گزیده های مقالات محمد عالم افتخار
جنایت و اشد جنایت علیه بشریت یاد داشت هایی از یک سفر محمد عالم افتخار

![]()
![]()
![]()
|
برای آنکه در صورت مساعدت بخت و توفیق ؛ مدت زمانی دیر تر ؛ وارد بحث اساسی « جنایت و اشد جنایت علیه بشریت » خواهم شد؛ مختصراً عرض میکنم که از نظر بنده «جنایت علیه بشریت» مشمول همان موارد لگد مال گشتن عمدی و سیستماتیک حقوق عام بشری میباشد که اسناد مدارحکم بشریت امروز ؛ تقریباً اغلب آنها را به روشنی تبیین میکند ؛ ولی « اشد جنایت علیه بشریت » که حکام جهان دیروز و امروز حاضر نبوده اند و نیستند ؛ تبیین حقوقی و قضایی و معرفتی گردد ؛ جنایات علیه تکوین و تعالی ی سلیم روان بشری از فردای تولد تا دم مرگ و تباه ساختن این روان با سلاح ها و امکانات متکثر میباشد که به مدد داده های واقعیت عظیم جهان معاصر یعنی ابر لابراتوار « افپاک» و پایانه و گستره های آن تبیین و تسجیل و تثبیت خواهد گشت . تصورات عمومی درین دامنه را میتوان از خوانش کتاب " گوهر اصیل آدمی ..."برداشت نمود . |
در حالیکه با تقدیم دو مقالهء مقدماتی در مورد " جنایت و اشد جنایت علیه بشریت "خدمت سایت ها و کاربران انترنیت افغانی ؛ دغدغهء آن را داشتم که این مبحث بس مهم را حتی الامکان فشرده و حتی الوسع مستدل و مستند و متقن تنظیم و تدوین و تآلیف نمایم ؛ گرفتار آشفته گیی فکری ناشی از معضله ای فامیلی گشتم و در اندک زمانی دریافتم که ناگزیرم برای همراهی با عزیزی جهت تداوی راهی سفر دور و درازی شوم.البته بعد از گرفتن تصمیم متوجه شدم که خود بیشتر ازآن عزیز محتاج مراقبت ها و مساعدت های صحی میباشم
هم اکنون و شاید تا هفته های دیگر مصروف همین مسافرت استم .
دوستانی که با این قلم آشنایی دارند ؛ انصاف خواهند داد که بنده "محض خالی نماندن عریضه " و مشابهات آن؛ کاغذ سیاه نمی کنم و آنگهی سفر ناگهانی و بیمار داری و تیمار داری در کمال غربت و تنگدستی ؛ درجهء حال و هوای نوشتن و تدارک ابزار تایب و ارسال و نشر را تقریباً به صفر رسانیده است .
معهذا با وظیفه ای که سنگینی آنرا بر دوش و بر روح و وجدان خود سالهاست احساس میکنم ؛ کماکان می انگارم که کار امروز ؛ را نباید به فردا بیافگنم ؛ فردا - اگر برای من وجود داشته باشد – توأم با کار دیگر و مسئولیتی دیگر خواهد بود و آنگاه نخواهم توانست تمامی بار هارا به یکجایی حمل نمایم .
در همین حال به عزیزانی که تازه با من ملاقی میشوند ؛ اطمینان می دهم که حرف و سخن زاید و بیهوده و کم مایه ای از جانب من ؛ وقت گرانبهای ایشانرا هدر نخواهد ساخت و حتی به مطالبی مبادرت نخواهم کرد که در هر حال "به یک خواندن می ارزند!"
اگر این حاشیه مهمتر از متن نمی بود ؛ مسلماً کمترین وقت استراحت – آنهم بعد از دوش ها و انتظار ها و ایستریس های روز تمام – را برای آن اختصاص نمیدادم . با اینهم همراه با شاعر برای خویش استدعا میکنم که :
خدایا ! تو آن کن که پایان کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
![]()
وقتی بالاجبار مصمم شدم عازم "سرزمین عجایب" هندوستان شوم ؛ علی الوصف ایستریس های ناشی از تمرکز بر معضلات عدیدهء پیش رو ؛ دریافتم که همچون سفری برای تدقیق و تعمیق و تسجیل برتر آنچه من از ابر لابراتوار "افپاک" دریافته ام و در می یابم ؛ اهمیت خارق العاده ای دارد ؛ لذا طبعاً اندیشه هایی در من شکل گرفت که درین راستا حتی الامکان چه ها می بایدم کرد . حسب تصادف ؛ این اندیشه ها با صاعقه ای نیز ؛ قمچین گردید . سایت وزین « کابل پرس» را مرور میکردم که نظرم را مطالب بسیار جلیل و جذیلی به خود معطوف داشت .
جعفر رضایی گرامی از کتاب های نادرهء سه گانهء فیلسوف نامدار معاصر ایرانزمین محترم آرامش دوستدار با حرارت و بزرگداشت زیاد ؛ جملات و احکامی را بیرون نویس فرموده و تإکید نموده بودند که هیچگونه دخل و تصرفی در آنها وارد نیاورده اند . یک مطلب عنوان داشت :
"آرامش دوستدار" فیلسوفی که حتماً باید او را شناخت ؛
بلافاصله در زیر خوانده میشد :
"تزِ کانونی" هر سه کتاب یاد شده بر علل نااندیشا ماندن حوزه تمدنی ما می پردازد، و پرسش دردمندانۀ آرامش دوستدار اینستکه: "چرا" و"چگونه" "یونان" توانسته بستر رویش "اندیشه"، "فلسفه" و نوابغی چون "افلاطون"، "ارسطو" و "سقراط" باشد، و حوزه تمدنی ما پذیرای ادیان "اندیشه کُش" زرتشتی و اسلام و راهنمایان چون زرتشت و محمد.
http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article53105 http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article59292بدین دلیل هم ؛ من که در واقع به نمونه مثال ترین قسمت « حوزهء تمدنی »ی ما رهسپار بودم ؛ باید چشم و گوش و دماغ « اضافی» نیز میداشتم ؛ تا از این «آسیب شناسی »ی جناب فیلسوف آرامش دوستدار ؛ سر در آورم ؛ چرا که تا کنون نگاه و نگرش من ؛ کاملاً چیز دیگری بوده است !
سه شنبه 17 حوت 1389هجری شمسی– 8 مارچ 2011 میلادی:
این روز به دلیل اینکه مصادف به صدو پنجاه وچهارمین سالگرد فاجعهء کشتار زنان حق طلب و ظلم ستیز به پا خاسته در ایالت نیویارک ایالات متحدهء امریکاست که روز همبسته گیی بین المللی زنان در 100 سال پیش از آن منبعث گردیده است ؛ برای من معنا و اهمیت بشری و جهانشناختی ی ویژه ای دارد. من عمدتاً از این نگاه بر آن می نگرم که معانی و مصادیق فرهنگی و روانی ی بشری تا کدامین پهنا ها و گستره ها تابع امیا ل و اراده ها و مهندسی ها و وارونه سازی های حاکمان بر جسم و جان بشر میباشد .
امروزه روح و معنای 8 مارچ در بسا مناطق و نزد اکثریت مطلق آنانی که هنوز دعوی و داعیهء روز بین المللی زن را دارند ؛ دگرگونی ی ژرفی پیدا کرده و چه بسا به ضد خود مبدل گردیده است ؛ دیگر 8 مارچ روز حماسه نیست و سرود انترناسیونال مبارزه در آن خوانده نمیشود بلکه - چنانکه در مورد کودکان معمول است - برای زنان درین روز نقل و شیرینی و اسباب بازی و عطر و گل ... بخش می کنند و برایشان « عزیزم ! خواب خوش » میسرایند و چه بسا لالایی های سکر آورتر و تخدیرکننده تر و تحمیق کننده تر از این ها!!
در حالیکه فیصدی ناچیزی از آرمانهای 8 مارچ نیز در مقیاس جهانی متحقق نگردیده و وضع زن و مادر کم از کم در 90 فیصد جامعهء بشری و در پیشاپیش همه : افغانستان گرفتار اسلام وهابی – پاکستانی ؛ همچنان ننگین ؛ مصیبت زاء و اندوهبار میباشد .
همراه با این اندیشه ها « قالیچهء حضرت سلیمان! » من را به هوا می برد تا در کابل فرود آورد . مانند همیشه مناظر بیش از حد کوه و سنگ و صخره و دره و جر و گودال ..دهان باز میکند و سخن نیشدار یک همسفرم در 30 سال پیش از خاطرم میگذرد که ضمن دعای خیری به نیاکان مان فرموده بود :
تمام دنیا جایشان نداد تا اینکه در لابلای اینهمه سنگ ؛ پناه گرفتند!!
گرچه از قبل هم وقوف داریم که طیارهء حامل ما و شرکت مربوطه ( پامیر) معضلات شدید داشته است ولی به اعتبار حکم جناب مارشال قسیم فهیم معاون اول رئیس جمهور اسلامی ی افغانستان که همین یک روز قبل ؛ برای شرکت مذکور 2 ماه دیگر اجازهء فعالیت مشروط اعطا کرده اند ؛ علاوه بر کابل برای دهلی نیز ؛ از آن ؛ تکت رفت و برگشت گرفته ایم .
ولی به مجرد فرود آمدن در میدان هوایی کابل مطلع میشویم که زور بالای زور قرار گرفته و شورای وزیران ؛ حکم مارشال صاحب را روانه باطله دانی ساخته و توقف تمامی فعالیت های شرکت پامیر را تسجیل و مورد تإکید قرار داده و این حکم درست نیم ساعت پیش به مراجع اجرایی ابلاغ گردیده است . برای ما طبعاً جای شکر است که اجازهء فرود یافته ایم و الا تطبیق دقیق نص حکم متقاضی ی آن بود که طیارهء حامل ما باید جابجا درفضا معلق میماند !!... چه میدانیم شاید برکت 8 مارچ بود که دیگر آهسته آهسته میرود به یک روز مذهبی و مقدس! چون « هولی » تبدیل گردد !؟!
5 شنبه 19 حوت 1389 هجری شمسی – 10 مارچ 2011 :
شرکت خصوصی هوا نوردی ی پامیر ؛ منجمله چنانکه حامد کرزی رئیس جمهور اسلامی ی افغانستان در مراسم آنچنانی ی 8 مارچ در کابل فرمودند ؛ با اتهام غرور آفرینی مواجه است . کم از کم یک بال طیاره این شرکت که سال گذشته در سالنگ سقوط نموده مسافران و خدمه پروازی را به کام مرگ فرستاد ؛ اساساً در سال 2008 در اروپای شرقی اکسپایرد شده و به قبرستان عتیقه های تاریخ گذشته ؛ روانه گردیده بوده است ؛ ولی درایت و نبوغ افغانی! که همیشه ولع کهنه ها و چلیده های سایر کشور ها را دارد ؛ همچون ده ها ده ها هزار خود رو ها و عراده جات نقلیه خورد و بزرگ که هم اکنون شهر های ما را انباشته است ؛ طیارهء مورد نظر را از کشور ثانوی یعنی مقدونیه کشف می نماید و چنانکه در محاکم شرعی ی افغانستان از سهلترین معمول ها و مرسومات است ؛ سجل و سوانح من در آوردی برای آن جعل مینماید و این ابزار تکنیکی مرده را با غرور و مباهات در خدمت مردم مجاهد و شهید پرور و حماسه آفرین ! افغانستان قرار میدهد !
با اینکه در افغانستان و آنهم در حوزهء حکومت پریزدنت کرزی ؛ هیچ چیز باور پذیر و قابل اعتماد سراغ نمیشود ؛ اما عجالتاً من و جمعی کثیر دیگر غالباً لگد بازی های مافیایی را خورده ؛ ناگزیزیم روز ها را در کابل به انتظار بخت و "بخت حساب " سپری نمائیم .
صرف نظر از اینکه پول های هنگفت تکت های ناچل که به حساب «پامیر» رفته و گویا تمامی حساب هایش نیز مانند طیاره هایش قید میباشد ؛ چه میشود ؛ اغلب ناگزیر اند ؛ در "ایر لاین" های دیگر برای خود تکت دست و پا نمایند .
ما برای روز شنبه از شرکت آریانا ایر لاین تکت مجدد خریده ایم و هنوز دو شبانه روز دیگر باید دندان روی جگر بگیریم !
معهذا ؛ امروز برای من روزی خاص به خاطری است که پس از 27 سال یکی از دوستان عزیز و محترمم را رو در رو در کابل ملاقات می نمایم . ما درست در جریان یکسال اخیر توانسته ایم همدیگر را از طریق انترنیت پیدا کنیم .
اینک تصادف طوریست که ایشان هم بنا بر دلایلی از دیار مهاجرت در آنسوی دنیا ؛ سری به وطن زده اند .
خیلی فشرده از آنچه در این 27 سال بر هر دوی ما گذشته است ؛ حکایت و روایت میکنیم و سپس دوست من که اهل درد و درک و احساس بلندی است ؛ مکثی بر برداشت ها و تیز ها و انتی تیز هایش پیرامون اوضاع کشور و منطقه و جهان مینماید که لب لباب آن این است :
تا زمانیکه تهداب اندیشه ای درست و دقیق و خلاقانه و مبتنی بر فرهنگ ها و مقدسات و روان توده های مردم کشور و منطقه شکل نگیرد و پخته نشود ؛ به ویِژه با دگم های کاپی و ناقص و وارداتی صرف نظر از اینکه ما چقدر به آنها چسپیده ایم و معتاد گشته ایم ؛ نه اینکه کاری از پیش نمی رود و کدام گره از گره های کنونی باز نمیشود بلکه وضع فردا بدتر از امروز خواهد بود ؛ چنانکه وضع امروز به مراتب بدتر از دیروز است !!!
در پرتو اینها ست که از یافته ها و نقد ها و نظر هایش در مورد کتاب ها و مقالات و اساساً فعالیت چند ده سالهء من در حوزهء فکری و فرهنگی و معرفتی و فلسفی ... پرده برداری می نماید .
از ورود به جزئیات ؛ اینجا معذورم ولی در یک کل ؛ این دوست گرامی ؛ کار های ی مرا در تناسب هایی ؛ غیر عادی ارزیابی میکند و روی ملاحظاتی ؛ ابراز آرزومندی مینماید که کاش کتاب های «گوهر اصیل آدمی » ؛ «معنای قرآن» و مخصوصاً « جنگ صلیبی یا جهاد فی سبیل الله !» بدواً به یکی از زبان های بین المللی و ترجیحاً انگلیسی ترجمه و نشر گردد ؛ تا توجه جهانیان به متون آنها معطوف شود . آنگاه این آثار جای خود را خواهد یافت و بر علاوه ؛ عوایدی برای نویسنده به بار آورده نهایتاً جوامع افغانی و منطقوی را نیز متوجه خود خواهد گردانید . چرا که ما و اغلب همگونه های مان تا که خارجی و غربی سطح معینی ؛ سر و صدا نکند ؛ به چیزی متوجه نمیشویم و ارزش یابی که شاید در تقدیر ما نیست ؟!....
ایشان اظهار تمایل میدارند تا « کتاب جنگ صلیبی ...» را به مدد کدام دوست ایرانی ترجمه و آماده چاپ سازند و امکانات بیشتر را نیز جستجو خواهند نمود .
در پایان ؛ این همسو و همراز گرامی ی قدیم ضمن اینکه ابراز میدارند تصمیم به کمک مادی خیلی بیشتر به من داشتند که می بایست از مدرک حقوق میراثی که برای تسویهء آن وارد کشور شده اند ؛ تإمین میشد ؛ پاکتی را برایم اهدا میدارند که اصلاً پیش از تصمیم گرفتن برای سفر به افغانستان به همین هدف آماده شده بوده است .
جمعه 20 حوت 1389 هجری شمسی – 11 مارچ 2011 میلادی
طی شب های سپری شده در کابل مهمان ناخوانده شخصیت خیلی ارجمند و پر تحرک و پر رابطه بوده و به مرور به کنه اندیشه ها و خاصیت ها و سرگذشت های همدیگر آشنایی ی عمیقتر به هم رسانیده ایم .
دیشب ؛ این دوست علی الوصف اینکه در نزدیکی ها از بیماری خطر ناکی رهایی یافته و اکنون دوره نقاهت را می گذراند ؛ بر اساس آنچه فرزندش از مطالعات خویش در بارهء بخشی از آثار بنده ؛ تذکار میدهد ؛ علاقهء جدی پیدا میکند تا اثر مورد نظر را بلافاصله زیر مطالعه گیرد .
کمپیوتر لپ تاپی برایش می آورند ؛ و با مصروف شدن اش به مطالعه ؛ ما به جاهای خود بر میگردیم .
امروز من موقع را غنیمت دیده به دیدار دوستی دیگر در غرب کابل شتافته ام و با مقداری صحبت و تبادلهء اطلاعات ؛ این دوست نیز شدیداً علاقمند « کتاب معنای قرآن » میشود ؛ چرا که پرداخت و نحوه کار روی این کلام مقدس را در مطابقت به آنچه می یابد که طئ تجارب و تفکرات در عمر 60-70 ساله ؛ خودش نیز به آن رسیده است . لینک آنرا در انترنیت میدهم قانع نمیشود ؛ وعده میدهم که متن را تا شام خواهم فرستاد ؛ هم راضی نمیگردد تا اینکه ناگزیر به همان جوان مهماندار خویش تلفون کرده خواهش مینمایم که متن هایی را که در لپ تاپ خویش دارد ؛ به محل مورد نظر آورده در کامپیوتر این عزیز درج و آماده استفاده بسازد .
من از غرب کابل با جوان میزبان بازگشته ام . ناگهان اطلاع می یابم که زلزله و سونامی عظیمی کشور دوست مردم افغانستان – جاپان – را به سختی گرفتار فاجعه کرده است . گفتن ندارد که غم و اندوه بزرگی ما را فرا میگیرد .
در صحبت های شب های پیش ؛ باری میزبان بزرگوار من گفته است که جاپانی ها پس از جنگ دوم جهانی ؛ با هم شور کرده به این نتیجه رسیدند که گذشته هرچه بود ؛ گذشت ؛ بر آن مطلقاً چلیپا کشیده فقط حال و آیندهء خود را میسازیم . این بود که تمام انرژی ی خویش را وقف حال و آینده کردند .
من مخالفت نرم و مختصری با این نظر نموده و متذکر شده بودم که با نپرداختن انتقادی به گذشته ؛ نه تنها جاپانی ها مجبور بودند تاریخ گذشته خود را بار بار تکرار نمایند بلکه اصلاً به مثابهء یک ملت و یک مدنیت امروزی نمی توانستند عرض اندام کنند . البته از نظر من نه تنها جاپان بلکه در مجموع کشور های سرمایه داری بزرگ به انگیزهء « منافع » یک مشت اقلیت فوق العاده غارتگر و حریص و آزمند ؛ با تاریخ ؛ برخورد گزینشی و در خیلی موارد برخورد جعلکارانه دارند و عواقب شوم و فاجعه بار این واقعیت متآسفانه بر خود این کشور ها محدود نمانده دامان مجموع عالم بشری را گرفته است و میگیرد .
بحث تصادفی و حاشیوی که بر علاوه ؛ پیش آمد ؛ این بود که ما نه تنها به دانش روشن و شفاف تاریخ بشری محتاج استیم بلکه محتاج کشف تاریخ زمین و منظومهء شمسی ( و حیات ) و بالاخره کیهان می باشیم .
نگرانی هایی که در خبر های این شب از ناحیهء رآکتور ها و تآسیسات هستوی ی جاپان ؛ مطرح بود ؛ و اینکه جاپان از نظر زمین شناسی سرزمین بدترین زلزله ها و سونامی ها بوده است و مردمان جاپان خیلی ها از موقعیت آسیب پذیر کشور شان مطلع بوده و برای فجایع آماده گی روحی و مادی ی قابل توجهی داشته اند و دارند ؛ بحث حاشیوی سابقهء ما را به متن آورد و خوشبختانه به تفاهم خوبی درین رابطه رسیدیم که نه ما و نه دیگران ؛ مخصوصاً پس از این ؛ الله بختی به جایی رسیده نمیتوانیم . فقط دانش های عمیق و بزرگ و دامنه دار و تا حدودی همه گانی ؛ میتواند آینده بشریت در مقیاس های خورد و بزرگ را حتی الامکان ؛ تآمین و تضمین نماید .
شنبه 21 حوت 1389 هجری شمسی – 12 مارچ 2011 میلادی :
بالا خره ساعت 11 وقت کابل ؛ به عزم دهلی پرواز نموده ایم . یکی از طیارات ایر بس دآریانا افغان هوایی شرکت حامل ماست . مرد 50-60 ساله ای کنارم نشسته و در برابر یک پرسش من میگوید :
در زمان دکتور نجیب الله بیمار شده بالاخره ناچار هندوستان رفتم . عملیات قلب شدم و در دو رگ قلبم « وال » گذاشته گفتند ؛ هر شش ماه و کم از کم هرسال باید برای معاینات و کنترول مراجعه نمایم . اما وقتی نجیب رفت ؛ همانطور که گفته بود ؛ در ملک ( افغانستان ) سگ ؛ صاحب خود را گم کرد و همان بود که تا آمدن امریکایی ها و کرزی نتوانستم برای معاینه جایی بروم . وقتی پس از ده سال دکتوران هند مرا دیدند ؛ گفتند : وال ها به کلی فاسد شده ...و دگر باره عملیاتم کردند . از آن به بعد این دفعه چهار دهم است که هند می روم .
چون مرد ؛ خود را اهل فراه معرفی کرده است ؛ می پرسم : آیا در ده سال یاد شده نمی توانستید ؛ پاکستان و یا ایران بروید ؟
با نگاه عجیبی سویم می بیند و فقط آه می کشد !
پیام روانی ی این مرد را خیلی گنگ دریافت می کنم و در خاطرم می گذرد که چرا « افغانستان » حتی مشمول سوالات ما نیست . چرا هم من و عزیز همراهم و هم حدوداً 300 مسافر دیگر همین ایربس ؛ محضاً برای تداوی و جستجوی حل پرسش های صحی ی خویش با تحمل مصارف هنگفت و کمر شکن و با قبول ریسک ها و خطرات متعدد ؛ هئ راهی ی هندوستان میباشیم . تقریباً هر روز همین حال است و همین منوال !؟؟
طئ پرواز آرامی ؛ در میدان هوایی ایندیراگاندی دهلی به زمین نشستیم ؛ عظمت این میدان و تإسیسات آن که گفته میشد ؛ جدیداً توسعه یافته و مدرن تر گشته است ؛ مرا دچار شگفتی کرد ؛ در حالیکه می شنیدم میدان موسوم به «ایندیراگاندی» به تناسب خیلی از میدان های هوایی دیگر هند ؛ هنوز کوچک و مختصر است !
توجه من بیشتر به فضا و فرهنگ مسلط بر این میدان منهمک بود که اینجا نه مجال و نه توان تعریف آنرا دارم . تنها میخواهم بگویم که می دیدم ؛ جز به گونه ایکه ما افغان ها به بار آمده ایم و به بار مان آورده اند ؛ هم میتوان آدم بود و با آدم ها تعامل و پیشامد کرد !
تازه ؛ وقتی از میدان بر آمدیم ؛ مستقبلینی به مهمان تازه وارد خویش گفته میرفتند . اینجا مانند سایر نقاط دنیا ؛ ما و پاکستانی ها چندان آبرویی نداریم ولی بازهم فرقی هست . پاکستانی که اینجا وارد میشود مجبور است ظرف 24 ساعت خود را به پولیس معرفی و راجستر کند و افغانستانی ظرف یک هفته !
ولی در نقاطی مانند بمبئی ( مومبای) به هردوی مان ( پاکستانی و افغانی ) شانس شب بودن و خاطر جمع ؛ دم زدن وجود ندارد .
در همین جا باید قید کنم وقتی به راجستریشن پولیس دهلی سری زدم ؛ لوحه ای مرا متعجب و متإثر ساخت .
در لوحه نوشته بود : « تنها افغانی - only afghan nationals»

اهل خبره گفتند :
ظاهراً به دلایل بی نظمی ها و بی انضباطی هایی که به بیشترین اندازه از سوی مراجعان افغانی سر میزد و نارسایی ها در اوراق و اسناد شان ؛ عدم رعایت نوبت و سلسله مراتب و ناگزیر طرح توقعات مشکوک و فساد انگیز و..و.. بالاخره تصمیم اتخاذ گردید که با این مردم ترتیب خاصی مرعی گردد . لهذا به خلاف ده ها ملت و مردمی که روزانه درینجا مراجعات دارند ؛ افغانستانی ها باید در قطاری به بیرون دفاتر راجستریشن صف بکشند و اسناد شان در فضای باز تکمیل و گرد آوری شده به درون منتقل گردد و کار ویزای خروجی وغیره شان بدون تماس فیزیکی مسئولین با آنان ؛ اجرا و اوراق برایشان در همان بیرون تسلیم داده شود.
ناگفته نماند که عده ای از هموطنان گرامی ی مان ؛ از این سهولت ! بسیار شادمان و مفتخر نیز بودند !
مسلماً وزارت های اطلاعات و فرهنگ ، تعلیم و تربیت ، تحصیلات عالی و مسلکی ، رهبران معظم جهاد و مقاومت ؛ شورای عالی علما و روحانیون و تمامی پیشوایان دین و دنیا و شورا و قضای ما نیز از همچو احساسی سرشار اند !!!
( تا هفتهء نو ؛ پناه بر یزدان آفریدگار ؛ و سال نو 1390 هجری خورشیدی بر همه گان مبارک باد !)

.
![]()
رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار ! لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

“
“این دژ یا حصار در حدود سه قرن (از قرن دوم تا پنجم مسیحی) آبادی روی
پشته بالاحصار به شکل اثر مذهبی ساخته شده که نظر به شواهد نقاط مجاور
میتوان آن را نیایشگاه بودائی خواند که احتمالاً بعید نیست که شالوده
اولین قلعه جنگی در همین زمان بدست یکی از شاهان هپتالی (هون) بوده
باشد. تیمورشاه که پایتخت افغانستان را از قندهار به کابل انتقال داد و
در بالاحصار کابل جاگزین شدند. تا عصر سلطنت امیر عبدالرحمن خان پایتخت
در همانجا بود”












