2017/09/17

 

دست آورد هاي بدنام کننده وشرم آور حامد کرزي ؟؟؟؟

 

 نویسنده : پوهندوی دکتور طاوس وردک

شهيد و هفته شهيد ، قهرمان و مارشال اصطلاحات است که از طرف ارواح خبيثه جناب قرقل دار و چپندار ګويا مرد که سر ودمش به دوطرف راه مي رود ودر تاريخ بيشرم ترين چهره وبدنام ترين چهره ثبت شده واين همه تحايف و بخششي ها را خوب ديده و به موقع براي نجات خود از ګرګ هاي ګرسنه وخون اشام به انها منحيث استخوان ګوشتي خام که به سګ مي اندازند از طرف کرزي که نه صلاحيت داشت ونه حق داشت اين مقام ها ورتب تفويض ومنظور نمايند ؟؟ به وجود آمده :::-

 قهرمان ملي به کسي اطلاق مي شود که وطن و سرزمين خود را از يوغ متجاوز و اشغالګر نجات داده باشد ، در حال که اګر با شرف و عزت و افغانيت و اسلاميت وبا داشتن وجدان و ضمير پاک افغاني بيطرفانه قضاوت نماييم سربازان شوروي را شخص دکتور نجيبالله رخصت وبه وطن شان بر ګشتاند ، بيني يک سرباز شوروي حين برامدن از افغانستان افګار نه شد زيرا ( برهان الدين رباني مارشال فهيم به وساتط امام علي رحمانوف ريس جمهور تاجکستان به پاي بوسي کمونست ولاديمير پوتين به مسکو رفتند و براي پوتين اطمنان داد که به سربازان تان حين خارج شدن از افغانستان خاصتا سالنګ اندکترين صدمه نمي رسد ، و شخص احمد شاه مسعود در سوال وجواب با راديوي ( انتي وي ) ګفته بود که استادرباني همراي ورنڅوف مشاور ارشد شوروي به موافقه رسيده بود که شرايط نورمال خروج عساکر شوروي را فراهم مي کند ، وحال زمان که مجاهدين چيغس و بوغس مي زند که شوروي را شکست داده همه ( چوژ يا غلو ويا دروغ است )، شوروي به خاطر رسيدن به اهداف ستراتيزيکش موافقت نامه بين ( ريګن و ګرباچوف امضا نموده بود که نه تنها در افغانستان قدرت سياسي را به مجاهدين نمي دهد بلکه از آلمان " برلين" نيز مي برايد که مورد قبول ريګن و ناتو پذيرفته شد ، شوروي ديګر قادر نه بود که مقابل پطر ودالر بجنګد ( يعني عليه امريکا و عربستان سعدي )، اين داستان و سوال وجواب هاي زيادي در کتاب ( بيستري مردم افغانستان اثر اين جانب بخوانيد )، که مسعود هر ماه از ( سي اي اي مبلغ ۲۰۰۰۰۰ دالر در بيشاور توسط ضيا مسعود برادرش تسليم مي شد و شارون مسول بخش جنوب شرق اسياي سي اي اي زمان که به بګرام در هليکوپتر از پاکستان به ديدن مسعود امد در يک بايکسل عرابه دار معيوبين نشسته بود و مبلغ ۵۰۰۰۰۰ دالر در روکزکش براي مسعود اورده بود تا اورا تشويق نمايد که وقت خروج روسها از سالن روس ها را قتل عام نمايند ، ( کتاب ارواها نوشته کولن را بخوانيد )، اما مشاور شوروي مسعود ډګروال ( ک ګ ب ، کنيازوف و باديګاردش سيرګي ) که مسعود اورا اسلام الدين نام مانده بود متوجه تمام فعل و انفعالات مسعود بودند ، زمان که شارون از مسعود پرسيد که چرا عليه روسها در سالنګ نه جنګيدين وبه روي شان سالنګ بند نه کردين ، مسعود ګفت بسيار خنک بود و ما لباس ګرم نه داشتيم ؟؟؟

حال کرزي خاين ، اشرف غني خاين به نام روز شهيد محافل تجليل مي نمايند ، کدام شهيد ، به کي ها شهيد مي ګوييد اين ها انقدر خيانت و جنايت مرتکب شدن ، وانقدر قتل و ادمکشي که اين ها کردن در تاريخ هلاکو و چنګيز خان هم نه کرده آيا کرزي خاين جنګ سه روزه کابل بين احمدشاه مسعود ، وګلبدين که ۷۰۰۰۰ کشته و ۲۰۰۰۰۰ اواره ومحاجر به جا ګذاشت وشهر به ويرانه بدل شد ؟؟ باز هم چرا کرزي وطن فروش و پشتون فروش به مسعود قهرماني داد ، اګر درست باشد پس به ګلبدين هم قهرماني بدهيد ؟؟؟

آيا ، فروش زمرود پنجشير را از طرف احمد شاه مسعود و کلپ هاي وي را در فيس بوک مشاهده نه کردين زمان که يک تجار فرانسوي به نزد احمد ولي مي رود در شش درک واورا همراي نفرهاي خود به غار زمرد در پنجشير رهنمايي مي کند ببينيد ، شخص جنرال داود داود در جواب يک سوال ګفت که مسعود اين همه پول و مواد غذايي و البسه ومهمات و غيره مصارف از کجا مي کرد داود داود ګفت امر صاحب مسعود از فروش موادمعدني پوره مي کند ؟؟

افغانها نه چشم دارند ، نه احساس دارند ، نه غيرت دارند ، نه استقلاليت دارند ، همه ساله به نام مرده ها پلو مي خورند ، به نام شهيد قابلي مي خورند ، کدام مرده ، کدام شهيد به نفع مردم و بيچاره وغريب خورده بس کنيد مرده پرستي و شهيد پرستي را ، برين در خانه هاي تان شمع در بدهيد وګريه بکنيد ويا خودرا زنجير بزنيد که به کربلاي معلي برين ويا جنت ، ؟؟؟ اخر منحيث انسانهاي متمدن و آګاه اين وطن بعد ازين اين روز هاي وحشت ناک وخونين را به ياد مردم نه دهيد ؟؟؟

 

رهبري حزب مترقي و ديموکراتيک مردم افغانستان.

 

 به اجماع کشور هاي ( روسيه - چين - انګلستان - هندوستان - پاکستان - ايران - عربستان سعدي - امريکا )، به رهبري افغانستان طرح جديد را که بنده پيشنهاد مي کنم غني ساخته وبه مجلس پيش کش نمايد ؟؟؟

 افغانستان در ۴۰ سال ګذشته. وبه ادامه ان امروز. از طرف کشور هاي متذکره مورد تجاوز آشکار و اشغالګري هاي پيهم  مواجه ګرديد ، نه تنها که  به مليون ها انسان را به قربانګاه فرستاد بلکه ساختار اجتماعي ، اقتصادي وسياسي ان را با تخريب مکمل واضمحلال بزرګترين قواي مسلح کشور که در جنوب شرق اسيا کم نظير بود مضمحل و تاراج نمود ، پروسه صلح را که در نتيجه ان دکتور نجيبا لله از موقفش استعفي داد وهمه دار ونه دار کشور را به زعامت بيطرف تسليم ودر نتيجه زمينه ابرومندانه وبيدون تلفات قطعات سرخ اتحاد شوروي را به کشور شان محيا ساخت و قدرت سياسي را داوطلبانه به مجاهدين با همه سرمايه منقول وغير منقول سپرد ، که با تاسف از طرف مجاهدين تمام دست اوردهاي ان زمان تخريب وشهر ها به شمول پايتخت به ويران تبديل و همه دار ونه دار دولتي وشخصي چپاول شد که در ارشيپ عکس هاي ان موجود است ، کشور هاي حمايت ګر مجاهدين وطالب ها وامروز داعش نيز به ان علاوه شده به قصه مردم بي دفاع و فقير افغانستان نه شدند ، نه تنها که به کمک مردم وطن ما نه شتافتند بلکه بسيار خصمانه و توطيه ګرانه سهم فعال و عملي خويش را در خون ريزي وادامه جنګ وتمويل تروريست ها وادمکشان را نيز به عهده ګرفتند ؟؟؟

آيا من حيث انسان هاي داراي حقوق مساوي ، ازادي دوست ، ترقي پسند ، ديموکرات ، مثل مردمان کشور هاي شما نماينده هاي حاضر درين اجماع حق نه داريم ازاد ، مستقل ، بيدون ديکتات و قومانده وتطبيق فرامين شما در وطن خود زندګي نماييم ،آيا حق تعين سرنوشت را به دست خود نمي توانيم رقم بزنيم ، چطور شما از وطن تان عليه دشمنان وترورستان دفاع مي نماييد  وما اجازه انرا نه داريم ، آيا سرباز و هموطن تان پدر ، مادر ، زن و اولاد دارد و زندګي شان براي شان مهم است ودل تان برايش که زخمي مي شود درد مي کند وخفه مي شويد ، برعکس افغان را مثل حيوان مي کوشين و هلال مي کنيد بمبارد مي کنيد ، ګويا مردمان ما از سنګ وکلوخ ساخته شده وانسان هاي شما از ګوشت ، چرا در بين انسان ها يک بام ودو هوا باشد ؟؟

به نظر ما شما که امروز درين اجماع حضور داريد بايد ۱۰۰ فيصد فيصله نماييد و تعهد بسپاريد که بعد از تصويب قطع نامه اجماع حاضر  بايد صفير ګلوله ها ، انتحار و بم ګذاري ، تمويل وتسليح و تربيت ( طالبان - حقاني - داعشيان )، در کشور هاي تان بند شود ، و امريکا منحيث ګرنتور بايد پروسه صلح واشتي را جدا به شمول نمايندګان ديګر کشور ها زير فوکس خود داشته باشند وبراي کشور هاي که بعد  ازين به دشمنان وطن ما جاي داد به شديد ترين مجازات نقدي و نظامي مواجه ګردند ؟؟؟

 

از نظر من موادات آتي در قطع نامه ګنجانيده شود .

۱- خروج کامل قطعات ناتو ويا ( آيساف )، از افغانستان به شمول مشاورين و معلمين غربي ويا شرقي ؟؟

۲- شوراي امنيت ملل متحد. با اتفاق آرا ۲۰ هزار سرباز وافسر کلاه سبز ها را از کشور هاي ( ترکيه - مصر - هندوستان - اندونيزيا - اوردون - بنګلديش -)، به افغانستان اعزام بدارند که جلو کودتاچيان و چپاولګران را بګيرد ؟

۳- قواي مسلح افغانستان را از ( تنظيمي ، مصلحتي ، سمتي ، لساني ، زباني ومذهبي )، خلاص و عوض ان قواي مسلح زمان قديم يعني دوره زير بيرق سه رنګ کشور خدمت دوساله مکلفيت اغاز شود وهيچ کسي از ان معاف نه شود ، ومعاش ماهوار سر باز ۲۰۰۰ افغاني داده شود و پول که هميشه  ازطرف. کشور هاي ناتو همه ساله مبلغ ۵ مليارد دالر پرداخته مي شود ادامه يابد ، و اجازه داده شود که قواي مسلح کشور مان را مطابق مقتضيات عصر کنوني تجهيز و اکمال نماييم ،   از طرف ديګر در کشور فابريکات مختلفه ساخته شود و معادن استخراج  شود و بيکاري لغو ګردد ؟؟

۴- سه بند برق ابي بالاي درياي کنر ، بالاي درياي کوکچه ،  ودر تخار ويا در مزار شريف بالاي ۱۸ نهر در مزار اعمار شود .

حزب مردم افغانستان طرح متذکره را تکميل وغني بسازد وبه اجماع منطقوي پيشنهاد نمايد ، يګانه راه بيرون رفت از بحران همين است ؟؟؟؟

 

داستان آموزنده براي افغانها در مورد امان الله خان را براي تان از صفحه وزين آيندګان 

 بيدون کم وزياد کاپي نموده ام به بزرګواري تان دقيق بخوانيد وبسيار دمب مذهب را محکم نه ګيريد ؟؟؟؟؟

 

بعد ازخواندن این داستان فكر خواهيد كرد كه دیگر هیچ امیدی برای پیشرفت و ترقي وبيرون شدن أفغانستان وطنم باقي نميماند

 

داستان غم انگیز ملاقات غازی امان الله خان در غربت با يك انگليس در ايتاليا

یک قرن گذشت اما هنوز ملت ما با همان طرز ديد تاريك وهمان مشکلات و جهالت سردچار استند

از زبان دیوید جونز نماینده انگلس در افغانستان !

شکایت امان الله از ملت و مردم خودش که تا امروز ازمدنیت متنفرند و می کوشند جز بدبختی چیزی دیگری نکارند.

انگلیسی برایش گفتم:

در کودکی کدام بازی را دوست داشتی؟

مرد به طرفم دید و خندید: اسپ سواری را

و سرش دوباره به پائین فرورفت

یک لحظه نشسته بود و دوباره ایستاد، یک قدم برداشت و به زبان پشتو برایش گفتم:

مهمان را تنها میگذاری؟

با تعجب به طرفم دید، چشمانش روشن شد او ذوق زده برایم گفت:

افغان هستی؟

آمد و از دستم گرفت، ایستاد شدم، برای دقایقی مرا در آغوش گرفت او مرا رها نمیکرد.

برایش گفتم: نه من انگلیس هستم

برایم گفت:

شوخی نکن! انگلیسها و تکلم به زبان پشتو با اینقدر فصاحت! خیلی دور هستند.

گفتم:

دیوید جونز هستم، در سال 1919 نزد شما به ارگ آمده بودم، سه نفر بودیم، نامه چانسلر را برایتان آوردیم. خواستار فتوای چند نماینده خود در کابل بودیم

دستان نفر سست شد، در پهلویم نشست، سر خود را چند بار تکان و اینطرف و آنطرف شور داد:

آه! انگلیسها در اینجا هم رهایم نمیکنید!

گفتم:

اکنون متقاعد هستم، با سیاست کاری ندارم. جسد مادر خود را به ایتالیا آوردیم، به یادم آمدی، به دیدارت آمدم.

امان الله خان ایستاد، از دستم گرفت و با تبسم گفت:

بیا خانه بریم، باز نگویی که یک پیرمرد افغان در یک ملک بیگانه، مهمانوازی خود را فراموش کرده بود.

از پارک بیرون شدیم، در پیش روی ما یک کوچه تنگ قرار داشت. امان الله خان در یک خانه کهنه زنده گی میکرد. بالا رفتیم. یک اتاق کوچک بود. یک قالینچه کهنه،یک تخت، میز کوچک و دو چوکی در این اتاق وجود داشت و دیگر هیچ چیزی نبود. نشستم. هر طرف دیدم، یک الماری کوچک مملو از کتاب بود. در یک قسمت از اتاق کلمه نصب شده بود. در نزدیک تخت و در تاقچه یک جلد قران بالای یک جای نماز نیز مانده بود.

امان الله خان بیرون رفت. دروازه کهنه اتاق دارای سوراخ های بود. صدایش را می شنیدم. برای کسی گفت:

چی پخته کرده اید؟

صدای خانم به گوشم رسید که گفت:

لوبیا!

مهمان دارم قابلی پلو پخته کنید.

دروازه باز شد و امان الله خان دوباره به اتاق آمد و گفت:

اتاق سرد است نزدیک کلکین بنشین.

چوکی خود را به طرف کلکین کش کردم. روشنی آفتاب بالای شانه هایم قرار گرفت. امان الله خان بالای تخت نشست و خندید:

اکنون مطمین شدم که دوید جونز هستی. فکر کنم قبلاً هم دیده بودیم.

خندیدم:

بلی، من و سفیر را در نیمه شب خواستید. گفتید انگلیس ها در شمال افغانستان مداخله میکند. مردم را مسلح ساخته. سند امضا شده ی سفیر را برایش سپردید. برایش گفتید که در ظرف 72 ساعت از افغانستان بیرون شود. یک هفته بعد جاسوس انگلیسی ما را اعدام ساختی.

امان الله خان آه سرد کشید.

ای انگلیسها، وطنم را غرق ساختید.

خندیدم:

خودت هم مقصر بودی، بسیار به سرعت پیش می رفتی.

به طرفم دید و چیزی نگفت.

دروازه اتاق تق تق شد. امان الله خان ایستاد. پتنوس در دستش آمد. دو گیلاس را از چای سبز پر کرد.

پیش کلکین ایستاد و گفت:

آن اطفال بیرون را می بینی؟!

ایستادم. در پائین اطفال پاک و صحتمند قدم میزدند. می خندیدن و بکس های مکتب را در پشت داشتند.

امان الله خان گفت:

این اطفال سرگین جم نمیکنند. چوپانی نمیکنند. گرسنگی را نمیشناسند، مکتب میروند، می خندند، تفریح دارند، تلویزیون می بینند، غم ندارند، صدای تفنگ را نشنیده اند، صحتمند هستند و از زنده گی لذت می برند...

خاموش ایستاد و گفت:

آن پیر مرد نشسته در مقابل دوکان همسایه من است. 45 سال در یک فابریکه کار کرد. اکنون نشسته و پول تقاعد خود را میگیرد. نه محتاج پسر و نه هم نواسه است. تا دم مرگ نه گرسنه می ماند و نه هم بی لباس.

آن زن جوان داکتر است. 8 ساعت کار میکند، اما 14 ساعت زنده گی آرام دارد. بیوه است اما آنقدر پول کمایی میکند که به تمام نیازمندی های پسران خود مانند مکتب، صحت، لباس، تفریح وغیره رسیده گی نماید.

این فقر ترین منطقه شهر روم است. اما خانه های اش 24 ساعت آب، برق و گاز دارد. کوچه هایش پخته است، به مکتب و شفاخانه دسترسی دارند. در هیچ گوشه ی از این شهر گدا را نخواهی دید.

خاموش شد. دوباره به جای خود نشست وگیلاس چای خود را گرفت و گفت:

درست میگی. من به سرعت پیش میرفتم، چون زمان کم بود. میخواستم در زنده گی خود یک افغانستان مترقی را بیبینم. کشوری که مردم آن به مثل این مردم زنده گی آسوده و آرام داشته باشند. فقر را نشناسند. تعلیم کسب نمایند. به حقوق خود و دیگران بفهمند. خوب و بد را از هم تفکیک کنند. در خانه های شان به جای سنگر کتابخانه بسازند و دیگران آنان را به نام این و آن فریب ندهند.

......

خاموش شد، یک شوپ چای نوشید و آه سرد کشید و دوباره ایستاد:

ایتالوی ها از جنگ جهانی دوم بیرون شدند. تمام ایتالیا به خاک یکسان شد. اما مردم اش فهمیده و با تعلیم بودند. در ظرف 10 سال دوباره ایتالیا را ایتالیا ساخت. اکنون موتر و طیاره می سازند. اما مردم کشورم بیسواد بودند. با ایشان خون دل خوردم. در هر گپ عادی همرایم قناعت نمیکردند. خاموش شد، تبسم تلخ کرد:

یک زمانی چند ریش سفید نزدم آمدند. آنان ریل را هنگام عبور در کابل دیده بودند. خشم خود را کنترول کرده نمیتوانستند. گفتند به شهر آژدهای آهنی آوردی، خوراک اش آتش است و شیطان هم راننده اش است.

با ایشان بیرون رفتم. در ریل نشستیم. یک دور زدیم. برایشان گفتم که ریل برای مسافرین و اموال تجارتی خیلی ها مفید، آسان و مفید است. برایشان گفتم که ریل از چوب و آهن ساخته شده است. توسط ذغال سنگ کار میکند. راننده آن انسان است.... همه چیز را با چشم خود دیدند، اما زمانیکه ریل ایستاد، همان سخنان قبلی خود را تکرار میگفتند. شیطان سیاه و اژدهای آهنی را نمی خواستند.

رادیو را نمیخواستند. می گفتند در بین رادیو شیطان های کوچک کوچک نشسته اند... مردم را بی دین می سازد.... تیلفون برایشان کفر مطلق بود... می گفتند که تو بی دین شده ای، میخواهی با شیطان ها گپ بزنی.

این مردم حتا در خشت و دیوار پخته هم شیطان را می دیدند... میدانی چرا؟ دلیل اش بیسوادی بود.

من باید این مشکل را حل می ساختم. مکاتب را ساختم. میخواستم مردم را از تاریکی بیرون کنم، تا همه چیز را بدانند.

اما آنان مکاتب را نمیخواستند، چون آن را لانه شیطان میگفتند....

گفتم:

اما فکر نمیکنی در همچو کشور و جامعه بیسواد فرستادن دختران به ترکیه کاری درست نبود؟

امان الله خان پیاله خود را چای پر کرد و آه سرد کشید:

در تمام کشور داکتر زن وجود نداشت. زنان با بسیار مریضی های عادی زنده گی خود را از دست میدادند. فکر کردم. در تمام کشورهای اسلامی ترکیه به نظرم خوب بود. از کشورهای عربی پیشرفته بودند. من باید در کشور خود داکتران زن میداشتم. پوهنتون ها، استادان، لابراتوارها، کتابخانه ها را خود به این کشور فقیر مانند افغانستان انتقال داده نمیتوانستم. ...

دیگر چاره ی نبود. دختران و پسران را به ترکیه فرستادم. کاری خلاف شرعیت نمیدانستم. ترکیه کشوری اسلامی بود. لیلیله دخترانه، خوراک همه چیز آنها جدا بود.

گفتم:

درباره چادری چه نظر داری؟ خودت در کابل چادری را منع قرار دادی.

امان الله خان سر خود را تکان داد:

من عالم دین نیستم. اما جهان اسلام را دیده ام. مطالعه دارم. من در هیچ یک از کشورهای اسلامی همچو چادری آبی را نه دیدم... مشکل اساسی مردم ما این است که دین را با رسوم و عنعنات یکجا ساخته اند.

من برایشان در رابطه به ساخت و احداث بند، فابریکه، سرک، پل، پلچک، مکتب و پوهنتون سخن میگفتم. مفادات اش را برایشان میگفتم. در اعمار آن از مردم همکاری میخواستم... اما اینها در همه موضوعات مساله زن را پیش میکردند. به سرک پخته و آسایش رفتن در موتر توجه نمیکردند. اما میگفتن که اگر موتر بیاید باز مردم از شیشه موتر داخل خانه و زنان ما را می بینند.

از تشریح کردن فاید و اهمیت پوهنتون و مکتب مانده می شدم، اما در اخیر برایم می گفتند که دختران ما را به کفر و فحشا سوق نده.

از مفادات شفاخانه و داکتر برایشان می گفتند، در جواب برایم میگفتند که تو عیاشی میخواهی، ما زنان خود را چطور اجازه بیرون رفتن از خانه بدهیم؟

برای اطفال سوی تغذی و زنان ضعیف ادویه می فرستادم، اما آنان او را آتش می زدند می گفتند که پاچا مخالف ازدیاد امت اسلامی است. این ادویه باعث میشود که زنان ما دیگر اولاد نیاورند.

من از آبادی و ترقی کشور صحبت می کردم، اما آنان همواره نام زنان را با پل، پلچک، بند، تلویزیون، رادیو، پوهنتون، مکتب، شفاخانه ربط میدادند.... می گفتند که در همه این جا ها زنان ما می آیند، مردم روی آنان را خواهد دید، و زنان ما بی بند وبار خواهد شد. آنان در رابطه به همه چیز بدبین بودند. و همه چیز را به روی لوچی، بی حجابی و عیاشی زنان ربط میداند....

امان الله خان زیاد گفت، چشم هایش از اشک پر شد و قطره قطره اشک ریخت.....

خاطرات دیود جونز (پیر بغدادی) سال 1960 م، 26 اپریل، لندن

    

نویسنده : پوهندوی دکتور طاوس وردک، لندن

 

به بقیه گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی و سیاسی دکتورطا وس وردک کلیک نماید

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد