2014/12/07

محمد عالم افتخار

   جوانان افغانستان!

   علیه "پیرسالاری" و جوانمرگی؛ آگاهانه و متحدانه به پا خیزید!

 (قسمت چهارم)

     ادامه فصل اول:...(1) اساساً؛ بشر چیست تا جوان و پیر چه باشد؟؟

شماری از اندیشمندان تاریخ و جامعه شناسی و زیست شناسی...؛ با ابراز کمال تعجب؛ گهگاه یاد آور میشوند که انسان برخلاف انبوه عظیم کشفیات و تحقیقات در هستی و کاینات و در نظام طبیعت و قدمه های عدیده حیات مالیکولی و گیاهی و جانوری؛ کمترین و دیر ترین توجه را به خودش و به جسم و جانش نموده است و به همین لحاظ در حال حاضر؛ دانش انسان از خودش؛ چندان تناسبی به دانش هایش از بیرون و پیرامونش؛ ندارد.

به راستی هم؛ میتوان هزاران و ده ها هزار دانشمند پر نبوغ دارای تخصص ها و فوق تخصص ها در عرصه های علوم و تکنولوژی های ماورا پیشرفته را پیدا کرد که اگر از ایشان بخواهیم تعریفی بالنسبه جامع از انسان بدهند؛ مانند بچه مکتبی های صنوف ابتدایی به تته پته خواهند افتاد؛ یا روایات اساطیری ـ مذهبی تحویل مان خواهند داد که به تعداد عشایر و قبایل؛ و چه بسا به تعداد افراد نفوسِ جهان؛ متعدد است؛ و یا هم بزرگمنشانه سکوت خواهند کرد.

حتی رد و تائید این دو ایده متضاد به قسم معیاری و ستندرد؛ توسط هزاران دانشمند متخصص نیز؛ میسر نیست؛ که بالاخره انسان یکی از حیوانات حدوداً سی میلیون گونه ای طبیعت میباشد یا پاره ای از ماورای طبیعت، تافته جدا بافته ای آنسوتر از فرشته گان و پریان و دیوان؛ یا به سخن کتاب مقدس (تورات) چیزی مانند خدا و از نوع خدایان؟؟؟

این هم در کُل؛ کماکان مجهول و مغشوش است که آیا منشاء مصایب و مظالم در جوامع بشری؛ نادانی و جهل آدم ها نسبت به خود و نوع شان میباشد و یا که اینهمه مصایب و مظالم و گرفتاری ها و مشقات؛ اسباب و موجبات نادان ماندن و جاهل گشتن آدم ها نسبت به خودشان و ذات و گوهر و فطرت شان را به وجود آورده است؟؟

معهذا به نظر میرسد؛ براهین زیادی در یکی دو قرن اخیر( از زمرهِ 500 قرنی که بشر در روی زمین ظهور کرده) اکتشاف گردیده است که کمابیش تصور این را میسر می آورد که آدمی؛ به ناگزیر نمیتوانسته است؛ قبل از اینکه در یک حدی؛ جهان و جریانات و قوانین آن را بشناسد؛ خودش را بشناسد و به خویشتن خویش منهمک شود.

متأسفانه درین مختصر تحلیل اینکه چرا نوع بشر؛ از لحاظ معرفت و شناخت؛ دیر ترین و کمترین توجه را به خودش و به جسم و جانش نموده است؛ میسر نیست؛ ولی عصاره هایی از توجهات و اهتماماتی که دست کم تا همین اکنون؛ صایب و نافذ به نظر میرسند؛ در مورد کم و کیف و چونی و چرایی آدمی باید گزین گردد تا ما را به پرسش های اختصاصی این مجموعه و حدس زدن پاسخ های حد اقلی به آنها نزدیک بنماید.

انسان و دیالکتیک غریزه و عقل :

یکی از ایده های که صایب و نافذ بودن آنرا؛ به سادگی نمیتوان به چالش کشید؛ ایده های دکتور الکسیس کارل در همین راستاست که در آثارش منجمله "تفکرات برای زندگی" و "انسان؛ موجود ناشناخته"(2) متبارز گردیده است؛ توجه بفرمائید:

********

تمام موجودات زنده؛ به استثناى انسان؛ نوعى علم فطرى از جهان و از خود دارند. غرايز؛ آن ها را به شكل كامل و مطمئنى به سوى تماس با حقيقت مى راند. بنابراين؛ آزادى فريب دهنده اى ندارند؛ فقط موجوداتى كه صاحب عقل اند؛ فريب مى خورند و در نتيجه تكامل مى پذيرند.

بر خلاف زن آدمى؛ سگ ماده هيچ گاه در مواظبت از توله هايش خطا نمى كند. پرندگان مى دانند؛ كى بايد لانه بسازند؛ و زنبور عسل موادى را كه براى پرورش ملكه يا كارگر يا سرباز كندو لازم است، مى شناسد. به علت خودكارى غريزه؛ جانوران آزادى ندارند تا بتوانند چون انسان به اقتضاى هوى و هوس خود زندگى كنند.

بلاشك؛ هنوز هاله اى از غريزه دورادور هوش آدمى را فرا مى گيرد؛ ولى آن قدر توانايى ندارد كه ما را كاملاً به دنياى خارجى ببندد و روش زندگانى ما را به شرايط اين جهان متوافق سازد.

انسان نمى تواند مانند گرگ؛ بدون راهنما؛ از يك جنگل تاريك بگذرد؛ و همچنين نمى تواند به يك نظر؛ دوست را از دشمن و يا مُرده را از زنده بشناسد.

انسان آزاد است و مى تواند خود را فريب دهد. با اوست كه مسير صحيح خويش را در ميان راه هايى كه به وى عرضه مى شود؛ انتخاب كند و خود را موظف بداند كه از اين راه بگذرد و براى هدايت زندگى؛ به تلاش شعورى روان خود متكى باشد.

*********

درین جا با 6 مقوله کلیدی مواجه استیم:

1 ـ غریزه؛  2 ـ آزادی؛    3 ـ عقل؛   4 ـ خطا و اشتباه یا فریب خوردن؛ 5 ـ انتخاب؛ 6 ـ تکامل.

هکذا چهار مقوله متفرعه عمده جالب است:

1 ـ علم فطری؛  2 ـ خودکاری غریزه یا اتوماتیسم غریزی؛ 3 ـ هوی و هوس؛ 4 ـ تلاش شعوری روان.

درک و فهم کانکریت و درست این مقولات؛ برای پیگیری مطالب درین راستا؛ اهمیت اساسی دارد؛ ولی اینجا فرصت مکث بر آنها را نداریم. به جهت اقامه نتیجه گیری از همین مقطع؛ لطفاً بشنوید که برتر اندراسل به همین ارتباط  چه مى گويد:

*********

نقطه آغاز آرزو های بشر؟

يكى از مهم ترين تفاوت هاى اساسى بين انسان و حيوان اين است كه تمايلات بشرى؛ بر خلاف تمنيات حيوانى؛ اصالتا نامحدود بوده و اقناع كامل آن ها ميسر نيست.

مار بوآ (3) كه هضم غذا را فقط به وسيله انقباض عضلات داخلى خود انجام مى دهد؛ پس از خوردن غذا به خواب مى رود و تا زمانى كه بار ديگر اشتهايش زنده نشود، از خواب گران بر نمى خيزد. اگر ساير حيوانات مانند اين مار زندگى نمى كنند؛ بدان علت است كه چگونگى تغذيه آن ها فرق دارد و يا از دشمنان خود بيم دارند.

به طور كلى، فعاليت حيوانات از احتياجات اوليه ادامه حيات و توليد مثل الهام مى گيرد و اين تلاش ها هيچ گاه از حدود لازم براى مرتفع ساختن نيازمندى هاشان تجاوز نمى كند.

در مورد انسان ها مسئله كاملا متفاوت است. محرك خشايار شاه؛ هنگامى كه با كشتى هايش عازم جنگ با يونانى ها گرديد؛ فقدان خوراك و پوشاك و يا احتياجات جنسى نبود.

در رؤ ياهاى بيدارى؛ براى پيروزى هاى خيالى حدى نيست. رؤ ياى خيالی؛ محركى است که بشر را؛ با وجود ارضاى تمايلات اوليه اش، باز هم به فعاليت افراط آميز بيشترى وادار مى كند.

آن جا كه حيوانات فقط به زيستن و توليدِ مثل قناعت نموده اند؛ تازه نقطه آغاز آرزو هاى بشر است.

**********

مسلماً این بزرگان در همه جا؛ انسان را با حیوانات مختلفه مقایسه میکنند؛ نه با فرشتگان و دیوان و پریان و خدایان؛ و در عین حالی که فرق های میان آنها را متبارز میفرمایند؛ بر این امر تأکید میگذارند که انسان هم پیش از هر چیز؛ یکی از همین حیوانات است ولی تفاوت هایی با سایرین دارد که منحصر به فرد میباشد.

به لحاظ پرنسیپ های منطقی و معرفتی؛ تنها مقایسه و دریافتن و خاطرنشان کردن تفاوت ها و تضاد های برهنه یا نیمه برهنه میان دو یا چند شی یا موجود؛ فقط به تلاش برای شناخت کیفی و عمقی جداگانه هر کدام از آنها مدد میکند نه اینکه شناخت آنها را که فقط در همین حدود کیفی و عمقی؛ مطلوب است؛ میسر گرداند.

باری دیگر؛ به این دو تفکیک سازی و تفاوت گذاری مهم دقت فرمائید:

ـ تمام موجودات زنده؛ (با اتکا به غریزه) به استثناى انسان؛ نوعى علم فطرى از جهان و از خود دارند... بنابراين؛ آزادى فريب دهنده اى ندارند؛ فقط موجوداتى (انسانها!) كه صاحب عقل اند؛ فريب مى خورند و در نتيجه تكامل مى پذيرند.

ـ آن جا كه حيوانات فقط به زيستن و توليدِ مثل قناعت نموده اند؛ تازه نقطه آغاز آرزو هاى بشر است. 

اینجا حتی یک پرسش عامیانه قد می افرازد که:

آخر؛ انسان را چه بلا زده است که از علم فطری حیوانات محروم گردیده؛ محکوم به فریب خوردن های متداوم شده و به مرض خواست ها و آرزو های اغلب محال و بی نهایت گرفتار آمده است؟؟؟

اگر حیوان؛ غریزه و "خودکاری غریزه" دارد و انسان؛ عقل؛ با اینهم؛ خود بزرگان میفرمایند که هنوز "هاله ای از غریزه" در انسان هست؛ پس حد و مرز غریزه و عقل در کجاهاست و چگونه میتوان و باید دیالکتیک آنها را فهمید؟؟

بدون اینکه دیگر؛ به ساحت بزرگان یاد شده و همطرازان شان؛ بیشتر جسارت بورزیم؛ به یک فکتور خیلی مهم؛ روی به پیش؛ ترکیز مینماییم که به مطلوب مان راهبر تر است؛ دقت فرمائید:

*********

منطقه سكوت  :

دانشمند دیگر به نام كنت واكر مى گويد:

مدت ها بود كه علما و دانشمندان نمى دانستند عمل قسمت قدامى نيمكره هاى دماغى چيست؛ زيرا با وجود آسيب ديدن و يا از بين رفتن آن در انسان؛ ناتوانى و يا عدم قابليت مخصوصى توليد نمى شد. به همين جهت؛ آن محل را "منطقه سكوت" مى ناميدند. تا اين كه در قرن اخير(قرن 19؟) موردى پيدا شد كه تا اندازه اى روشن كرد؛ كار اين منطقه چيست؟!

كارگرى را به مريضخانه آوردند كه قسمت اعظم مغز قدامى او به وسيله ادخال ميله اى از طریق حدقه چشمش؛ از ميان رفته بود. مصدوم پس از چندى معالجه شد و هيچ گونه فلج و يا ناتوانى بدنى در او مشاهده نگشت؛ اما در عوض؛ خُلق و خوى او به كلى تغيير يافت. او كه قبلا مردى شريف و فعال بود؛ حال شخصى كذاب، مهمل، ولگرد و كلاه بردار شده است.

سپس مشاهدات ديگرى هم در موارد مشابه؛ تجربه فوق را تأييد و ثابت كرد كه ناحيه قدامى مغز و يا "منطقه سكوت"؛ مركز صفات و خصايلى است كه مابه الامتياز انسان از حيوان میباشد.

 *********

تا کنون دانش ها در مورد همین "منطقه سکوت" که منجمله علم گسترده و پیچیده مغز شناسی را در بر میگیرد؛ با سرعت عظیمی توسعه و تعمیق یافته است و ضمناً به موازات آن؛ دانش های روانشناسی از دقت و پهنا و غنای شتابان برخور دار شده اند.

اکنون نزد اهل دانش ساینتفیک؛ عیان و مسجل است؛ که فعاليت هاى مغزی ـ روانى (از جمله بخشِ عقلی)؛ با فعاليت هاى فيزيولوژيكى بدن بستگى دارد که اصولاً توسط غرایز و" خود کاری غرایز" محقق میشود؛ و روان انسانی؛ با کار کرد های افزوده تکاملی مغز او که به طور اساسی همان قسمت مغز پیشانی یا مغز سوم را؛ احتوا میکند؛ از روان سایر جانوران متمایز میگردد.

در هر حال؛ جان یا روح با جسم؛ مانند شكل و مرمر يك مجسمه به هم آميخته است و نمى توان بدون تراشيدن يا شكستن مرمر، شكل مجسمه را تغيير داد.

وقتی کودک آدمی نطفه می بندد؛ همانگونه که نخست جسم جنین؛ کوچک و ذره بینی است؛ روان او هم متناسباً کوچک است؛ سپس جسم و روان در محیط رحمی؛ حتی المقدور هماهنگ رشد میکنند تا که زمان تولد فرا میرسد.

از فردای تولد رشد و رسش جسم کمتر و روان بیشتر؛ به اوضاع محیط بیرون رحمی ارتباط می یابد و رویهمرفته چندین برابر زمان رشد در حیوانات؛ زمان لازم است تا کودک انسانی استخوان سخت کند و هوش و عناصر روانی مورد ضرورت خویش را فراهم آورد.

کودکی طولانی در بشر؛ چرا؟

این درازای زمان رشد و رسش کودک انسانی؛ عمدتاً با رشد مغز قدامی یا مغز سوم که در انسان کم از کم 3 برابر از حیوانات انسان نما بزرگتر میباشد؛ ارتباط دارد.

از اینجا مستفاد میشود که محضاً "غرایز" نیست که منجر به طولانی گردیدن دوران کودکی در بشر گردیده؛ و مسلماً چیزی مزید بر غرایز این ضرورت محتوم طبیعی را به وجود آورده است.

چون در حالت مطرح بودن "خود کاری غرایز" یا "اتوماتیسم غریزی"؛ مغزِ حتی متکاملترین حیوانات یعنی انسان نما ها؛ دو بر سه برابر از انسان کمتر میباشد؛ پس آن افزوده تکاملی که حیوانی را بشر ساخته است؛ با دو بر سه برابر مغز افزوده در انسان رابطه تنگاتنگ و قطعی دارد!

چنانکه می بینیم همین دو برسه برابر بودن مغز آدمی؛ دوران کودکی اورا نیز حتی بیشتر از دو بر سه برابر عالیترین جانداران؛ افزایش داده است.

سوالی که اینک به وجود می آید؛ این است که آیا صرفاً هدف طبیعت از طولانی  ساختن دوران کودکی (کودکی فطری و نه قراردادی!) در بشر؛ کامل شدن ماده مغزی با این حجم بزرگ در طی همین زمان میباشد؟

اگر به این پرسش پاسخ مثبت بدهیم؛ از آنجا که حجم زیاد مغز انسان در میان موجودات حیه؛ نسبی بوده و فقط متناسب به حجم بدن او میباشد؛ پس به لحاظ طبیعی؛ اشکالی نداشته و نمیتواند داشته باشد که حتی رشد مغزی بزرگتر از این؛ در محیط رحمی و در جنینی انسان و نهایتاً در کودکی یکی دوساله اش؛ کامل گردد. چنانکه مغز های بزرگ و بزرگتر حیواناتی مانند گاو و اسپ و فیل وغیره در چنین زمانی؛ رشد کافی می نمایند!

پس در بشر؛ جز وجود یک ضرورت قاطع همپیوندی رشد ماده مغزی و انعکاسات محیط بیرون رحمی (محیط زیستی و اجتماعی ـ فرهنکی)؛ نمیتواند پاسخ درست سوال باشد؛ وانگهی ثابت شده است که خاصیت های ماده مغزی اضافی در بشر که عمدتاً مغز سوم، مغز قدامی یا لوب پیشانی است؛ با سایر جانوران یکسره فرق دارد؛ طوریکه اگر؛ این قسمت به هر دلیلی مستقلانه از بین برود و سایر قسمت ها سالم باشد؛ بشر نمی میرد و مانند یک حیوان متعارف؛ به حیات ادامه میدهد؛ یعنی که تنها به حیث انسان؛ خاتمه پیدا می کند!

حيوان بالفعل و انسان بالقوه:

به همین سیاق دانشمندان ذیربطِ فراوان دیگر خاطرنشان ساخته اند که:

روزى كه بشر از مادر متولد مى شود، حيوان بالفعل و انسان بالقوه است. عقل و هوش، فكر و فهم، حافظه و تخيل، و ديگر سرمايه هاى روانى و ذخاير روحى انسانی با رشد تدريجى بدن شكوفان مى شوند و به موازات پيشروى جسم و نيرومندى اندام شكفته تر مى گردند.

سخن گفتن؛ يكى از اعمال جسمانى و مربوط به زبان و تار هاى صوتى و فعاليت هاى ريوى است. ولى اين عمل جسمانى؛ رابطه مستقيم با وضع روانى انسانى نيز دارد. به عبارت ديگر؛ نوزاد سالم در ماه هاى اول ولادت قادر نيست سخن بگويد. پس از مدتى صدا ها را تقليد مى كند و با گذشت يك سال، تدريجاً به زبان مى آيد و سخن مى گويد.

اين عجز و ناتوانى كودك تنها ناشى از ضعف اندام و قواى جسمانى او نيست؛ بلكه نارسايى روحى و ضعف روانى كودك نيز در اين ناتوانى سهم بسيار مؤثرى دارد. به همين جهت؛ زبان باز كردن طفل و به سخن آمدنش سرِ فرصت؛ دليل پيشروى موزون جسم و جان و رشد هماهنگ بدن و روان است؛ و به سخن آمدن پیش از فرصت؛ دلیل پیش افتادن رشد جان و روان نسبت به رشد جسم و بدن.

"سن شامپانزه" ای:

دانشمند گاستون ويو مى گويد:

هوش عملى كودكان با همان روش هايى كه براى آزمايش هوش ميمون ها به كار رفته؛ و يا با روش هاى مشابهى؛ مورد آزمايش قرار گرفته است. مقايسه رفتار ميمون ها و اطفال از ابتدا بسيار سودبخش بوده است.

حتى پاره اى از روان شناسان براى آن كه اين مقايسه بهتر انجام گيرد؛ يك ميمون و يك كودك را با يكديگر پرورش داده و آزمايش نموده اند. روانشناس كلوك؛ پسر خود را كه در ابتداى آزمايش كمتر از يك سال داشت؛ مدت نه ماه همراه شمپانزه كوچكى پرورش داد. در سال 1914 بوتان؛ اهل بردو؛ به فكر آن افتاد كه حركات هوشى ميمون ها و كودكان را با يكديگر مقايسه نمايد. وى اولين كسى بود كه توانست موضوع بسيار مهمى را روشن سازد و آن اين كه قوه ناطقه؛ حد فاصل حقيقى مابين انسان و حيوان است.

بوتان مى گويد: طفلى كه شروع به تكلم مى نمايد؛ چون انسان كوچكى رفتار مى كند؛ ولى رفتار كودكى كه سخن نمى گويد؛ چون رفتار ميمون هاى آدم نماست.

طفل كوچك يك ساله از نظر ميزان فكر به ميمون هاى آدم نما شبيه است. كودك يك ساله؛ بيشتر مسائلى را كه براى ميمون ها طرح مى شود؛ حل مى كند. از اين جهت سن يك سالگى کودک بشری را "سن شمپانزه" ناميده اند.

اما به تدريج كه طفل زبان را ياد مى گيرد، پيشرفتش سريع مى شود و از شمپانزه جلو مى افتد. كلمات؛ و ارتباطى كه ميان آن ها وجود دارد؛ وسيله هايى براى نقل و انتقال افكار او استند و در عين حال همراه خود خاطراتى را براى او حفظ مى كنند.

طفلى كه تكلم نمى كند، نيروى تخيلش از شمپانزه بيشتر نيست . برعكس؛ طفلى كه زبان گشوده است؛ قادر است امكان هايى را كه به وسيله مشهوداتش به او تلقين مى گردد؛ تخيل نمايد.

اين ارتباط محكمى كه مابين تخيل و تكلم وجود دارد؛ به وسيله مشاهدات و آزمايش هايى كه در بيماران مبتلا به كور ذهنى انجام گردیده؛ به کرات تاييد شده است.

کودکی و جوانی ... فطری و قراردادی:

تا اینجا به نیکی؛ در می یابیم که چه ضرورت هایی کودکی ی بشر و زمان اکمال ماده مغزی او را در محیط بیرون رحمی طولانی میگرداند؛ منجمله و شاید هم قبل از همه سخن گفتن!

از آنجا که یاد گیری سخن گفتن و همانند آن مهارت های اصولاً نامحدود اختصاصی انسان؛ چیز هایی نیستند که در محیط درون رحمی و یا در دوران یکی دوساله کودکی متعارف در سایر حیوانات؛ محقق گردند و کمال یابند؛ و همه به ممارست و آموزش و تجربه در محیط بیرون رحمی ی طبیعی و اجتماعی و فرهنگی صورت میگیرند؛ اینجاست که دوران کودکی بشر؛ یک دوران کودکی متعارف در عالم حیوانی نیست.

جالب و مهم نیز این است که تفکیک دوران های کودکی و نوجوانی و جوانی و میانسالی و کهنسالی (پیری)؛ کار طبیعت نبوده چیز هایی قراردادی در میان جوامع بشری تا هم اکنون؛ میباشد و لهذا نه تنها میتواند مرز هایی که میان این مراحل فرض گردیده دستخوش حذف و تغییر گردد بلکه میتواند تمامی حدود و ثغور مفروض درین مراحل و حتی خود هر کدام از آنها کاملا نفی و رد شود.

بنابر این به لحاظ طبیعت هیچگونه قید و الزامی وجود ندارد که همه پروسه های تکامل ماده مغزی (تکمیل سلول های مغزی حسب نقشه ژنتیکی) طی همان سالیان محدود تعیین شده توسط چند موسفید؟ به نام وعنوان کودکی؛ خاتمه یابد و دیگر مزاحم دوران های خود خوانده "نوجوانی و جوانی و میانسالی..." نگردد.

این پروسه تا که انسان موجود زنده ایست در تمام سالیان و لحظات عمرش؛ مداومت دارد؛ منتها چندی و چونی تعامل های مربوطه در اوایل و اواسط و اواخر عمر و نیز تحت اوضاع و احوال گوناگون ایکوسیستمی؛ خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی؛ طبعاً فرق می نماید.

(برای ادامه بحث کشافانه درین مسیر؛ لطفاً حوصله افزایی نمائید و بر علاوه به بحث؛ وارد شده و به جذابیت و غنای آن مساعدت کنید!   یار زنده و صحبت باقی)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یاد دهانی ها:

1 ـ قسمت های پیشتر این سلسله را طور یکجایی میتوانید روی صفحه اختصاصی من؛ در ویبسایت وطندار با نشانی زیر ملاحظه نمائید:

http://www.vatandar.at/eftkhar.html

2 ـ کتاب الکسیس کارل که عنوانش به انسان موجود ناشناخته ترجمه شده و ترجمه خیلی دقیق نیست؛ در کتابفروشی های افغانستان؛ پیدا میشود و الکسیس کارل هم با همین کتاب در کشور شناخته شده است. ولی کتاب تفکرات برای زندگی که باعناوین دیگر هم ترجمه شده؛ کمیاب است و قسماً غنی تر و رساتر میباشد. این نقل قول؛ برگرفته از کتاب اخیر الذکر میباشد.

3 ـ مار بوا به خانواده اژدر ماران اطلاق میشود.

یکی از گونه های مار بوا؛ آناکونداست که در رود ها و مرداب‌ های جنگل‌های انبوه آمریکای جنوبی زندگی می‌کند و سمی نیست. طول بدن این خزنده زيبا بین هشت تا یازده متر است.  

اين جاندار با 170 کیلوگرم وزن؛ سنگین‌ترین مار جهان محسوب مي‌شود . اين مار عظيم الجثه با پیچیدن به دور بدن شكار خود؛ آن را درهم فشرده، خرد ساخته، می‌کشد و سپس می بلعد

یک گونه دیگر؛ مار پیتون نام دارد که در سن برابر؛ حدوداً 50 کیلوگرام از اناکوندا کوچکتر است ولی شکارچی خطرناکتر میباشد.

در یک مورد اخیراً یک مار پیتون 4 متری که طی نبردی بر یک کروکودیل 2 متری غالب شده و آنرا زنده بلعیده بود؛ به اثر جست و خیز

 کورکودیل قوی هیکل؛ شکمش ترکید.

این حادثه در پارک حیات وحش Everglades رخ داد. مار شکارچی در حالی پیدا شد که نیمی از بدن تمساح از بخش میانی او بیرون زده بود و هر دو جانور مرده بودند. گفته شده که در حوادث مشابه قبل طی نبرد مار و تمساح، یا تمساح پیروز شده یا نبرد به آتش بس انجامیده بود. 

برخی از مار های بوا تا به وزن 250 کیلوگرام هم دیده شده است

و گفته میشود که قدرت بلعیدن جانوران عظیم الجثه چون شتر را هم میداشته باشد.

محمد عالم افتخار

جوانان افغانستان!

علیه "پیرسالاری" و جوانمرگی؛ آگاهانه و متحدانه به پا خیزید!

                              (قسمت سوم)

 ادامه فصل اول:(1) ... مسأله؛ "پیر فکری" است تا "پیر جسمی":

واقعیت "پیری" چیست و از آن چه میدانیم؟

در برخی از کتاب ها و آثار دانشمندان و محققانی که پیرامون مراحل کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری انسان؛ اندیشه و تتبع کرده اند؛ منجمله به چنین ایده ها و احکامی بر می خوریم:

پس از چهل سالگى؛ بدن انسان به طور كلى متحمل تغييراتى مى شود و سير قهقرايى می یابد. يعنى بعضى از بافت ها تحليل مى رود و يا دچار تصلب مى گردد. نيروى حياتى به تدريج كم مى شود و رفته رفته تمامی فعاليت هاى بدن نقصان مى يابد. معمولاً پيدايش اين ضايعات ظاهرى را شروع دوران پيرى مى دانند.

هر چه به سوى پيرى مى رويم؛ پروتئين هاى سیروم خون فراوان تر مى شود و خصايصشان نيز تغيير مى كند. مخصوصاً بعضى از مواد چربى به سیروم خون خاصيتى مى بخشد كه روى بعضى از سلول ها اثر گذاشته و از سرعت توليد و تكثير آن ها مى كاهد. بافت های شريف بدن تدريجاً فعاليت خود را از دست مى دهند و ترميم آن ها خيلى به آهستگى انجام مى گيرد و گاهى اصلاً متوقف میشود.

ولى سرعت اين تغييرات در اندام هاى مختلف متفاوت است؛ بدون آن كه علت حقيقى را بدانيم؛ مى بينيم كه برخى از اعضاى بدن خيلى زودتر از ديگر ها؛ پير و فرسوده مى شوند. اين پيرى زود رس موضعى، گاهى شريان ها، گاهى قلب، گاهى كليه(گُرده) ها و گاهى مغز را فرا مى گيرد.

همچنان كه كودك به هنگام تولد با نوعى كرختى و بى حسى حفظ و حمايت مى شود، سن پيرى را هم نوعى بى حسى و كرختى و ضعف اراده فرا مى گيرد و پيش از آن كه مرگ كار نهايى خود را انجام دهد؛ طبيعت نوعى تخدير طبيعى عمومى مى آورد و هر چه شدت و قدرت حواس و حساسيت كمتر شود، نشاط ضعيف تر مى گردد و ميل به زندگى؛ به بی علاقگى و انتظار صبورانه؛ مبدل مى شود و وحشت از مرگ؛ به طور عجيبى با ميل به استراحت؛ مخلوط مى گردد.

ناگفته نماند كه افراد بشر از جهت شرايط ساختمانى متفاوت اند. به همين جهت، گسترش عوارض پيرى در همه افراد يكسان نيست. بعضى در سنين معينى سخت شكسته و فرسوده مى شوند و بعضى پس از گذشت چندين سال بیشتر دیگر؛ به عوارضى همانند آن ها دچار مى گردند.

دانشمند شارل ريشيه مى گويد:

نيروى حافظه و تمام قواى وابسته به آن اندك اندك تا چهل و پنج سالگى ضعيف مى شود. كسانى كه سخت سالخورده و پير فرتوت شده اند؛ نيروى حافظه خويش را از دست مى دهند؛ هر چند در اين میان نوادرى از نوابغ عالم وجود دارند كه بر اين فرضيه و قاعده همگانى خدشه وارد آورده و صحت آن را مورد ترديد قرار مى دهند.

كاش جوان مى دانست و پير مى توانست!

كسانى كه در ايام پيرى به سر مى برند، انديشه ها و افكارى مخصوص به خود دارند و در دل تمايلاتى را مى پرورانند كه با ضعف و ناتوانى جسم و دگرگونى و تحول روح شان سازگار و هم آهنگ باشد.

بيشتر مردم در چهل سالگى؛ جز خاطره و يادبود نيستند و خاكسترى میباشند از آتشى كه زمانى شعله ور بوده. در زندگى؛ غم انگيز اين است كه در آن عقل و حكمت وقتى فرا مى رسد كه جوانى از دست رفته است. كاش جوانی مى دانست و پيری مى توانست!

پيران وقتى اندام ناتوان و اعصاب لرزان خود را مى بينند؛ نگران مى شوند. از كار هايى كه مستلزم فعاليت هاى حاد و شديد است؛ متوحش مى گردند و از صحنه هاى پُر تحرك كنار مى گيرند. آرزو دارند كه محيط اجتماعى و خانوادگيشان همواره بى صدا و آرام باشد و لهذا بيشتر؛ از زحمت سازگارى مجدد با محیط های جدید؛ و از وقوع تغييرات اساسى تازه؛ مى ترسند.

وقتی پرخاشگرى و ستيزه جويى آغاز مى شود:

جوانان و ميانسالان و كهنسالان با انديشه ناسازگار و افكار متضادشان ناچارند با هم زندگى كنند و در تمام شئون مالى و اقتصادى، فرهنگى و سياسى، اخلاقى و عملى، و خلاصه در تمامی امور با يكديگر همكارى و اشتراك مساعى نمايند.

معمولاً در مسائل مورد اتفاق، هر سه گروه با يكديگر به گرمى برخورد مى كنند و زندگى با مهر و محبت و صلح و صفا مى گذرد؛ ولى ناسازگارى و تضاد در مسائل مورد اختلاف بروز مى كند. هر گروهى موضوع را از پشت عينك انديشه خود مى بيند و بر طبق آن عمل مى كند و مى خواهد طرز تفكر خود را بر دگران تحميل نمايد. بر اثر همين توقع تحميل؛ گروه ها در برابر يكديگر قرار مى گيرند و حالت پرخاشگرى و ستيزه جويى آغاز مى شود.

ويل دورانت؛ نویسنده کتاب بزرگ "تاریخ تمدن" و آثار محققانه فراوان دیگر؛ مى گويد:

عمل دوره جوانى اشتياق شديد به افكار نوين براى تسلط بيشترى بر محيط است؛ ولى عمل دوره پيرى مبارزه بى رحمانه با نوخواهى است. اين مبارزه مى خواهد قدرت افكار جديد را؛ پيش از آن كه در اجتماع به مرحله عمل در آيد، خنثی نمايد.

جوانى تسلط اداوار انقلابى است؛

پيرى تسلط سنت ها و عادات است؛

و ميانسالى دوره بناى مجدد (بازسازی) است.

با اینهم هر سنى در زندگى؛ محسنات و معايبى دارد و داراى تكاليف و لذاتى است. همچنان كه ارسطو برترى و حكمت را در ميانه عمر خاطر نشان میدارد.

محدودیت ایده ها و فرضیه های علمی:

برخلاف آنچه به عنوان احکام و روایات مقدس؛ توهم و تحمیل شده است؛ اندیشه های علمی بشری؛ پیوسته و به نحوی از انحا دارای محدودیت بوده صحت و صواب و بالنتیجه کارآیی انها به مقیاس هایی؛ نسبی میباشد.

حتی اگر به فرض؛ چنان حکم معرفتی و علمی داشته باشیم که همه جوانب و خواص و کوایف حقیقتی را بازتاب دهد؛ بازهم کم ازکم به لحاظ زمانی محدودیت و نسبیت دارد. احکامی مانند آب؛ مایه زندگیست، نور خورشید؛ مایه روشنی روز است؛ وغیره نه تنها در نگاه اول بلکه با حدود معینی از تدقیق هم تردید ناپذیر معلوم میشوند.

ولی همه این احکام و استنتاجات ولو اظهر من الشمس هم به نظر آیند؛ بازهم محکوم به محدودیت و نسبیت بوده؛ نمیتوانند مطلق و لاریب فیه باشند؛ لا اقل به این علت؛ که هنوز؛ امتداد زمان گشایش نیافته و آینده نیامده است!

احکام و استنتاجات و ایده هایی که در بالا از منابع علمی و تحقیقی در مورد واقعیت پیری و کهنسالی بشری آوردیم؛ البته که سهم های بزرگ و بارز و برجسته ای از حقایق مکشوف را در خود دارند؛ ولی هرگز مطلق و به جهاتی؛ تأمل ناپذیر و تردید ناپذیر نیستند.

صرف نظر از سایر تأملات؛ به موازات آنچه در همین متون آوردیم که "سرعت تغييرات در اندام هاى مختلف متفاوت است"، " افراد بشر از جهت شرايط ساختمانى متفاوت اند" وغیره؛ نه حد اوسط عمر در جوامع دارای شرایط معیشتی مختلف (معیشت تحت مناسبات اقتصادی و تولیدی شکارگری؛ تحت مناسبات کشاورزی و تحت مناسبات تولید صنعتی و حالات بینابینی) یکسان میتواند باشد و نه کیفیت های فکری و روانی؛ در اوضاع و احوال خانوادگی و اجتماعی و طبقاتی و جنسیتی و مذهبی ناهمگون؛ میتواند یکسانی داشته باشد.

 لهذا ضروری است تا بیشتر از آنچه در بالا می نگریم؛ شرایط و اوضاع و احوال عینی و ذهنی که افراد و جوامع بشری در زمانهای مختلف در آنها به سر می برند؛ در اینگونه تحلیل و تجزیه ها و استنتاجات و احکام مطمع نظر باشد.

منجمله امروزه در قسمت های دارای اقتصاد و فرهنگ پیشرفتهِ جهان که بالاخص مالک دولت های رفاه میباشند؛ اوسط عمر مردمان 90 تا 100 سال است؛ در حالیکه افغانستان و کشور های انکشاف نیافته و گرفتار جهل و جنگ و آشوب؛ حد اوسط عمری معادل 30 سال تا 45 سال دارند.

باز اگر در سطح طبقات اجتماعی فقیر و غنی اندازه گیری گردد؛ بیشترین رقم اوسط عمر و امید به زندگی؛ طبعاً به افراد دارای موقعیت طبقاتی غنی و مرفه تعلق میگیرد.

مفاهیمی مانند اوسط عمر، کیفیت زندگی، توسعه انسانی و مماثل ها؛ مفاهیم جدید علمی و ریاضیکال میباشند و در فرهنگ های کهن و منجمله اساطیر مذهبی و غیرمذهبی وجود ندارند و نمیتوانسته اند وجود داشته باشند. به همین علت هم که شده؛ تعریف از جوانی و کودکی و میانسالی و پیری... در فرهنگ و معارف علمی و ساینتفیک؛ تعریف نوین و غنی و ذوجوانب بوده با تعاریف مذهبی و غیر مذهبی قدیم ناگزیر متفاوت میباشد.

همچنانکه در معارف قدیم؛ هستی را (به جای 120 عنصر شناخته شده امروزی) ساخته شده از 4 عنصر آب، خاک، باد و آتش تصور میکردند؛ تصورات در مورد عمر و زندگی ... و حتی زن و مرد نیز به ناچار دقیق و کامل نبود.

از آن جمله؛ اکثریت مطلق معارف کهن در سراسر عالم؛ افراد بشری را فقط مشمول زن و مرد می پنداشتند که می بایستی در قبال همدیگر دارای عین احساسات و عواطف و رفتارها و تعهدات و وظایف و توقعات ... باشند.

فقط به برکت پیشرفت های علمی و اکتشاف جریانات پیچیده جسم و جان انسانها در قرون اخیر ممکن گردید که حالت ثالث هم به لحاظ جسمانی و روانی در بشر کشف گردد و آن حالت جنسی ی متعارض با جسم بود و متضمن تمایل به همجنس و بیزاری از جنس جسماً مخالف.

این حالت؛ به کلی از آنچه برخی از فرهنگ ها مخنث و معلول یا معادل آن می خواندند؛ تفاوت داشته و بالنتیجه؛ باور ها و اخلاقیات بر ساخته بر اساس جهانبینی ها و معارف قدیم را متزلزل و مشوش گردانید.

به حیث نتیجه گیری از مجموع بحث تا اینجا؛ میتوان تصریح نمود که "پیر سالاری" مورد نظر؛ آنقدر ها مقید به سن و سال حاکمان و مشمولان نظامات حاکمه نبوده بلکه اساساً مبتنی بر "پیر فکری" میباشد تا پیرجسمی.

از آنجا که به ویژه بیرون از دایره خانواده؛ انواع حاکمیت و سلطه و دیکتات هم؛ اساساً فکر و صورت فعلیت یافته و تجسم یافته فکر است؛ بنابر این مفهوم "پیرسالاری" ؛ جز استیلای دیکتاتوری مبتنی بر فکر پیر و کهنه و فرتوت نمیتواند باشد.

لذا پیر سالاری میتواند توسط افراد و گروه های جسماً جوان؛ نیز تعمیل و تمثیل گردد و اینجا و آنجا؛عملاً نیز تعمیل و تمثیل میگردد.

بدینگونه پیر سالاری به مثابه نوعی از حکومت و سلطه و سیاست؛ یعنی به مثابهء یک امر اجتماعی؛ آنقدر ها به پیری و کهنسالی یک یا چند فرد حاکم منوط نبوده بلکه به افکار و منویات و ایده ها و ایدئولوژی هایی مربوط است که پیری و فرتوتی نظام اجتماعی و مناسبات زمانزده و تاریخ گذشته اقتصادی و فرهنگی و اخلاقی و اتنیکی و مذهبی... را انعکاس میدهد.

به عبارت دیگر؛ حتی در شرایط دیکتاتوری های کاملاً فردی و خاندانی مانند سلطنت سعودی و ولایت فقیه ایران هم؛ پیرسالاری صرفاً به معنای حاکمیت اراده ها و افکار و منویات فرد و خاندان منفرد نیست.

همانگونه که فرد بشری؛ پیر میشود؛ جامعه بشری هم که متشکل از افراد و طبقات است؛ به حساب نظامات و عرف ها و قرارداد ها و عادت ها و خُلقیات یعنی به حساب افکار و باور ها و قرارداد های اجتماعی و دسته جمعی؛ پیر میگردد.

چنانکه نظامات مبتنی بر شکار گری در تاریخ بشر؛ پیر و فرتوت شده و بالاخره مُردند و جایشان را نظامات کشاورزی و ارباب ـ رعیتی گرفت؛ نظامات کشتکاری ارباب ـ رعیتی ی مُرده و از بین رفته در کشور های صنعتی و سرمایه داری امروزی نیز؛ از همین سیکل عبور نمودند یعنی که پس از پیر و فرتوت شدن؛ مُردند و محو شدند و جای خویش را برای نظامات نوین و جوان صنعتی و سرمایه داری خالی کردند.

ولی میدانیم که در سرزمین های عقبمانده و عقب نگهداشته شده (توسط دسایس استعمارگران...)؛ نظامات پیر و فوتوت شده کشاورزی و ارباب ـ رعیتی؛ هنوز بیش و کم زنده و حاکم استند و در برابر جریانات جدید و جوان مقاومت مینمایند.

خود این نظامات در آخرین تحلیل مجموعه های فکری میباشند منتها فعلیت یافته و در حالت تجسم که همان تشکیلات سیاسی و اداری و پولیسی و نظامی و اقتصادی و فلسفی و مذهبی و هنری و جاسوسی و مافیایی وغیره را احتوا می نمایند.

نظامات سالخورده و دیرمانده و فرتوت اجتماعی؛ به طور یک قاعده توسط نسل کهن و سالخورده و روی به مرگ جامعه؛ حمایت میگردند؛ چرا؟

چنانکه در تحلیلات بالا دیدیم؛ پیران و سالخوردگان در درازای عمر؛ دچار چنان انفعالات بیولوژیکی، فیزیولوژیکی و روانی می گردند که حتی فراتر از مقتضیات منافع و موقعیت های خود؛ علی العموم از تغییرات و تحولات در اوضاع اجتماعی هراس پیدا میکنند؛ و دست کم فاقد انگیزه و توان و آمادگی برای جنبش و جهش برای تحولات و تغییرات عمیق؛ و یا حمایت از همچو تغییرات و تحولات میشوند.

اینکه نظامات و سنت ها و عنعنات کهنه و حتی خرافه و باطل و جاهلانه از هرلحاظ؛ توسط پاره ای از جوانان و میانسالان نیز تمثیل و حمایت و مدافعه میگردند؛(2) به لحاظ فلسفی و معرفتی:

ناشی از سیالیت و قابل تسری و انتقال و آموزش بودن افکار و ایده ها؛

ناشی از ترجیحات منافع و موقعیت های شخصی و فردی دمِ دست و کوتاه بینانه؛

ناشی از استخدام شده گی تحمیقی و توأم  با مسخ شخصیتی و روانی؛

ناشی از ناهنجاری ها و محرومیت ها و سرکوفتگی های روحی؛

و ناشی از پاره ای انگیزه ها و محرکه های عیان و پنهان دیگر میباشد که در آدمی به مثابه موجود خاص در میان موجودات زنده عالم؛ محتمل و متصور است.

برای قابل درک و دریافت بهتر شدنِ همه این نوسانات غیر طبیعی و نیز جریانات اساساً طبیعی در میان همه نسل های موجود و در کنار هم؛ لازمی و مفید است تا روند های بیولوژیکی، فیزیولوژیکی، جسمانی و روانی کودکان و نوجوانان و جوانان و میانسالان هم؛ هرچند مختصر بررسی شده و کنش ها و واکنش های آنها با جامعه؛ و نظامات و مناسبات عارضی؛ و نیز قوانین بنیادی اش تحلیل گردد.

(به این مهم در برخ آتی همین فصل خواهیم پرداخت.)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ برخ نخست فصل اول این رساله را؛ منجمله اینجا ببنید:

http://www.vatandar.at/eftkhar219.htm

2 ـ به گونه نمونه زنده در اوضاع جاری؛ این موارد را در گزارش علمی زیر ملاحظه بفرمائید:

       وعده‌ سکس، ماجراجویی و هیجان جوانان را به داعش جذب می‌کند

یک پژوهشگر آمریکایی کارشناس در روانشاسی سیاسی در تحقیقی نوشته است، انگیزه اصلی برای کسانی که از راه ترکیه به سوریه و عراق می‌روند تا به گروه دولت اسلامی موسوم به داعش بپیوندند، مسائل دنیایی مرتبط با سکس، ماجراجویی، هیجان و رفاقت‌ها است
به گزارش سایت همایون بنقل از خبرگزاری فرانسه، پروفسور جان هورگان، کارشناس روانشانسی سیاسی و مدیر مرکز پژوهش‌های تروریسم در دانشگاه پنسیلوانیا معتقد است: بیشترین انگیزه کسانی که از راه ترکیه برای پیوستن به جهادی‌ها می‌روند؛ آن‌گونه که برخی گمان می‌کنند؛ ربطی به دین ندارد.
پروفسور هورگان می‌افزاید: گروه دولت اسلامی به آن‌ها اوهام و آمیخته‌ای از منافع شخصی و سیاسی می‌فروشند. به این جوانان وعده سکس، ماجراجویی، هیجان و رفاقت داده می‌شود. اما در عین حال اینگونه جوانان به زعم خویش می‌توانند از قرن‌ها تفرقه و غربت انتقام بگیرند. همچنین از رفتارهای آن‌ها برای اهانت به غرب به عنوان پاداشی اضافی استفاده می‌شود.
در مرکز فرانسوی مبارزه با انحراف دینی نیز در پژوهشی با عنوان تحول گفتمان تروریستی جدید نزد جوانان، به چگونگی استفاده از فیلم‌های ماتریکس، ارباب حلقه‌ها و بازی کامپیوتری عقدیه جنگ در جذب جوانان توسط گروه داعش پرداخته شده است..
کارشناسان و مسئولان می‌گویند که این جوانان آروزی شهادت دارند و شریعت و خلافت را تمجید می‌کنند؛ اما آن سوی این گفتمان مومنانه؛ انگیزه‌های دنیایی شان را پنهان می‌کنند. 
سختی زندگی، ماجراجویی، خواسته‌های سیاسی، ناتوانی در آمیخته شدن با جامعه، جاذبیت جنگ، تمایل برای پیروی از دوستان، دریافت لقب قهرمان از نظر آن‌ها و گذرانیدن تجربه‌ای هیجان انگیز با دوستان، از جمله انگیزه‌هایی است که جوانان را به گروه‌های جهادی در سوریه و عراق جذب می‌کنند.
بسیاری هم گفتمان اسلام تندرو را از اینترنت برداشت می‌کنند و بدون آن ‌که آن را بفهمند یا مقتضای آن را بشناسند، از آن برای پوشاندن کمبودها و ضعف‌های خود و سیراب کردن اوهام یا دیدگاه‌های آرمانگرایانه خود، استفاده می‌کنند. 
این گزارش می‌افزاید: گفتما‌ن‌های تروریستی جدید، ابزارهای جذب را از راه استفاده از اینترنت، به

روز کرد؛ از این راه، پیشنهاد هایی متنوع و متفاوت به جوانان داده می‌شود که می‌تواند بسیاری را جذب کند.
بنا بر این گزارش: پس از آن جوانان از مرحله بازسازی اعتقادی در فضای مجازی؛ به بسیج میدانی منتقل می‌شوند.
مارج سجمان متخصص روانشانسی و از نیروهای سابق سازمان جاسوسی مرکزی آمریکا (سیا) که مسیر داوطلبان جهادی را رصد می‌کند و کتاب چهره حقیقی تروریست‌ها را تالیف کرده، می‌گوید: بسیاری از آن‌ها چیزی از قرآن نمی‌دانند.

او می‌افزاید: آن‌ها احساس وابستگی به گروهی سیاسی می‌کنند. آن‌ها اینجا مجاهد هستند. دین تنها یک پوسته‌است. این یک گروه اسلامگرا است اما می‌توانست هر چیز دیگری باشد همچون گروهی آنارشیست یا مخالف فاشیسم این جامعه‌ای خیالی است که گمان می‌کنند خود بخشی از آن‌ را تشکیل می‌دهند حتی اگر به آن وابستگی نداشته باشند. آن‌ها خود را سربازانی برای دفاع جامعه‌ای احساس می‌کنند که به آن‌ها گفته می‌شود در معرض تجاوز است.

 

 
 

 

 

 
 
admin@vatandar.at
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد