2011/9/12

   

 

دوشنبه هفته ماقبل (22 اگست) در هند ؛ جشن مذهبی ی چنان شکوهمند و سابقاً برایم نادیده و ناشنیده بر پا بود که هنوز هیجانات منبعث از آن مرتعشم نگه میدارد. اساساً دوماه پیشتر بود ؛ که یک دوست هندوستانی ام - که میدانست من بر مظاهر فرهنگ مذهبی ی این سر زمین عجایب علاقهء خاص دارم ؛ به دیدنم آمده و اطلاع داد که جشن بزرگی پیش روی داریم و جهت شرکت در مراسم نسبتاً بزرگتری که بدین مناسبت برگزار میشود ؛ باید قبلاً تکت ریزرف کرد .

با عرض سپاس به وی ؛ توافق کردم که برای من هم تکت بگیرد ؛ لذا آنقدر ها موضوع برایم غیر منتظره و غافل گیر کننده نیز نبود . اما به دلایلی که دوست متذکره در روز معینه سرگردانی ی غیر مترقبه پیدا کرد و من هم باید متن دیزاین شده کتاب گوهر اصیل آدمی  برای چاپ را بازخوانی میکردم ؛ شرکت در مراسم فوق العاده میسر نگردید . این مراسم در منطقه ای موسوم به پنجابی باغ دایر بود .

از 24 ساعت قبل متوجه شده میرفتم که جنب و جوش در حوالی ی معابد نسبتاً بزرگ ؛ زیاد شده می رود ؛ عمارات ؛ محوطه ها و حتی خیلی از شعاع های اطراف آنها آذین بندی و چراغان میگردد ؛ کمپ های بسیار بزرگ درین ساحات ساخته میشود و آوای سرود ها و ترانه های مذهبی بیشتر از هر زمان دیگر هرسو در انتشار است .

سحرگاه روز معینه جهت گردش و ورزش ؛ بر آمده ساحاتی از دهلی جدید را مشاهده کردم و در بعد از ظهر هم ؛ سری به مناطق دیگر زدم . چنان تعطیل عمومی بود که فوق العاده گی ی بسیار بارز داشت ؛ چرا که در سایر تعطیلات بار ها و بیرفروشی ها و مراکز تفریح و تفرج گشاده میباشند ؛ ولی امروز تمامی ی آنها بسته و مهر و موم بودند .

انگار ؛ شدید ترین رقابت میان معابد به راه افتاده بود تا در تزئین و چراغانی و آماده سازی ی کمپ ها و پذیرایی از کمیت هرچه بیشتر شرکت کننده گان در جشن تولد خدا! سهیم گردند .

نزدیک های شام ؛ که همه آنها به کمال و جمال چراغان گشتند ؛ دهلی ی جدید با همه عظمت و پهنایش ؛ توسط انوار اثیری ی چه بسا ملون و رقصان و موجدار.. پوشش یافت . مقابل  چند معبد رفته  دیدار هایی از مراسم و مناسک که در آنها بر پا بود ؛  و چون و چند و کم و کیف آنها به عمل آوردم . درین هنگام دوستی که خیلی دور از من در ساحهء بسیار متفاوتی از دهلی موقعیت داشت ؛ طی تماس تلیفونی گفت :

 بر آ ؛ و ببین که در شهر و معابد چه ها میگذرد !

گفتم : از خیلی پیش در صحنه ها هستم و همه چیز را می بینم و از همه چیز هم بهره میگیرم ؛ حتی همینک در مندیر برایم بستهء غذای مکلفی لطف نمودند !

گفت : تصور کردم سرگردانی هایت موجب نشده باشد که در خانه بمانی ؛ و با شوخی افزود :

-         مرا که حسرت گرفته ؛ چرا هندو نیستم !؟

پس از این در مقابل یک کمپ بزرگ متوقف گشتم که در آن چند قسم موسیقی اجرا میگردید ؛ اوایل موزیک هایی با ریتم تند جریان داشت که آنها را جمعیت ؛ اکثراً با کف زدن ها و حرکات رقص گونه بدرقه می نمودند و تعداد زیادی دختران وپسران و مردان و زنان میان سال و حتی بزرگسال با آنها یکجا کاملاً و با شور و وجد تمام میرقصیدند .

آهسته آهسته موزیک ها ریتم ملایم پیداکرد و چیز هایی شبیه آنچه ما موسیقی ی غزل می نامیم ؛ به اجرا در آمد ؛ اجراکننده این بخش خانم هنرمند پخته سال بود که با استادی تمام می سرود و توسط حرکات فیزیکی به کلمات و تشبیهات و استعاراتی که در غزل ها و تصنیف ها بود ؛ معنا و احساس و گویایی و زیبایی ی بیشتر و بیشتر می بخشید .

جماعت آهسته آهسته وارد فضا های عرفانی و روحانی گردید . درین هنگام توجه مرا حرکات چند تن در کنج سقف یک عمارت بلند به خود معطوف داشت ؛ با اندکی دقت دیدم ؛ چیز هایی بخصوصی را که با ریسمانهایی به سقف کمپ اتصال داشت ؛ پائین و بالا میکنند و از شی ایکه ظرف گونه است ؛ گاه به گاه شیرینی های بر فراز سر جمعیت می بارد ولی شئ بزرگتر همانند مندیر های کوچکی است که معمولا در خانه ها و دکانها و درون وسایط نقلیه وغیره فراوان دیده میشوند و تقریباً همیشه شمع و چوبک معطری در آنها مقابل تمثال یا مجسمه یک یا چند بگوان روشن میباشد .

شنیده بودم که لحظهء تولد خدا! در ساعت 12 شب است ؛ پنداشتم که این حرکات شاید تا همان موقع دوام کند و بعد ..؟

در حاشیهء کمپ یا در محلات ورودی بساط های دیگری برپا بود ؛ تصویرها ؛ نماد ها و تجسم های عقیدتی ؛ اشیا و لوازم مناسک عبادی و کتاب ها و CD ها و  DVDهای موسیقی های مذهبی و فیلم ها و فوتو راپور های معابد و مناسک متنوع رایج در آنها وغیره در معرض فروش گذاشته بود و بده بستان آنها جریان داشت . متأسفانه نتوانستم تا 12 شب ؛ یعنی موعد مقرر تولد خدا پایداری نمایم . هم به دلیل بدبیاری در مورد اشتراک نتوانستن به مراسم فوق العاده اولی در پنجابی باغ و هم به دلیل اینکه در تمام این جریانها کسی نبود که ترجمانی کند و من بتوانم از پرسیدنی ها در مورد ؛ سر در آورم ؛ یافته های من از جریانات ؛ همه سطحی و حدسی و حسی باقی ماند  و ناگزیر بیش از اینکه اسباب تفکر شود ؛ موجبات تخیل و توهم و تشدید آنها گردید .

تا جائیکه به وضوح دیده و دریافته میشد ؛ این مراسم جلیل و جمیل بی مانند بائیست به تولد یکی از ثلاث اعظم دین هندویی که در عمل مقام نخست حرمت و عبادت را نزد مردمان هند داراست ؛ یعنی ((بگوان شیوا)) اختصاص داشته باشد ؛ اگر چند که در سرود ها و موعظه ها نام های دیگری یاد می گردید .

چنانکه قبلاً به عزیزان گزارش کرده ام حسب معتقدات هندوئیزم بگوان شیوا ؛ 8 تا 10 بار ظهور کرده است ؛ ولی آیا این جشن به کدامین ظهور او مربوط بود ؛ برای من مجهول میماند ؛ اگر چند که احتمالاً می بایست به نخستین پیدایشش مربوط باشد ؛ ولی میتواند هم نباشد ؛ لذا اینجا یک تحقیق و تفحص دقیق و حوصله مندانه ضرورت است . بر علاوه نزد من پرسش های دیگری هست از قبیل اینکه بگوان شیوا چنانکه خود زنان و اولادهء زیاد داشت ؛ آیا دارای مادر و پدری هم بود یا چطور ؟

می بینید که به این پرسش ها ساده و سرسری نمی توان پرداخت ؛ از جمله پدر خدا ( و مادرخدا ) ؛ لا اقل نزد ما (مسلمانها) خدا تر میشود ؛ که در مورد بگوان شیوا و ثلاث اعظم چنان نیست ؛ چرا که آنسو ـ حتی در وسعت تعدد 33 کروری ی خدایان هم ؛ دیگر مرجعی محترم و قابل پرستش مشابه وجود ندارد .

غرق همین افکار سوی منزل بر میگشتم که در یکی از محله های اعیان نشین عراده جات بسیار لوکس که با بوغ ترافیکی هم بدرقه میشدند توقف نمودند . به ویژه یکی از موتر ها بیحد لوکس و مفشن و قیمیتی معلوم میشد ؛ احتمالاً از 2 لک دالری ها بود! .

درب این موتر به دست کس دیگر که دستبند سفید و یونیفورم خاص داشت ؛ گشوده شد و از آن شخص با وجاهت و وقار بالا بیرون آمد . کم از کم به نظر میرسید وزیر ، وکیل و سناتور ... یا رهبر حزب و یا هم دانشمند و متخصص طراز اول در مراکز علمی ساینسی چون مرکز تحقیقات اتمی ، فضایی ... یا هم رهبر یک دانشگاه  و اکادمی وغیره باشد .

شاید هم بود ؛ ولی برای من جالب و جذاب و آموزنده این بود که همین بزرگوار به دست خود مجسمه ای نه چندان بزرگ از خدای فیل سر هندویی ( گن پتی جی یکی از فرزندان بگوان شیوا ) را به دست داشت و با تمام آن وقار و صولت منتظر ماند تا راننده موتر را به دقت در محل جابجا نماید و آنگاه این شخصیت شخیص مراتب خضوع و خشوع به مجسمه به عمل آورد و آنرا درست مقابل و متصل یکی از تیر(عراده) های موتر گرانبها و شیکش گذاشت و در حالیکه دستانش به رسم تعظیم روی سینه اش قرار داشت ؛ پس پس آمده ؛ از گاراج خارج و به دروازهء بیلدنگ ؛ داخل گردید .

حدس گنهکارانه به من ؛ چنین دست داد که بدینگونه ؛ بگوان گن پتی جی در بدل خضوع و خشوعی که حد صدق دل هم در آن معین شده نمیتوانست ؛ وظیفه یافت تا از موتر لوکس جناب عالیجاه حفاظت و صیانت نماید . مسلم است که یک موتر دزد مؤمن هندو  نیز با حضور بگوان گن پتی جی بر این ثروت گرانبها متعرض گردیده نخواهد توانست ؛ ولی اگر دزد بی بگوان و بیخدا بود ؛ چطور؟؟؟!

تمام آن شب را در این اندیشه ووسواس بودم که آیا ذهن جناب عالی ؛ پیرامون همچو پرسشی میتواند ؛ کار کند یا خیر ؛ بدبختانه تا آخر آخر نومیدانه پاسخ منفی می یافتم .

و اما فردای آن جشن و روز های اخیر فرصت یافتم تا کم کم (( خدا ))یی  را که در جشن تولدش سهیم شده ؛ فیض ها برده و منجمله یک غذای خیرات مخلصانه هم از آن نصیبم شده بود ؛ در یک حدی بشناسم . این است که جرئت کردم در خدمت عزیزان باشم .

  

دوستان میدانند که ((راجا)) در هند قدیم و جدید  به معنای خان و ملاک میباشد و ملوک الطوایفی در این سرزمین با معجون اجتماعی و فرهنگی و طبیعت ویژه اش ؛ چنان هم بوده که (( راجا)) دارای معناهایی در حد پادشاه و اولی الامر هم شده است . اما کشف کنونی میرساند که از راجا ها به ساده گی ی نسبی ؛ خدایان و بگوانها هم درست گردیده اند .

جشن مبارک و سترگ و سرتاسری در هند و معابد متنوع آن ؛ در واقع سالگرد ولادت یکی از راجا زاده ها بوده است ؛ البته دلیل مداومت و بلکه اعلای مجد و شکوه و گسترش روز افزون آن افسانهء سحر انگیز جذاب همانند افسانهء حضرت موسی در اساطیر ادیان ابراهیمی میباشد .

این جشن که جان ماشتمی خوانده میشود ؛ به یکی از بگوان های 33 کروری دیگر هندوان یعنی بگوان کیشن جی مربوط میشده است . اجداد کیشن جی در منطقهء ماتورا ؛ راجا بوده اند . یک دختر این فامیل باشکوه و زور و زور آور راجایی یعنی مادر کیشن عاشق جوانی شده و با او ازدواج نموده ؛ در حالیکه پسر غیرتی ی فامیل با این وصلت موافق نبوده است ؛ لذا یک تصمیم  راجایانه  گرفته تا خواهرش و همسر او را جزایی راجایانه بدهد . آنان را در زندانی واقع ماتورا ( که حالا تجدید بناشده و موجود میباشد ) ؛ زنجیر پیچ زندانی نموده است  . طوریکه آنان نباید می مرده اند و نیز قادر بوده اند زناشویی کنند . ولی مامای ظالم تمامی نوزادان خواهر و یازنه را به مجرد تولد میکشته و از بین می برده است .

در مورد کیشن جی ؛ معجزه ای اتفاق افتاده . به پدر و مادرش الهام شده است  که این مولود آدمی ؛ عادی و ساده نه بلکه دارای اعجاز است ؛ او را به مجرد تولد یافتن باید ببرید ؛ در دهکدهء دیگر ورین داون ؛ انجا در عین زمان دختری از یک مادر متولد میشود ؛ قبل از اینکه پدر و مادر و اقارب آن دختر ببینند و به موضوع پی ببرند ؛ باید کیشن نوزاد را جای آن دختر گذاشته و دخترک را با خود بیاورید .

به مجرد تولد پسر هشتم یعنی کیشن ؛ زنجیر های پدر و مادرش  پاره میشود و آنان قادر میگردند در نیمه شب که لا و لشکر راجای ظالم غرق خوابند ؛ از زندان برآیند ؛ در حالیکه باران شدیدی می بارد ؛ از رودخانه بزرگی هم بگذرند و به محل الهام شده رفته با دختر نوزاد روبه رو گردند ؛ کیشن را بر جا گذاشته دخترک را با خود آورده و نهایتاً منحیث فرزند خود به مامای ظالم عرضه دارند .

اما این بار مامای ظالم که قصد کشتن خواهر زاده هشتم میکند ؛ با واقعیت دیگری روبه رو میشود ؛ دخترک نوزاد که هدف ضربت مرگ قرار گرفته است ؛ اصلاً غیب میگردد !

به هرحال ؛ زن دیگر یعنی مادر آن دخترک ؛ کیشن را بزرگ میکند ولی کیشن که طبق باور؛ ذات خدایی دارد ؛ از همه چیز آگاه است و به مجردی که توانایی می یابد ؛ لابد با انداز هایی که در فیلم های هندی فراوان دیده اید ؛ میرود و مامای ظالم را به سزای اعمالش میرساند .

سپس بگوان کیشن ؛ سایر بساط های ظلم را هم بر می چیند و در پایان به کسی به نام ارجون یا ارجونه تعلیم میدهد که به خاطر حق باید تا اخیر و بی امان جنگید ولو با برادر ، لو با ماما ، ولو با هرکس ...

بگوان کیشن که به یمن تولدش بسیاری از هندوان روزه میگیرند و صرف به هنگام تولد او 12 بجه شب افطار میکنند ؛ خانمی میگیرد به نام روکمنی ؛ ولی در عین حال معشوقه ای دارد به نام رادا . بسیار خوش میشده است که مردم معشوقه او را (( کیشن راداجی )) خطاب نمایند  و لابد از همین منظر یکی از تعالیمش این است که ضرور نیست ؛ عاشق و معشوق حتماً ازدواج کنند !

   

رویهمرفته من در چنین فضای روانی و در پیوند با چنین حقایق فوق عظیم ؛ ناگزیر از بازخوانی ی کتاب گوهر اصیل آدمی بودم که برای چاپ دیزاین گردیده است .

مسأله ای که در نهایت متوجه شدم ؛ این بود که گوهر اصیل آدمی چهار سال پیش ؛ نگارش یافته و حالا در انترنیت هم هست ؛ لذا درست و دقیق میباشد و باید همانگونه چاپ شود .اما نمیدانستم که کمپیوتر و انترنیت پیوند ها و التزامات نرم افزاریی سخت جدی و بزرگ متفاوتی  دارند . منجمله آنچه من در 4 سال پیش به وسیله کیبورد و پروگرام وورد 2003 ضبط کرده ام ؛ اینک قابل شناسایی ی کامل توسط سیستم های تازهء ویندوز ووستا  و وورد 2007 و...نمی باشد .

بنابر این ؛ چاره فقط  این است که متن با ویندوز و پروگرام کمپیوتری  و آفیس 2007  هماهنگ گردد .

این مجبوریت مرا بلافاصله به جا هایی دیگری کشاند :

 آیا با نظر داشت آنچه طی این چهار سال و بخصوص طی سفر به هند و آنهمه یافته های نو و بکر و بدیع  که در این مرزوبوم برایم  دست داده است ؛ بازهم کتاب گوهراصیل آدمی میتواند ؛ جوابگوی مسایل لحظهء حاضر و عصر کنونی در مقیاس بشریت باشد ؟

با تمامی این ملاحظات ؛ شروع به باز خوانی ی کتاب نمودم . البته مسلم بود که کتاب  گوهراصیل آدمی سخت ؛ روانی است ؛ ولی حتی موارد شدیداً اثر گذار در روان هم ؛ نزد طبیب روانی ؛ اثر کاملاً فلج کنندهء اعصاب و مشاعر خودش را ندارد ؛ طبیب آگاهانه و حسب نقشه و طرح خویش بدینوسیله ؛ بر سوژه ؛ اثر وارد میکند و اینکه خودش  دچار عین اثرپذیری و رعشه و اضطراب و تشنج و بالاخره گردش روان گردد ؛ زیاد  علمی و تجربی و عملی و عینی به نظر نمی آید .

الا اینکه مورد ؛ کتا ب گوهراصیل آدمی باشد !

به خاطری بنده چنین جسارتی میکنم که وقتی پس از چهار سال ؛ این کتاب را زیر مطالعه دقیق گرفتم ؛ تصورم این بود که تجربه ایست انجام شده و اثری است که متعلق به گذشته میباشد و ممکن است برای آنانکه تازه این اثر را میخوانند  ؛ هیجاناتی تولید نماید ولی برای من که دیگر همه چیز عادی و معمولی و پیش پای افتاده خواهد بود .

ولی نهایت غیرت و توان و مقاومت من منحیث پدید آورندهء اثر ؛ فقط تا ختم زینه دوم رقم خورد . چون وارد زینه سوم شدم ؛ نه تنها دمادم اشک میریختم بلکه اضطرابات ناشناخته نو به نو نیز به سراغم آمده میرفت.

خلاصه در حالیکه یک درجن دستمال ویژه را غرقه در اشک خویش نموده بودم ؛ وارد زینه های 50 به بالا شدم . دیگر اشک ریختن و حتی گهگکاه بور زدن ٔ مسأله نبود . اینک مسأله این بود که سطور و صفحات پیش روی را اصلاً چه کسی نوشته است که اینک من برای اولین بار؛ آنها را میخوانم و در جریان آنها قرا ر میگیرم !!؟؟

اینکه نویسنده ای ؛ پس از چهار سال ؛ نتواند به خاطر آورد که اینها نوشته و آفریدهء خود اوست ؛ باید دچار آفتی همانند آلزایمر و نسیان شدید گردیده باشد ؛ ولی در مورد من شق سومی می بایست مطالعه گردد . چرا که لا اقل همین حقیقت مسلم است که الزایمر و نسیانی هنوز بر من مستولی نیست  . لذا گوهر اصیل ادمی همان کودکی است که از بطن من برون آمده ولی به جاهایی رسیده و راه کشیده است ؛ که از حیطهء فهم و احاطهء فکری و احساسی ی من قطعاً به دور میباشد .

اما اینکه بالاخره در مقیاس طرف آرمان ؛ آدمی پیدا خواهد شد یا نه که این گوهر اصیل خود را بازشناسد و به حرمت و صیانت بائیسته گیرد ؛ با در نظر داشت حقایق دنیا و اکتشافات نومیدکننده منجمله در بالا ؛ دغدغه و پرسش جانکاه دیگریست که نمیتوان به ساده گی در قبال آن بلی ؛ یا نه ! گفت !!!!!

   

 

 

 

بقیه گزیده های مقالات   محمد عالم افتخار کلیک نماید

 
 

 

 

 
 
 
admin@vatandar.at
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد