WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

  گزیده های مقالات   محمد عالم افتخار

 

   جنایت و اشد جنایت علیه بشریت  (مقدمهء دوم )                                       محمد عالم افتخار

(( پیوست یک))« جنبش چپ و معادله ای از کاشف « نسبیت » ( اینشتاین )  محمد عالم افتخار

 

(مقدمهء دوم )

با عرض سپاس و یژه ازآن شمار عزیزان که به  بخش نخست این نوشتار التفات شور انگیز مبذول داشته اند ؛ وهکذا با سپاسگذاری خاص نسبت به ویب سایت های فراوان انترنیتی افغانی که با وسعت نظر و به حسن صورت ؛ به انتشارآن پرداخته اند؛ میخواهم توجه همقلمان و همرزمان و هم اندیشان بزرگوار خویش را به یک جملهء عزیزی ؛ مطوف دارم که با ابراز احساسات و تأملات منحصر به فرد خودشان نوشته اند :

« مطلب بسیار جالب که واقعا" نخبه های نخبگان، نتوانسته بودند تا چنین موضوع راهبردی را در ذهن تداعی کرده به آن تامل نمایند. خواندن آن مرا واقعا" کیف کرده ؛ گزینه های آفاقی ایرا ... در ذهنم تجسم داد.. »

کاری ندارم که کس باور میکند یا خیر ؛ ولی این جمله که معمولاً مخاطب را بزرگ میدارد و فرحت می بخشد ؛ درست همانند تیری در قلب من فرو رفت.چرا که من به روشنی و ساده گی میدانم ؛ درین نوشتار چیزی فراتر از بدیهیات نیامده و اصلاً  کدام کشف و نویابی در آن ؛ میسر نیفتاده است و با اینهم اگر« واقعاً  نخبه های نخبگان نتوانسته بودند تا چنین موضوع راهبردی را در ذهن تداعی کرده به آن تامل نمایند » کمال بدبختی ما و همه آنانی است که «نخبه های نخبگان» شان از همین قرار اند .

با اینکه میدانم این جمله از حسن نظر و تعارف زیاد پدید آمده و در بهترین حالت یک  مبالغه  در حد غلو میباشد ، معهذا پیامد ها و چون و چرا هایی که  تا هنوز از  رهگذر مباحث  در مورد  سید جمال الدین افغانی ؛ جسته و گریخته ؛ دریافت میکنم ؛ از چیز های متفاوت حکایت  دارد و مخصوصاً لااقل تعدادی از این بگو مگو ها  و پرسش ها و پروتست ها ؛ دقیقاً همان  موارد  و  زوایایی است  که  در مباحث ؛ با روشنایی مقدور برای من ؛ پاسخ داده شده است !

 

ـ حق چیست و از کجا منبعث میشود ؟

حسب معمول برای تکمیل این بحث و به سنجش گرفتن اندیشه های مطرح در زمینه ؛ با  سوابق  و جوانب و جوارح تتبعاتی انجام دادم که عندالموقع از آنها بهره خواهم برد ؛ ولی تا جائیکه من در حیطهء منابع و مأخذ در زبان فارسی ی دری  برخوردم ـ که  طبعاً هنوز تمام  و کمال  و شامل  و کامل از هر نظر  نیست ـ  یک چیز در آنها غلبه دارد که حق گویا چیزیست که خداوند و آفریدگار برای بنی آدم مقرر فرموده است !

مسلم است که  بر کلیت این حکم نمی توان ایرادی داشت ؛ مگر ما جز از سوی خداوند و آفریدگار هم می توانیم  چیزی باشیم ؛ مجازیم  موجودیت داشته باشیم  و حتی نفسی بکشیم ؟؟؟...

و یا درست و به جاست که منجمله حق را جز از جانب  چنان ذات قدر قدرت و متعالی ... برای خویش حاصل شدنی و عطا شدنی بیانگاریم ؟؟

به نظر این بندهء حقیر سراپا تقصیر ؛ مشکل درین جا ـ یعنی در اینکه حق و حقوق ما  از سوی آفریگار تعیین و تحدید گردیده است ؛ نیست . مشکل در اینجاست که ما از آفریدگار چه شناخت و تعریف و هدف و مراد و منظور داریم ؟

لطفاً این پرسش را با خود داشته باشید و بیائیم بر سر اینکه اینجا و در این بحث ، حدیث حق از چه قرار است ؟

بنده که کلیت آفرینش را منحیث آنچه که آفریدگار به انجام آن پرداخته است ـ و نیز این پروسه کماکان  ادامه دارد ـ می پندارم ؛ بدین باورم که آنچه در13/7 میلیارد سالِ محاسبه شده در عمر کیهان کنونی ؛ اتفاق افتاده  و اتفاق می افتد ؛ همه و همه ناشی از اراده و برنامه و طرح و امر « کن فیکن» آفریدگاری است .

اما در همین حال همنوعان من در طول تاریخ  که  چندان زمان زیادی از درازا و پهنای هستی را در بر نمیگیرد ، ناگزیر بوده اند چیز های عوضی بیشماری را به جای آفریدگار مفروض دارند و مورد پرستش و استعبداد  و التجا  قرار دهند . اگر شماری از این ها را اینجا ردیف نمائیم ؛ مسلماً  برای خیلی ها غیر قابل تحمل و بالا تر از حد برداشت می گردد .

پس در همان حدود باور ها و معتقدات رایج و افواهی و القایی « اسلامی » ی خود می مانیم . و تلاش می کنیم با همین معیار ها و هنجار ها در یابیم که حق برای ما چه هست ؛ چه می بایست باشد و چه میتواند باشد ؟؟؟

با اینکه بنده ازاساطیر برداشت ها ودریافت های دیگری دارم ؛ معهذا فرض را بر این می گذارم که ظواهر اساطیر ؛ چنانکه بسیاری ها پذیرفته اند و با 14 و 72 و اصلا بیشمار روایت آن را تکرارو تأکید فرموده اند ؛ همان است که در متون دینی ی ما ـ و به درجه اول در متن قرآن مجید ـ هست  

حیات چیست و آیا مقدسات بیان آن میباشد؟

اینکه حیات چیست ؛ از کجا آغازیده ؛ چگونه تطور و تکامل یافته و چگونه به بشر رسیده است و هکذا اینکه آیا ممکن است در 400 میلیارد ضرب در400 میلیارد منظومهء خورشیدی و ستاره ای مکشوف و معلوم در علم کنونی بشر پیشرو ، فقط زمین که حیثیت یک ذره در برابر عالم را دارد ؛ میزبان حیات باشد ؛ از مسایلی نیست که حتی در گروه های متخصص و متبحر در شقوق مختلفهء دانش های امروزی قابل تصور و تبیین رسا و روشن باشد. و آنگاه آیا می توان همچو دانستنی ها را از چوپانان غارنشین یا چادر نشین دارای حالت « رحلة الشتاء و الصیف » در جزیرة العرب ، در« اُم القری و حولها » آنهم در 1400 سال پیش توقع کرد و انتظار داشت ؟

جواب حتی به طریق کودکانه نمیتواند مثبت باشد .

حالا مسأله اینست که قرآن مجید برای هدایت همان مردم در همان زمان نزول یافته و حضرت رسول اکرم از میان همان مردم برخاسته و با همان مردم مخاطب و برای رهبری و پیشوایی همان مردم مؤظف بوده اند. پس آیا ارشادات قرآن مبین و رسالت نبی کریم بایست متناسب با توان ذهنی و قوت عقلی همان مردم می بوده یا متناسب با دانش های امروز ، فردا و فردا های هنوز آنسوتر ؟

یا حتی شامل تمامی « علم غیب » الله تعالی ؟؟؟

جمعی متعصب و متحجر مؤمن یا مغرض و منافق همیشه وجود داشته اند  و  وجود  دارند و چه بسا دست به شمشیر و قدرت و حاکمیت اند که  می فرمایند : کلام الهی در هر حال فوق دانش های بشری است !

 دلیل این ابلهان یا مغرضان منافق این است که چون الله فوق بشر است ؛ کلام او صرف نظر از زمان و مکان و مخاطبان ؛ هیچگاه نمیتواند پائین تر از دانش های بشر صرف نظر از زمان و مکان باشد .

بت پرستی آیا محضاً در اشکال و اصنام است؟

ذهنیت بُت پرستانه که اسلام و پیامبر گرامی اش ؛ در حقیقت مأموریتی جز مبارزه  و پیروزی بر آن ندارند و نداشته اند ؛ تصور میکند که الله نیز به سان یکی از بُت های کعبه در « عصر جاهلیت » یا مخصوصاً به سان یک بشر و بشر نمای بزرگ جثه و بالدار و چنین و چنان ؛ یک بُت جاندار و صاحب نفس است و تشنه و گرسنهء عبادات و قربانی ها و چه و چه آدم های حقیر و ذلیل و ناچیز این دنیا میباشد و هدفش از فرستادن پیامبران و مقرر داشتن فرایض و عبادات ؛ همان ستاندن قیمت و بدلهء استعداد زنده گانی و سایر نعمت هایی است که به بشر ارزانی گردیده است !

تصوری بدین حد و خاصیت ؛ جز انعکاس زمین و خاصیت های زمینی و بشری ( درینجا دیار عرب و بشر عربی ) بر «آسمان » و فرا تر از آن بر ماورای طبیعت نیست . و متأسفانه نوع بشر از این منجلاب حمق و سفاهت جز در استثناءات نادر تا کنون نتوانسته است بیرون جهد .

حتی بشر در یک کُل قابل محاسبه قادر نشده است ؛ بیاندیشد و باور کند که آفرینندهء هستی ـ که چه به نام الله و چه به نام های دیگری خوانده شده است و میشود ـ در عالمِ وجود ؛ فقط حیوانی موسوم به آدم یا بشر نیافریده بلکه مجموعهً موجودات حیه را آفریده است . اگر قرار بود که آن ذات هستی بخش ؛ مزد خلقت خود را از مخلوقات باز ستاند ؛ عین فرایض و وجایبی را که بر نوع بشر مقرر داشته بود ؛ و عین همسان های فرستاده گانی را که بر بشر مبعوث داشته  بود ؛ بر سایر جانوران نیز مقرر میداشت و می گماشت .

البته ما به قطعیت صد در صد گفته نمیتوانیم که ذات آفریدگار با دیگر مخلوقات خویش مطلقاً رابطه و بده و بستانی ندارد و فقط در تمام هستی مشتی جانور موسوم به بشر یا آدمی را پیش انداخته است که هله ؛ شکر گذار و قدر شناس باش و حساب پس بده !

خردمندانه تر اینست که رابطهء خالق و مخلوق در هر کجا وجود دارد ؛ منتها خالق هستی عین تکالیفی را که بر بشر مقرر می فرماید ؛ بر جانور دیگر چون بوزینه و زاغ و زنبور... روا نمی دارد . آنان غالباً مناسباتی متناسب با درجهء تکاملی یا کیفیت خلقتی ی خود با خالق دارند .

تازه حتی تکالیف بر بشر هم ابداً یکسان نبوده است ؛ چنانکه کودکان و اطفال نابالغ تقریباً از همه چیز به استثنای احترام و اطاعت معقول از پدر و مادر ؛ حرمت گذاری به بزرگان و رعایت شماری از اداب خانواده گی و اجتماعی معاف اند ؛ هکذا پیران بسیار کهنسال ؛ افراد بیمار و معیوب و معذور و مسافر و محبوس و برده از بسا تکالیف شرعی برکنار میباشند . تکالیف شرعی ثروتمندان و قدرتمندان نسبت به افراد مشابه ولی نادارتر و ضعیف تر از آنها بیشتر و سنگین تر است .

اما مورد عمده تر و منطبق تر بر بحث کنونی این است که چون بشر پیوسته در یک سطح و سویهء تکاملی و خلقتی نبوده دایماً تکامل جسمانی و عقلانی و ذهنی و مغزی میکرده است ؛ بدینجهت نیز مناسبات خالق با بشر نظر به زمان و درجه و مرتبهء تکاملی اش تفاوت به هم میرسانیده است .

بدون درک و دریافت و احساس این حقیقت بنیادی ؛ ادعا ها از دینداری و خداشناسی و حتی از بشر بودن و مقام و ارج انسانی داشتن چرند منزجرکننده ای بیش نیست !

امر معروف است که جزء تابع کُل میباشد و نیز جزء تمامی خصوصیات کُل و کُل تمامی خصوصیات جزء را داراست ؛ در هرجا کارایی این قانون ها ختم شود ؛ دیگر تعلق جزء از کُل و تعلق کُل از جزء پایان می یابد . مثلاً در هرکدام از عناصر طبیعت مانند کوه های آهن یا سحابی ها و کرات هایدروژنی تا کوچکترین اتوم های آنها که با چشم غیر مسلح دیده شده نمیتواند ؛ همان آهن یا هایدروژن است ولی به مجردیکه به هم جوشی یا از هم پاشیده گی اتومی روی داد و اتوم تجزیه گردید و یا به اتوم دیگری مبدل شد ؛ از آهن بودن یا هایدروژن بودن ساقط  میشود .

 همچنان کتله های عظیم عناصر هم  یا به مرور زمان و یا در اثر عوامل و فعل و انفعالات فوق العاده طبیعی تغییر ماهیت میدهند و به کتله های عنصر دیگر مبدل میگردند ؛ منجمله یورانیوم بالاخره به  سرب تبدیل میگردد و در آنصورت طبعاً با کتله ها و اتوم هایی که به این مرحله نرسیده اند شباهت خصوصیات خویش را از دست میدهد .

رابطه فرد و جامعه نیز تا حدود غالبی دارای همین قانونمندی هاست . منجمله همانگونه که فرد بشر خاصتاً پس از نطفه بندی مراحل متنوعی را طئ میکند که تکرار پروسه میلیونها سالهء تکامل است ؛ جامعهء بشری هم مراحل نطفه ای ، جنینی ؛ کودکی ، طفلی ، نوجوانی ، جوانی ، میان سالی ، پخته سالی و پیری را داراست و هکذا مختصاتی چون تندرستی ، توانمندی ، غرور ، مبارزه طلبی ، پریشانی ، درمانده گی ، بحران و بیماری ها را تجربه می کند .

لذا نه تنها روابط و مناسبات ذات آفریدگار اعلم و اکبر و محیط بر هستی بلکه روابط و مناسبات فرد اندک صاحب خرد و بینا و مدبر ممکن نیست که در همه حالات گروهی و اجتماعی بشری با آن همسان باشد ؛ منجمله مثلاً با کودکان نوزاد و افراد پخته سال روزگار دیده عین روش و منش و زبان و بیان … را به کار گیرد .

12400 پیغمبر ؛ دلایل و اسباب !

 الله که افادهء همان خالق بشر و هستی است ؛ بنابر همین نیاز و ضرورت و واقعیت ؛ با ابنای بشر در اعصار گوناگون مناسبات و اوامر و نواهی گوناگون ولی متکامل و تعالی یابنده داشته است . چنانچه طئ حدوداً شش هزار سال 124000پیغمبر دارای سویه ها و مأموریت های متفاوت برای اقوام و قبایل مختلف بشری می فرستد که آخرین آنان ؛ بر ترین و بالا رتبه ترین و بلند مقام ترین ایشان پیامبر اکرم اسلام سیدنا محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم است .

مگر نه این است که پیامبران پیشین کلام ها و مأموریت های بسیط تر و در حوزه های به مراتب محدود تر داشته اند ؟!

 مگر پیامبر بسیار اولعزم و جلیل القدر حضرت موسی کلیم الله ؛ فقط به قوم بنی اسرائیل و 12 سبت یا خاندان آن ؛ محدود نبوده اند و تقریباً کلام و کتاب ایشان در اساس به چوکات « ده فرمان » منحصر نبوده است  و هکذا ده ها پیامبر دیگر بنی اسرائیل که تورات موسیعلیه السلام را بسط داده اند  یک سیر گام  به گام  کامل شونده و تعالی یابنده را طئ ننموده اند ؟!

آیا حضرت عیسی روح الله بدون اینکه یک « واو » تورات را تغییر بدهند کلام و ماموریت پیشرفته تر و متعالی تر را عرضه نداشته اند و آخر الامر مگر پیامبر خاتم علیه السلام این سیر پیشرونده و تکاملی را بازهم تعالی نبخشیده اند ؟!

آیا در این سیر تکاملی عیان و بدون حاجت به جدل و بیان ؛

ـ این الله یا خالق بشر و جهان است که تغییر پذیرفته رفته ؛

ـ یا بشر و عالم مخلوق ؟!

امروز این پرسش را اگر در جنگل مطرح و به زبان حیوانات تکامل یافته تر ترجمه کنیم ؛ مخصوصاً جانورانی چون اورانگوتان ها و ژیبون ها و بوزینه های آدم نما ... به فوریت و بی تأمل پاسخ خواهند داد که تغییر و تطور و تکامل در عالم مخلوق و منجمله در بشر است که روی داده است و روی میدهد ؛ خالق متغییر و متحول و متکامل نیست و نمیتواند باشد ! 

اما به راستی چرا پیامبران و صحف و کتب الهی از ساده به جانب مرکب ؛ از پائین به جانب بالا و از ادنا به طرف اعلا سیر کرده و به دنبال هم یک نوع مأموریت را کمال بخشیده اند ؟

اگر کلام الهی متناسب به سطح عقل روز مره و توان برداشت و گرفت مردمان هر زمان پائین و بالا نشده است ؛ پس دلیل اینهمه پبامبر فرستادن و صحف و کتب گوناگون نازل کردن چه خواهد بود ؟

 آیا نمی شد که همهء بشریت از «آدم » تا « خاتم » توسط همان یک کتاب و یک دین و یک پیامبر ارشاد و هدایت شوند ؟

بدینگونه ما در سراسر قرآن مجید نه تنها سخنی فراتر از عقل روز مرهء مردم زمان نمی شنویم بلکه بدین حد عقلی تأکید روشن وصریحی نیز میگردد : « به شما از دانش جز اندكى داده نشده است »

کلام الهی و « عقل روزمره»ء مردم زمان  

علی الوصف آنکه سطر سطر قرآن مجید و دیکر کتب مقدس مطابق عقل روزمرهء مردم است ؛ اما چون بازهم کافهء مردم حتی دریک سطح معین عقل روزمره نیز قرار ندارند ؛ وعظ و تبلیغ پیامبران با اعتراض ها و انتقاد های پاسخ طلب این و آن مواجه میشود ؛ اگر در مورد پیامبران پیشین میگفتند که « شما جز بشرى مانند ما نيستيد مى‏خواهيد ما را از آنچه پدرانمان مى‏پرستيدند باز داريد ! » در مورد پیامبر خاتم حضرت محمد مصطفی این اتهام را نیز وارد کردند که او را بشری دانشمند و جهاندیده چون سلمان فارسی یا کدام یار غیر عربی دیگرش آموزش میدهد و در پاسخ این اتهام هم در قرآن مجید فقط عقل روزمره به چالش کشیده میشود و آن اینکه فرد مورد اشاره ؛ زبان غیر عربی دارد حال آنکه قرآن که پیامبر می آورد ؛ به زبان عربی روشن است .

 معلوم میشود که در سطح عقلی آن زمان ؛ ترجمه پذیری زبان ها و اینکه افراد دارای زبان های مادری متفاوت هم میتوانند ؛ زبان شخص دیگری را بیاموزند و با وی رابطهء فکری و عقیدتی قایم نمایند ؛ هنوز گنجایش نداشته است !

نکتهء مهم که باید به خاطر داشت این است که نه تنها دانایی و توانایی الله جل جلاله هرگز با عقل روز مرهء مردم زمانه های دور و نزدیک قابل قیاس نیست بلکه به ویژه خاتم النبیین صل الله علیه و سلم به هیچوجه در سطح عقل روزمرهء مردم نبوده بلکه برعکس از همه جهات مسلط بر کوایف و حدود و ثغور این عقل بوده اند و حتی یاران نزدیک شان چون عشره مبشره نیز به مراتب فراتر از این حد و سطح عقلی قرار داشته اندیشمندان و شخصیت های مدبر و مؤثر و مبتکری ثابت شده اند .

معهذا واقعیتِ سرسختِ همان عقل روزمره ؛ بر پیامبر خاتم خود را تحمیل میکرده و در نتیجه سخنانی از این دست که « براى خودم اختيار سود و زيانى ندارم و اگر غيب مى‏دانستم قطعاً خير بيشترى به خویش مى‏اندوختم  و هرگز نمی گذاشتم به خودم آسيبى برسد . » چون پاسخ کارا و حتی دندانشکن بر دغدغه ها و تردید های مردم عمل می نموده است .

شخصیت و کارنامه های تاریخی ـ نه اساطیری ـ حضرت محمد مصطفی پیامبر گرامی اسلام ؛ ایشان را یک نابغهء کم بدیل سیاسی و نظامی و مردم شناس و روانشناس و سازمانده و زعیم چندین بعدی ثابت کرده است و به همین دلیل هم هست که ایشان قادر میشوند از مشتی قبایل بدوی و متفرق و تشنه به خونِ هم در صحرا های خشک و سوزان در چنان سطح شعور اجتماعی و درجهء عقلی و فکری ؛ نیروی متحد و منسجمی پدید آورند که دنیای باستان را دگرگون کند .

تقریباً یکی از نخستین ثبوت های بزرگ اینکه اکثر یاران نزدیک پیامبر نیز دارای سطح عقل و فکر و فرهنگ فراتر از عقل روزمرهء مردم شبه جزیره بوده اند ؛ تبارز تدبیر نظامی ـ تاریخی حفر خندق دفاعی در قبال حمله آوران بر مدینه منوره است که از حضرت سلمان پارسی ـ افغانی ثبت تاریخ اسلام و جهان شده است .

با اینهم مسلم است که جهان بشری منحیث المجموع در روزگار ظهور اسلام  و ادیان ابراهیمی دیگر با تفاوت های اندکی در همان مرحلهء عقل روزمره  قرار داشت . درست است که نوادری صاحب عقل های اِشراقی و منطقی و تجربی هم در دنیای باستان وجود داشتند و از جمله ؛ اندیشمندان و فلاسفه و منطقیون یونان باستان حتی آثار بزرگی پدید آورده و اکادمی ها بنیاد کرده بودند ؛ معهذا همه اینها در حکم استثناءات بود . وضع عامهء قبایل و طوایف و اقوام طوری بود که حتی با عقل مشایی و اشراقی و جدلی ؛ عقل منطقی و عقل تجربی نه تنها سرِ سازگاری نداشتند بلکه آن ها را غریب و باطل و خطرناک پنداشته علیه آن ها می ستیزیدند .

خیلی ها که بینش و قضاوت یکجانبه و لا اقل غیر همه جانبه دارند ؛ چنین حکم و افاده میدهند که گویا ستیز علیه پیشروان خرد بشری محضاً توسط طبقات حاکمه ، حکام و سلطه داران اقتصادی و سیاسی انجام میگرفته است و انجام میگیرد . این تلقی تنها یک رُویهء حقیقت است ولی رُویهء دیگر حقیقت که به دلایل بنیادی تعیین کننده است ؛ درجهء رشد عقلی عامهء جهان بشری میباشد .

در جات متفاوت از رشد عقلی ی بشر :

چنانکه فیضان تقریباً استثنایی تفکر و منطق و جدل و مکاشفه و تجربه که در یونان باستان خوش درخشیده بود ؛ چون دولت مستعجلی خیلی زود فروکش کرد تا جاییکه عقل روزمرهء عمومی توان آنرا هم نداشت که آثار آن جوشش فکری را که به اوضاع بالنسبه استثنایی اجتماعی ـ اقتصادی و منجمله با دموکراسی های شهری یونان آنزمان پیوند آشکار داشت ؛ طور شائیسته حراست کند و چه بسا که خصمانه در جهت محو کردن آنها کوشید . چنانکه ارزش های فکری و عقلی ی بسیار شگرف یونان باستان کم از کم در هزار سال قبل از میلاد و در بیش از یک و نیم هزار سال پیش از اسلام ؛ در مغاک خاموشی و فراموشی رفت و به استثنای اینکه در دوران خلافت های اسلامی عباسی به همت متفکران عمدتاً غیر عرب مسلمان اندکی مورد توجه قرار گرفت ؛ دیگر تا عصر نوزایی و رونسانس در اروپا به سان چیز های متروک و گمشده ای برجا ماند .

بحث و فحص بیشتر درین راستا عجالتاً مورد ندارد ؛ ولی مسلم آنست که پیامبر پُر نبوغ اسلام ؛ چنین نبود که تسلیم عقل روزمرهء عامه باشند بلکه به طرز شگفت انگیزی در می یافتند که در همین حوزهء تنگ و تاریک و بی نظم و قاعدهء عقلی چطور و با چه ذرایعی میتوان عمل کرد ؛ نیرو های متفرق و متضاد و در حال کشمکش های بی پایان را گرد آورد ، انتظام بخشید ، نگه داشت ، گسترده ساخت ، توانایی داد ، میان آنان تقسیم کار و تقسیم وظایف به وجود آورد و محرکات و انگیزه های مادی و معنوی  دور و نزدیک متداوم در آنان ایجاد کرد و رویهمرفته به جای نظم و بساط (مناسبات ) و فرهنگ بدوی موجود ؛ نظم و بساط و فرهنگ و اخلاق و منش نو تر را پیروز و مسلط ساخت .

با اینهم چنانکه  پیشتر ها ( در مورد قضایای درون خاندانی ی رسول الله ـ در کتاب معنای قرآن*) دیدیم حتی شخص حضرت پیامبر نیز گهگاه در پیچ و تاب های عقل روزمرهء مردم در این یا آن عرصه به دشواری هایی مواجه می شدند و آنگاه الله جل علی شانه توسط آیات بینات قرآن مبین ایشان را مساعدت نموده و در عبور از مخمصه ها توفیق عنایت می فرمودند . لذا جز الله جل جلاله ؛ هیچ شخصیت و سمبول و نیرویی به طور کامل بر عقل روزمرهء بشر آنروز محیط و مسلط  نبود و نمی توانست محیط و مسلط  باشد .

ویژه گی ی برجستهء دین مقدس اسلام و قرآن مجید در این نیز هست که در برههء عبور عالم بشری از مرحلهء اساطیری به مرحلهء تاریخی ( به معنای اخص کلمه ) مصادف میباشد و این تصادف چیز بی اهمیت و کم اهمیتی نیست . در پرتو یک جهانبینی ی غیر جانبدارانه و آزاد اندیشانه میتوان دریافت که چرا باید دین اسلام آخرین ادیان و پیامبر بزرگوار اسلام باید پیامبر خاتم باشد .

عبور جوامع بشری از مرحله اساطیری به مرحلهء تاریخی به معنای آغاز  پاگیری دوران گذار از عقل روزمره به مراحل بالاتر و ژرفتر عقلی عمدتاً مرحلهء عقل منطقی و تجربی است .  با اینکه این دوران گذار توأم با بطائت بوده اما به هر حال آغاز آن ؛ همان آغاز « مرحلهء تاریخ مکتوب» بشر است .

ولی چنانکه آغاز تاریخ  لزوماً به معنای پایان اسطوره در میان بشر نیست ؛ آغاز مرحلهء عقل اشراقی و فلسفی و منطقی و تجربی هم لزوماً به معنای پایان دوران عقل روزمره نمی باشد . حتی خود عقل روزمره منحیث المجموع با « دیوار چین » ازعقل اشراقی و فلسفی و منطقی و تجربی ( ساینتفیک ) منفک نمیشود . در میان عقل روزمرهء مردم هم همیشه عناصری از مراحل عقلی پیچیده تر  و کمال یافته تر وجود دارد ؛ ولی حالت و خاصیت روزمره گی است که در چنین عقلی حاکم میباشد .

 حتی امروز در پایان دههء نخست قرن 21 نمی توان ادعا کرد که عقل روزمره بر عامهء بشریت چیره نیست و حکومت نمیکند . معهذا واقعیت این است که عناصر عقل منطقی و تجربی ؛ به ویژه که توسط تکنولوژی های نوین در زمین و فضا به طرز تعیین کننده پشتیبانی میشود ؛ قوت مقاومت ناپذیر کسب کرده است و میرود که بر عقل روز مره چیره گردد .

عقل روزمره اساساً مبتنی بر دیدِ شکل یا بینش بر صور پدیده هاست و در واقع به مقیاس بدوی ؛ همان مرحلهء هوش و فراست میباشد که کودک پس از چشم گشودن بر جهان قادر به کسب آن شده میرود . این مرحله در کودکان عموماً تا شش سالگی ؛ هم اجتناب ناپذیر و هم غالب است .

دشواری ی پی بردن به مضمون و ماهیت پدیده ها  

چون پی بردن به مضمون و ماهیت پدیده ها با بینش شکلی و آنهم در مراحل بدوی کاملا غیر ممکن میباشد ؛ لهذا زمانی که آثارِ مضمون و ماهیت از ورای شکل نمودار می شود ؛ عقل روزمره با این آثار نیز مانند اشکال برخورد می کند .

درین راستا میتوان از آثار برجستهء ماهیت زمین که در زلزله ها و آتشفشان ها نمودا ر میشود و از ماهیت جو ( جریانات فضایی و آسمانی ) که به گونهء رعد و برق و ابر و باد و بارش و توفان خود نمایی میکند ؛ یاد کرد .

چون بینش شکلی ناگزیر مجرد هم هست ؛ لذا منجمله زلزله در آن ؛ به مثابهء یک شخصیت ( پدیده ) توهمی جدا از زمین ؛ تصور میشود و به همین گونه رعد و برق ، خسوف و کسوف ، طلوع و غروب ، شب و روز ، سرما و گرما ( زمستان و تابستان ) ، آرامش و توفان ، صلح و جنگ ، غنا و فقر ، نیکی و بدی ، زیبایی و زشتی ، خیر و شر ... و بالاخره زنده گی و مرگ !

 به ویژه سنگ های آسمانی که بر زمین سقوط کرده اند ؛ نزد عقل شکلی و عقل روزمرهء مردمان بدوی به گونهء اشکال ماوراء الطبیعی عجیب و دارای آثار و پیامد های عقیدتی ماندگار سرسختی در آمده اند .

به همان نسبت که شکل ( استاتیک ) در رژیم عقل روزمره سلطه دارد ، تصورات مجرد بیشتر و شدید تر است . این حالت را در وضع عقلی کودک عادی عمدتاً تا سه ساله گی به وضوع هرچه کامل میتوان دید .

 به همین دلیل هم هست که برای قایم کردن رابطه و افهام و تفهیم با کودک ناگزیریم هرچه بیشتر با اشاره و «اکت» و تصویر و تجسم پیشامد نمائیم و مقاصد و منویات و احساسات خویش را به نحوی شکل داده به وی ارائه کنیم .

 بی جهت نیست که آثار آموزشی برای کودکان را  هرچه مصورتر و رنگین تر تدوین میکنند و از ساده ترین ، با اغراق ترین و جذاب ترین مثل ها و حکایات و افسانه ها در زمینه کار میگیرند . فیلم ها و آثار انیمشن دوست داشتنی ترین آثار هنری برای کودکان است و از انواع هنر ؛ نقاشی و مجسمه سازی تقریباً هنر اصلی در میان کودکان میباشد  .

رویهمرفته به کودک نمیتوان مفاهیمی چون جاذبه و مگما و انرژی و وزن و نسبیت و ترمو دینامیک و دینامیک های دیگر ؛ قوانین فیزیکی و تعاملات کیمیاوی وغیره را طرح و تفهیم کرد .

بشر محصور و محدود در عقل روزمره عیناً در جایگاه کودک  قرار دارد .

 مرحله اساطیری مرحلهء ناگزیر کودکی ی بشر است و درین مرحله « آگاهی » نامیسر بوده و تقریباً معنا ندارد . همانگونه که عقل کودک و عقل روزمره با اشکال مجرد سر و کار دارد و خود عبارت از سیلان کمیت های خورد و بزرگِ اشکال میباشد ؛ لهذا نماد های ماهوی را که به ناگزیر گهگاه یا دایماً از پدیده ها ساطع میگردد ؛ نیز به گونهء اشکال ـ و نه مفاهیم ! ـ در می آورد . و از «کمپیوت » ها و بافت ها و منتاژ های اشکال در کارخانهء ذهن فردی و جمعی به اساس انگیزه های ترس و امید و طمع و میل و هوس و خشم و نارضایتی و احساس حقارت و بیچاره گی و محرومیت و مظلومیت وغیره اشکال فرا طبیعی و توهمی ـ چه در خواب ( رؤیا) و چه در بیداری ( اسطوره )  پدید می آید .

درین راستا ؛ هم سخن بسیار و هم تجارب پیشینه فراوان می باشد و هم به فراوانی میتوان به تجارب و آزمایش ها دست یازید .

شاید تجربه بی نهایت بزرگ در مقیاس همهء بشریت همان تصور روح قایل شدن در تمامی اشیاست که به گزینش و پرستش میلیون ها ارباب الانواع انجامیده است و تازه ارباب الانواع هم به پدیده ها و عناصر طبیعی محدود نمانده و به شکل بُت ها هم در آمده است .

بُت در واقع هیچ چیز دیگر غیر از تجسم بخشیدن به تصور شکل گرفته در درون ذهن بشر نبوده است و نمیتواند باشد . به همین دلیل هم ؛ رسامی و نقاشی نخستین هنر بشر و هیکلتراشی یا مجسمه سازی ( یا همان بُت سازی ) دومین هنر بشر است .

 ایضاً به همین دلیل نیز خط یعنی ابزار تعمیم علامات مفاهمهء بشری ( دومین سیستم علامات ) از رسامی و نقاشی ناشی شده و تکامل کسب کرده است .

با در نظر داشت مضرات و خطرات تفرقه آور بُت پرستی و نیز به دلیل رشد عقلی ـ البته در حیطهء همان فاز عقل اولیه ـ است که میلان به سوی پرستش خدای واحد و در عین حال خدای دور از دید ولی محسوس و ساری و جاری در همهء جهان ؛ به وجود می آید و به تدوین و گسترش ادیان توحیدی منجر میشود . چرا که در نتیجهء رشد عقلی و پیدایش عناصر مقایسه و ارزش یابی اولیه ؛  به پرستش گرفتن و خدا فرض کردن بُت ها و رب النوع های متعدد ؛ مبتذل و غلط  و باطل جلوه میکند  

مکثی بر یک باطل و یک بلاهت وخیم :

بدین دلایل و براهین ؛ توقع اینکه کتب مقدس و منجمله قرآن عظیم الشان فراتر از عقل روزمرهء مردمان زمانِ مربوط بوده و با دانستنی ها و علوم هزاران سال پس از خویش انطباق داشته باشند ؛ توقع باطل ، غیر علمی و غیر ساینتفیک است . طور مثال از سر برآوردگان خرد و علوم مابعد عقل روزمره ؛ در 3000 سال پیش افلاطون و در عصر کنونی آینشتاین را در نظر میگیریم .

افلاطون ؛ اندیشمند کبیر یونان باستان گرچه به تمامی ؛ نتوانسته بود از عقل روزمره مستقل شود و شاید هم نمی توانست ؛ معهذا مصدر اندیشه ها و ایده ها و مُثُلی قرار گرفت که عقل روزمره در آنها حاکمیت مطلق نداشت . این نادرهء جهان باستان که چندین قرن پیش از ظهور دین اسلام به دنیا آمده بود ؛ چه به اثر نبوغ عقلی ی استاد بزرگش سقراط کبیر و چه به دلیل استعداد و خرد و خلاقیت های معنوی خودش ؛ به مانند خورشیدی در تاریکی های جهان باستان تابید و به افق هایی ره گشود که حتی امروز برای بشریت تازه گی و شور و الهام بخشی دارد .

شاید مظهر سمبولیک سترگ وداع با عقل روزمره و اعلام تولد عقل فلسفی و استدلالی در میان نوع بشر اکادمی نامور افلاطون بود که بر سر درِ آن نگارش یافت : « آنکس که هندسه نمیداند ؛ وارد نشود ! »

بدینگونه آموزشگاهی در دنیا پدید آمد که کودکان و کودک مانده گان نمیتوانستند و نمی بایست وارد آن شوند . چرا که آنان « هندسه » نمی دانستند .

با اینکه هندسه در واقع علم اشکال و سطوح و ظواهر و محسوسات است ؛ معهذا اصول و پرنسیب های آن فراتر از عقل روزمره میباشد چرا که بالاخره بر ریاضیات و محاسبات مبتنی است یعنی بر تجریدات معنوی و غیر شکلی و مفاهیم و اعداد اتکا دارد و دارای منطق و نظام آزموده و ثبوت یافته ایست .

بدینگونه شرط دانستن هندسه ؛ شرط گذار کردن از مرحلهء عقل روزمره بود . ولی در واقع از میلیون ها فرد بشر فقط عدهء انگشت شمار میتوانستند دانش ابتدایی در هندسه داشته و بخت دخول در اکادمی افلاطون را  پیدا نمایند .

البته اکادمی افلاطون با اکادمی متعالی تر شاگرد پر نبوغش ارسطو وارد فاز شگفت آورِ دیگر به پیش گردید و با قدم های ارسطو ؛ بشریت ؛ به مرحلهء کبیر و خطیر ساینتفیک بنای ورود گذاشت . اما عقل روزمره و نیرو های محافظه کار متکی بر آن ؛ همچنان بر جهان بشری مسلط بودند و در حیطهء بود و زیست عامهء بشریت هنوز و برای هزاران سال دیگر سلطهء خلل ناپذیر داشتند .

در گسترهء عقل روز مره ؛ این پیامبران بودند که میتوانستند مانور کنند وسخن اول و تعیین کننده را به میان بکشند نه فیلسوفان و متفکران خیلی پیشتاز و انتزاعی اندیش چون سقراط و افلاطون و ارسطو .

زیرا پیامبران شرط دانستن « هندسه » را مطرح نمیکردند بلکه شرط داشتن « ایمان » به ذات ئیل و یهوه و الله را در میان می گذاشتند ؛ چون عامهء جهان بشری در مرحلهء عقل روزمره بود که اندیشه مبتنی بر اشکال و سطوح و ظواهر است ؛ لذا تنها ذات یا محوری به مثابهء آفریدگار و پروردگار همهء عالمِ اشکال و ماورای آن ؛ میتوانست چون مرکز و مصدر تمامی پدیده ها و روابط و جریانات ظاهراً مجزای آنها جلوه کند و آنگاه خیر و شر و خوشبختی و بدبختی و نیک فرجامی و بد فرجامی ... همه و همه  به همین مرکز اتصال یابد .

دهن کجی های ناشیانه و در واقع کودکانه به این پروسه ها ؛ خود به معنای جهل مرکب ؛ ایدئولوژی زده گی و گمراهی در قبال حقیقت و واقعیت عالم بشری است . هیچ فرد و نیروی مستبد و متفرعن و خود رأی بشری قادر نبوده است و قادر نخواهد بود که بر خلاف مراحل عینی و جبری رشد و تکامل فکر و خرد و فرهنگ بشری سکاندار کشتی عالم بشری گردد و نقش تعیین کننده در پیش یا پس راندن این کشتی ایفا نماید .

مثال دیگر اینشتاین و « نسبیت » است .

ناگفته نماند که باور به نسبیت و قوانین عمومی آن در کُل ، به آینشتاین محدود و منحصر نیست  . فلاسفه و حتی دانشمندان تجربی و طبیعی فراوانی قبل از اینشتاین ؛ بر مطلق گرایی در جهانبینی و فلسفهء علم و فلسفهء تاریخ فایق آمده بودند و اگر مطلقی برجا مانده بود ؛ همانا حرکت بود نه ماده و پدیدهء مادی .

سکون قطعاً یک مفهوم نسبی ثابت شده بود و به نسبت پدیده ای میتوانست معنا داشته باشد که دارای حرکت تند تر می بود و آن مفروض ساکن باز خود در مقیاس پدیده بزرگتر و بطی السیر تر ؛ متحرک بود . ولی خلاقیت ها و کشفیات و خدمات اینشتاین این است که رابطه نسبیت ها را با « ثابت » سرعت نور و مفهوم جدید « فضا ـ زمان  Cepais-taime » تثبیت و فرموله کرد  و  رابطهء دقیق جرم  و انرژی را به دوام قانون « تبدیل ماده و بقای انرژی » قسم ریاضیکال و ساینتفیک فورمولبندی نمود . در نتیجه فیزیک کلاسیک که در پیشرفت خود دچار بن بست شده بود ؛ آفاق گستردهء پهناوری را در برابر خود گشوده یافت و سایر علوم بشری نیز جهش های سترگی را نصیب شدند .

نه فقط وقتی از اینشتاین و نسبیت بلکه اصولاً وقتی از علم به معنای ساینتفیک آن سخن میگوئیم ؛ بدین معناست که از عقل شکلی و منجمله از عقل روز مره فراجهیده ایم . علم راستین در حیطهء عقل روزمره معنا و موجودیت ندارد ؛ معهذا نباید فراموش کرد که بشر از همان کانال عقل روزمره بالاخره وارد کانال علم میگردد .

دین به تمام و کمال فقط در حیطهء عقل روزمره معنا و موجودیت دارد و بدین سبب دین ابداً علم (به مفهوم بشری ) نبوده است و علم بوده نمیتواند ؛ ولی در عین حال علمِ دین و حتی ساینس دین ( به همان مفهوم بشری ) وجود دارد و میتواند وجود داشته باشد و آن عبارت است از دین شناخت و فلسفهء دین و معرفت ساینتفیک از دین و ادیان در کُل !

یکی از صدها مصدقهء قرآنی : 

از صد ها مورد مصدقهء قرآنی؛ تنها به آیاتی زیر دقت فرمائید :

وَإِنَّ لَكُمْ فِي الأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُّسْقِيكُم مِّمَّا فِي بُطُونِهِ مِن بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَّبَنًا خَالِصًا سَآئِغًا لِلشَّارِبِينَ ﴿ 66 ـ النحل﴾ وَمِن ثَمَرَاتِ النَّخِيلِ وَالأَعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَرِزْقًا حَسَنًا إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ﴿67﴾ وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ ﴿68﴾ ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاء لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ﴿69﴾

 وَاللّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿78﴾

 وَاللّهُ جَعَلَ لَكُم مِّن بُيُوتِكُمْ سَكَنًا وَجَعَلَ لَكُم مِّن جُلُودِ الأَنْعَامِ بُيُوتًا تَسْتَخِفُّونَهَا يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَيَوْمَ إِقَامَتِكُمْ وَمِنْ أَصْوَافِهَا وَأَوْبَارِهَا وَأَشْعَارِهَا أَثَاثًا وَمَتَاعًا إِلَى حِينٍ ﴿80﴾ وَاللّهُ جَعَلَ لَكُم مِّمَّا خَلَقَ ظِلاَلاً وَجَعَلَ لَكُم مِّنَ الْجِبَالِ أَكْنَانًا وَجَعَلَ لَكُمْ سَرَابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ وَسَرَابِيلَ تَقِيكُم بَأْسَكُمْ كَذَلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ ﴿81 ـ النحل﴾

و در دامها قطعاً براى شما عبرتى است از آنچه در [لابلاى] شكم آنهاست ؛ از ميان سرگين و خون ؛ شيرى ناب به شما مى‏نوشانيم كه براى نوشندگان گواراست (66) و از ميوهء درختان خرما و انگور بادهء مستى‏بخش و خوراكى نيكو براى خود مى گيريد ؛ قطعاً در اين[ها] براى مردمى كه تعقل مى‏كنند ؛ آیت هایى است (67) و رب تو به زنبور عسل وحى كرد كه از پاره‏اى كوه ها و از برخى درختان و از آنچه داربست [و چفته‏سازى] مى‏كنند خانه‏هايى براى خود درست كن (68) سپس از همه ميوه‏ها بخور و راههاى پروردگارت را فرمانبردارانه بپوى [آنگاه] از درون [شكم] آن شهدى كه به رنگهاى گوناگون است بيرون مى‏آيد ؛ در آن براى مردم درمانى است ؛ راستى در اين [زندگى زنبوران] براى مردمى كه تفكر مى‏كنند ؛ نشانهء [قدرت الهى] است (69)

و الله شما را از شكم مادرانتان در حالى كه چيزى نمى‏دانستيد بيرون آورد و براى شما گوش ها و چشم ها و دل ها قرار داد ؛ باشد كه سپاسگزارى كنيد (78) و الله براى شما خانه‏هايتان را مايهء آرامش قرار داد و از پوست دامها براى شما خانه‏هايى نهاد كه آن[ها] را در روز جابجا شدنتان و هنگام ماندنتان سبك مى‏يابيد و از پشمها و كُرك ها و موهاى آنها وسايل زندگى كه تا چندى مورد استفاده است [قرار داد] (80) و الله از آنچه آفريده به سود شما سايه‏هايى فراهم آورده و از كوه ها براى شما پناهگاه‏هايى قرار داده و براى شما تن‏پوشهايى مقرر كرده كه شما را از گرما [و سرما] حفظ مى‏كند و تن‏پوشها [= زره‏ها]يى كه شما را در جنگتان حمايت مى‏نمايد . اين گونه وى نعمتش را بر شما تمام مى‏گرداند . باشد كه شما [به فرمانش] گردن نهيد (81 ـ النحل)

با دریغ و درد و تأسف بیکران باید خاطر نشان ساخت که هم بشرواره های پیشین و هم امروزین بی هیچ دلیل و برهان مدعی یا معتقد اند که نه چنین نیست ؛ گویا به دلیل اینکه قرآن مجید کتاب و کلام الله تعالی( ج) میباشد ؛ لذا این ظواهر مسلم و روشن و عیان ؛ هدف اصلی آن نیست بلکه در پُشت این همه آیات بینات ؛ معانی و مقاصد دیگری نهفته است و جز « مفسران کرام! » کسی قادر نیست آنها را ادراک نماید . مثلاً « اُم القری و حولها » به معنای تمام کائینات است چراکه الله جل مجده خدای تمام کائینات است و اعراب و مدینه وغیره نیز مطلقاً به معنای قومی و شهری معین نیست و پیامبر آخر الزمان علیه السلام پیامبر برای اعراب نه بلکه برای تمام عالم ها و کونین میباشد .

چرا چنین است ؟

و چرا در 1400 و اندی سال که از فیض نزول اسلام و قرآن عظیم الشان بر شبه جزیرهء عربستان می گذرد ؛ تا کنون کسی حاضر و قادر نیست  با این پرسش بنیانی رو برو شود که آیا :

ـ الله جل علی شانه به مثابهء آفریدگار کائینات ؛ علم غیب ذات خود و به سخن بشری جهانبینی و هستی شناسی ی ملکوتی خود را در کتاب های آسمانی و از جمله در قرآن کریم مدنظر دارد و مطرح میسازد یا « علم اندک » و جهانبینی و توان عقلی و هوشی بشر مورد خطاب در زمان و مکان معین را ؟؟؟

وقتی دعوی کنیم و یا بپذیریم که ذات الله تعالی همه آنچه را که در بیکرانه گی علم غیب اوست ؛ درون کتاب های آسمانی ریخته به پیامبران داده و ذریعتاً تحویل بشر کرده است ؛ نتیجهء منطقی آن میشود که دیگر علم غیبی نزد الله تعالی بر جا نمانده و اینک آنچه به اصطلاح علمای کتب آسمانی و خاصتاً عالمان قرآن مجید میدانند ؛ با تمام دانسته ها و علوم غیب الهی مساوی است .

اگر این نتیجه گیری را طوری که قواعد منطقی ایجاب می کند تعمیم دهیم ؛ حاصل آن می شود که فلان و به همان آیت الله و آفت الله و مولوی و عالم دینِ مسند نشین پیغمبر(!) ؛  درست به اندازهء خود الله تعالی علم  دارد.

 از این نظر حتی سخن به اینجا میرسد که خود این عالیجنابان ؛ تمام و کمال ذات الله تعالی اند ؛ چرا که الله تعالی کدام بُت و مجسمه و کوه و آسمان و آفتاب ... نبوده بلکه معنویت متعال و « جان جهان » و ماورای آن است و غالباً جز همان علم غیب و علم لدونی بیحد و بی قیاس نیست که تنها مقدار اندک آن به بشر ـ و نه جانور دیگرـ ارزانی شده است .

درین راستا میتوان هنوز بسیار گسترده و عمیق بحث نمود ولی نه عالِم و نه عامی ای وجود دارد که بتواند مدعی گردد ؛ الله تعالی تمام علم غیب خویش را چه در لابلای کتب مقدس و چه بیرون از آن در وجود اولیا و نقبا و امثالهم به عالم بشری منتقل کرده است . جملات ربانی « و الله اعلم » و « و الله اعلم بالصواب » تقریباً به سان یک تکیه کلام مؤکد و فیصله بخش در سراسر قرآن عظیم الشأن به کرات تکرار میگردد .

اساساً معجزه بودن و الهی بودن کتب مقدسه و مخصوصاً قرآن مجید در این است که پیام ها و تعالیم خود را در همان چوکات جهانبینی و توان هوشی و عقلی ی مخاطبان در زمان و مکان معینه ارائه و تثبیت و تعمیل می دارد و چنین توانایی به ویژه در ید قدرت نوابغ و شعرا و سخنوران همان عصر و زمان مورد نظر سراغ شدنی نبوده است ..

یگانه راز تضاد کشفیات ساینسی و محتویات مقدس  

 اینجاست که مدلل میشود :

ـ  چرا قرآن عظیم الشان از زمین مسطح سخن میگوید و از آسمان این دنیا که با چراغ ها آذین بسته شده است ، از کشتی های بادباندار ، از دام ها و احشام و درختان و روئیدنی ها با ثمرات و حاصلدهی های چنین و چنان ، از رعد و برق و زلزله و توفان و باران به همان نهج قابل تصور و پذیرش برای عامهء مردم زمانه ، از غروبگاه خورشید در عین حمئه ( چشمهء سیاه گل آلود) ، از خضر و ذو القرنین ، از اصحاب کهف و غار لوحه دار ، از خلقت دنیا و مافیها  در شش روز و از روز هفتم یا روز شنبه و « روز  سبت » و ... و ... و

إِنَّمَا جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِيهِ وَإِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُواْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ ﴿ 124 ـ النحل ﴾

[بزرگداشت] شنبه بر كسانى كه در بارهء آن اختلاف كردند مقرر گرديد و قطعاً پروردگارت روز رستاخيز ميان آنها در باره چيزى كه در مورد آن اختلاف مى‏كردند ؛ داورى خواهد كرد ( 124ـ النحل)

تقویم قرآنی ابداً چیزی فراتر از تقویم روز های 24 ساعته اطراف استوا و مدیترانه و ماه های مرتبط با دورهء گردش مهتاب نیست ؛ چرا که تنها همین تقویم برای مخاطبان قرآن کریم نمایان و عامه فهم  بود و بس .

 با اینکه فصل های چهار گانه در طبیعتِ اکثریت مطلق ساحات زمین وجود داشت (و وجود دارد ) ؛ اما شبانان بیانگرد شکل بین و شکل اندیش در صحراهای عربی و عبرانی و کنعانی... در یک و نیم هزار سال آنسوتر تقریباً بالعموم دو فصل بیشتر نمی دیدند و احساس نمی کردند .

 همینگونه به دلیل تقویم قمری ؛ ماه ها نزد الله ( یعنی مخاطبان الله در آن زمان ) 12 تا بود و 4 تای آن ها حرام شمرده می شد ؛ و روز های سال 354 یا 355 تا می گردید ؛ لذا فصل ها مرتبط به سال قمری بوده نمی توانست .

 إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِي كِتَابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَات وَالأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلاَ تَظْلِمُواْ فِيهِنَّ أَنفُسَكُمْ وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِكِينَ كَآفَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَآفَّةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ ﴿36) إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُواْ يُحِلِّونَهُ عَامًا وَيُحَرِّمُونَهُ عَامًا لِّيُوَاطِؤُواْ عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللّهُ فَيُحِلُّواْ مَا حَرَّمَ اللّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَالِهِمْ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ ﴿ 37 ـ التوبه﴾

در حقيقت ‏شماره ماه ‏ها نزد الله از روزى كه آسمان ها و زمين را آفريده در كتاب [علم] خدا دوازده ماه است از اين [دوازده ماه] چهار ماه [ماه] حرام است . اين است آيين استوار پس در اين [چهار ماه] بر خود ستم مكنيد و همگى با مشركان بجنگيد ؛ چنانكه آنان همگى با شما مى‏جنگند و بدانيد كه الله با پرهيزگاران است (36) جز اين نيست كه جابجا كردن [ماه هاى حرام] فزونى در كفر است كه كافران به وسيلهء آن گمراه مى‏شوند ؛ آن را يكسال حلال مى‏شمارند و يكسال [ديگر] آن را حرام مى‏دانند تا با شماره ماه هايى كه الله حرام كرده است موافق سازند و در نتيجه آنچه را الله حرام كرده [بر خود] حلال گردانند ؛ زشتى اعمالشان برايشان آراسته شده است و الله گروه كافران را هدايت نمى‏كند (37 ـ التوبه)

بنابراین « رحلة الشتاء و الصیف » ( کوچ های زمستانی و تابستانی قبایل عرب ) به ماه ها و روز های معین در آنها بسته گی نداشت و دوران غیر محسوس و مرموز سال خورشیدی (برای عرب ها ) ؛ هنگام  و هنگامهء این کوچ ها و جابه جایی ها را تعیین می کرد .

 بدینگونه رمضان و قربان و حج نیز نمی توانست و نمی تواند همیشه یا در « شتا » باشد یا در « صیف » .

 شتا و صیف ( زمستان و تابستان ) وابسته به گردش ماوراء دیدِ طبیعت بود ولی روز و ماه و سال وابسته به مخیله و چشم مردم ؛ در حالیکه « روز » ؛  نام فاصله میان « طلوع » و « غروب » آفتاب دانسته می شد ؛ « ماه » و « سال » از تمام عالم طبیعی ؛ تنها و فقط به تناوب بخش نورانی ( هلال تا هلال و بدر تا بدر ...) در مهتاب پیوند می یافت .

هکذا اینجاست که مدلل می شود :

ـ چرا قرآن مجید مناسک و روایات عدیدهء قبایل بدوی عرب را یا به طرزی دست ناخورده یا هم با تعدیلات اندک صحه میگذارد و بخشی از شریعت اسلام قرار می دهد ، بر برده گی چون واقعیتی که پایانی بر آن متصور نیست ؛ مقابل میشود ؛ عُرف ها و قوانین جبری و سرسخت وابسته به آن رامرعی الاجرا نگه میدارد و فقط بر فضیلت و ثواب  آزاد سازی برده و کنیز و پیشه کردن روش های نیک در قبال آنان اتکا و تأکید مینماید

کسانیکه بدون تعقل و خرد ورزی لازمه ؛ امروزه توهم می کنند که گویا پیامبر بزرگ اسلام و حتی ذات الله تعالی در مواردی مانند مقدس نگه داشتن حجرالاسود و اغلب اجزای مناسک حج به طرزکمافی السابق ( قبل از اسلام ) تجویزات توجیه ناپذیر داشته اند ؛ فقط از اصل بنیانی جهانبینی مخاطبان در همین ایام و دوران غافل می مانند و نیروی مجبرهء تکامل مادی و معنوی و قدرت قاهرهء زمان را در زمینه از نظر می اندازند . بینشی که اگر حتی امروز مبنای سیاست و کارِ هدایتی با توده های بشری قرار گیرد ؛ جز ناکامی و فاجعه به بار نمی آورد . 

طوایف و قبایل رمه مانند :

به طریق فرض و قضیهء منطقی اگر طرح کنیم که کتب مقدس و مخصوصاً قرآن عظیم الشأن ؛ هرگاه مبتنی بر توان هوشی و عقلانی و چگونگی جهانبینی مردم زمان نمی بود و مثلاً در دوسه هزار سال پیش ؛ به جای زمین مسطح از زمین کروی یا بیضوی سخن میگفت ؛ از یک چهارم بودن خشکه ها و سه چهارم بودن آب های این سیارهء فلکی حرف میزد ؛ از یخبندان های عظیم و کوهساران منجمد قطبی ؛ از پدیده های فوق العاده راز ناک چون « مثلث برمودا » در آب ها و آتشفشان ها و سونامی های عظیم و وخیم ناشی از طبقات تکتونیک و مگما تفصیل میداد... ، و در همین حال از منظومهء شمسی و موقعیت خیلی ناچیز زمین در این نظام معلق در فضای بیکران سخن به میان می آورد و از میلیارد ها کهکشان در کیهان با میلیارد ها خورشید ومنظومهء ستاره ای برتر و بزرگتر از خورشید منظومهء شمسی بحث می کرد ؛ وغیره ؛ اینهمه به علت و دلیل پیش از وقت بودن و خارج از دایرهء جهانبینی و کمال عقلی و هوشی بشر زمان بودن ؛ واقعاً به چه سرنوشتی منتج میگردید ؟

 طوایف و قبایل رمه مانندی که جز تصاویر منعکسه از اشکال پیرامونی و توهمات زادهء آنرا در مخیله نداشتند و در مخیله آورده نمی توانستند ، مگر قادر بودند که به کیهانشناسی امروزین پی ببرند و بر آن تمکین کنند ؛ مگر میتوانستند فورمول های مکانیک نیوتن و اینشتاین را بفهمند ؛ مگر توان داشتند که از (DNA) و کروموزوم و سلول و ارگانیزم های چند و چندین سلولی و اینهمه فعل و انفعالات الکتریکی ، شیمیاوی ، هورمونی ، انزایمی و نظایر آن درکی به هم رسانند؟؟...

مسلماً همه جواب ها به ساده گی و روشنیی کامل « نه ! » می باشد ؛ لذا ـ هر گاه بگذریم از ذات اکبر و اقدس الله تعالی ، در حالاتی که حتی بشر خردمندی مطرح باشد آیا او نسبت به مخاطبان خویش؛ جهانبینی و توان هوشی وعقلی آنان را درنظر می گیرد یا دانش ونبوغ و دهای خویشتن را ؟

 

بلاهت جستن فیزیک ذرات و کوانتم مکانیک :

درین حال قیاس کنید حالت ابلهان یا مغرضان حیوان کالانعام را  که در کتب مقدسه و منجمله در قرآن مجید ؛ دانش های تمام و کمال فیزیک ذرات و کوانتم مکانیک را هم یافته و اعلام داشته اند و این کتب را منابع اصلی وآسمانیی بیولوژیی مالیکولی ، بیو شیمی و ژنتیک... نیز میخوانند و می دانند !!...

بشر اولیه زمانی به صحنهء هستی ظهور نمود که برخلاف سایر جانوران از متابعت نظام ژنتیک اتوماتیسم غریزی رها شده و مدار های جدیدی در دماغش ( عمدتاً در قشر خاکستری آن ) به وجود آمده بود که بالقوه ایجاد گر هوش فراگیر و خود شناسی و جهانشناسی بود .

 نه تنها الوالالباب معاصر ما بلکه اندیشمندان بشری در سراسر تاریخ ماحصل کارکرد مدار های جدید افزوده و منحصر به فرد دماغی بشر را « خِرد » نامیده اند و خِرد می نامند .

ولی خِرد مانند غریزه اتوماتیک نبوده است و نخواهد بود . ملکات افزودهء ژنتیکی فقط ایجاد گر زمینه ها و امکانات فرا رویی خِرد ( به مفهوم اخص ) بوده اند و می باشند ؛ اما خود خِرد طئ عمل و عکس العمل سالیان و نسل های پیهم بشری با طبیعت و با محیط زیستی و با آحاد بشر در جامعه ؛ به وجود آمده و به سوی غنا و کمال رفته است و می رود .

بدینجهت خِرد اولیه ابداً قادر نبود و قادر نمیتوانست باشد که همه چیز را در ژرفا و پهنای هستی کشف کند و به تمامی پرسش ها پاسخ های تجربی و آزموده بیابد . ولی در چنین حالی همان خِرد اولیه به کشف مرگ و میرایی ـ و کوتاه و پردرد و پر عذاب بودن زنده گانی ـ نایل گردید . این کشف در آن شرایط  جز وحشت و نومیدی و اضطراب کُشنده پیامدی نداشت . 

« گناه اولیه » و آموزه های آن  

عمده ترین پاسخی که بر چونی و چرایی این دغدغه و مسأله فرض گردید و اقبال عمومی یافت ؛ این بود و هست که :

آنچه در بشر اتفاق افتاده ارتکاب یگ گناه بی حد بزرگ در سرکشی از امر خالق تعالی بوده است .

فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَى ﴿120 الانبیاء

 پس شيطان او را وسوسه كرده گفت: اى آدم! آيا تو را به درخت جاودانگى و ملكى كه زايل نمى‏شود راه ننمايم !؟(120 الانبیاء)

این آیهء شریفه نه تنها حقایق پیش گفته را به کاملترین صورت مبرهن می دارد بلکه دغدغهء گریز از فانی بودن و جاویدانه ماندن را در اولین پلهء خرد بشری برجسته می سازد و بر زمینهء همین دغدغهء بزرگ است که آدمی وسوسه می شود تا « میوهء ممنوعه » را به اُمید نیل به جاودانه گی بخورد و مرتکب « گناه اولیه » می گردد .

بدینجهت آدمی دیگر مورد قهر رب العالمین است و از این رهگذر تا جایی عذاب کشیده و خواهد کشید که با توبه و تضرع و عبادت و ریاضت و قربانی و انفاق و.. و .. مورد غفران قرار گیرد و در جوار رحمت الهی عز تقرب حاصل نماید .

لذا با محتمل فرض گردانیدن  « گناه اولیه » بشر قادر گردید در دل وحشت و دهشت عینی ؛ بارقه های امیدی پیدا کند و معاد و حیات آمرزیده و وارسته  را پس از مرگ و در دنیای دیگرتصور نماید .

این ایده ها و اندیشه ها بالاخره منجر به تشکل ادیان ابتدایی گردید که ستون اساسی و مرکزی آنها ایمان به دنیای آرمانی و قهرمانان ـ یا قهرمان ـ رؤیایی و دل انگیز و روحبخش و نیرو آفرین صاحب و بخشندهء چنان دنیا بود . این پروسه طئ هزاران سال نهایتاً به پیدایش و پاگیری ادیان توحیدی انجامید .

فلسفهء ادیان عموماً و ادیان توحیدی خصوصاً ؛ رفته رفته بر این مبنا قرار گرفت که دنیا و زنده گانی دنیوی « همه چیز » نیست بلکه دنیا مزرع آخرت ( یا عالم جاویدان ) است و خالق هستی آدمی را درین دنیای فانی و گذرا چند صباحی برای امتحان وانهاده و رهنمود ها و اختیارات و امکاناتی در جهت پاک شدن از «گناه اولیه »ء نوعی و سایر معاصی فردی نیز به وئ بخشوده است  

«امتحان الهی » مفهومی بنده محور : 

لذا آدمی فقط ایام امتحان الهی را دراین دنیا سپری می کند و آن دنیایش وابسته به عمل هایش درین دنیاست ( و در مواردی چون بخشی از مسیحیت ؛ محضاً وابسته به ایمان و تسلیم به پیشوای دینی ای مانند حضرت عیسی مسیح می باشد ! )

هرگاه این مفاهیم را در عبارات ایمانی و کلامی بیان داریم چنین میشود که خالق عظیم و کبیر دنیا و بشر ؛ آدمی گنهگار را از لحظهء ارتکاب گناه اولیهء نوعی ؛ برای مجازات و تجدید تربیت از بهشت بیرون افگند و محکوم به زیستن در زمین ساخت ؛ اما او را به حال خود رها نکرد ؛ به مرور آموزش داد ؛ تا این موجود نو در آمد و نوپا نسل به دنبال نسل حسب درجهء رشد عقلی فردی و اجتماعی خود متوجه خالق هستی و کائینات شده و به چونی و چرایی سرگذشت و سرنوشتش آگاه شده برود .

البته بشر( اولادهء حضرت آدم ) در آغاز ـ طئ هزاران سال ـ آنقدر ها تکامل یافته نبود که خالق تعالی را بلاواسطه و با صفات کاملهء آن تصور کند ؛ به ذهن آورد ، « بشناسد » و موقعیت و حد و حدود خویش را در قبال آن ذات دقیقاً پیدا نماید .

 درین روزگار بشر فقط با توهمات غبار آلود به یک ذات یا مرجع « برتر» از خود و طبیعت در عالم ـ به مثابهء رب وآفریننده و مدد کننده ـ ایمان می آورد و به آن اعتماد و توکل میکرد . ولی مسلماً الله تعالی به نیروی علم غیب بیکران خود میدانست که افراد و جوامع بشری متدرجاً دارای افق دید و دانش گسترده میشوند و لذا نه چندان دیر به درک و تصور و احساس ذات ربوبی نیز مؤفق میگردند .

کافیست تائید و تصدیق نهایی و اتمام حجت این ادعا را در وجود 124000 پیغمبری بیابیم که از« آدم تا خاتم » جهت آموزش و هدایت قبایل و اقوام گوناگون بشری آمدند و رفتند و هکذا در صحف آدم تا ابراهیم علیهیم السلام و کتب موسی کلیم الله تا محمد رسول الله یعنی از بدوی ترین و مختصرترین حالت ها تا تعالی یافته ترین و پر تفصیل ترین آنها ببینیم . قرآن مجید ـ در حوزهء ایمانی عالیترین تصویر را از نخستین وضع عقل و خرد بشر به دست میدهد .

 البته به دلایل فراوان آنقدر ها لازم نیست به تصویر وضع و درجهء عقلی حضرت آدم  و بی بی حوا ـ سمبول های نادره و تکرار ناپذیر ـ اتکا کنیم ولی اولادهء ایشان که در کانال ژنتیکی تحت قوانین حاکم بر طبیعت زنده قرار گرفته و ازآن طریق به دنیا می آیند ؛ جداً مِلاک و معیار میباشند .بدینجهت باعتبار ایمانی نقطهء صفری در سیر تکامل عقلانی ی بشر ؛ «هابیل» و «قابیل» میباشند .

 چنانکه تمام پیروان ادیان ابراهیمی میدانند : بدواً از حضرت آدم و بی بی حوا فرزندان دوگانه گی به دنیا می آمدند که یکی پسر و دیگری دختر می بود . شریعت الهی در عصر آدم عیه السلام چنان بود که برادر اولی با خواهر دومی و برادر دومی با خواهر اولی ازدواج  نماید .

 قابیل که می پنداشت خواهرش زیباتر و با ارزش تر از خواهر هابیل می باشد ؛ ظاهراً بر این شریعت شورید و تصمیم گرفت خود ؛ خواهر خودش را به زنی بگیرد .

وقتی آدم صفی الله در فیصلهء این منازعه در ماند ؛ خالق تعالی برایش رهنمایی فرمود که هابیل و قابیل را به تقدیم قربانی به پیشگاه الهی مأمور سازد و چون قربانی هرکدام پذیرفته شد ؛ مسأله به نفع همو خاتمه یابد .

هابیل چوپانی می کرد و بهترین گوسفندش را برای قربانی حاضر نمود ؛ ولی قابیل که دهقانی داشت ؛ از بیکاره ترین بخش محصولاتش مقداری به قربانگاه آورد . در مراسم قربانی علائیم قبولی قربانی ی هابیل آشکار گردید و حضرت آدم مسأله را به نفع هابیل فیصله کرد .

اینجاست که قابیل  روی حسادت و وسوسهء غریزی برادر خویش هابیل را میکشد ؛ ولی قادر نیست بداند که با جسد برادر چه کند ؛ تا آنکه زاغی پیدا میشود و با منقارش زمین را کنده دانه یا لاشه ای را در آن فرو میکند و واپس روی آن خاک میریزد .

قابیل با مشاهدهء این امر جسد برادر راکه از ترس پدر ( حضرت آدم ) یکسال بردوش خود هر طرف حمل می کرد ؛ دفن خاک می نماید و  از مشکل جانکاهی نجات می یابد .

و .. بالاخره حق و « حقوق » ؟؟؟؟

پس حالا پرسش این میشود که آیا حق ، حقوق به معنای سزاواری ها و لیاقت ها  و اجر ها و دستمزد ها ... و «حقوق» به معنای اصطلاحی ی ارزش ها و استحقاق های عدول ناپذیر و منفک نشدنی ی بشر میتواند و باید تمام و کمال از اساطیر و تئولوژی استخراج گردد و فقط  و فقط  بر آن استناد و اتکا و انحصار داشته باشد ؟

صمیمانه آرزومندم علمای اعلام ، اجاره داران نماینده گی ی کبریایی و مالک الرقابان ایمان خلق الله طئ دو هفتهء آتی در این موارد آخرین داده های نبوغ و بلوغ بی همتا و ملکوتی ی! خویش را در خدمت کاربران انترنیت قرار داده فرضی را که بر گردن دارند ؛ ادا فرمایند تا دیگر محل و مجالی برای گمراهی و ضلالت بر جا نماند !!!

و آنگاه ـ اگر زنده گی بود ـ بنده نیز سخن خواهم گفت .  

دوش دیدم  که ملائیک  در میخانه  زدند      گل  آدم  به سرشتند  و به  پیمـانه  زدند

آسمــان ؛  بار امانت  ؛  نتوانست  کشید        قرعـهء  فال  به  نام  من  دیـوانه  زدند

جنگ هفتاد و دو ملت ؛ همه را عذر بنه     چون  ندیدند ؛  حقیقت ؛  رهء افسانه زدند

.

یاد داشت :

1 - برای عزیزانی که  به مقاله مورد اشاره در سایت خاوران ( سایت نزدیک به جهادی ها و ملا ها )؛ ابراز علاقه کرده اند ؛ لینک آتی مطلوبه شانرا به دست میدهد عزیز بنیده سایت وطندار: لطفأ بالای ادامه مطلب کلیک نمائبد

2 – گزارش « شورشیان طالب باید به خاطر جنایت علیه حقوق بشر مورد تحقیق قرار بگیرند» از وبسیایت رادیو آزادی ( 11 دلو) اقتباس شده است .

3 *- اینجا از فشردهء مندرجات « کتاب معنای قرآن » استفاضه گردیده است . متن کامل :

http://www.ariaye.com/ketab/eftekhar/eftekhar4.pd

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید