WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

    بحران اقتصادی سرمايه داری و پاسخ چپ  

 

  بحران اقتصادی سرمايه داری و پاسخ چپ گفتگو با ديويد هاروی       برگردان ايوب رحمانی 

ديويد هاروی ، پروفسور ممتاز مردم شناسی و جغرافيا در مرکز آموزش های تکميلی سيتی يونورسيتی در نيويورک و سرپرست " کانون محيط ، فرهنگ و سياست" است. از او تاکنون کتاب های زيادی به چاپ رسيده است . ديويد هاروي، مدت 40 سال است که کتاب سرمايه مارکس را تدريس می کند . هکتور اگردانو، در مورد آخرين کتاب هاروی با عنوان " راز سرمايه، بحران اقتصادی و پاسخ چپ" با او در نيويورک به گفتگو نشسته است.
س- شما در کتاب " راز سرمايه" اقتصاد دانان رسمی را به سبب پيش بينی نکردن بحران مورد حمله قرار می دهيد . می توانيد بگوييد که چرا اقتصاد دانان بورژا بحران در حال وقوع را نديدند، در حالی که بسياری از مارکسيست ها آن را پبش بينی می کردند؟ چرا مارکسيسم از اين لحاظ ، برتر از اقتصاد بورژو ايی است ؟
ج- به نظر من ايده اساسی در مارکسسيم، موضوع تضاد است. از ديدگاه مارکسيسم ، نظام سرمايه داری در بنياد خود، در بر دارنده مجموعه ای از تضادهاست که با يک ديگر برخورد می کنند و به اين ترتيب جامعه ای را بوجود می آورند که همواره بر تنش های گوناگون قرار گرفته است . برای نمونه ، تنش بين کار و سرمايه، يکی از بارز ترين اين هاست که مورد توجه هر مارکسيست و بيان گر ماهيت مبارزه طبقاتی است . اما تنش های ديگری نيز هستند: تنش ميان توليد و مصرف ، ميان ارزش مصرفی و ارزش مبادله ای. همه اين تنش ها در سرمايه داری وجود دارند.
برای نمونه، خانه برای چيست؟ آيا خانه ارزش مصرفی است برای آنکه مردم در آن زندگی کنند يا ارزش مبادله ای است؟ در بحران اخير، ما ديديم که چگونه تنش بين ارزش مصرفی و ارزش مبادله ای خانه، در انفجار خود، به يک بحران کلان منتهی شد . بنابراين، از ديدگاه مارکسيستي، هميشه تنش وجود دارد. تنها پرسش قابل توجه در اين ديدگاه اين است که چه زمانی همه اين تنش ها بصورت يک بحران بزرگ بی ثباتی منفجر می شوند؛ بحرانی که حل آن، مستلزم پيدايش شکل بندی متفاوت نيروی های سرمايه داری خواهد بود- البته اگر قرار باشد که حل بحران در چارچوب سرمايه داری انجام گيرد.
اما در مورد مارکسيست ها جوکی هست که می گويد آنها 12 بحران از 3 بحران گذشته را به درستی پيش بينی کرده اند. بنابراين، ما بايد همواره در گفتن اينکه يک تضاد، به صورت بحران منفجر خواهد شد و يا اين که بحران نهايی در پيش است، محتاط باشيم. با اين حال ، نظريه مارکسی به ما می گويد که چيزی بنام نظام سرمايه داری با ثبات، وجود خارجی ندارد. برای نمونه هنگامی که اقتصاد دانان، از بن برنانکي، تا، پل کراگمن ، از دهه 1990 به عنوان دوران " اعتدال بزرگ" صبحت می کنند و يا اينکه می گويند گرايش های بحران زا بر طرف شده اند، ما از ديدگاه مارکسيستی می دانيم که چنين چيزی هر گز واقعيت ندارد.
بن برنانکی ، همين اواخر، يعنی در سال 5- 2004 حتی قبل از آنکه به رياست فدرال رزرو آمريکا برسد، می گفت که گرايش هايی که بی ثباتی را به وجود می آورند ، خاموش شده اند، و جای هيج نگرانی نيست. اقتصاد دانان رسمي، درک معينی از جامعه دارند و آن اين است که جامعه، گرايش به تعادل دارد. آنها بر آنند که در چارچوب نهاد های درست ومناسب - که شامل درجه معينی از نظارت بر قرارداد ها و حقوق مالکيت خصوصی است – کارکرد بازار، شرايط تعادل را به وجود خواهد آورد. بنابراين، اقتصادانان رسمي، همواره از گرايش به سوی همگرايی و تعادل سخن می گويند . آنها می گويند که در غياب عوامل خارجی که موجب اخلال در نظام بازارمی شوند، دست يابی به تعادل، به شرط اتخاذ سياست های درست، امکان پذير است . از ديد گاه آنان، عوامل و يا مشکلات خارجی نيز عبارت اند از به اصطلاح بلايای طبيعی ، جنگ ها ، نزاع های ژئوپوليتيکی و سياست حمايتی. به نظر اين اقتصاد دانان، بحران، به سبب دخالت اين عوامل خارجی است که به وقوع می پيوندد؛ همان عواملی که ما را از مسير تعادل، که همواره امکان پذير است، منحرف می سازند.
از ديدگاه مارکسيستی اما، تعادل، استثنا است. نيروهايی که جزو ذاتی ديناميسم اين نظام هستند، همواره، نظام را از تعادل خارج می سازند. بنابراين، در چارچوب مارکسي، طور ديگری به موضوع نگريسته می شود . اما اينجا لازم است که دوباره ياد آور شوم که ما بايد دقت کنيم و نگوييم که: " بحران ديگری فرا رسيده و اين بحران نهايی است." کوشش من در " راز سرمايه"، برای نمونه اين است که بطور مشخص ماهيت تضاد های درونی سرمايه داری را توضيح دهم. من در اين کتاب نشان می دهم که چگونه حل بحران دهه 1770 وضعيتی را ايجاد کرد که امکان وقوع بحران ديگري، از نوع آنچه که ما در دو يا سه ساله اخير سرانجام شاهد انفجار اش بوديم را در خود داشت . اين امر ما را به طرح پرسشی بزرگ می رساند : چه نوع تعديلی ممکن است که در ديناميسم سرما يه داری صورت گيرد تا مبانی يک بحران جديد در آينده را به وجود آورد؟
س- آ يا به نظر شما بحران اقتصادی موجود، بيانگر بحران ايدئولوژی بورژايی نئوليبرال نيز هست ؟
ج- ترديدی نيست که مشروعيت نظريه نئوليبرال، مورد سئوال قرار گرفته است . بسياری از کسانی که سفت وسخت به فرضيه کارايی بازار، باور داشتند، اکنون در يافته اند که در اشتباه بوده اند. بسياری از اقتصاد دان ها، توافق دارند که برای برون رفتن از اين بحران و ثبات بخشيدن به نظام، بايد بطور شديد در اقتصاد دخالت کرد.
راه حل های نئوليبرالی که در دهه هفتاد و هشتاد ميلادی برای برون رفت از بحران، بکار گرفته می شدند اکنون ديگر کار برد ندارند. آن زمان از جمله گفته می شد که اتحاديه های کارگری حريص، کارگران طماع و دستمزد های بالا باعث وقوع بحران شده اند. اين استدلال ها امروز کارآيی ندارند. در حقيقت اکنون اگر بتوان استدلالی در اين پيوند مطرح کرد، اين است که کارگران، از قدرت کمی بر خورداند. بی ترديد از لحاط ايدئولوژيکی بسيار مشکل است که حزب جمهوری خواه و يا جناح راست حزب دموکرات را واداشت تا بپذيرند که پاسخ مسئله، در شرايط حاضر، نيرومند شدن مجدد کارگران است .
تنها جايی که نشانه های چنين چيزی را می توان ديد، چين است؛ دولت مرکزی چين برای اولين بار، گذاشت که اعتصابی بزرگ و خود جوش که رهبری آن در دست اتحاديه کارگری وابسته حزب کمونيست نبود، به وقوع بپيوند. ما شاهد اعتصاب در هوندا بوديم که به افزايش 30 درصدی دستمزد ها منتهی شد . همچنين جدالی در فاکسکون
foxconn در گرفت که نتيجه ی آن، دوبرابر شدن دستمزد ها خواهد بود. به نظر می آيد که دولت چين، خواهان گسترش حق و حقوق گارگری است. در ديگر بخش های جهان سرمايه داری پيشرفته، مانند اروپا و آمريکا، ما شاهد چنين چيزی نيستيم .
س- با توجه به اقدامات تا کنونی دولت ها و اقتصاد دان های رسمی ، به نظر شما چه چيزی دارد جايگزين ايدئولوژی نئوليبرال می شود؟
ج- يک نظريه نئوليبراليسم هست که در حقيقت هيچ گاه کارکرد نداشته است . مارگارت تاچر آن را آزمايش کرد و در عرض سه تا چهار سال، ناکام ماند. يک شکل عمل گرايانه نيوليبراليسم وجود دارد که پيوسته از بازار آزاد و عدم دخالت دولت در اقتصاد دفاع می کند. اما معنای آ ن در عمل، همواره حمايت از نهاد های مالی بوده است. برای نمونه در جريان بحران بدهی های دولت مکزيک (1986) ، خزانه داری امريکا و صندوق جهانی پول -که دوباره جان گرفته بود- به کمک مکزيک شتافتند، اما هدف اين بود که بانک داران نيويورک را نجات دهند. به اين ترتيب يک نوع حفاظ ايمنی در نظام مالی بوجود آمد مبنی بر اين که نهاد های مالي، در همه حال و به هر قيمت که شده بايد نجات داده شوند.
اين امر ، به هيج رو با ايدئولوژی نئوليبرال، همخوانی ندارد. ايدئولوژی نئوليبرال در حالت ناب خودش چنين می گويد: " تو خودت تخت خوابت را می سازی و روی آن می خوابی. اگر بد سرمايه گذاری کنی ورشکست می شوي؛ افسوس، اما خودت مقصری. " اکنون مشکل ايدئولوژی رسمی نئوليبرال را می توان ديد: اين ايدئولوژي، خواهان آن است که دولت از همه چيز کناره بگيرد، اما در خفا از قدرت دولتی می خواهد که نهاد های مالی را به هزينه مردم نجات دهد. بر سر همين موضوع جدالی در حال شکل گيری است؛ چون هم در طيف سياسی چپ و هم در طيف راست عده ای با اين کار موافق نيستند.
به نظر من آنها در حال حاضر هيچ تمايلی برای تغيير اين نظرات ( نيوليبرالی) ندارند. ولی آنها مجبور هستند که نظرات خودشان را تغيير دهند. اما مشکل هنگامی آعاز می شود که بخواهی بحران را جابجا کنی. يکی از تز های مهم کتاب "راز سرمايه" اين است که سرمايه، گرايش های بحران زای خود را برطرف نمی کند، بلکه آنها را جابجا می کند. آنها بحران بانکی را به نوعی برطرف کرده اند، اما اکنون ما با بحران بدهی و مالی دولت ها روبرو هستيم. بحران اخير را آشکارا می توان در کشورهای جنوب اروپا، مانند يونان ، اسپانيا و پرتقال مشاهده کرد. اما در اينجا ، در ايالات متحده نيز بحران کسر مالي، دارد خود را نشان می دهد. برای مثال ايالت کاليفرنيا که بزرگترين بودجه عمومی را دارد، با مشکل جدی روبرو است. به اين ترتيب، بحران از يک جا به جای ديگر انتقال داده شده است : از نهاد ها ی مالی به بخش مالی دولت.
پرسش اصلی اين است که چگونه بايد به بحران مالی دولت ها پاسخ داد. و اين پرسشی است که هم اکنون مطرح است. در حالی که سال پيش در اين موقع، پرسش اين بود که چگونه بايد به بانک ها ثبات بخشيد، اکنون پرسش اين است که چگونه بايد به بودجه دولت ثبات بخشيد. و اين مسئله ای نيست که به سادگی حل شود. ما در طول ده تا پانزده سال آينده، همچنان با اين معضل روبرو خواهيم بود. بعلاوه، آ نها در حالی که کوشش می کنند که از راه اعمال رياضت اقتصادي، به بودجه دولتي، ثبات بدهند، همزمان با مشکل چگونگی کنترل نرخ بالای بيکاری ربرو هستند. بيکاری هم اکنون سر بر آورده است. آنها بحران را از نهادها ی مالي، به بودجه دولتی و سپس از آنجا از راه رياضت دهی اقتصادی و ايجاد بيکاري، به مردم منتقل کرده اند. پرسش بزرگ اين است که پاسخ مردم چه خواهد بود؟
ما نوع پاسخ مردم را تا حدودی در اعتصاب های يونان و اسپانيا ديديم. در آمريکا نيز ما اين پاسخ را در تنش های موجود در نظام آموزشی دانشگاه کاليفرنيا می بينيم؛ ما شاهد شکل گيری مقاومت مردم، عليه ثبات دهی بودجه دولتی به هزينه مردم هستيم . شک نيست که اوضاع خراب بودجه دولتی ناشی از آن است که آنها نهاد های مالی را به شيوه ای ثبات بخشيدند که تاثير زنجيره ای از خود به دنبال داشت. اين که اوضاع به چه صورت در خواهد آمد، تا حدود زيادي، بستگی به چگونگی انکشاف مبارزه طبقاتی دارد. اين يک مباززه طبقاتی در برابر دستگاه و قدرت دولتی است. دولت می گويد : " مردم بايد هزينه بحران را بپردازيد، " و بسياری از مردم می گويند : " نه، ما آن را نمی پردازيم . هزينه بحران را بايد بانک داران، سرمايه داران مالی و طبقات بالا بپردازند. " بعضی از اين آخری ها ، روی هم رفته، ضربه خورده اند. اما اکثريت شان تا اين لحظه، از بحران، جان سالم به در برده اند. به هر رو ما شاهد بسط ديناميسم مبارزه طبقاتی هستيم.
س- همانطور که شما اشاره کرديد، در ايالات متحده و اروپا برنامه رياضت اقتصادی را در دستور کار قرار داده اند . آيا به نظر شما اين برنامه، باعث حل بحران خواهد شد؟
برنامه رياضت اقتصادی می تواند به حل بحران بودجه دولت، کمک کند. اما اين کار نيز به همان شيوه حل بحران بانکی خواهد بود که باعث سر بر آوردن بحران بودجه شد. بنابراين پرسش بزرگ اين است که حل بحران مالی دولتي، کدام بحران را سبب خواهد شد. شکی نيست که اين کار، باعث ايجاد بحران بيکاری خواهد شد. اگر دولت ها، برنامه رياضت اقتصادی را پيش ببرند – به همان گونه که ديويد کامرون، نخست وزير انگلستان از کاهش بزرگ هزينه ها صحبت می کند- نتيجه اش، بيکاری در مقياس گسترده خواهد شد. هم اينک، در اينجا، يعنی در ايالت نيويورک، از کاهش شديد بودجه و بيکاری گسترده در بخش دولتي، سخن می گويند. بنابراين، برنامه رياضت ، باعث شروع مبارزه ای بزرگ، بويژه بين دولت و اتحاديه های کارگری در بخش دولتی خواهد شد. بنابراين، چون آنها در حال جابجا کردن بحران هستند، احتمالا ما شاهد همان چيزی خواهيم بود که در يونان و اسپانيا شاهد اش بوده ايم: آغاز يک مبارزه فراگير. در اينجا دوباره بر می گرديم به اين تز من که بحران ها حل نمی شوند بلکه از يک عرصه به عرصه ديگر منتقل می گردند.
س- نظر شما در مورد پاسخ چپ به کاهش بودجه دولتی و همين طور نظرتان در مورد راه پيشروی چپ چيست؟
ج- بستگی به اين دارد که چه کسی را چپ بناميم . گروهای زيادی در چپ هستند که از اين شرايط ناراضی اند. اما در ميان چپ ، تحليل واحدی از ماهيت معضل کنوني، وجود ندارد. ما با شکل بندی ها و سازمان های مختلف در چپ روبرو هستيم، بنابراين، پاسخ واحدی در چپ وجود ندارد. به نظر من ، اکنون که بحران دارد به سرعت به سمت اتحاديه های کارگری در بخش دولتی منتقل می شود، احتمالا ما شاهد پاسخ طبقاتی کلاسيک تر - نسبت به زمانی که بحران در سيستم بانکی قرار داشت- به شرايط ،خواهيم بود. اين امر باعث همگرايی بسياری از نيروهای چپ در اطراف اين ايده خواهد شد که بايد از عموم مردم در برابر (برنامه) رياضت اقتصادی که توسط دولتها اتخاذ شده، دفاع کرد.
گاهی در بيان آنچه که گفتم، دچار مشکل می شوم. برای نمونه خط فکری آنارشيست – اتونوميست، نمی خواهد که قدرت دولتی را تسخير کند؛ به تسخير قدرت دولتی باور ندارد. اگر چه در ميان تئورسين های اصلی در اين عرصه، تغييراتی را می بينيم. اين نکته به نظرم جالب است که "هارت" و "نگری" در کتاب اخير خود با امر تسخير قدرت دولتی مخالفت نمی کنند. چنين چيزی در آن خط فکري، بسيار شگفت انگيز است. شايد ايده ها در حال تغيير است. به نظر من تشکل های کلاسيک چپ، - منظورم در اينجا سوسيال دموکرات ها نيستند بلکه تشکل های مارکسيست و کمونيست است – با مشکل روبروهستند. من اينجا فقط روی يک نکته انگشت می گذارم : به باور من، ديدگاه آنها مبنی بر اينکه که کارگران کارخانه، به عنوان نماد پيشگام پرولتري، دست به انقلاب خواهند زد، کار نمی کند؛ و فکر نمی کنم که هيچگاه به خوبی کار کرده باشد. بايد اتحاد گسترده تری از نيروها را در نظر داشت که پرولتاريای سنتی عنصر مهم آن را تشکيل می دهد، اما لزوما عنصری نيست که نقش رهبری کننده داشته باشد.
شکل بندی رهبری بايد به همه کنش گران بسط داده شود. برای نمونه، رهبری بايد در برگيرنده کسانی باشد که شهر و زندگی شهری - که حوزه مورد علاقه من است - را توليد می کنند. احتمالا مبارزه، بين کارگران بخش دولتي، و خود دستگاه دولت در خواهد گرفت. اين يک شکل بسيار ويژه از مبارزه است که مبتنی بر کارخانه ها نيست. در اين مبارزه احتمالا اتحاديه های معلمان و گروه های مانند آن ها ، به سمت ايفای نقش پيشگام، رانده خواهند شد . بنابراين، به نظر من، گروهای چپ بايد بنشينند و از خود بپرسند که در شرايط کنوني، چه کسانی ممکن است که نقش پيشگام را بازی کنند، و در پيوند با دولت ها و کمپانی ها، چه سياستی بايد داشت .
س- مارکسيسم، هميشه به معنای توصيف و تغيير توامان جامعه بوده است . به نظر شما مارکسيسم چه نقشی را بايد در بر پايی يک مقاومت جديد با هدف تغيير جامعه ايفا کند؟
به نظر من مارکسيم نقش کليدی بازی می کند. از ديدگاه من، درماندگی اشکال ديگر درک اقتصاد سياسي، اکنون چنان آشکار شده که امکان تلاش جدی برای درک روشن مارکسيستی از کارکرد اقتصادی سياسی فراهم آمده است. مارکسيسم در اين سطح از نقد، نقش بزرگی می تواند ايفا کند. همچنين ، تاريخ مارکسيسم و بخش سازنده آن، يک حافظه جمعی است که از لحاظ سياسی می توان به آن استناد کرد. به نظر من بايد بطور مستقيم گفت که سطح زندگی ای که ما تا دهه 1970 به آن دست يافته بوديم از هر لحاظ در پيوند با ديناميسم مبارزه طبقاتی قرار داشت که بعد از اکتبر 1917 - حتی در اين کشور ( امريکا) در دهه 1930- در جريان بود .
روايتی وجود دارد که می گويد مارکسيسم شکست خورده است . چنين نيست . در حقيقت مارکسيسم نقش بسيار سازنده ای می تواند ايفا کند. با اين وجود، ما در چارچوب مارکسيسم و در نگاه به گذشته بايد با آنچه که به نظر من، درک بسيار محافظه کارانه وجزم گرايانه جهان است، بسيار نقادانه برخورد کنيم . برای مثال ما نمی توانيم به گذشته رجوع کنيم و از لنين نقل قول بياوريم که گويا اين راه حل است. کاری که يک مارکسيست خوب بايد انجام دهد اين است که به شرايط موجود بنگرد، آن را با اتکا به روش شناسی مارکس، از نو تحليل نمايد، چگونگی ديناميسم اين شرايط را درک و بنا براين به شيوه ای دخالت کند که جامعه را به سوی راه حل دموکراتيک تر، برابر تر و در نهايت به سوی راه حل تماما غير سرمايه داری به پيش براند. به نظر من، مارکسيسم به عنوان يک تئوری و عمل انقلابي، بسيار آموزنده است. مارکسيم يک سابقه تاريخی فوق العاده دارد. اما ما بايد تا حدودی با نگاه انتقادی به اين سابقه تاريخی بنگريم و ببينيم که کجا اشتباه و کجا درست عمل کرده ايم. به نظر من، اکنون برای "از نو عرضه" کردن آنچه که مارکسيسم چه می گويد، زمان بسيار مناسبی است. بسياری از مردم مايل هستند که اين را بشنوند.
يک نظر سنجی بسيار جالب توسط " پو ريسرش سنتر"
Pew Research Centre منتشر شده است که می گويد تنها 43 درصد مردم آمريکا فکر می کنند که سرمايه داری خوب است. تصور می کنم که بويژه در ميان گروه جوان تر، بين سنين 18 تا 30 سال، 43 درصد فکر می کنند که سوسياليسم بهتر است. بنا براين، حتی در اين کشور با وجود کسانی چون گلن بک Glenn beck ، درست به دليل انقلابی که در در ديدگاه ها به بوجود آمده، آنان بسيار نگران اند . ما می توانيم اين انقلاب در ديدگاه ها را با ارائه بحث های خودمان تقويت کنيم. در اين پيوند، ادای سهم من نوشتن " راز سرمايه" بوده است که برای مردم قابل فهم است و می توانند به خوبی دريابند که استدلال مارکسی- بدون انکه نسبت به آن دچار جزم انديشی و تکبر شوند- چيست، به نظر من، ما بايد خودمان را در چنين جايگاهی قرار دهيم.
منبع:
International Socialist Review
www.isreview.org/issues/73/int-harvey.shtmel

  رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید