسیستم،  قبل هرچیز باید خط الرأس یعنی تغییر مناسبات اجتماعی و قطع کردن رابطه نیروی کار و انباشت سرمایه را ، هم چون جبهه اصلی و مقدم نبرد از سوی مبارزان ضدسیستم هدف گرفت و سطوح دیگر مبارزه را در پیوند با آن قرارداد.

روزکارگر فرصتی است برای تأکید بر "طبقه کارگر" فارغ از محدودنگری های رایج، از محلی گری و روزمرگی و حصارهای تنگ ملی و نژادی و مذهبی، و از کارگر به مثابه کارگر و به عنوان طبقه ای فرارونده و با تعینی جهانی. بورژوازی، بویژه وقتی در شرایط بحرانی و خطرفروپاشی نظم مستقرخود، با تلاشی دوچندان  به رقابت درمیان صفوف کارگران، به گرایشات ملی ، نژادی  ومذهبی و...  دامن می زند تا مانع از شکل گیری و فعلیت یافتن یک طبقه و جنبشی جهانی و نیرومند در برابرخود گردد. و این در حالی است که خود کمابیش و در قیاس با کارگران هم چون یک طبقه جهانی حاکم و دارای نهادهای فراملی عمل می کند. توازن نیروی دو طرف در طی چندین دهه، بدلیل همین شکاف ها با وجودبحرانی که سرمایه داری با آن دست و پنجه نرم می کند به ضررکارگران و زحتمکشان بهم خورده است. با تشدیدبحران و واقعیت تضعیف شتابان مرزهای سنتی و حتی خطرفروپاشی مرزهای رسمی، بردامنه آن چه که در گذربه جهانی شدن سرمایه به عنوان بحران دولت- ملت ها سربلندکرده، بر تنش های قومی، ملی و مذهبی و سودای دیوارکشی ها دامن زده است؛ که خود براهمیت شکل گیری جنبش فرارونده طبقه جهانی و همبستگی آن در برابرسرمایه داران برای برون شداز بحران و فاجعه افزوده است. البته داشتن نگاه جهانی به نیروی کار و استثمارشوندگان به معنی انکارخودویژگی های محلی و بومی در چهارگوشه جهان نیست، بلکه به این معناست که  به آن ها اساسا از منظر وجه مشترک و جهانی اشان نگریست و نه با ویژگی های خود تعین بخش. نباید فراموش کرد که ریشه بسیاری از این نوع نکبت و فلاکت در جوامع عقب مانده، اساسا ناشی از رشدناموزون سرمایه در فرایندجهانی شدن و فعال ساختن واپسگرائی ها و مناسبات و رسوبات گذشته در مسیرتؤسعه نفوذ خود به جوامع کمترتوسعه یافته صورت می گیرد. یک نکته  دیگر در بسط معنای کارگر و مبارزه طبقاتی، مغفول ماندن کاربی مزد و بازتولیدی در چرخه کامل تولید در نگاه سنتی است. قابل فهم است که در نظام سرمایه داری چرا این نیروها مشمول دریافت مزد نشده اند و چرا به عنوان نیروی کار برسمیت شناخته نشده اند. بورژوازی تاریخا برای کسب سودبیشتر، بخشی از تأمین نیازهای جامعه و هزینه های تولید را به گردن خانواده ها و همسران کارگران (و اساسا زنان) و بدون پرداخت دستمزد انداخته است. بدون بهره کشی خاموش از این عرصه نیروی کار، این حد از سود و انباشت شدنی نبود. بهمین دلیل برسمیت شناخته نشدن این عرصه مغفول مانده نیروی کار توسط سرمایه در میان کلاسیک ها، نمی تواند به معنی نادیده گرفتن آن ها و ارزش افزائی آن ها در صفوف گسترده کارگران باشد. البته علاوه برآن تنوع و گستردگی طبقه کارگر امروزه  شامل لایه های متنوعی از جمله کارموقت و ناپایدار و بیکاری ساختاری که نه فقط بخشا به عنوان نیروی ذخیره برای پائین نگهداشتن نرخ دستمزد بکارگرفته می شود، بلکه بدلیل رشدشتابان تکنولوژی هم دائما برحجم آن افزوده می شود و بحران مازادنیروی کار را واردمراحل تازه ای می کند، و نیز افزایش اهمیت کارذهنی همه و همه بخشی از تحولات گستره نیروی کاراست که ورود به آن ها خارج از حوصله این نوشته است.

2- انباشت قدرت و بسط مبارزه طبقاتی

در نگاه سنتی رابطه ارگانیکی بین انباشت سرمایه و انباشت قدرت وجود ندارد و حال آن که این دو همزادیکدیگرهستند. انباشت سرمایه همواره با انباشت قدرت، و ارزش اضافی با قدرت افزوده و تصاحب شده همراه هستند. اگر مناسبات سرمایه داری یک رابطه اجتماعی مبتنی براستثماراست، قدرت هم به همان سان، مناسبات اجتماعی مبتنی بر سلطه است که اجتماعی و سوسیالیزه کردن هردو برای گذر از سرمایه داری از اهمیت یکسان و همزمانی برخوردارند.

مبارزه طبقاتی علیه سرمایه بدون مبارزه علیه انباشت قدرت بیگانه شده سترون و ناممکن است، همانطور که عکس آن نیزصادق است. این مبارزه در تمامی سطوح و یاخته های جامعه اعم از حوزه اقتصادی و سیاسی  و فرهنگی و در گفتمان ها جاری است. بسط مبارزه طبقاتی به حوزه قدرت ، یعنی به حلقه مفقوده ای که در نگاه کلاسیک ها موجود بود و چه بسا به تقدیس آن هم چون ابزاری انقلابی و نجات بخش که پرولتاریا باید آن را تصرف و تصاحب کرده و بکارگیرد دخیل بسته بودند. این در عین حال نقدی است به نگاه یک جانبه نسبت به مبارزه طبقاتی.

3- محیط زیست و بسط مبارزه طبقاتی

سومین نکته مهم در بسط مبارزه طبقاتی را باید در حوزه بسط تضادسرمایه داری با طبیعت و سرشت کالاسازی و سودپرستی آن در برخورد با طبیعت و محیط زیست دانست که امروزه به مرزهای انفجار و خطر( آنتاگونیسم) نزدیک می شود. مناسبات سرمایه داری با تشدیدتضادانسان با انسان و تضادانسان با طبیعت بطور توأمان، و سرشت مشترک آن ها، امروزه بیش از هر زمانی به مبارزه طبقاتی کیفیت و ابعاد دو چندان و جهانی بخشیده است.

4- جنبش های نوین و بسط مبارزه طبقاتی

جنبش ها مهم ترین عامل تغییر و تحول هستند. معجزه این تغییرگفتمان را می توان در گردش به چپ و علیه سرمایه داری در مقیاس جهانی، در طی سال های اخیرمشاهده کرد. مشخصا چنین تحولی را می توان در فضای سیاسی-اجتماعی آمریکا و انگلیس- دوکشوراصلی که مهدخیزش نئولیبرالیسم بودند- پس از عروج جنبش اشغال وال استریت و نیز دیگرجنبش ها در طی سال های اخیر در اروپا، از یونان و اسپانیا و ... تا اخیرا در فرانسه مشاهده کرد. این جنبش ها اساسا حامل پارادایم جدید و مختصات نوینی هستند که با گذشته و آموزه های کلیشه شده توسط چپ سنتی همسازی ندارد.

اهمیت جنبش های اجتماعی جدید مانند آن چه که خیرش های موسوم به شبانه فرانسه نشان می دهند، هم در  نشانه گرفتن خط الرأس و کلیت سیستم است و هم تجربه اشکال نوینی از دمکراسی مستقیم و مشارکتی برای کنش گری، هم چون سوژه توسط  بی شماران. این گونه مبارزات که خود در حال آزمون و خطا و غنا یافتن هستند، با اشغال فضا- مکان ها و بیرون کشیدن آن از چنگ بورژوازی و خلق فضا مکان های جدید برای کنش های جدید، در صورتی که بتوانند با سایرمبارزات کارگران  و زحمتکشان و آن "نودو نه درصدی ها"، در عرصه های دیگر در کارخانه و محلات و ... گره بخورند و بتوانند در خدمت همگراکردن انواع مبارزات باشند و آن را با مبارزه علیه سیستم گره بزنند، و همانطور که می گویند مکانی برای بهم پیوستن و رویش جنبش جنبش ها باشند می توانند به عنوان حرکت و نیروئی پیشرو با دمیدن روح مبارزات فراسیستمی در کالبدفرسوده مبارزات درون سیستمی، به مبارزاتی که مدت هاست در چهارچوب سیستم دچارفرسایش و درجا زدن شده اند، به عاملی تأثیرگذار تبدیل شوند بدون آن که بخواهند خود نقش حزب و رهبران و سکانداران را که دوران نقش آفرینی اشان سپری شده است بازی کنند. آن چه که ما شاهدیش هستیم، تجربه شکل گیری کنش های جمعی در اشکال نوین است، با مختصاتی بالکل تازه که در آن رابطه نوینی  بین کنش جمعی و آزادی فردی به آزمون نهاده می شود. اما نباید نادیده گرفت که این جنبش ها نه فقط به لحاظ داشتن مختصات نوین رهائی بخشی چون ضدهژمونی و فراسنتی بدیع هستند، بلکه به لحاظ برانگیختن لایه ها و نیروهای اجتماعی جدید و تحت استثماری که درنظم موجود جایگاه تثبیت شده ای ندارند و امیدی هم  به گشایش سیستم در آینده ندارند، با روحیه ضدسیستم و ضدسرمایه دارای خود ظرفیت بیشتری در گسست از تاروپود های شیوه زندگی بورژوائی و زنجیرشدگی به سیستم و لاجرم فراروی از آن دارند. به لحاظ داشتن این دوخصیصه –افق های نوین و ظرفیت گسستن- این جنبش ها می توانند نقش پیشقراولان و رزمندگان راه رهائی را در اشکال نوینی که در حال شکل گیری و آزمون و خطاست، ایفاء کنند. البته دلبستگی به کلیشه ها و جایگاهی که گرایشات سنتی در نظام اجتماعی جوامع کنونی  برای خود تعریف می کنند، سبب می شود که آن ها در برابرتغییرات و برآمد پارادایم نوین در مسیررهائی به عنوان نیروی بازدارنده و ماند ظاهر شوند. آن ها  سخت شیفته جهانی هستند که یک عمر با آن مأنوس شده و نگران از دست دادن موقعیت و بی اعتباری آموزه های رسوب کرده در خودهستند. آن ها  چه بسا با افتخار به چسبندگی خود به گذشته و سنت گرائی افتخارکرده و از نظام هرمی و مبتنی برنمایندگی (سلب حق مداخله و تصمیم گیری از خود و واگذاری آن به نخبگان و برگزیدگانی که خارج از کنترل آن ها هستند) بجای دموکراسی مستقیم و مشارکتی، دفاع می کنند. آن ها با روح دیالتیک منفی که در کالبداین جنبش ها با اجتناب از تمکین به اهداف و برنامه های از پیش تعیین شده جریان دارد، احساس بیگانگی می کنند. تصورجهانی افقی و تغییرجهانی که هرم طبقاتی آن با نظام سلسه مراتب از بالا به پائین بهم تنیده و سر پانگهداشته شده است، جهانی فارغ از روابط عمودی و بدون رهبری و سلسه مراتب که از ارکان وجودی نظام های طبقاتی هستند، دشواراست. رؤیای جهانی خالی از مناسبات و جادوی قدرت بیگانه شده، و مضمون ترانه تصورکن جان لنون ( تصورکن که همه مردم، دنیارا به اشتراک بگذارند!) در آن ها، شوری برنمی انگیزد!. مبارزه توأمان با مناسبات درهم تنیده شده سرمایه و قدرت برای آن ها عبور از خط قرمزهائی است که در ذهنشان رسوب کرده است. این که در این پارادایم خط قرمزداشتن خود خط قرمزاست، احساس لدت بخش رهائی از بندها را در آن ها بر نمی انگیزاند!. هضم سرودانترناسیونال با چنین مضمونی برای آن ها ثقیل است:  نه خدا نه مذهب نه میهن نه سرمایه، نه دولت و نه هیچ قدرت و سلسه مراتب مشرف بر زندگی بشر! 

2016-05-02  12-02-1395

*-  http://www.taghi-roozbeh.blogspot.de/2015/12/150.html#more

*- نگاهی به بحران محیط زیست و ریش ها:

 http://www.taghi-roozbeh.blogspot.de/2015/12/blog-post_9.html#more

بحثی پیرامون بسط مبارزه طبقاتی به حوزه قدرت!


اصغرایزدی:

می نویسی:* "بسط مبارزه طبقاتی به حوزه قدرت، یعنی به حلقه مفقوده ای که در نگاه کلاسیک ها موجود بود و چه بسا به تقدیس آن هم چون ابزاری انقلابی و نجات بخش که پرولتاریا باید آن را تصرف و تصاحب کرده و بکارگرفت دخیل بسته بودند". بنظر می رسد نتوان همه کلاسیگ ها را در این نگاه سهیم دانست، از جمله مارکس که با توجه به تجربه کمون پاریس، به یک تجدید نظر اساسی نسبت به مبارزه طبقاتی پرولتاریا و دولت پرداخت؟.

تقی روزبه:

با تشکر از یادداشتت، مارکس ضمن آنکه نهایتا به پژمردگی و مرگ دولت باورداشت اما همانطور که در انتقاد به برنامه گوتا که چندسال پس از کمون نوشته، به یک دولت کارگری در مرحله گذار به عنوان دیکتاتوری پرولتاریا باورداشت (البته فاکت های دیگری هم وجوددارند). اما دیکتاتوری و دولت چیزی جز انباشت قدرت جداشده و مشرف بر جامعه و توسل به آن برای نیل به اهداف نبود. نظرات انگلس هم پیرامون درکش از مقوله اتوریته و این که اتوریته چپست؟ که بهرحال می دانیم که چقدر با مارکس همدم و همفکر بود گواهی برهمان درک دارد. بنظرمن لنین هم در شرایط روسیه دقیقا و تا آن جائی که ممکن بود بر اساس همین نظرات مارکس پیش رفت (حتی اصل ایده حزبی را از او گرفت، منتها به آن شکل ویژه ای چون انقلابیون حرفه ای و... داد). او بزعم من انصافا بر نظرات مارکس پیرامون دولت نوع کمون و نقدبرنامه گوتا اعتقاد و تأکیدداشت، و مشکل همانطور که در نوشته من هم آمده در همان گزاره های مارکس (کلاسیک ها) ریشه داشت.... اما آن چه که از دل تجربه و عمل آن هم در شرایط روسیه بوجودآمد داستان دیگری است... ضمنا کمون پاریس هم که البته از بحث ما جداست یک فرصت دوماهه بیشتر نداشت تا معلوم شود که جهت گیری واقعی آن به چه سمت خواهد بود و با محدودیت هایش چه خواهد کرد. ضمن آنکه در همین دوماه سوای نقاط قوتی که داشت بامحدودیت هائی چون نمایندگی و قدرت تفویض شده به عده ای محدود و .. .. مواجه بود. کلا همه این نظرها و تجربه ها را بنطرم باید در بسترتاریخی خود هم به لحاظ نقاط قوتشان که جهشی به جلوبودند و هم محدودیت هایشان موردبررسی و نقد قرار داد.

اصغرایزدی:
 به راستی من هنوز نمی توانم با قاطعیتی که تو به مارکس باورهائی را درباره دولت و حزب نسبت می دهی، همراه شوم؛ و اینجا منظورم فقط مارکس است و نه دیگران ازجمله انگلس و لنین و... نمی دانم آیا اخیرا تو آثاری از مارکس را بار دیگر، و از منظر گرایش فکری که اکنون به آن باور داری، خوانده ای و نتیجه گیری‌های تو از نگاه مارکس به حزب و دولت مبتنی بر یک خوانش جدید است و یا این خوانش همان دریافت‌های گذشته و ماسیده بر ذهن ما است؟ این پرسش از آن جهت اهمیت دارد که همه ما نیاز داریم بر پرتو شکست تاریخی "مارکسیسم روسی " و زایش گفتمان چپ جهانی، که شاید و تا حدودی به توان آنرا همچون دریافت "تغییر جهان بدون کسب قدرت سیاسی" بازنمائی کرد، آثار مارکس را باز خوانی کنیم. برای خود من یک تجربه اخیر آموزنده بوده است: ١- برای پاسخ به این پرسش که آیا در رساله "مانیفست کمونیست " و آخرین پیشگفتارهای آن بعد از کمون پاریس، آیا مارکس به چیزی(نهادی) به عنوان یک حزب کمونیست، یک حزب مستقل و خاص برای کمونیست‌ها، باور داشته است؟ فقط با تمرکز برای پاسخ به این پرسش، بار دیگر " مانیفست کمونیست" را خواندم. نتیجه‌گیری من آن است که نه فقط چنین نظری وجود ندارد، بلکه برای مارکس حزب کارگری همانا جنبش طبقاتی پرولتاریا است. در مانیفست هرکجا از حزب کارگری صحبت به میان می آید، منظور همان جنبش کارگری است و نه نهاد و سازمانی جدا از جنبش طبقاتی پرولتاریا. بنابراین این که می نویسی: "لنین اصل ایده حزبی را از مارکس گرفت" برای من، حداقل و تا آنجا که به رساله "مانیفست کمونیست" مربوط می شود، اثبات شده نیست. شاید مارکس در آثار دیگرش "اصل ایده حزبی" را خاطر نشان کرده و بر ضرورت تشکیل آن تاکید کرده باشد؛ که در آن صورت لازم است منابع آن ذکر شود. ٢- نمی توان به نفی دولت، و از جمله نفی دولت/ملت رسید و درعین حال جایگاه تاریخی پیدایش کمون پاریس را در نظریه سیاسی کمونیسم کمرنگ نمود. کمون پاریس نه با کوتاهی عمر آن و نه با محدودیت‌های تاریخی و اشتباهات آن، بلکه با درهم شکستن ماشین دولتی بورژوائی، شروع عصر تاریخی نفی دولت، عصر تاریخی خود "حکومتی" همه‌ی مردم بود. این جوهره کمون پاریس است. این که کمون پاریس توسط دولت بورژوائی در هم شکست، این که دولت‌های "کمونیستی" قرن بیستم، از شوراهای انقلاب روسیه تا برپائی "دولت-حزب کمونیستی"- که ربط چندانی به کمون پاریس ندارند- خدشه‌ای به زایش کمون پاریس همچون طلیعه شروع یک جهان تاریخی نو، جهانی عاری از دولت، بوجود نمی آورد. واقعیت آن است که خوانش لنین از مارکس درباره نگاه به کمون پاریس و دیکتاتوری پرولتاریا بر بستر جامعه عقب مانده و استبدادی روسیه و از چنین منشوری عبور کرد و با ایده سوسیالیسم در یک کشور و حزب انقلابیون حرفه ای، که ربطی به مارکس نداشت، "پرورده" شد؛ همان‌گونه که خوانش کائوتسکی از مارکس بر بستر تجربه کشورهای پیشرفته سرمایه داری و دمکراسی، همانا با نفی انقلاب و بازگشت به کسب قدرت سیاسی و پذیرش نظام پارلمانی منجر شد.(آیا جدال کنونی میان بخشی از چپ سنتی ایران پیرامون"دولت کارگری وحق رای عمومی" همانا جدال میان لنین و کائوتسکی نیست؟). تو به درستی می‌نویسی: " دولت چیزی جز انباشت قدرت جداشده و مشرف برجامعه و توسل به آن برای نیل به اهداف نبود." این نقش و کارکرد دولت از همان آغاز پیدایش دولت و تا کنون بوده است. اما جوهره تجربه کمون پاریس درهم شکستن همین قدرت جدا شده و سلطه بر جامعه بوده است. برای مارکس یک جامعه کمونیستی، یک جامعه بدیل و پساسرمایه‌داری، نه در یک کشور معنا داشته است و نه با بقاء دولت می‌توانست ملزم باشد( برای زودودن آن‌چه از "مارکسیسم روسی" در باره جامعه سرمایه‌داری و کمونیسم بر اذهان ما ماسیده است، خواندن برخی از خوانش‌های نو از آثار مارکس از جمله کتاب اخیرا به فارسی منتشر شده: درک مارکس از بدیل سرمایه‌داری. نویسنده‌ پی‌تر هیودیس، ترجمه‌ حسن مرتضوی و فریدا آفاری، برای من مفید بوده است). کشف مارکس از جوهره کمون پاریس، نه به مثابه یک دولت نوین و برای یک کشور، بلکه یک کشف بزرگ و تاریخی برای فهم خودحکومتی مردم در یک جامعه کمونیستی بوده است!.

برای مارکس پژمردگی و مرگ دولت، به معنای پژمردگی و مرگ دولتی بود که توسط پرولتاریا کسب شده بودو این کمون پاریس بود، که به مارکس نشان داد که پژمردگی و مرگ دولت ، نه از طریق کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا، بلکه با درهم شکستن دولت بورژوائی و برپائی حود حکومتی مردم در شکل "نه دولت" صورت خواهد گرفت، وجوهره کمون پاریس خود حکومتی مردم و نفی دولت بود ( به رغم همه محدودیت‌های تاریخی آن)، کمون پاریس هر چند به پاریس محدود ماند و هر چند عمر کوتاهی داشت، و هرچند همچنان عناصری از ساختاردولت بورژوائی( و بطور کلی دولت در معنای عام تاریخی) را دربرداشت، اما "نه دولت" بود.

تقی روزبه:

1- همانطور که اشاره کرده بودم، نقدبرنامه گوتا و تشکیل دولت دیکتاتوری پرولتاریا سالها پس از کمون صورت گرفته است. حزب سوسیال دموکراسی آلمان الگوی موردتأییدمارکس بود، آن قدر که آن را حزب مارکس می گفتند، و تمامی تحولات و تغییرات و انحراف و... آن را به دقت مدنظرداشت، و آن حزبی برای تصرف قدرت سیاسی و تشکیل دولت کارگری بود و قس علیهذا.... اختلافات باکونین و مارکس در بین الملل کمونیستی نیز حول همین نوع رویکردها بود.


2- تصادفا من هم ابتدا از مانیفست و درک مارکس از حزب، مشابه همین نوع دریافت را که می گوئی داشتم، و بارها آن را خواندم و مبالغه نیست اگر بگویم لااقل ده مقاله در
همان سمت و سو نگاشته ام. اما اساس مانیفست تصرف قدرت سیاسی (دموکراسی) توسط طبقه کارگر و تبدیل خود به طبقه حاکم بود و مارکس هنوز آن موقع متوجه نبود که بدون حزب تصرف قدرت سیاسی ممکن نیست و تصرف قدرت هم بدون تفویض قدرت به عده ای محدود ممکن نیست و برپاکردن ماشین دولتی ...... و مانیفست هم در این موردها شفافیت و صراحت لازم را ندارد.او در آن جا از کمونیست ها هم چون بخش پیشرو و آگاه کارگران در بطن جنبش کارگری و متمایز از احزاب دیگر سخن گفته و در نوشته های دیگرش از حزب کارگران بارها نام برده.....مارکس البته برجنبش طبقه و نیز خودگردانی و سوسیالیسیم بدست کارگران باورداشته است و این ها نقاط قوت او هستند، اما نحوه دست یابی به آن را از مسیرتصرف قدرت سیاسی جستجو می کرده است. تجربه کمون پاریس درک مبهم مارکس در مانیفست در موردچگونگی تصرف قدرت سیاسی را روشن ترکرد. کمون را مارکس هم چون نمونه دیکتاتوری پرولتاریا و شکل رهائی سیاسی برای رهائی اقتصادی توصیف کرد... دولت نوع کمون و "نه دولت"که هردو بکارگرفته شده اند خود یک پارادوکس است که موردمشاجره رویکردهای مختلف است... درهم شکسن ماشین دولتی هم همینطور. چرا که برخی آن را درهم شکستن ماشین دولتی بوروژآئی می دانند و نه ماشین دولتی از نوع کارگری برای دوران گذار... بنظرمن مارکس برای یک دوره گذار ماشین دولتی از نوع کارگری را می پذیرفت و حتی فرموله کننده آن است چنان که در برنامه گوتا که پس از تجربه کمون نگاشته شده است از آن دفاع می کند. با این همه باید آن را در متن تناقضات مارکس در کشاکش بین تجربه و عمل و نظرات رهائی بخش او مبنی برعبور از دولت و نقش طبقه کارگر در ساختن سوسیالیسم بدست کارگران و نه نخبگان و حزب دید. اما تلاش برای تفسیریک طرفه، قاطع و بدور از تناقضات راه بجائی نمی برد و کمکی هم به مشکل امروز ما نمی کند؛ مگر کشاندن مجادلات به ناکجا آبادگذشته بجای خیره شدن به مبارزه طبقاتی و تجربه های زنده ... البته منطورم درحوزه پژوهش های تاریخی که هیچ گاه هم نتیجه قطعی و پایان بخش ندارد نیست بلکه منظورم در میدان مبارزه طبقاتی است. ناتمام

3- اما بعدها به این نتیجه رسیدم، جنگ قرائت ها همیشه در طول تاریخ پیرامون نظریه پردازان بزرگ وجود داشته است که هرکس با سو و جهت گیری خود آن را تفسیر و تأویل می کند و باید از آن فاصله گرفت و گرنه نقدی به معنای واقعی صورت نخواهد گرفت. به گمان من این نوع نظریه پردازان را باید در بسترتاریخی اشان با همه نقاط قوت و تناقضاتشان قرار داد. آنگاه بود که نقدهای من تغییرجهت داد و در پرتوتجربه های پسا مارکس از خودمارکس و دولت انتقالی او و این سوال که چرا دولت انتقالی بجای پژمرده شدن شکوفا شد شروع شد. یعنی به نقدی در باره نظرات او در موردتصرف قدرت در مانیفست و در انتقاد به برنامه گوتا رسید.... باین ترتیب بهتر توانستم فارغ از این نوع جهت گیری ها به نقد تجربه ها به پردازم. اساسا درک ماهیت قدرت هم چون مناسبات اجتماعی و تنیده با سرمایه از دست آوردهای پسامارکس است که هنوز هم اصلا جانیفتاده است. بحث هم فقط دولت نیست بلکه شبکه های قدرت در تمامی سطوح خرد و کلان است. بعنی قدرت فقط دریک نقطه کانونی شده نیست بهمین دلیل هم به سادگی  قابل جراحی و یا سرنگونی نیست. 

ضمنا لنین با انقلاب جهانی شروع کرد و امیدوار بود [براین نظربود] که بدون انقلاب در اروپا و کشورهای پیشرفته روسیه نمی تواند به سوسیالیسم گذار کند. اما پس از کسب قدرت و عدم وقوع انقلاب جهانی مسیردیگری را رقم زد که تئوریزه هم شد. 

نکته پایانی: یکی از نقدهای من نقد رویکردبازگشت به مارکس است. چندین مطلب در این باره نوشته ام و برآنم که این نوع رویکردها رو به گذشته دارد و نه رو به آینده و سترون است. در زمان مارکس انقلاب اول صنعتی روی داده بود اکنون صحبت از انقلاب چهارم پساصنعتی با پی آمدهای عظیم جدیداست. سرمایه داری بسی پوست اندازی کرده و جهانی شده با تبعاتی بزرگ که مارکس نمی توانست تصوری از آن داشته باشد. بطورکلی با این نظر که بین مارکس و تجربیات پس از او و مشخصا مدل انقلاب در شرق از یکسو و سوسیال دموکراسی در غرب از سوی دیگر دیوارچینی بکشیم موافق نیستم (البته بین آن ها نمی توان رابطه اینهمانی را نیز برقرارکرد). این تحربیات هرکدام به نحوی و با الهام و تفسیری از نظریات او ریشه می گرفتند. که البته اکنون می توان از سنتزفرجام آندو شاخه به عنوان پارادایم سومی که مبیین پیوندجداناپذیری سوسیالیسم و آزادی و یک سری مختصات مهم دیگراست سخن گفت که در حال شکل گیری و عروج است. از قضا این سنتز به یک تعبیر به مارکس که هم چون تنه مشترک آن دو شاخه بودند نزدیک می شود. اما تناقضات آن تنه هم چنان هست و تنها با ارجاع به تجربه و دستاوردهای پسامارکس می توان در جهت فهم و حل آن ها حرکت کرد. کانون دعوا و مجادله را بجای تیزکردن این یا آن قرائت از مارکس که سترون و بی حاصل است باید به زندگی و تجربیات و دستاوردهای بشربرد.

اصغرایزدی:

بسیار سپاسگزارم که از تجربه سیرتغییرات فکری و انتقادی خود سخن گفته ای. به گمان من اگر تجربه کمون پاریس این اهمیت تاریخی را داشت که مارکس آن را به مثابه یک کشف بزرگ تاریخی بداند و خود را ملزم دید که همین نکته را در پیشگفتار چاپ‌های بعدی مانیفست کمونیست خاطر نشان سازد، در عصر ما که در آن به سر می بریم تجربه بزرگ شکست تاریخی سوسیالیسم دولت و حزب محور، و تحولات سرمایه داری جهانی و عصر اطلاعات به مراتب عظیم‌تر از آن است که طرفداران وفادار به کمونیسم و جهان دیگر نخواهند در پرتو این تجربه عظیم به نقد"تناقضات آن تنه و درجهت فهم آن" و دستیابی به یک تئوری راه گشا راه نسپارند؛ و خلاصه با همان نگاهی که تو به درستی در بخش 3 کامنت خود توجه من را به آن جلب کرده ای. برنکات مهمی دراین بحث انگشت گذاشتی، موفق باشید

 2016-05-07 18-02-1395  تقی روزبه

*- چهارگزاره در بسط مفهوم مبارزه طبقاتی

http://taghi-roozbeh.blogspot.de/2016/05/blog-post.html#more

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید