2017/04/09

عبدالصمد ازهر

گذری و نظری بر جوانبی از کتاب

از پادشاهی مطلقه تا سقوط ج د ا

بخش هفتم و پایانی

 

قبل از رفتن به مطالب این بخش، دو تصحیح را در بخش شششم لازمی می شمرم:

در عنوان، به اشتباه بخش نهایی نگاشته شده است. دلیل آن این بود که آن بخش به علت دراز شدن و برای آنکه برای خواننده ملالت بار نیاورد، به دو قسمت جدا گردید ولی حین ارسال برای نشر در سایت ها، حذف کردن کلمه نهایی، فراموش شد.

دیگر اینکه عملیات بزرگ کشتار و شکنجه و به زندان افگندن اعضای پرچم، در ماه حوت ۱۳۵۷ صورت گرفت، که از روی اشتباه ۱۳۵۸ نگاشته شده است.

اکنون می روم به پیگیری مطالب مورد بحث:

در بخش اول این نبشتار، وعده سپرده بودم به مسایل مربوط به شخص خودم و عرصه کاریم، می پردازم. با در نظر داشت کهنسالی، حالت نامساعد صحی، ضعف حافظه، و سیر سریع نزولی قوه بینایی، که خواندن، نوشتن و کار با کمپیوتر را به دشواری مواجه کرده است، صرف توانستم جوانبی، نه همه، از آنچه را که در کتاب عبدالوکیل به نظامیان ارتباط می گرفت، به طور فشرده و یادداشت گونه، در اختیار خواننده گان علاقمند تاریخ حزب و جنبش، بگذارم.

من سالیان چندی را در عرصه دپلوماسی نیز، در کشورهای عمده جنبش عدم انسلاک، مثل کوبا، هند و یوگوسلاویای فدرال، خدمت کرده ام. یک بخش قابل ملاحظه کتاب عبدالوکیل را کار دپلوماتیکش هنگام تصدی امور وزارت خارجه، می سازد که مذاکرات ژنیو و اسناد مربوط به آن برخ عمده آن را تشکیل می دهد. گزارش های با اهمیتی از چند مذاکره صلح با تنظیم های سه گانه (معروف به میانه رو) و رویداد های کارش باکوردوویز و بنین سیوان، نیز از موارد دلچسپ آنست. بنا برینکه رفتن به جزئیات کار دپلوماتیکش از حیطه پلان این نوشتار بیرون است، از داخل شدن تفصیلی به تحلیل و تجزیه خوب وبد اجراآت، می پرهیزم و به چند افاده مختصر، که بیشتر آن  به  کار و مناسبات با کشورهای محل ماموریتم ارتباط می گیرد، اکتفا می کنم.

مذاکرات ژنیو، که از آغاز تا مراحل بسیار پیشرفته با تدبر و دپلوماسی مسلکی عالی، توسط شاه محمد دوست وزیر امور خارجه وقت، پیش برده شده بود و محترم عبدالوکیل نیز با کلمات حق شناسانه از کارکشته گی و کار فهمیش تصدیق کرده است، از جانب عبدالوکیل نیز به خوبی پیش برده شد. شکی نیست که اتحاد شوروی از ابتدا تا انتها، نماینده خود را در جنب هردوی شان قرار داده بود تا تجربه و نظر خودش را با ایشان شریک سازد. علاوه بران، این مذاکرات به صورت کامل زیر ذره بین کابل و مسکو و بدون شک جوانب مقابل نیز، قرار داشت،که این عوامل، اشتباه درین مذاکرات را به حد اقل تقلیل می داد.

در مورد مشکلی که بنا بر گزارش نویسنده در اخیر بر سر چگونه گی افاده مرز با پاکستان بروز کرده بود، در سالهای قدیم چیزهایی شنیده بودم. چون با مرور زمان از حافظه ام فرار کرده، ترجیح می دهم چیزی ننویسم. اعضای دیگر هیئت مذاکرات ژنیو که امیدوارم از سلامتی کامل برخوردار باشند، اگر با این روایت موافق نباشند، صلاحیت بیان چند و چون آن رویداد را آنها دارند.

وکیل ضمن تحسین شاه محمد دوست و ستایش کاردانی دپلوماتیک و پیشبرد کارشناسانه مذاکرات ژنیو از جانب او، از برکناری او از پست وزارت خارجه اظهار تأسف کرده، اما این را نگفته است که من چِتَش کردم ( به اصطلاح پهلوانی بر زمینش زدم). داستان روایت شده تبدیلیش از ویتنام به چکوسلواکیه با هدایت و اتمام حجت سفر عاجل و مستقیم از هانوی به پراگ، مسافرتش به جای پراگ به کابل در اثر پا درمیانی آقای چاپلین سفیر شوروی در هانوی، معطلی سه ماهه اش در کابل و ارتقای معجزه آسایش به عضویت بوروی سیاسی و مقام وزارت امور خارجه، به داستان های پهلوانان افسانوی می ماند که از هفت طلسمات گذشته با عبور از هفت خوان رستم به موفقیت نایل می شدند. شخصی که نزد نزدیکترین دوست و پسر عمه اش ببرک کارمل نامطلوب بود و نجیب الله نیز در موردش نظر منفی داشت، به یکباره گی در کنار نجیب الله قرار می گیرد و به او می چسپد.

ببرک کارمل نیز درین افاده اش درمحضر زیری، وطنجار، نور، گلابزوی و وکیل، خیر باشد طوری که من وکیل را می شناسم وی به آسانی از ویتنام نیامده، بعداً شما خواهید دید که چطور در مورد شما برخورد می نماید [وکیل ص ۴۶۵]، ببینید چقدر دقیق و داهیانه به این واقعیت اشاره داشته است.

ماموریت دپلوماتیک من در هند و در یوگوسلاویا با وزارت خارجه وکیل مصادف بود. به همین سبب به جوانبی از تصرفاتش درین رابطه سری می زنم: 

این برداشت نویسنده که سیاست مداران هند برای اجتناب از خصوت پاکستان نمی خواستند در دوستی با افغانستان زیاد پیش روند، از نظر من کامل نیست، اصلا زمامداران هند دران زمان، به علت درگیری اتحاد شوروی و غرب و عرب در افغانستان، برای کنار ماندن از عکس العمل ها، می کوشیدند حالت بیطرفانه از خود جلوه دهند. به همین دلیل در ابتدا به مسافرت های هیئت های سیاسی روی خوش نشان نمی دادند و موضع خاص خود را همیشه دلیل می آوردند.

 در صص ۴۸۸- ۴۸۹ در مورد مسافرتها و ملاقاتهای خودش در هند و بعد مسافرت رسمی نجیب الله به آنجا سخن گفته ولی هیچ اشاره یی به این نداشته که رکود روابط چگونه شکستانده شد و چه واقع شد حکومت هند حاضر به تبادله هیئت ها در سطح عالی گردد. او هیچ یادی از دویدنها، تپیدنها، و زحمتکشی های سفیر خود که منجر به خلق فضایی شد که آن مناسبات گرم گردد، نکرده و مانند همان وقت، درین کتاب نیز، آنرا بها نداده است. آنچه من در هند به نفع کشورم انجام داده ام، ایکاش در همان وقت از جامعه مدنی و اهل سیاست و فرهنگ آن سرزمین پرسیده می شد و انعکاس کنفرانس های مطبوعاتیم در مطبوعات و رسانه های هند و جهان غرب، خوانده و شنیده می شد.. برای من، آن دست آوردها همیشه خاطره انگیز باقی مانده اند. (تفصیل آن را به خاطر اجتناب از خود ستایی، بعد از نوشتن حذف کردم.) 

 لازم به تذکر می دانم که مناسبات افغانستان با هند از زمان استقلال آن کشور،همواره دوستانه بوده و این دوستی شکل عنعنه را به خود گرفته است. جدا کردن بخشی از هند و پیوند زدن سرزمین های از پیش اشغال کرده افغانی با آن برای تشکیل کشور ناقص الخلقه پاکستان از جانب قدرت استعماری انگلیس، برای خلق یک وسیله ارزان مطیع در خدمت پیشبرد پلان های کثیف استعماری و حفظ منافع آن، زخمی است عمیق، که هم بدنه جغرافیای فزیکی هر دو کشور را جریحه دار ساخته و هم جغرافیای ملی، وحدت ملی و بشری و منافع اقتصادی آنها را صدمه زده است. بعینه مانند خلق اسراییل که همزمان با خلق پاکستان، به مثابه ژاندارم حافظ منافع شان در خاور میانه، به وجود آورده شد و بدنه جغرافیایی و مشخصات و ارزشهای ملی، فرهنگی-روانی و اقتصادی آن منطقه را دستخوش بحران کرد. هردو مرکز بحران زا، که نیرومندتر و دران زمان(زمان ماموریتم در هند ۱۹۸۶-۱۹۸۹) به سوی اتومی شدن می رفتند، خاصیت تجاوزکاری شان روز تا روز وقیح تر و وسایل شان بُران تر می گردید. همین درد مشترک و سیاست تعرضی-تروریستی پاکستان که مردمان هردو کشور را هدف گرفته، و بالخاصه کشور ما را در جنگ نیابتی خودش و بادارانش، به ویرانه مبدل کرده بود و کرده رفت، مردمان و حکومت های راست، چپ و میانه هردو کشور را در همیاری و دوستی قرار داده بود. با اینهمه، در دوره اقتدار ح د خ ا، سیاست هند ترکیبی بود از دوستی توأم با محافظه کاری هندی. مصداق قول معروف دوری و دوستی در این مناسبات  به خوبی دیده می شد. تا تقرر من در سفارت هند درسال ۱۹۸۶، مراودات سیاسی میان دو کشور، در حالت رکود قرار داشت. رفت و امد ها و تبادله هیئت های بلند رتبه سیاسی، در زیر تبلیغات بی حد و حصر غرب به صفر تقرب جسته بود.

چون کشیدن مناسبات دو کشور از حالت خمود و رکود را در رأس وجایب خود می دیدم، درین راستا توجه جدیم معطوف  به جریان انداختن تبادل هیئت های اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بود. همین تپیدن ها و دویدن ها بود که راه را برای این مسافرت ها هموار کرد. به زودی دهلی نه تنها به حیث هدف، بلکه به مثابه تخته خیز و راه ترانزیتی هیئت های افغانی برای مسافرت به کشورهای دیگر و آدرس مقبولی برای تماسها و مذاکرات با دوست و دشمن، نیز قرار گرفت. اعلان سیاست مصالحه ملی، دست آوردها را در عرصه دپلوماسی و تبلیغات، کمک قابل توجه کرد.

شایسته نیست، ولی باید گفت که وزیر خارجه افغانستان، با آنکه برایش در بهترین هوتل پنج ستاره، جا ریزرف شده می بود، در جستجوی هوتل ها ی قشنگ تر و سویت های فوق العاده، هوتل بدل می کرد. یکبار طی یک سفر از هوتل اولی به دومی و ازان به سومی انتقال کرد. وی نه تنها به زحمتکشی، فعالیت و اجراآت سفارت توجهی نداشت، جز حالاتی که مجبور می شد، در حالات دیگر می کوشید سفیر را از ملاقات هایش به دور نگه دارد. حتا در ملاقاتی با راجیو گاندی از او خواست با اوتنها ببیند و سفیر افغانسستان را، در میانه ملاقات، دعوت به بیرون رفتن کرد. به این گونه به جای اعتبار بخشیدن به سفیر، با این ژست خویش اعتبار او را بر زمین زد. سفیر یک کشور، عالی ترین ممثل یک دولت، نماینده رییس دولت و مورد اعتماد ترین شخص می باشد که حضورش در ملاقات های عمده سیاسی حتمی می باشد. سفیر یک کشور باید از تمام جزئیات مناسبات با کشور میزبان، باخبر و ناظر و حاضر در مذاکرات باشد. چه مطلب پنهانیی داشت که از سفیرش باید پنهان می ماند. آنهم سفیری که سرش در مبارزه سپید و از کوره امتحان ها گذشته بود و در دپلوماسی خود هم دست آوردی داشت که نشست او را با راجیو گاندی میسر ساخته بود.  

هند صد دل را یک دل کرده، در سال ۱۹۸۸ تصمیم گرفت وزیر خارجه اش را برای اشتراک در کار کمیسیون مشترک اقتصادی و تخنیکی به کابل بفرستد. در چنین فرصتی، در اصول، خود وزارت خارجه افغانستان باید به سفیرش دستور می داد قبل از سفر مهمان، به کابل بیاید، در تلگرام های شفری متعددی به یاد وزارت خارجه آوردم که موجودیت من در اثنای مسافرت وی در کابل ضروریست. هیچ تلگرام من پاسخ نگرفت. زمانی این هدایت از کابل رسید که جز آخرین پرواز، که وزیر خارجه هند دران سفر می کرد، امکان دیگری وجود نداشت. چاره یی نبود جز اینکه خلاف پروتوکول دپلوماتیک، در همان پرواز با تیواری یکجا سفر کنم، و به جای آنکه در میدان هوایی کابل در استقبالش باشم، در جمع مهمانان قرار گرفته بودم. چنانچه موصوف بر سبیل طنز برای شان یادآور شد که سفیر شما جزء هیئت ما بود.

در ص۵۰۵ از هیآت هایی که برای توضیح سیاست افغانستان به حوزه های مختلف جهان موظف شده بودند، مثلاا از فرید ظریف معاون وزارت خارجه به کشورهای افریقایی، سرور یورش معاون وزارت به شرق میانه و عربی، غلام سخی دانشجو مشاور وزارت به کشورهای آسیایی، شاه محمد دوست وزیر دولت  و نماینده دایمی در م م به امریکای مرکزی و جنوبی، و همچنان از غلام فاروق کارمند، عبدالباقی سمندری و محمد داوود کاویان به یکتعداد کشورهای دیگر جهان، نام گرفته شده ولی از توظیف این جانب به کشورهای جنوب آسیا،  ننوشته است. این یگانه جایی نیست که نامم را از قلم انداخته است،  در ص ۳۶۴ کتابش هنگام رفتنش به کلوب  عسکری برای دیدن رهبران باز گشته ۶ جدی از مسکو،از دیدن تازه آزادشده گان پلچرخی کشتمند، قادر، رفیع و ثریا نام برده و نام پنجمی که من بوده ام فراموشش شده است. برای ثقه ساختن معلوماتش می توانست از خواهر مبارزش محترمه ثریا پریکا، که بسیار زیاد مورد احترام من قرار دارد، کسیکه بدون شک قسمت عمده کار تهیه و چاپ این کتاب را بر دوش داشته است، کمک می طلبید. اما در مورد از قلم افتادن ذکر ماموریت کوتاه مدتم به حیث قوماندان عمومی ثارندوی (ژاندارم و پولیس)، خودش به ابتکار خود برایم زنگ زد، پوزش طلبید و در حالی که این موضوع، کمترین اهمیتی برای من نداشت، اظهار داشت در چاپ دوم آن را می گنجاند.

در کتاب وکیل مطالبی در باره تلاش های حکومت، برای تفاهم با ایالات متحده و اروپا، وجود دارد. بدون شک دران مقطع زمانی، این یک ضرورت بود. در هند، امکانات زیادی در دسترس بود که برای نرم کردن موضع امریکا و غرب، هم مستقیم از طریق نماینده گی های سیاسی و فرهنگی شان و هم از طریق مقامات رسمی هند و شخصیت های ملی و نهادهای اجتماعی آن، کار ثمربخش انجام گیرد. برای این منظور و هم در ارتباط یک سلسله مسایل بسیار با اهمیت دیگر، ضرورت به یک مشاوره رو در رو با شخص رییس جمهور و وزیر خارجه داشتم، که تقاضاهایم برای اجازه مسافرت به کابل، متأسفانه با سکوت رو برو شده آن امکانات به تجربه گرفته نشدند. آن مسایل به اندازه یی از اهمیت فوق العاده برخوردار بودند که نه در پیغام های شفری می گنجیدند و نه محرمیت آنها در شفر یا پوسته سیاسی تضمین شده می توانست.

 در سال ۱۹۸۸، بعد از اشتراکم در مراسم خاک سپاری و فاتحه برادرم شهید جنرال عبدالاحد رزمنده و ۱۸ تن از جنرالان و افسران برجسته در کابل، در یک ملاقات جداگانه ام با رییس نجیب الله، موصوف از قطع کمکهای شوروی دران مرحله شکایت کرد و ازین ناحیه نگرانی عمیق خود را با من شریک ساخت. در بازگشت به دهلی، در یک مهمانی خصوصی این معضله را با هرکشن سنگ سورجیت از رهبران خیلی برجسته و با نفوذ چپ در هند، از حزب کمونیست مارکسیست-لنینیست، که در سطح بیرون مرزی هم شناخته شده و محترم بود، در میان گذاشتم. موصوف با عصبانیت گفت شوروی ها حق ندارند با شما چنین رویه کنند و من درین رابطه آرام نخواهم نشست. چند روز بعد سفری به مسکو داشت. بعد از برگشتش اطلاع یافتم کمکهای شوروی آغاز دوباره یافته بود. من ادعا ندارم که این یگانه عامل از سرگیری کمک شوروی بوده باشد، ولی به مثابه فکتور کمکی تصور شده می تواند.( قابل تذکر است که این قطع اولی کمک، یا تقلیل بی سابقه، غیر از قطع کامل و دایمیی بود که پسان بر اساس موافقه تناظر منفی میان شوروی و امریکا،عملی شد.)  امکانات مشابه به این را می شد برای استفاده در مناسبات با غرب هم، به آزمایش گرفت، که گرفته نشد.

همان گونه که حکایت کردم، در اواخر اگست سال ۱۹۹۰ بود که هدایت اولتیماتوم وار ترک هند در ظرف یک هفته و مسافرت به بلگراد از وزارت خارجه برایم رسید. به طور عادی یک سفیر برای ملاقات های تودیعی با مقامات رسمی، نماینده گی های سیاسی و شخصیت ها و رجال سیاسی و اجتماعی، کم از کم، به دو ماه ضرورت دارد که در کشورهایی مانند هند و با گسترده گی ارتباطاتی که من در ان جامعه تاسیس کرده بودم، حتا اگر در یک روز پنج شش جا هم سر زده می توانستم، زمان بیشتر لازم داشت. در یک هفته شما اثاثیه تان را هم جمع کرده نمی توانید. آقای عبدالوکیل عقده اتمام حجتی را که در ویتنام برایش رسیده بود، از من می کشید.

تقاضاهایم را برای تمدید این مدت، نپذیرفته پیغام دادند که به خاطر آماده گی و گنجانیدن نقاط نظر افغانستان در اسناد کنفرانس سران کشورهای غیر منسلک که قرار بود در ماه سپتامبر در بلگراد دایر شود، باید به صورت عاجل به آنجا بروم. (شکی نبود که این صرف روکش قضیه بود، و اصل مسأله زور خارق العاده شخص دوم سفارت، خالی کردن پست سفارت در دهلی برای سفیر آینده و استفاده موقت از بلگراد برای سوق من به بیکاری دایمی بود، ورنه آن وظیفه آماده گی کنفرانس را دپلومات وارد ما، آقای قاسم عامد شارژدافیر سفارت در بلگراد، و هر هیئتی از وزارت خارجه، می توانست انجام دهد و طوری که دیده شد در جریان کنفرانس و هم بعد ازان، همچون انگشت ششم با من پیش آمد می شد و برای وجود من درانجا کدام ضرورتی، نبود.)

در ملاقات عاجلی که با رییس تشریفات وزارت خارجه هند به خاطر تنظیم ملاقات های تودیعی داشتم، در حالی که از تبدیلی من از کشور با اهمیت هند به یوگوسلاویا، کشوری که برای افغانستان از اهمیت زیادی برخوردار نبود، تعجب خود را پوشانده نتوانست،این را هم متعجبانه افزود: شما که شخص نا مطلوب Persona nongrata[1] نیستید که باید در ظرف یک هفته از هند خارج شوید. برایش توضیح دادم که از نظر دولت من رفتن هرچه زودتر من برای آماده گیی کنفرانس سران غیر متعهدها ضروریست. وی گفت رهبران ما مصروف اند و یافتن وقت فارغ شان در فرصت کم دشوار است، سعی می کنم تا حد ممکن چند ملاقاتی برای تان تنظیم کنم. بالآخر او توانست به مشکل امکان ملاقاتم با معاون رییس جمهور، وزیر خارجه و یک معین را فراهم کند. از شخصیت های سیاسی و اجتماعی، صرف چند نفر محدود را دیده توانستم. شیخ السفرا هم در مشکل قرار گرفت و با اطلاع رسانی عاجل، محفل وداع را ترتیب کرد که همه سفیران دعوت شده بنا بر برنامه های دیگر شان نتوانستند دران شرکت کنند. خسته گی جسمی و روانیم را نمی توانم تجسم دهم. از یکسو دویدن ها برای ملاقات ها، از سوی دیگر کمک رسانی به همسرم در جمع کردن کالا و از جانبی دلواپسی هایم از ناتوانیم از رسیده گی به همردیفان خارجی و دوستان هندی، سرگیچه ام ساخته بود.

شناخت ها و ارتباطات من چنان وسعت یافته بود که باری در یک دعوت بزرگ راجیو گاندی صدر اعظم، که فراموش کرده ام به کدام مناسبت بود و در یک باغ برگزار شده دران بیش از هزار نفر اشتراک داشتند، در جمع سفرا در یک جناح آن مکان ایستاده بودم. شخصیت های هندی وقتی از دور چشم شان بر من می افتید برای احوال پرسی می آمدند. چون هر کدام گفت و شنودی هم داشتند کمی از بقیه سفرا فاصله گرفتم. صمیمیت ها و در آغوش گرفتن ها چنان زیاد بود که پسانتر موقع پیوستن دوباره با همردیفانم، سفیران هنگری و چکوسلواکیه با تعجب فراوان از من پرسیدند چگونه توانسته بودم این قدر دوست بیابم. پاسخ من این بود که روابط تاریخی، منافع مشترک و دشمن مشترک این کار را آسان ساخته و من کدام معجزه یی ندارم. مطابق معمول در میان مهمانان، از گروپی به گروپ دیگر سری می زدم. راجیو گاندی نیز که در میان جمعیت با بعضی اشخاص مصافخه و تعاطی کلام می کرد، با تصادف، پیش ازانکه به گروپ دیگری بپیوندم، به سوی من متمایل شد. طبق معمول خود را معرفی کردم. بعد از تعارفات، دقایقی زیادی با هم ماندیم. از اوضاع و مشکلات پرسید که با اختصار برایش تعریف کردم. در ضمن مطالبی را هم طرح کردم که برایش تازه گی داشت و بایست بران فکر می کرد. او هم پرسش هایی داشت که من باید بعد از مشوره پاسخ می دادم. چنین فرصت ها به ندرت میسر می شوند که بدون پادرمیانی اشخاص ثالث و بدون ثبت و راجستر، دو طرف حرف های خود را گفته بتوانند. با تأسف که چانس مسافرت به کابل و در میان گذاشتن آنگونه مسایل، میسر نشد.

از خواننده گرامی معذرت می خواهم که سخن به سرگذشت شخصی کشید. این سرگذشت با کار نویسنده کتاب در وزارت خارجه ارتباط می گیرد. برای من خدمت به وطنم اهمیت داشت، نه قیمت دادن آن در مرکز. این را می دانستم که بنا بر خوش بینی ها و بدبینی های مروجه (!) یا رقابت ها و حسادت ها ویا تفاوت سلیقه ها، نباید انتظار تحسین داشت، اما این انتظار همواره وجود داشت که کار در جهت منافع وطن مورد پشتیبانی قرار داشته باشد.

در راه مسافرت به ماموریت نوم در بلگراد، در کابل نه تنها ملاقاتم با رییس جمهور تنظیم نشده بود که با وجود مراجعه خودم هم میسر نشد. اعتمادنامه را گرفته عازم بلگراد شدم.

در بلگراد با اصرار، و به اصطلاح به بینی رساندن معین وزارت خارجه، توانستم قسمت عمده نقاط نظر دولت خود را شامل اسناد نهایی کنفرانس بسازم. معین موصوف باری با معذرت خواهی ازینکه بیشتر ازان نمی توانست چیزی در اسناد بگنجاند، گفت افتخار می کردم اگر ما هم سفیری مثل خودت در پافشاری بر موضع دولت خود می داشتیم. اما آقای عبدالوکیل، مرا از ملاقات های رییس جمهور نجیب الله با سران کشور ها و تمام فعالیت های رییس جمهور، به استثنای کنفرانس مطبوعاتی، حذف کرد.

یکی دو نفر در هیئت معیتی وزیر خارجه وجود داشتند که وظیفه بی اهمیت ساختن من و سرگردان کردن مرا بر عهده داشتند. تا حدی که یکبار عینک هایم را دزدیدند و چند روزی پنهان کردند. من به خاطر اهمیت آن کنفرانس و خدشه دار نساختن فضای ملاقات ها و برنامه های فشرده رییس جمهور، که او را زیر فشار قرار داده بود، از ابراز عکس العمل خود داری می کردم و بر روی خود نمی آوردم.

به طور معمول تا دیر هنگام در محل کنفرانس باقی می ماندم. یک شب در حدود ساعت ۱۱ شب که محل کنفرانس رو به خالی شدن بود، خواستم به منزل بروم. هنگام برامدن دیدم محترم سرور یورش معین وزارت خارجه، منتظر به دست آوردن وسیله انتقال است. اورا با خود برداشته به محل اقامت رساندم. به فردای آن، وکیل با پرخاش پیش آمد کرده گفت داوود کاویان هم معین وزارت بود باید او را هم می بردی، چرا تنها یورش را با خود گرفته بودی؟ واقعیت اینست که اگر کاویان هم آنجا می بود بدون شک با ما همراه می بود و من نمی دانستم کاویان هنوز برنگشته است. از جانب دیگر رساندن هیئت ها وظیفه یی است که باید میان موظف تشریفات وزیر و مهماندار مسوول، از قبل تنظیم شده باشد و مسوول تشریفات باید مراقب باشد کسی به مشکل انتقال رو برو نشود. باآنهم، مستشار سفارت محترم قاسم عامد هر شب تا دیر وقت می ماند و در انتقال اعضای هیئت، کمک میکرد. وکیل می دانست که این کار وظیفه سفیر و نماینده فوق العاده افغانستان در بلگراد نیست، ولی صرف به خاطر رنجاندن داوود کاویان از من، آن را بالا کرده بود.

انتقادهایی که گویا در ملاقات هایش با مقامات شوروی، بر رویه شورویها و بمباردمان کور در ص۴۲۶ و بر مداخلات مشاورین شوروی در ص ۴۲۸، ازان سخن زده است، به هیچ وجه قابل باور نبوده، به وضاحت حرفهای امروزی و برای مصرف داخلی اند.

در ص ۷۱۱، موضعگیری و اعلامیه ج ا در برابر اعلامیه مشترک اتحاد شوروی، روسیه و مجاهدین، را زیر انتقاد برده است. برای من به حیث خواننده، این افاده امروزی تعجب آور است. اگر کمی و کاستیی دران وجود داشته، مسوولیتش بیش از هر کس به خود وی به مثابه وزیر امور خارجه بر می گردد.

نویسنده شکاگیت خود را در مورد حسین پوتسالی عضو تیم کوردوویز، به صراحت بیان داشته (ص ص ۸۳۷ تا ۸۳۹)، تصرفات نا مطلوب او را نکوهش کرده است. با درکی که وزیر از کارهای نامطلوب آن شخص داشت، چرا وزارت خارجه تقاضای اخراجش را از تیم کوردوویز و بعدا تقاضای رد و نپذیرفتنش را در تیم بنین سیوان، به عمل نیاورد. در عرف دپلوماتیک، این کار ممکن و مروج است. 

در ص ۸۴۲، آماده گی نجیب برای استعفا به تاریخ ۲۸ حوت ۱۳۷۰، خلاف موضعگیری سه روز قبل (۲۵ حوت) در ملاقات با بنین سیوان، را برایش غافگیر کننده نشان داده است. این از جمله مسایلی است که نویسنده آنها را طور مجرد و بدون آنکه چهار طرف و ریشه قضایا را برای خواننده شرح دهد، روی صفحه می اندازد و همانگونه که خود را حیرت زده نشان می دهد، خواننده را نیز به سر در گمی می برد. از یکسو این موضوع وضاحت دارد که نجیب اعتمادش را بر وکیل به دلیل روابط تنگاتنگش با مخالفان درون حزب و بیرون آن، از دست داده بود و محتمل بران چنین تصامیم را از پیش با او در میان نمی گذاشت ، از جانب دیگر، تا جایی که به یاد دارم، نجیب از مدت زمانی بود که از آماده گیش برای کنار رفتن سخن می زد و به هیچ وجه حادثه آنی نبود. اطلاع رسانی غلط  disinformation، کار شایسته یی نیست.

برداشتی چند از شخصیت محترم عبدالوکیل:

پیش آمدهای وکیل در برابر من می تواند ناشی از خصلت یاد شده قبلیش، که با هیچ کسی جورش نمی آمد باشد، یا مشکلاتی بوده باشد که در سابق در خصوص کار سیاسی نظامی داشته بودیم و یا جزئی از برنامه یی نا آشنا بود. به جای ارزیابی شخصی خودم، به ارزیابی و برداشت های دیگران در خصوص وی و تصرفاتش اکتفا می کنم:

 ببرک کارمل گفته بود : خیر باشد طوری که من وکیل را می شناسم وی به آسانی از ویتنام نیامده، بعدا شما خواهید دید که چطور در مورد شما برخورد می نماید؛

 س. کشتمند در توضیح فعالیت های مجزای وی و گلابزوی، از تشکیل دو محور وکیل و گلابزوی سخن گفته [ ص ۴۱۴

و برداشت بریالی را در ص ۴۱۶ می یابیم. بریالی وی را با عزیز حساس قوماندان گارد جمهوری، گل آقا رییس سیاسی و رفیع وزیر دفاع  در دفتر حساس هنگام گزینش لیست افسران برای گارد، دیده بود و حدس به جا زده بود که وی هنوز هم در پی به دست داشتن زمام نظامیان و تسلط بر گارد جمهوری بوده از موضوع ببرک کارمل را در جریان گذاشته بود.( این کار وکیل، به ادامه دست درازی های ماجراجویانه اش در میان نظامیان از وقت داوود و نمونه دیگری از رنگ گرفتنش از خصایل امین و در پی به دست نگه داشتن سلطه امین مانند در میان نظامیان، در کنار کارمل بوده است)

نتیجه گیری:

بعد از زیر ذره بین قرار دادن و به تحلیل گرفتن جنبه های مشخص کتاب، در یک جمع بندی کلی، می توان به نتایج آتی رسید:

با یک نظر کلی به زنده گیش، در می یابیم که عبدالوکیل در طول زنده گی با هیچ رژیمی، هیچ رهبری و هیچ رفیقی اخلاص و وفاداری نداشت. بر مبنای ایدئولوژیش با شاه و سلطنت مخالف بود، بر ضد جمهوری داوود از روز اول در توطئه بود، علیه تره کی و امین بر اساس فرکسیون جناحی ضدیت داشت، با تشبثات مشکوک و تلاش برای تحمیل خود همچون امین ثانی در پهلوی کارمل، اعتماد او  را از دست داد و در سر تا پای کتابش از سرکشی از دستورهای او حکایت ها دارد، در رقابت با محمود بریالی، او  را از خود دور ساخت و درین کتاب هم انتی پاتیش (احساس منفیش) را در برابر او نمایان ساخته است و بالآخر علیه نجیب، که او را به بلندترین مقام حزبی و دولتی بالا کشیده بود، نیز قرار گرفت و در سقوط کامل حزب و دولت نقش برجسته داشت. وزیر صاحب خارجه هنوز ندانسته که دولتی را سقوط داده که نامش جمهوری افغانستان بود، نه جمهوری دموکراتیک افغانستان، آنگونه که در نام کتابش خوانده می شود.

فعالیت و اعمال ماجراجویانه او در قوای مسلح، علاوه برانکه مغایر برنامه و موضع آشکار و پنهان حزب بود، نه با نورم ها و اصول یک حزب قانونی برابر بود، نه از غیر قانونی، نه از مبارزه مخفی سیاسی و نه از مبارزه مسلحانه. آن پروسه سُچه بی سر و صدای سازمان انقلابی اردو را که معطوف به تربیت یک نسل آگاه آبدیده با روحیه عشق به میهن، مردم، عدالت و ترقی بود، قربانی خود خواهی ها ساختند. منافع کلی وطن و نهضت در برابر اطفای عطش و شهوت قدرت، به هیچ گرفته شده، رقابت در دست درازی های غیر اصولی در قوای نظامی، میان پرچم و خلق، داوود را بر ضد حزب تحریک کرد و در نهایت سرنوشت حزب و نهضت در گرو ماجراجویی های مشتی جاه طلب، سرنوشت ما را به سویی برد که سوگمندانه شاهد عواقب دردناکش استیم.

در سیاست خارجی و دپلوماسی، اگر از دست آوردهایی که به رهبری مقام ریاست جمهوری وبا مشوره های اتحاد جماهیر شوروی حاصل آمده، بگذریم، غیر ازانکه کدام کار مستقلانه قابل گفتن نداشته، خود محوری، پُر مصرفی، لگد زدن وی به دیگران و در آغوش گرفتن پادوان متملق، منجر به دلسردی و ناکامی ها نیز گردیده بود.عده یی برای جلب رضایت وی به کارهایی توسل می جستند که از گفتن آن شرم دارم.

در بالا نوشتم که او در سقوط حزب و دولت و بنا بران در بربادی هست و بود کشور ما نقش برجسته داشت. اراده ندارم برای اثبات ادعایم به جزئیات بروم. حقایق امروز بر همگان روشن است وباز هم مطابق وعده در آغاز این بحث، خارج از موضوعات مطرح کرده، بحث دیگری را مطرح نمی کنم. ولی صرف با نقل دو پاراگراف از کتاب خودش اکتفا می کنم:

در ص ۹۳۷ حین اشاره به مشکلات لحظات سقوط، چنین می نویسد: همچنان رهبری دولت و حزب وطن نیز، بنا بر جاه طلبی ها، خصومتهای طولانی و رقابت های ناسالم درون حزبی و سازشهای پنهانی با بخشی از جناحهای مجاهدین و نیروهای یاغی در شمال کشور، نمی توانستند بدون موجودیت نجیب الله  درین لحظات سرنوشت ساز، به حیث یک نیروی واحد و هم بسته عمل نمایند و به دور یک شخصیت دیگر جمع شوند....

این جمله، تمام انکارهای قبلی و بعدی را از تبانی ها و توطئه علیه دولت، به صفر ضرب می زند و اعتراف واضح بر رقابت های ناسالم درون حزبی، سازش های پنهانی با بخشی از مجاهدین و نیروهای یاغی در شمال کشور می باشد. اما وکیل جرأت نمی کند از این کسان نام ببرد تا آنها را به ادای شهادت علیه خودش تحریک نکرده باشد.

در تضاد با پراگراف بالا، بعد از شمردن دلایل داخلی و خارجی سقوط رژیم در ص ۹۶۴ به این نتیجه می رسد که نباید کسانی را که یک عمر مبارزه کرده اند، مسوول زمینه سازی سقوط دانست و گویا این قضاوت دور از انصاف است.

قضاوت باشد با خواننده!

یک خاطره مهم را هم به یاد محترم عبدالوکیل می آورم:

همان طوری که از هند با اتمام حجت یک هفته ای به یو گوسلاویا فر ستاده شدم، ازانجا نیز به زودی در ظرف کمتر از یکسال، در سال ۱۹۹۰ به وظیفه ام خاتمه داده شد و تا پایان مغضوب و بیکار ماندم. آقای عبدالوکیل که از ایجاد شدن فاصله میان من و نجیب الله آگاهی داشت، در یک شامگاهی در اثنای قدم زدن در میکروریان با من همراه شد، شکایت از اوضاع و نجیب را بالا کرد. در آخر صحبت اظهار داشت خیر باشد، زود به حسابش می رسیم. این سخنش بر می گردد به چندین ماه قبل از گرم شدن شرارت شمال کشور. تصور آن زمانی من از شنیدن این سخنان آن بود که گروهی در نظر دارند نجیب را به نوعی تنبیه کنند یا زیر فشار قرار دهند. افاده های مشابه را از عبدالحق علومی هم شنیده بودم. تصور دیگر من به سوی بازگرداندن ببرک کارمل بر سر قدرت می رفت، ولی این احتمال، با به یاد آوردن مناسبات سابق وی با کارمل، رنگ می باخت. فاروق یعقوبی که بنا بر رفاقت سازمانی، همکاری های سابق وظیفه ای و دوستی شخصی، با من روابط نزدیک داشت، همواره از تشکیل شدن یک محور خطرناک ضد رژیم در سطح بوروی سیاسی و در همکاری با شورای نظار و روسیه، ابراز نگرانی می کرد. این ، پسان و بعد از حوادث هستی براندازی بود که از شمال کشور آغاز و با تسلیمی قدرت به مجاهدانِ سر سپرده امریکا و پاکستان پایان یافت، که حقیقت آن خیر باشد، زود به حسابش می رسیم را دریافتم.

با آنکه در کتابش رُویه بعضی نگفته گی ها عریان شده، هسته را پنهان و مسایل زیادی را یا به کجراه برده و یا مسکوت گذاشته است. با شناختی که از وی دارم، مطمئنم رازهای زیادی را آگاهی دارد و امیدوارم روزی آنها را نیز صادقانه با ما شریک سازد.

شکوه های امروزی و به رخ کشیدن های امروزی و همچنان اعترافات امروزی، هیچ کدام نمی تواند آن اشتباهات وخیم را باز گرداند و عواقب آن را جبران نماید.

با یک نگاه به عقب، در می یابیم آنچه نباید می شد، شد. شریفانه و حکیمانه آنست که بر اشتباهات خود اعتراف کنیم و ازین راه کم از کم، وجدان خود را راحت، شخصیت خود را ترمیم و تاریخ را به راه راست سمتدهی کنیم.

زنده گي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست

هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود (بارق شفیعی)

پایان.

۶ اپریل ۲۰۱۷

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند یادداشت پایانی:

در بخش چهارم، که سخن اساسی روی بحران در حزب، بر سر کار مخفی در میان نظامیان، و انتقال مسوولیت آن به نور احمد نور، بوده است، تزیید نقاط آتی را از لحاظ ثبت تاریخی مهم می پندارم:

-         تقدیم گزارشنامه مربوط به بحران و اصولیت سازمانی، به جلسه خاص ک م دراواخر زمستان سال ۱۳۵۴، اتفاق افتاد.

-         نشست طولانی ببرک کارمل با زیارمل و بنده درمنزل ذبیح الله زیارمل، در ماه میزان ۱۳۵۵صوورت گرفت.

-         تسلیمی سازمان انقلابی اردو به نور احمد نور در زمستان ۱۳۵۵، به وقوع پیوست.

 


[1]- این اصطلاح به دپلوماتی اطلاق می شود که حکومت میزبان او را شخص نامطلوب اعلام و اخراجش را هدایت دهد.

 

 

عبدالصمد ازهر

نظری و گذری بر جوانبی از کتاب

از پادشاهی مطلقه تا سقوط ج د ا

بخش ششم

 

درینجا پیش ازانکه گذر و نظر را بر فعالیت های نویسنده در عرصه نظامی به پایان ببرم، خواننده گان محترم را به توجه مجدد به چند نقطه پرسش برانگیز جلب می کنم:مولف، در باره فعالیت هایش در میان نظامیان به صورت مکرر از ادامه آن کارخلاف موازین حزبی، رغم مخالفت جدی ببرک کارمل، سخن گفته، ولی این را هم نوشته که بعداً رهبری حزب نه اینکه مانع کار شان نمی شد بلکه به آن علاقمندی هم نشان می داد. همچنان ادعا می کند که نور احمد نور و اینجانب پیوسته اطلاعات و موضوعات مربوطه را به اطلاع ببرک کارمل و میر اکبر خیبر میرساندیمص ۱۵۳). با اینکه اطلاع رسانی به خیبر در صفحه های قبلی رد شده، این سوال برجسته می گردد که آیا این وکیل بود که کارمل را به این سو کشاند و ابتکار و جلو قضیه، مانند امین در دست وی بود، یا قضیه شکل دیگر داشت؟

بنا بر گزارش خودش، بعد ازانکه گویا بر بنیاد طرح جان آقا، موضوع خطیر اقدام نظامی را با شماری قابل توجه افسران شریک و موافقت شان را جلب کرده بود، این طرح را برای اولین بار، با کارمل در میان گذاشته و مورد عتاب و توبیخ او واقع و از ادامه این ماجراجویی منع گردیده بود. بعد از فشردنش، کارمل وعده داده بود از موضوع به کسی چیزی نگوید و سپس او را به صرف چاینکی وسینما دعوت کرده بود. آیا این منطقی و پذیرفتنی بوده می تواند که کارمل به مثابه رهبر و بالاترین مقامی که از اصولیت، امنیت و مصوونیت حزب و حراست از منافع جامعه، مسوولیت دارد، به جای آنکه وی را به حیث شخص ماجراجو و توطئه گر، که مصوونیت حزب و نظم جامعه را به خطر می انداخت، برای محاکمه حزبی به کمیسیون مربوط معرفی بدارد، با تعارف چاینکی و سینما مورد نوازش قرار داده باشد؟ اگر این داستان، خود ساخته باشد، جفای بزرگیست در حق رهبر، موسس و آموزگار بزرگ حزب.

درین ارتباط حرف مهم دیگر اینست که بعد از طرح موضوع، کارمل از وکیل پرسیده بود آیا با افسران یا کسان دیگر نیز روی این طرح، صحبت کرده یا خیر، وی در پاسخ انکار کرده و دلیل انکارش را ترس از مجازات و ممنوعیت از ادامه کار در میان نظامیان، وانمود ساخته است. در حالی که رهبری، آغاز چنان کاری را هدایت نداده، ممنوعیت ادامه آن به چه معنا بوده می تواند؟ درین صورت به رهنمایی کی و به نفع کی یا کجا نمی خواست از ادامه این کار باز داشته شود؟

در ص ۱۷۷ یکی از دیالوگ های اولیش را در مورد طرح قیام نظامی با گل آقا، بعد ازانکه اخیر الذکر از در میان گذاشتن این مفکوره با هدایت الله، سخن گفته، چنین شرح داده است:

رفیق گل آقا، در اول خودت با من موافق نبودی، و حالا بدون اجازه و نظرم، این موضوع را چرا با هدایت الله در میان گذاشتی؟

 در جواب گفت: فرقی نمی کند. هدایت الله کسی نیست که موضوع را با کسی دیگر در میان بگذارد.

برایش گفتم: هدایت الله با فیض محمد وزیر داخله بسیار نزدیک است و وی با شما در یک بلاک زنده گی می کند و فیض محمد، هدایت الله را به محمد داوود معرفی کرد و پیشنهاد قوماندانی کوماندو را برای وی نزد محمد داؤد نمود، اگر این موضوع را با فیض محمد طرح کند، خوب نمی شود. زیرا فیض محمد با ذبیح الله زیارمل موضوع را در میان می گذارد و ذبیح الله موضوع را حتما به ببرک کارمل و میر اکبر خیبر می گوید و درین مورد قبل ازانکه کدام حرکت صورت گرفته باشد در داخل حزب موضوع افشا و باعث ختم کارهای حزبی حتی اخراجم از حزب می شود زیرا من موضع اصولی رهبری حزب را در زمینه خوب می دانم.

موصوف دست پاچه شده گفت:بسیار خوب، من امروز نزد هدایت الله به خانه اش می روم و برایش تکرار می کنم که این موضوع را برای فیض محمد، بنا بر حساسیتی که خودت گفتی، طرح نکند. همچنین این موضوع را برایش می گویم که این موضوع طرح خودم بوده است نه از طرف رفیق وکیل و یاداوری میکنم که در روزهای جلسه، با خودت موضوع را در میان نگذارد.

در دیالوگ بالا، هم از موضع اصولی حزب در مخالفت با این مفکوره، هم از اصرار خود بر ادامه این کار در غیاب اجازه رهبری، هم از تلاش در بیخبر گذاشتن رهبری تا لحظه راه اندازی عملی قیام،  پرده برداشته، اصولی بودن زیارمل را نیز مسجل ساخته است.

ازان جایی که نویسنده صرف بر رفتار غیر اصولی و سرکشی خود از رهنمودهای رهبری تمرکز کرده، دلیلی را که برای شخص خودش چنین حقی را قایل شده بود، بازگو نکرده است، در برابرخواننده این پرسشها قد بر می افرازد:

1-                      آیا او در غیاب حزب، امینوار برای به قدرت رساندن خودش فعالیت می کرد؟

2-                      آیا در تبانی مخفی با امین، و در همکاری مفهوم شده با او قرار داشت؟

3-                      آیا بیخبری رهبری را روپوش ابتدایی کارش قرار داده بود؟

4-                      آیا رهبری با کار اعضای ملکی حزب در میان نظامیان موافق ولی با اقدام نظامی مخالف بود؟ اگر چنین بود، چرا بر س ا ا خط بطلان کشیده، ملکی ها وارد میدان گردانیده شدند؟

پاسخ به این پرسشها، معماهای زیادی را حل کرده می تواند. این گره را باید خود نویسنده باز کند.

می رویم به مطالب و پرسش های دیگر:

خلیل زمر منشی کمیته شهری کابل، رهبر مهمترین سازمان حزبی، به امر و هدایت کدام مقام، در کار غیر مجاز در میان نظامیان در زیر رهبری وکیل که از لحاظ سلسله مراتب در مقام پایانتر قرار داشت، موظف شده بود؟

شرح و بسط هایی در اتهام زنی بر خلیل زمر، مبنی بر ارتباط وی با استخبارات بیرونی، و همچنان سوء ظن های مشابهی علیه سرور منگل، درج کتاب گردیده است. وقتی چنان اتهامات خطیر علیه شخصیت های دست اول یک حزب سیاسی، مطرح شده بود، چرا در طول سال های حاکمیت حزب، نه تحقیقی در زمینه صورت گرفت، نه از محکومیت و مجازات سخنی زده شد و نه در اعاده حیثیت شان قدمی برداشته شد؟

قضیه شنیده شدن صدای تیپ ریکاردر در جلسه غیر مجاز، در حساس ترین قطعه نظامی(گارد جمهوری)، نیز ازان حوادث خطیر بود، که رسیده گی عاجل و جدی رهبری را برای یافتن حقایق، مجازات و خنثا سازی خطرهای احتمالی، ایجاب می کرد، آیا نویسنده گفته می تواند کِی و به خاطر کِی و چِی، روی آن خاک کشید و آن حادثه پر اهمیت را پی نگرفت؟

در جایی، در نمایش نمونه دستاوردهایش در میان نظامیان، لیستی را از افسران گارد و پراشوت، منتشر کرده است. در حالیکه همه مشمولان آن لیست، اعضای حزب نبودند، بسیاری شان اعضای س ا ا بودند و وی همه را جذب شده گان خودش قلمداد کرده است. شمار زیاد اینها و افسران دیگر، در تلاش ناکامی که گفته می شود قرار بود علیه حکومت تره کی-امین، صورت گیرد، در ماه حوت سال ۱۳۵۸ اعدام گردیدند. متآسفانه خلاف ضرورتی که فان وان دونگ و جنرال جیاب نیز، در ملاقاتهای شان با وکیل، بر آن اصرار ورزیده و در صفحات گذشته ازان ذکری به میان آمد، نه تنها از خود گذری صورت نگرفت، بلکه باز هم با دست واشوری های عجولانه، برای امین زمینه داده شد دست به کشتار بی رحمانه خشک و تر، و به شکنجه و زندان بردن صدها عضو حزب و سرمایه های دانش و فرهنگ کشور، بزند. مرا در ماه دلو و قبل از گیر و گرفت های گسترده ماه حوت به اگسا و زندان برده بودند. من که از آماده گی های ادعا شده، یا به دلیل فقدان اعتماد و یا به دلیل زیر نظارتِ خانه گی قرار داشتن، اطلاع نداشتم، از ادعاها و اتهام های دژخیمان اگسا سر در نمی آوردم.

 شماری از افسران اعدام شده ماه حوت را، که علی العجاله می توانم معرفی کنم، اینها بودند:

-         هدایت الله قوماندان قطعه کوماندو؛

-         جگرن گل محمد از قوای پراشوت، خسر بره عبدالجمیل نورستانی؛

-         جگتورن انور، قوماندان تولی پراشوت؛

-         جگتورن پراشوت شیر احمد؛

-         عبدالصبور خوژمن؛

-         جگرن شیر محمد قندهاری افسر تخنیک کندک مردت؛

-         جگتورن حبیب الرحمان از لغمان، افسر کندک مردت؛

-         تورن ( یا جگتورن)عبدالحق راهی افسر قوای هوایی.

لیست حقیقی این اعدام شده گان به یقین دراز است، دوستان و رفقایی که به یاری حافظه و اسناد نامهای بیشتری با خود داشته باشند، ادای واجب کرده در تکمیل آن همکاری فرمایند.

در آغاز این نقد گونه، در ارزیابی کتاب نوشته بودم که نویسنده نگفته هایی را نیز گفته است. وی برخی حقایق را به گونه مستتقیم و صریح، و برخی را غیر مستقیم یا مبهم بیان داشته، که ازین جهت مستحق شادباش می دانمش. درانجا که با تحلیل همه جوانب مسأله، دلایل قتل میر اکبر خیبر را یک به یک  شمرده است، به راستی آدم را به زرنگی، عمق و گسترده گی سنجش طراحِ توطئه، در انتخاب هد ف،متقاعد می گرداند. بازخوانی این صفحه های کتاب را برای دریافت این حقایق توصیه می کنم: 

در صفحات بالا، حقایق زیادی را می توان دید. بزرگی شخصیت و وزنه خیبر در حزب، در جامعه و در منطقه بسیلر خوب بیان شده، ذکر خصایل استثنایی خیبر در تضاد با ادعا هایش در صفحات ۲۴۳ تا ۲۵۲ که شخصیت خیبر را هدف گرفته بود، قرار داشته بر بطلان آن صحه گذاشته است. دلایل برای هدفگیری خیبر، همان طوری که نوشتم، خیلی دقیق و پُخته اند. ولی از نگاه یک پولیس جنایی، نتیجه بنا شده برین دلایل، کامل و کافی نیست. بر مبنای همین دلایل، هر بدخواهی می توانست وارد عمل شود.  این صاحب مدعا می توانست دشمن عقیدتی-سیاسی بوده باشد تا حزب و جامعه را از وجود و موثریت او محروم گرداند،  می توانست حواریون داوود باشند تا جو تسهیل حمله بر حزب را خلق کنند، می توانست امین به تنهایی یا در مشوره با کسان یا قدرت دیگر باشد، تا با ایجاد فضای متهیج، مثلیکه نویسنده استدلال کرده، دولت تحریک به حمله شده زمینه قیام را مساعد گرداند. قاتل می توانست کسی دیگر با محرک دیگر غیر ازانچه گفته شد، بوده باشد. از نگاه اصول تحقیق جنایی یک قتل می تواند بنا بر دلایل زیادی ارتکاب گردد. منشأ آن می تواند اقتصادی، سیاسی، عقیدتی، بازی های استخباراتی، بیماری، رقابت، انتقام، نفرت، هیجان آنی، اشتباه وحتا خطا و امثالهم باشد.

البته درین صفحات، با بعضی افاده ها، ازان جمله عصبانیت خیبر بنا بر نارضایتی از عدم ارتقایش در رهبری، و دلایل ارائه شده برای عدم ارتقای او، همانگونه که در بخش قبلی مدلل ساخته ام، موافق نمی باشم.

ادامه دارد

۳ اپریل ۲۰۱۷

 

 

        عبدالصمد ازهر                                  

گذری و نظری بر کتاب

از پادشاهی مطلقه تا سقوط ج د ا

بخش پنجم

مطابق ص ۲۲۶ ، در میزان ۱۳۵۶، کارمل به ساعت ۱۱ شب، بعد از ملاقات همان روزش با تره کی، به خانه عبدالوکیل آمده و برایش حکایت کرده که تره کی از احتمال حمله دولت بالای حزب و رهبری آن صحبت کرده بود. کارمل از وکیل خواسته بود زمینه تماس مستقیمش با رفیع را آماده کند. در ضمن هدایت داده بود بعد ازان وکیل تماسش را با رفیع به کلی قطع نماید.

در ص ۲۲۹ و ص ۲۳۰ تفاصیلی در مورد پرس پالهای تره کی از وی  در باره قوماندان توپچی  و رفقای کوماندو، گارد و پراشوت،  قبل از عزیمتش به کییف، نگاشته است.  تره کی از احتمال حمله قریب الوقوع داوود علیه حزب  سخن گفته و آنرا تا چهار ماه محتمل دانسته، از مشوره برای خنثا سازی پلان حمله داوود بعد از بازگشت وکیل، که باید بیشتر از یکماه طول نکشد، سخن زده بود. مطابق به این حکایت، کارمل با آنکه برای وکیل اجازه سفر داده بود، خیلی پریشان به نظر می رسید.

درص۲۲۷ از مسافرت رفیع در حوت ۱۳۵۶ به مسکو به دلیل ظاهرا مریضی خانمش، و در ص ۲۲۸ از مسافرت خودش به کیف زیر عنوان بردن برادرزاده اش نزد والدین او که مصروف تحصیل بودند و تلاش ملاقاتش با رفیع در مسکو، و ازینکه رفیع پس از چندی خانمش را در شفاخانه گذاشته خودش به کابل بازگشت، حکایت کرده است.

در عقب مندرجات سه پراگراف بالا، سه تصور در ذهن برجسته می گردد:

-         رفیع و وکیل به اتحاد شوروی فرستاده شده اند تا برای دفع خطر تهدید داوود از طریق کودتا و یا به طریقه دیگری، پشتتیبانی شوروی ها را به دست آورند؛

-          وکیل با عطشی که برای کودتا داشت، می خواست در مسکو رفیع را تنها نگذاشته بداند که در عقب پرده چه جریان دارد.

-          روی دیگر قضیه این بوده می تواند که با باخبری از آماده گی داوود برای حمله بر حزب توأم با تشویش ها و رایزنی های رهبران برای مقابله با این تهدید، عبدالوکیل با تپیدن ها و به کار برد واسطه ها، پاسپورت و ویزه گرفته، برای کشیدن خود از مهلکه محتمل، بردن برادر زاده را بهانه قرار داده بازگشتش را رغم دلواپسی رهبران، به تأخیر انداخته باشد.

 با آنکه من در اصول مخالف قرینه سازی و اتکا بر قرینه ام و برای ارائه دلیل و اثبات اتهام، اسناد و دلایل عینی را مدار اعتبار قرار می دهم، ولی در بعضی حالات کنار هم نهادن فاکتها، اگر دلیل اصدار حُکم شده نمی تواند، کم از کم سوال هایی را پیش کشیده می تواند. دران حالت پر مخاطره یی که موجبات تشویش و پریشانی تره کی و کارمل را فراهم ساخته بود، تصور نمی کنم بردن برادر زاده آنقدر حیاتی بوده باشد که دو پا را در یک موزه کرده تمام امکانات و واسطه ها را برای به دست آوردن پاسپورت و ویزه به کار انداخته ترک میدان می کرد. یا باید به سفر نمی رفت و یا اگر بسیار لازمی بود، به سرعت باز می گشت.

در صص ۲۳۱-۲۳۲ حکایتی دارد ازتجلیل سیزدهمین سالگرد حزب.این تجلیل در دو گروپ ده نفری ک م صورت گرفت که یکی آن در منزل عبدالوکیل بوده. در جریان محفل بر سر جذب دوباره زرغون به حزب، که از جانب خیبر مطرح شده بود و امین مخالف آن مفکوره بود، میان آن دو ، گفت و گویی بلند شده و از موضوع به تره کی طوری گزارش داده شده بود که امین گفته درین مورد فیصله ک م  را هم نمی پذیرد. این قضیه امین را در موقعیت دشوار قرار داده بود. اما وکیل سر وقت او رسیده، ادای شهادتش  به نفع امین، اخیرالذکر را از مخمصه نجات داده موجبات رضایت وخوشنودیش  را فراهم گردانیده بود. وکیل در ادامه، از رفتن خود در ماه دلو به خانه اسماعیل دانش  و سپس به منزل امین، حکایت کرده است. تصور نمی کنم رفتن به خانه های یکدیگر محل سوالی باشد ولی معلوم نیست چرا وکیل ازان قصه می کند و کوشش در توجیه آن دارد. از امکان به دور نیست شکوکی نسبت به وی به میان آمده بوده باشد که در پی برطرف کردن آنست. ظاهر قضیه همان طوری خودش ادعا کرده تلاشی بوده برای نزدیک ساختن دو جناح حزب بعد از توافق وحدت. اما آیا محتمل نیست در طول زمان، امین خصلت جاه طلبانه وکیل را دریافته، او را به خود کشانیده بوده باشد؟ تأثیرات شخصیت و روزمره گی حفیظ الله امین، پسان هم چنان در او اثر کرده بود که بعد از رسیدن به مقام وزارت خارجه، حرکات امین را تقلید و با عین متود در وزارت مراجعان را می پذیرفت. مراجعان باید در دهلیز و خالیگاه بالای زینه برای مدت طولانی انبار می شدند، تا آنکه برای خوشبخت شان چانس فراخوانی به دفترش میسر می گردید در غیر آن منتظر می ماندند تا وی از دفتر خارج و گویا در راهِ رفتن به کدام ملاقات یا نشست، با انها کوتاه و گذری دیده وزارت را ترک می کرد.

در مسافرت های رسمی نیز علاوه برانکه دو بادیگاردش همچون سایه با او بودند، خوش داشت جمعی از اعضای نماینده گی سیاسی افغانستان مقیم آن کشورها، نیز در دنبالش روان باشند.

در صص ۲۳۹-۲۴۰ ، بعد از برامدن وکیل و نور از نشست چهار نفری نظامی در ۱۵ جدی۱۳۵۶، نور از احتمال سبکدوشی امین از مسوولیت نظامی بنا بر حرکات خلاف موازین حزبی و تحقیقات کمیسیون تفتیش راجع به اشتراک موصوف در توطئه قتل علی احمد خرم اظهاراتی می کند. وکیل در صص ۲۴۰ و ۲۴۱ از صص ۵۵-۵۶ کتاب پنجشیری نقل هایی هم دارد. پنجشیری به این عقیده است که چون امین دران روزها، زیاد زیر فشار هر دو جناح حزب قرار داشت، برای نجات ازین حالت دشوار، حاضر بود به هرتوطئه و ماجرا توسط وفادارانش در قوای نظامی، دست بزند.

 مطابق نوشته پنجشیری، هیأت تحقیق حزبی، زیر ریاست خودش که در مقام مسوول شعبه تفتیش و کنترول ک م حزب، قرار داشت، در کندز، در منزل نظام الدین تهذیب، شهادت بیش از یکصد نفر از کادرهای حزبی را در زمینه شنیده و دریافته که امین می خواست گروگان گیرنده، خرم را مجبور کند تا او را با خود نزد داوود ببرد و درانجا علیه داوود سوء قصد کامیاب یا ناکام اجرا کند، به این طریق، با ایجاد وضع مغشوش و اعلان حالت فوق العاده از جانب دولت، اردو به حالت آماده باش دراید و زمینه قیام برای نظامیان وفادارش، میسر گردد. این امر باعث شد تا سبکدوشی وی از مسوولیت سازمان های مخفی در بوروی سیاسی حزب مطرح گردد که به دلیل غیر مقنعِ بیرون کشیدن آن سازمان ها طی مدت یکماه از تحت نفوذ امین، به تعویق تنداخته شد. اما به نظر عبدالوکیل، ارتباط امین با ک جی بی و جی آر یو و داشتن پشتیبانی شوروی، سبکدوشی امین را دشوار ساخته بود.

 این حکایت واین افاده که برخورداری امین از حمایت کی جی بی و جی آر یو، سبکدوشی وی را دشوار ساخته بود، پرسش های دیگر را خلق کرده می تواند:

- اگر این تحقیق حزبی به راستی درست بوده باشد، آیا می توان گفت که اعتراف مرجان در برابر هیئت تحقیق رسمی، در خصوص انتسابش به حزب اسلامی و داشتن دستور ازان حزب برای حمله بر علی احمد خرم، وزیر پلان کابینه محمد داوود، غلط بوده و ادعای یک عضو دیگر حزب اسلامی مبنی بر برعهده گرفتن مسوولیت قتل های سیاسی متعددی، ازان جمله قتل خرم، نیز نادرست است؟ اگر مرجان به راستی عضو حزب اسلامی بوده باشد و هیچ ادعا و بلگه یی هم در مورد عضویت مرجان در ح د خ ا وجود ندارد، آیا می شود تصور کرد امین مستقیم یا بالوسیله گماشته گانش با استفاده از احساسات مذهبی مرجان، و یا در تبانی با حزب اسلامی، او را به ارتکاب جنایت سوق داده باشد؟

- آیا استخبارات شوروی علی الرغم نمایان شدن توطئه امین،  ازاو حمایت می کرد؟

- مسکوت گذاشته شدن این موضوع، حتا بعد از ۶ جدی ۱۳۵۹، که تبلیغات علیه امین و جمع آوری فاکت ها بر ضد او به شکل جدی صورت پذیرفت، آیا به همین معنا بوده می تواند که استخبارات مذکور بعد از مرگ امین هم بر موضوع خاکستر کشید؟ عقل کوتاه من پذیرفته نمی تواند که شوروی دران مرحله در پی برانداختن داوود، و تاییدش از چنان یک توطئه سبک و بدنام که نافرجامیش از دور هویدا بود، بوده باشد. قضاوت شخصی من اینست که نور محمد تره کی نام استخبارات شوروی را روکش حمایت خودش از امین ساخته بود.

اکنون که سخن بر سر خیبر آمد، حرفهای دیگری که در مورد وی آمده نیز باید طرف توجه قرار گیرند:

نویسنده، از ص ۲۴۳ تا ۲۵۲، سخنانی در مورد میر اکبر خیبر دارد که به جا و درست نبوده قابل تصحیح اند. با اشاره به ص۲۴۳ ، توضیح می گردد که خیبر نه به اتهام سوء قصد علیه شاه محمود خان، بلکه به دلیل افکار آزادی خواهانه و عدالت جویانه، بدون مطرح شدن کدام اتهام، به زندان افگنده شد.

وکیل می گوید هواخواهانش در اکادمی پولیس او را استاد خطاب می کردند، در حالی که او پیش از توظیفش در اکادمی پولیس، بنا بر تبحر علمی و در اختیار گذاشتن دانشش در اختیار اطرافیانش، از طرف هواخواهان عقیدتیش، به این لقب خطاب می شد. برای معلومات خواننده گان افزوده می شود که تقرر خیبر در اکادمی پولیس،  چند سال بعد از آزادیش از زندان اتفاق افتاد و در همان آوان هم استاد خطاب می شد. من از جمله اولین مجموعه یی بودم که با تشکیل اکادمی پولیس در سال ۱۳۳۷ به آن معرفی شدم. دو سال دران جا درس خواندم و قبل از رفتن به سال سوم، برای کسب تحصیللات عالی به مصر اعزام شدم. در بازگشتم بعد از سه سال، وقتی به حیث استاد به اکادمی معرفی شدم، میر اکبر خیبر مدیر تدریسات و استاد مضمون انگیسی بود. پس لقب استادی او ارتباطی با اکادمی نداشته خیلی مسبوق بران بوده است.

نویسنده، در ص  ۲۴۴ از قول ناشناسی می نویسد که خیبر در یک ملاقات، داوود را تشویق کرده بود شاه و اعضای قدرتمند خانواده اش را به مهمانی دعوت و آنها را دستگیر کند. این اتهام، صد در صد من دراورد بوده با عقیده و کرکتر خیبر قطعا خوانش داشته نمی تواند. خیبر و همچنان دیگر رهبران حزبی همواره از نگاه اصول با این نوع اعمال مخالفت داشته اند. در نزد بعضی ازانها، پسانتر این اصول از اعتبار افتیدند ولی با اعتراف وکیل، خیبر تا آخر از موضعش عدول نکرد. حرف زدن از قول یک ناشناس، خودش سوال برانگیز و به قول خوزه مارتی خس و خار کاشتن است.

وکیل در همین صفحه تنها ماندن خیبر را از طرف غوربندی و نزدیکی بعدی او را با امین، دلیل شرکتش در جرم افاده کرده است. در حالی که هیچ احتمالی را از نگاه تحقیق جنایی نمی توان رد کرد، ولی وارد کردن اتهام بدون اثبات  و اسناد، صرف روی قرینه، آن هم قرینه ضعیف، بر شخصی که از اخلاص مندان پر و پا قُرص خیبر بود، جز ایجاد تنش و سوء تفاهمات غیر مسوولانه چیز دیگر بار آورده نمی تواند.

در صص ۲۴۸-۲۵۰ ، شکر رنجی میان کارمل و خیبر را در پروسه وحدت، ناشی از عدم ارتقای خیبر به عضویت بوروی سیاسی وانمود می سازد. درین ارتباط، لازمست تصریح گردد که شکوه ها و نارضایتی های خیبر، برخاسته از چانه زدن ها و امتیاز طلبی های فرکسیونی دیگران بود، که پروسه وحدت را به تعویق و حتا با خطر شکست مواجه می ساخت، نه از عدم ارتقایش. خصلت درویش مشربی او بر همه کس آشکار بود و با وجود آنکه مستحقتر از مستحقان بود، هیچگاه برای خود چیزی نمی خواست. این جمله خیبر در حکایت اکرم عثمان که: من به خاطر وحدت، به عضویت عادی در حزب قناعت می کنم. ص ص ۷۰۴-۷۰۵ کوچه ما کُنه عقیده خیبر را انعکاس می دهد.

در اغاز همین ص۲۵۰، از قول کارمل گفته شده که به گمان وی شوروی ها هم به آمدن خیبر به عضویت بوروی سیاسی موافق نبودند و تره کی را قبلا درین باره مشوره داده اند.  سپس این جمله دیگر او را نقل کرده: همان طوریکه تمام فعالیتها و روابط افراد معتبر و با نفوذ دولتی از نظر شورویها پنهان نبود، به همین ترتیب، فعالیتها و روابط رهبران حزبی هر دو جناح هم از نظر شان دور نمی ماند.

 آقای عبدالوکیل، آیا شما راست می گویید که کارمل در حق رفیقش تا این حد بدگمان بوده یا به راستی تره کی به بهانه نظر شوروی ها، در برابر خیبر از ترس محبوبیتش، موانع می تراشید؟ از نظر دور نماندن فعالیت و روابط رهبران حزبی، که درین جا متوجه خیبر است، به چه مفهومی بوده می تواند؟ چون این کلمات کارمل نه از روی سند کتبی، بلکه به حیث خاطره نویسنده، روی صفحه آمده، می تواند مورد شک قرار گیرد. اگر انتساب این سخنان به کارمل، جعلی باشد، با یک تیر دو هدف نشانه گرفته شده: از یک طرف خیبر را ضربه می زند و از سوی دیگر اعتبار کارمل را خدشه دار می سازد. جعل اقوال رفته گان، برای به کرسی نشاندن ادعای خود، ناجوانمردی است. رفته گان زبان دفاع از خود ندارند و استناد بر اقوال آنها بدون ارائه سندی، کار مفتی است که هر کسی می تواند به آن توسل جوید.

 هرگاه نویسنده به راستی در آن آوان همین محتوا را از صحبت کارمل دریافته و عقبگاه آن را نیز دانسته بوده است، باید گفته شود اگر این اشاره به ارتباط خیبر با داوود بوده، وسایل و راه های تأسیس آن ارتباط بر همه رهبری و بیشتر از همه بر ببرک کارمل روشن بود که در صص ۱۶۶ ۱۶۷ همین کتاب در زمینه معلوماتی نیز ارائه شده است. به عبارت دیگر، آن ارتباط، مشترک بود و به یقین شوروی ها هم ازان بی خبر نبودند. آیا غیر ازین، ارتباطات مشکوک دیگری وجود داشت؟ وقتی ادعایی به این ثقلت مطرح می شود، دلیل آوردن بر صحت آن، به یک وجیبه مبدل می گردد.

                        نگفته ندارد کسی با تو کار     /       ولیکن چو گفتی دلیلش بیار

  در اخیر ص ۲۵۲ وکیل در رومان کوچه ما، این حکایت اکرم عثمان را که داوود خیبر را آدم خوب خوانده از خبر مرگش سخت آشفته و غمگین شد، زیر سوال برده می پرسد: اینکه محمد داود چرا خیبر را نسبت به دیگر رهبران حزب آدم خوب می دانست، و از مرگ وی سخت آشفته و غمگین شد، هیچ کس به شمول رهبران حزب ، علت انرا نمی دانست۰ اما پرسش اساسی اینست که وکیل چرا این سوال را پیش می کشد؟ آیا خیبر مستحق این تعریف نبود؟ آیا داوود یا هر زمامدار دیگر، فاقد صلاحیت ارزیابی شخصیت های دیگر بودند؟ یا تمجید یک شهید از جانب یک رهبر دولتی مثل داوود، ضربه ییست به شخصیت آن شهید؟

 آیا این وکیل نیست که با طرح این سوال، در پی ایجاد شکوک در مورد خیبر است؟

اگر دلایل و اسنادی دال بر ایجاد شک و شبهه وجود داشته باشد، حاضرم با وی یکجا آنها را زیر مطالعه و تحقیق قرار دهم. برای من هیچ رهبری و هیچ شخصیتی در مقام قدسیت قرار نداشته از هر نوع بت پرستی به دورم و در پای هیچ کس سر به سجده نگذاشته ام. اما تلاش مذبوحانه برچسپ زدن های پلید بر دامان انسان های سپید دامن، را نمی توانم بپذیرم. خیبری را که عظمتش همچون کوه بابا بر قلب تاریخ افغانستان چنان استوارو ماناست که نه تنها رفقا و دوستان، بلکه دشمنان داخلی و خارجی نیز بر صلابت شخصیت، عمق اندیشه، وطندوستی، تقوا، وقف، فداکاری، از خود گذری، دوربینی سیاسی وشناخت جامع و کامل او از جامعه، سنن و دشواری های آن، باور مند و او را انسان با فضیلت و از افتخارات جنبش دموکراتیک چپ می شناسند، نمی توان با پاشیدن چنین رنگهای سیاه، سیه دامن نمود. سیاهیی که تلاش می شود بر دامن خیبر چسپانده شود، صرف منجر به روسیاهی شده می تواند.

بلی خوشنامان و انسانهای بی مدعا، بیش از دیگران مورد پیگرد و آزار قرار می گیرند.

 می رویم به موضوع بعدی:

همان طوری که در ص ۱۵۸ نوشته است، شماری از افسران گارد جمهوری منسوب به پرچمی ها، در ابتدا به علت عدم وضاحت عاملان کودتا، در دفاع از داوود قرار گرفته بودند و به همین دلیل شماری ازانها در سینمای آریانا محبوس شده بودند.

دران روز، آن رهبران و کادرهای ملکی حزب که از قبل مسوولیت این نظامیان را به عهده گرفته بودند، با فقدان مسوولیت پذیری، در پی آن نبودند دریابند که بر رفقای شان در گارد جمهوری چه آمده؟ در حالی که آفسران محبوس هر لحظه با خطر انتقال به کشتارگاه مواجه بودند، هر کدام شان در زیر شوک آنچه به وقوع پیوسته بود، پیش از هر چیز در پی دریافت و تثبیت جایگاهش بود.

در ۸ ثور فکر می کنم ذبیح الله زیارمل مرا مطلع ساخت که عبدالحق علومی و شماری دیگر،در سینمای آریانا محبوس اند و خطر سوق شان به کشتارگاه های که عمال امین به فوریت به راه انداخته بودند، می رود. فوراً در عمارت وزارت دفاع نزد کارمل رفتم. او مرا نزد تره کی و موصوف نزد امین فرستاد. امین گفت برو خودت او را ازانجا بکش. گفتم کسی مرا نمی شناسد. گفت برو من هدایت می دهم. نزدیک سینما که با افراد و خوردضابطان مسلح احاطه شده بود رسیدم حتا به بردی گفتن نماندنم و با سلاح و سر نیزه تهدیدم کردند. واپس نزد امین آمدم. مرا در اتاق دیگر نزد وطنجار فرستاد و او مرا نزد توفیق که درانوقت مسوولیت سینما را داشت فرستاد. بار دیگر با سر نیزه مواجه شدم. هیچ کس حاضر نبود کلمه یی درین مورد بشنود. با جدی شدن خطر تلف شدن رفقا در ذهنم، با قبول خطر مرمی و نیزه، در زیر باران دشنام ها و توهین ها و خاین و ضد انقلاب خطاب شدن، بر تقاضای دیدن توفیق پافشاری می کردم. تا آنکه درین گیر و دار، سر و کله توفیق پیدا شد. توفیق با پیشانی باز پیش آمد و پیروزی را تبریک گفت. سپس به تقاضایم لبیک گفته عبدالحق را بیرون آورده به من سپرد. ما در زیر تهدیدها و دشنام های محافظان آنجا، که هنوز هم به شدت ادامه داشت، محل را ترک کردیم. سپس بعد از معلومات عبدالحق در مورد بقیه کسان محبوس، مقام های رهبری را در جریان گذاشتم که اقداماتی برای رهایی شان به عمل آوردند.

با ذکر مطلب بالا، خاطره دیگری برایم تداعی شد:

در روز دیگر، موقعی که به احاطه عمارت وزارت دفاع (روبه روی ارگ)، که پایگاه رهبری گردیده بود، داخل می شدم، چشمم بر دو افسر پولیس حفیظ الله خان رییس ترافیک و بریالی طوطاخیل مدیر ترافیک کابل افتاد، که هردو در پاسگاه دهن دروازه نشسته بودند. برگشته از ایشان دلیل حضور شان را پرسیدم. در جواب گفتند دلیل آورده شدن شان را نمی دانند. در همان لحظه درک کردم به دلیل نزدیکی با عبدالقدیر وزیر داخله و با نیت بد آورده شده اند. به منزل بالا نزد حفیظ الله امین شتافته دلیل احضار این دو افسر را جویا شدم. حدسم درست بود. امین با الفاظ بد از آنها یاد کرد و گفت بگذار مورد مواخذه قرار گیرند. برایش توضیح دادم این دو افسر آدمهای شریف و وظیفه شناس اند و دلیل نزدیکی شان با قدیر چیزی جز این نیست که قدیر خودش در سابق افسر ترافیک بود و با علاقه خاصی که با این ساحه کار داشت، برای تنظیم بیشتر ترافیک  و ایجاد نظم و نسق در شهر، که بیننده گان را زودتر متوجه می ساخت و باعث نیکنامی خودش هم می شد، وقت زیادش را با آنها صرف می کرد. این اشخاص هیچ دلچسپی خاص سیاسی نداشته و آدمهای به کلی بی ضرر و حتا از نگاه مسلکی مفید اند. بعد از جر و بحث چند دقیقه ای و اصرار و پافشاری بیش از حد من، حاضر گردید آنها را رها کند. ( روزهای ۸ و ۹ ثور بود و امین هنوز در چهره اصلیش ظاهر نشده بود)

با عجله آنها را ازانجا به بیرون برده، برای شان گفتم زود ازین جا خود را گم کنید و به هر جایی که می توانید پنهان شوید. برای انکه از اوضاع می فهمم که باز هم به سراغ تان خواهند آمد. این بار من به داد تان رسیدم و این چانس تکرار نخواهد شد.

آن دو در عین سپاسگزاری با پریشانی دور شدند و به راستی توانستند تا آخر زنده بمانند. پسانها آن هردو ازان رویداد با سپاس یاد می کردند. حفیظ الله خان چندین سال پیش به حق پیوسته و بریالی به فضل خداوند زنده و در شهر اسن المان زنده گی می کند.

ادامه دارد

۲۴ مارچ ۲۰۱۷

 

 

عبدالصمد ازهر

گذری و نظری

بر کتاباز پادشاهی مطلقه تا سقوط ج د ا

بخش چهارم

در ص ص ۱۷۳ تا ۱۸۱ از طرح موضوع کودتا بر ضد داوود، گویا از جانب جگتورن جان آقا (نواسه خاله عبدالوکیل) قوماندان تولی در گارد، سخن گفته سپس از در میان نهادن آن مفکوره با گل آقا (پسر خاله مادر عبدالوکیل) آمر اوپراسیون گارد ریاست جمهوری و بالوسیله با هدایت الله قوماندان کوماندو، بعد ازان به صورت مستقیم با رفیع، خلیل قوماندان توپچی، جمیل نورستانی، طرابشاه آمر اوپراسیون کوماندو و غیره، توضیحاتی ارائه کرده است. بنا به ادعای نویسنده، پسانتر این مفکوره را با ببرک کارمل شریک ساخته و با مخالفت جدی او مواجه شده است.

این همه فعالیت خطرناک، با این همه عرض و طول و در چنان ساحه حساس، بدون اطلاع رهبران حزبی قرار ادعای خودش(!) و یادآوری مکرر ترس از مجازات حزبی و محرومیت از کار با نظامیان، نمایانگر و اعتراف واضح بر موضعگیری ضد حزبی، خود سری، و بازی با سرنوشت حزب، جنبش، کشور و مردم بوده است.

تمام توضیحات عبدالوکیل در ارتباط تشبثات خودسرانه در اردو تا سرحد پلانگزاری برای کودتا، نماینده گی از عطش بی حد و حصر تا سرحد ... برای تصرف قدرت می کند. همه این جریانات و اعترافات او، بر حق به جانب بودن ما، صحت موضعگیری و تشویش ما از ماجراجویی و کشاندن داوود در ضدیت باحزب، که پیوسته آن را مستقیم و بالوسیله با ببرک کارمل در میان گذاشته ایم، مهر تایید می گذارد.

 در ص ۱۸۳ می نویسد:  چنانچه دولت بزودی از جریان کار کنفرانس(جدی ۱۳۵۴) توسط یکی دو نفر از افراد وابسته خود که در کار کنفرانس اشتراک داشت، آگاهی حاصل نمود که تاییدیست از افشای اسرار حزب نزد دولت.

 باید از مظنون نام می گرفت. چنین اتهام سر درگم فقط سوء تفاهمات بار آورده می تواند. آیا درینجا هم مقصودش کسی بوده که در صفحه ۱۸۹ به گونه تلویحی مورد شک قرار داده شده است؟

در ص ۱۸۹ در باره شنیده شدن صدای تیپ در جلسه سه نفری افسران پرچمی عزیز حساس، سلیم و جان آقا به رهبری خلیل زمر، و زنگ خطر ناشی ازان، صحبت کرده است.

با چنین حادثه یی نمی بایست برخورد سطحی صورت می گرفت. باید هر چهار نفر طرف بازخواست جدی قرار داده شده حقیقت دریافت می گردید. این واقعه، نمونه دیگریست در تایید آن دلواپسی های ما که با چنین انارشی گری ها، نه تنها دست اندرکاران، بلکه مجموع حزب به خطر افتیده می توانست. 

با درک عمیق مسوولیت در برابر جنبش و جامعه، و با اعتقاد برینکه:

-         هیچ حزب و سازمانی،  بالخصوص در شرایط عقبمانده چون کشور ما، سیر پاکیزه و عاری از اشتباهات و کجروی ها، که بعضاْ خیلی خطرناک هم بوده می توانند، نداشته است؛

-         در شرایط دشوار کنونی کشور، وظایف حاد و رسالت تاریخی بزرگی در برابر ما قرار دارد که انجام آن با همدلی و یک پارچه گی میسر شده می تواند؛

-         بنا بر انقطاب های ایجاد شده در حزب دیروزی و مجموع جنبش، و کشیده شدن خطوط مرزی قرمز که گذشتن ازان ها برای مومنان درون آن مرز، خارج از تحمل بوده نگاه نو به عقب را تخریش کننده تلقی می کنند، گسستن بُقچه های دیروزی کمکی برای حال ما نمی کند. ضرورت تاریخی آن به جاست و در ضمن نوشتن تاریخچه حزب و سازمانها باید به آن پرداخته شود؛

 باز گویی نگفته گی ها را بنا بر تدبیر و مصلحت و دلایل بالا، لازم ندیده ام و تا کنون برخوردم به این مسایل بسیار احتیاط آمیز بوده است. حتا آنچه در حریم کار سیاسی با نظامیان اتفاق افتاده بود، بر زبان و قلم نیاورده بودم. اما نشر کتاب مورد بحث و تفصیلاتی که از فعالیت مولف آن در میان نظامیان درج گردیده، مرا وادار ساخت کم از کم در همین ارتباط که ساحه کاری من بوده، آن خود سانسوری را رفع کنم.

وقتی مقام های بالایی بعد از هر استدلال ما قناعت کرده وعده محکم پایان دادن به این تشبثات می دادند و به صورت مسلسل عهد شکنی می کردند تا جایی که سخن تا سر زوری و دوری از منطق استدلال رسید، دریافتیم که پافشاری بر موضع اصولی ما، با در میان بودن پای میر اکبرخیبرکه جانب حق را گرفته بود، منجر به انشعاب گسترده دیگر در حزب گردیده می توانست. با درک مسوولیت تاریخی، به خاطر حفظ وحدت حزب، مجبور شدیم آن سازمان نازنین را که طی سالهای دراز با خون جگر پرورده بودیم و هر عضو آن گنجینه غنی از دانش، تقوا، فضیلت، ایمان، وقف و ایثار بود و پسان ها نیز نه در برابر زور فاشیستی و نه در برابر دشمنان تمدن و ترقی سر تسلیم فرود آوردند و اکثر شان جان های شیرین شان را قربانی راه حق و عدالت کردند، دو دسته برای شان تقدیم و به آن بحرانی که عواقب ناگوار در پی داشته می توانست نقطه پایان گذاشتیم.

به منظور آگاه ساختن علاقمندان، ناگزیرم تقصیلات بیشتری خدمت شان عرضه بدارم:

 رهبری سازمان انقلابی اردو (س ا ا)، تلاش های زیادی را، از طریق مباحثه و استدلال منطقی، به راه انداخت و با پشتکار و حوصله مندی، کوشید این خطر را از سر حزب دور کند. تا مدت زیاد عبدالوکیل و نور احمد نور از کار شان انکار می کردند. وقتی ما بلگه ها پیش می کشیدیم و از احتمالات خطیر هوشدار می دادیم، مقام های بالایی بر استدلال ما قناعت کرده وعده محکم برای پایان دادن به این تشبثات می دادند ولی دست اندرکاران این تشبثات با مانورهای متنوع، به صورت مسلسل عهد شکنی می کردند و برای ادامه این فعالیت ها، زمان کمایی می کردند. میر اکبر خیبر از ابتدا تا انتها در موضع اصولی قرار داشته با سرسختی ازان دفاع می کرد. او زیاد کوشید با تاکید بر درست بودن و دقیق بودن کارِ مسوولان سازمان و مسلکی و پر ثمر بودن آن کار، و اعلام خطر از بی التفاتی ها به حساسیت کار درین ساحه و چهار نعل تاختن برای فتح سنگرهای بیشتر در رقابت با خلقی ها، رهبری حزب را قناعت دهد به این دوگانه گی خاتمه دهند. او مخالفتش را با دو مرکزیت و یا مرکزی غیر از س ا ا، ابراز می داشت.

در یک مرحله، به جای میر اکبر خیبر، سلیمان لایق برای ما معرفی شد تا رابطه کاری ما را با مقام رهبری تامین کند. ولی برای ما گفته نشد چرا؟ در نشست اول دانستیم که لایق از کیف و کان اصل معضله اطلاعی ندارد. لاجرم مشکل خلق شده را با همه تفاصیل برایش بیان و خواستار کمک در حل آن شدیم. موصوف از ما راه حل را جویا شد. جواب ما آن بود که رفقای ملکی تشبثات خود را در نظامیان قطع کنند و اگر تا کنون پیش رفته اند لیست آن اشخاص جذب شده یا طرف کار شان را برای ما بدهند. ما این اشخاص را در ابتدا از دور تشخیص و بعد از حصول اطمینان از مساعد بودن شان، برابر با طرزالعمل خود به تدریج، وارد سازمان خواهیم کرد.

سلیمان لایق در برابر دلایل و پیشنهاد ما قناعت نشان داد. به یقین که او هم موضوع را با جدیت آن در بالا مطرح و بعد از جر و بحث ها که گویا به قناعت رهبری پرداخته بود، از جانب نور احمد نور یک لیست درازی را برای ما آورد که گویا این همان لیستی است که ما خواسته بودیم و ایشان منبعد درین ساحه تشبث نمی کنند.

ما این لیست ها را زیر مطالعه گرفتیم. به زودی دریافتیم که چنین نامهایی در قطعات نشان داده شده یا در اصل وجود ندارند و یا اگر هستند اشخاص بی خاصیت یا در جهت متضاد قرار دارند. وقتی این حقیقت را با لایق در میان گذاشتیم، او دیگر نزد ما بازنگشت و معلوم بود که خود را ازین جنجال گند کنار کشیده بود.

مشکل به درازا کشید. در برابر شکایت های ما، نور و وکیل از دست درازی در سازمان ما انکار می کردند. تا آنکه یک افسر قوای هوایی عضو سازمان، در منزل مسوول قوای هوایی ما عالم وصال، در محضر ببرک کارمل و میر اکبر خیبر، شهادت داد که نور احمد نور بعد از صحبت با وی از وی خواسته است در حزب تنظیم شود و وقتی افسر مذکور گفته است در سازمان تنظیم است و ضرورتی به تنظیم دوباره ندارد، برایش گفته شده که مسوولان آن سازمان اشخاص مشکوک و بیشتر ازین مورد اعتماد رهبری حزب قرار ندارند.

این تضاد درونی میان دو بینش و موضع در مقامهای بالایی، حزب را به بحران کشانیده بود که روز تا روز ابعاد آن گسترده تر می شد. تصمیم گرفتیم راه پایان گذاشتن به این مشکل و جستن از بحرانی که حزب به آن سو می رود، را به هر قیمتی بیابیم.

ما که می دیدیم سریت سازمانی ما، در اثر تشبثات غیر مجاز، در برابر شمار زیادی از رهبران و اعضای ملکی حزب افشا شده، بیشتر ازین مانعی درین راه نمی دیدیم که معضله را در کمیته مرکزی حزب مطرح و آنها را از تفصیل وقایع و جریانات آگاهی داده، خواستار حل مشکل و مصؤن گرانیدن این ساحه خطیر کار گردیم. بنا بران، به مثابه آخرین و اساسی ترین تلاش برای پایان بخشیدن به بحران داخل حزبی، تقاضای تدویر جلسه کمیته مرکزی، و اجازه حضور برای ارائه توضیحات و طرح دیدگاه سازمان، را مطرح کردیم. بعد از اگر مگر های زیاد در نتیجه پافشاری ما جلسه ک م در مرکز حزبی در بلاک ۲۴ میکرو ریان، دایر گردید.

اولین بار بود که طور علنی در یک جلسه حزبی ظاهر می گردیدم. یک گزارش ۲۲ صفحه ای را که با دقت تمام تهیه کرده بودم، می خواستم در محضر ک م قرائت و توضیحات لازمه را ارايه بدارم. بعد از خوانش جمله یی چند، ببرک کارمل مرا ایست داده، تجویز نمود به خاطر مراعات محرمیت و احتراز از استراق سمع، اوراق ۲۲ گانه را برای حاضران، یک یک ورق توزیع کنم تا هر کدام شان بعد از خواندن به دیگری بگذراند. اعتراض کردم که درین صورت یکی صفحه اول را می خواند و آن دیگری مابینی یا آخر را و معلوم نیست بعد ازان کدام صفحه به دسترسش می رسد، که به این ترتیب همه چیز درهم و برهم گردیده اصل مطلب و استدلال گم می شود. سخنم را به همان دلیل محرمیت و امنیت رد کرد. پیشنهاد کردم حل بدیل اینست که صرف نفر اولی از صفحه اول به خواندن شروع و با آغار صفحه دومی، اولی را به شخص دوم بسپارد تا به آخر، که به این گونه، تسلسل منطقی مسایل با مراعات تسلسل صفحات از میان نمی رود. باز هم به دلیل (!)  اینکه وقت زیاد را می گیرد، نظرم پذیرفته نشد. خواندن اوراق آغاز یافت. من که در مقابل شان ایستاده ناظر احوال بودم، می دیدم عده یی علاقه یی به خواندن و دانستن موضوع و اصولیت آن، ندارند و آنهایی که علاقمند دانستن اند، با این سر درگمی چیزی سر شان نمی شود.

به هر حال لحظه یی فرا رسید که گویا همه اوراق خوانده شده و نوبت به طرح پرسش ها رسیده بود. تردد جلسه را فرا گرفته بود. انگار کسی چیزی نخوانده و یا به راستی هم با آن شکل خواندن چیزی دستگیر شان نشده بود تا بر اساس آن سوالی را طرح می کردند.

 بالآخر سلطان علی کشتمند لب به سخن گشود و از من پرسید ذبیح الله زیارمل چرا هنگام رو به رو شدن در بیرون، سلام نمی دهد؟

 در حالی که بر همه روشن بود که نظامیان در ملای عام حق سلام و مکالمه با اعضای علنی حزب را نداشته در انظار عامه باید مثل ناشناس و بیگانه پیش آمد می کردند، علاوه بران این موضوع با معضله مورد بحث ارتباطی هم نداشت، حدس زدم که با طرح این موضوع، جلسه از مسیر اصلی خارج و قصه ما به اصطلاح مُفت می گردد. بنا بران برای قطع ادامه آن، بدون استدلال اضافی گفتم شما می توانید زیارمل را به خاطر این نارضایتی تان احضار و مورد بازپرس قرار دهید.

پرسش دوم کشتمند این بود: رهبری حزب صلاحیت دارد سازمان های متعدد اتحادیه های کارگری، دهقانی و امثالهم را ایجاد کند، شما چرا در برابر یک سازمان دیگری که در جنب حزب ایجاد می شود، اعتراض دارید؟ گفتم ساحات کارگری و دهقانی، نظامی نیستند و چنین حساسیت ها دران عرصه ها وجود ندارد. شیوه کار علنی و مخفی به فرسخ ها تفاوت دارند. کشتمند، دیگر سکوت کرد و کسی دیگر نیز سوالی طرح نکرد.

 خطاب به جلسه گفتم من امروز برای حل و فصل یک مشکل عمیق و بحران زا به پیشگاه شما، ک م حزب خود عرایضی تقدیم داشتم و انتظار دارم راه حلی در برابر ما قرار دهید. ببرک کارمل رو به من کرده اوراق خوانده شده را نزد خود طلبید. از حضورم در جلسه و در جریان قرار دادن رفقا تشکر کرده افزود چون موضوع با اهمیت و محرم است، نگهداشت این اوراق لازم نیست و آنها را از بین می بریم. از من پرسید کاپی آنرا دارم؟ گفتم خیر. با این سخن اوراق مذکور را دو پاره کرده در زباله دان انداخت و گفت پسانتر باید به کلی محو شوند. چون در تهیه آن گزارش با استفاده از منابع تیوریک و جمع آوری و تکیه بر یک سلسله فاکتها، زحمت زیاد کشیده بودم، از این پیشامد در باطن خود رنجیدم ولی به روی خود نیاوردم. پسانتر از روی مسوده ان که هنوز محو نشده و در جای محفوظ قرار داشت، کاپی آن را تهیه و پنهان کردم. (با تأسف که این سند زرین، مانند دیگر اسناد، نوشته ها و کتاب هایم پامال حوادث خانمان برانداز بعدی گردید.)  منتظر ماندم در مورد عرایضم چه تصمیمی اتخاذ می کنند. درین مورد هم کارمل گفت شما بروید، ما در آینده نزدیک از تصمیم خود به شما اطلاع می دهیم.

هفته ها گذشت ولی از ابلاغ تصمیم خبری نشد. نه استدلال ما رد می شد و نه کدام فیصله ک م صورت می گرفت.      

بعد از چندی، ببرک کارمل شبی را با من و ذبیح الله زیارمل، در منزل زیارمل صبح کرد. طی آن شب علاوه بر بحث و بر رسی موضع دولت، مواضع نیروهای سیاسی و احتمالات آینده، تمام جوانب معضله سازمان نظامی مورد تحلیل و ارزیابی قرار گرفت. در اخیر و بعد ازانکه همه چیز در روشنی آمد و مطمین شدیم حل مشکل در دسترس قرار گرفته است، خلاف انتظارما، کارمل گفت آیا حاضرید از رهبری دست بردار شوید؟ جواب ما این بود که جنجال برخاسته بر سر رهبری نیست. همه اعتراض های ما به خاطر احتراز از ماجراجویی ها و افشاگری هایی بوده که مصوونیت سازمان و حزب را با خطر جدی مواجه می سازد. گفت اگر شخصی را برای رهبری سازمان معرفی کنم، قبول دارید؟ گفتیم چرا نه؟ شما که بهتر از هر کسی ما را می شناسید که کدام خود خواهی و خود محوری نداریم. ما در کنار رفتن و پذیرش رهبر نو مشکلی نداریم، مشروط برینکه اصول سازمان مخفی رعایت و مصوونیت آن یقینی گردد.

ببرک کارمل که انتظار نداشت ما به این ساده گی این پیشنهاد را می پذیریم، نتوانست خورسندی آمیخته با تعجب خود را پنهان کند. فی الفور گفت اگر رفیق نور را به این مسوولیت بگمارم، می پذیرید؟ هر دوی ما در جواب گفتیم رفیق نور شخصیت برجسته حزب و از احترام ما برخوردار است. تردیدی در تبعیت از او نداریم اما باز هم تاکید برین داریم که نحوه کار خود درین عرصه را تغییر داده اصول مخفی کاری را به صورت جدی در نظر بگیرد.

قابل یاد آوریست که ببرک کارمل از سطح بلند تحلیل و گزارشی که به ک م ارائه داشته بودم، و معلوم می شد آن ورق پاره ها را پسانتر با دقت مطالعه کرده است، تعریف و تمجید زیاد کرد.

در اولین نشستی که با نور احمد نور داشتیم و امور سازمان را برایش سپردیم، وی اعتراف نمود که آن لیستی را که به دست سلیمان لایق برای ما فرستاده بود، جعلی بود و ازان بابت معذرت خواست. بعد از چندین نشست با نور، برای ما گفته شد که نور مسوولیت کار نظامی با ولایات را گرفته و مسوول کار در مرکز عبدالوکیل می باشد.سپس جلسات ما زیر رهبری عبدالوکیل دایر می شد.

میر اکبر خیبر که در طول عمرش برای وحدت به شمول وحدت با جناح خلق، رزمیده بود، این تصمیم ما را توأم با دلواپسی از مصوونیت آینده کار، تایید و استقبال کرد.

ما از مسوولیت کنار رفتیم، اما با کمال تأسف، در شیوه کار شان تغییر مثبتی نیامد.صدای اعتراض نیز پیوسته ناشنیده می ماند.

بنا بر سر لوحه زرین ما (پیکار گمنام و قهرمانانه)، چسپیدن به رهبری و مقام، برای ما مطرح نبود. نه آنگاه، نه بعد از قیام نظامی ۷ ثور و نه بعد از ۶ جدی، نه در ساحه حزبی و نه در عرصه دولتی، مطالبه مقام و کرسی ننموده ام. گرچه رفقا مرا مستحق می دانستند اما خطور مطالبه این حق درذهنم  را نیز خجالت آور تصور می کردم.  به همین دلیل تفویض صلاحیت رهبری سازمان به شخص دیگر اشکالی نداشت و به رغم تعجب ببرک کارمل، به ساده گی پذیرفته شد. ولی دلهره ما در باره مصوونیت و سرنوشت سازمان، باقی ماند.

به این گونه، سازمان انقلابی اردو را سپردیم، تا وحدت و حیثیت حزبی و  وقار رهبران ما محفوظ مانَد.

فان وان دونگ و جنرال جیاب، آن رهبران نامدار انقلابی ویتنام، سخنان داهیانه یی در خصوص ضرورت گذشت ها و از خود گذری های بزرگ، به خاطر حفظ وحدت حزبی، برای عبدالوکیل بیان داشته، و رهبری پرچمی ها را از پذیرش سفارت ها وعدم گذشت و سر ننهادن در برابر خواسته های تره کی و امین، مورد ملامت قرار داده از تجربه خود در زمینه که تا سرحد بطلان هویت خود، از وحدت حزبی پاسبانی کردند و ثمره آنرا چیدند،حکایت کرده بودند.( صص ۴۴۴ و ۴۴۵)

ما، دران وهله سرنوشت ساز همین کار را کردیم و در همان مقطع، با سر نهادن،  از وحدت حزب چون مردمک چشم حراست کرده از پاشیده گی دگر باره آن، جلوگیری کردیم.

ادامه دارد

۲۱ مارچ ۲۰۱۷ش

 

 

عبدالصمد ازهر

گذری و نظری بر کتاب

از پادشاهی مطلقه تا سقوط ج د ا

بخش سوم

عبدالوکیل در ادامه می نویسد: کمیته مرکزی هفت نفری حزب به رهبری ببرک کارمل بعد از کودتای ۲۶ سرطان، به یک نتیجه قاطع در مورد کار و ایجاد یک رهبری واحد، بخاطر فعالیت در بین منسوبین قوای مسلح تا اخیر نرسیدند، که باید میرسیدند.

 این جمله به وضاحت نمایان می سازد که حزب فیصله یی خلاف اصول برنامه ای خود به عمل نیاورده و این فعالیت ها، در غیاب اراده حزب، به صورت غیر مجاز پیش برده می شد.

در ادامه قضیه را چنین بیشتر توضیح می دهد:

 از یکطرف تمامی اعضای کمیته مرکزی با فعالیت نوراحمد نور و اینجانب در میان منسوبین قوای مسلح در پهلوی سازمان انقلابی اردو موافقت غیر رسمی خود را نشان میدادند؛ از جانب دیگرمیر اکبر خیبر در مورد فعالیتهای نور احمد نور و اینجانب و سایر اعضای ملکی در قوای مسلح، راضی نبود و بعضاً کشیدگی های جدی میان نور احمد نور و میر اکبر خیبر در زمینه رخ میداد. میر اکبر خیبر بیشتر معتقد بود که حزب نباید با تشبثات و اقدامات شتاب زده در قوای مسلح، محمد داؤد راعلیه خود تحریک نماید.  در حقیقت میر اکبر خیبر با کار بخش رفقای ملکی پرچمی در قوای مسلح موافقت نداشت. بنظر میر اکبر خیبر، تنها مسؤلین سازمان انقلابی اردو که تجارب کار را در زمینه داشتند، قادر بودند که این کار را با احتیاط، مانند گذشته در میان قوای مسلح پیش ببرند. موصوف اظهار مینمود که کاری را که خلقیها با سر و صدا در قوای مسلح پیش میبرند ما نباید مانند آنها این سر و صدا را به راه اندازیم. موصوف معتقد بود که بزودی خلقیها با این فعالیتهای خود در قوای مسلح از جانب محمد داؤد سرکوب میشوند؛ زیرا محمد داؤد تحمل چنین فعالیتها را در قوای مسلح ندارد. اما گذشت زمان، شاهد حوادث برعکس آن بود.

نویسنده، در پراگراف بالا، از فعالیت نور احمد نور و خودش در میان منسوبان قوای مسلح در پهلوی سازمان انقلابی اردو، سخن گفته است. در حالیکه چنین کار موازی از جانب ایشان مجاز نبود، در عمل، سخن از کار موازی و کار در پهلو، گذشته به چور اعضا و تلاش بی اعتبار ساختن و انحلال س ا ا، کشیده بود. در محراق توجه اولی شان نفوذ و کشاندن اعضای س ا ا به خود شان، با استفاده از نام رهبری و کشاندن شان به ملاقات مقام بالاای حزب و مشکوک نمایاندن رهبری سازمان، قرار داشت، تا با به کارگیری آنها در تنظیم نو مربوط به ملکی ها، افسران زیر آزمایش قبلی این افسران را بدون طی مراحل پیش بینی شده، به سرعت وارد عضویت اصلی سازند و همه آنها را در مسابقه راه انداخته شدهٔ جلب و جذب نظامیان به طریقه افشاگرانه خود شان، سوق دهند. 

اگر به راستی تمامی اعضای ک م با فعالیت این دو رفیق، که کار شان با گذشت زمان انکشاف کرده، درین آوان چندین کادر دیگر را نیز خود سرانه درین راستا به کار گماشته بودند، موافقت داشتند، چرا در زمینه از طریق اصولی با صدور فیصله حزبی، تصمیم قاطع اتخاذ نکردند و به سر در گمی ها پایان ندادند؟

اما موضع میر اکبر خیبر را نویسنده بسیار دقیق  و امانت کارانه بیان داشته است. این موضع، اصولی، منطقی و برخاسته از واقعیت های موجود در دولت و جامعه بود.

خیبر هوشدار می داد با تقلید از خلقی ها و در مسابقه با آنها از ماجرا جویی و تحریک داوود خان بپرهیزید. او می گفت اگر خلقی ها به این کار ادامه دهند، سرکوب می شوند. چنا نچه در نتیجه همین ماجرا جویی ها و کشف رازهای حزبی از طریق استراق سمع و دیگر امکانات استخباراتی از طرف دولت، بعد از بهانه یابی تظاهر تشییع جنازه شهید خیبر، هر دو جناح حزب زیر ضربه رفتند و با به زندان کشیده شدن رهبران حزب، پیاده کردن سرکوب در عمل آغاز گردید.

آیا نمی شود گاهی تصور کرد آگاهی یافتن داوود از فعالیت حزبی های چپ در قوای نظامی، که اکنون با نشر کتاب عبدالوکیل برای همه واضح گردید که از همان ۲۶ سرطان آغازیده بود، و از دست دادن اعتمادش بر آنها، یکی از عوامل مهمی باشد که در جنب عوامل دیگر، منجر به روگردانی از سیاست عنعنوی و رو آوردنش به غرب و عرب گردیده باشد؟!

در آغاز داوود از حزب روگردان و با تغییر اساسی در سیاستش به خشونت گرایید. شکی نیست که عوامل زیاد دیگر، به شمول ریشه سرداری، خود محوری و یکه تازی، که موجودیت و نقش هیچ شخص و نیروی مبتکر یا نامدار را در کنار خود، و لو در تاییدش، تحمل نداشت، و همچنان فشار ارتجاع و امپریالیزم، در تغییر جهت سیاسی داوود نقش داشته، ولی مایوسیت وی از پشتیبانی نیروهای مترقی و یقین حاصل کردنش به دو رویه گی آنها، می تواند باعث آن گردیده باشد که او عقبگاهش را خالی احساس کند. او با چشمان باز می دید که نیروهای چپ هم مانند اخوانی ها و دیگر راستگراها، در تلاش کنار زدن وی و تصاحب قدرت اند و با درک پشتیبانی اتحاد شوروی از چپ کشور، بالخصوص بعد ازانکه فرصت تفاهم با برژنیف درین مورد را از دست داد، خود را در صحنه بین المللی تنها یافت. نه خصلت دیکتاتوری و خود محوریش  اجازه بازگشت می داد و نه بیماری واگیر کودتا گرایی را که چپی ها را هم فراگرفته بود، توقف داده می توانست.

من معتقدم در حالیکه تلاش چپ برای آماده گی نظامی، عامل قاطع در تغییر سیاست داوود نبوده، اما روغنی بود که می توانست شعله کمرنگ چنین تمایل را شعله ور تر کند. چه بسا ترددها که با فزونی یک عامل اضافی، به تصمیم می انجامند. 

این نتیجه گیری عبدالوکیل که اما گذشت زمان، شاهد حوادث برعکس آن بود مبنایی ندارد. بالعکس، آن هوشدار داهیانه خیبر، به واقعیت پیوست و داوود سرکوب را آغاز کرد ولی به انجام رسانیده نتوانست. آنهایی که تصورات قهرمانی های دیگر را در سر داشتند، نیز گلی به آب ندادند.  

وی اعتراف می کند که صرف دو ماه بعد از کودتای داؤد فعالیتش در میان نظامیان را از تماس با نبی عظیمی، و شاید قبل یا بعد ازان با محمد رفیع، گل آقا و دیگران، بدون مجوز کمیته مرکزی آغاز و دوام داده است. دلیل برائتش هم اینست که فیصله جمعی در ممانعت این کار وجود نداشت. وی می نویسد که بعداً رهبری حزب نه اینکه مانع کار شان نمی شد بلکه به آن علاقمندی هم نشان می داد. همچنان ادعا می کند که نور احمد نور و اینجانب پیوسته اطلاعات و موضوعات مربوطه را به اطلاع ببرک کارمل و میر اکبر خیبر میرساندیم(ص ۱۵۳)

رهبری حزب، عبارت از کمیته مرکزی آنست که می تواند در رأس آن بوروی سیاسی قرار داشته باشد. مقصود نویسنده از ذکر کلمه رهبری، صراحت ندارد. آیا مقصود ک م  آن زمان است  و یا فرد یا افراد مشخص؟ اگر علاقمندی افراد موضوع بحث باشد، به تشبثات شان مشروعیت بخشیده نمی تواند.

اما اجازه دهید در برابر جمله اخیر که در گیمه ها نقل شده، یک علامت سوالیه جلی بگذارم. اینها نبودند که خیبر را نیز در آگاهی می گذاشتند، بلکه این ما بودیم که از طریق اعضای خود از این فعالیت ها با خبر می شدیم و خیبر را، که مسوولیت ارتباط با ما را بر عهده داشت، در جریان قرار می دادیم. چنانچه خودش هم در جایی دیگر از افشای تماسش با نبی عظیمی سخن زده است. خیبر پیوسته از طریق ما در اگاهی قرار می گرفت و تشویش ما را از خطر لو رفتن سازمان ما و حزب در مجموع آن، به بالا انتقال می داد.

این فعالیت غیر مجاز پرچمی ها و خلقی ها دلیل واضح عکس العمل داوود را نمایان می سازد. ماجراجویی چند فیگور ماجراجو در هر دو جناح حزب، فجایع دنباله داری را برین کشور تحمیل کرد و سوگمندانه با افتخار هم ازان بدون اندک خم ابرو گلو تازه می کنند.

برای حق به جانب نشان دادن فعالیتش در قوای مسلح، علاوه بر استدلال بالایش که گویا حزب تصمیم جمعی در زمینه اتخاذ نکرده بود، دلایل بیشتری را برشمرده، که در ذیل به یکایک آنها، می پردازم:

دلیل اولی و جانانه یی را در ص ۱۴۸ می خوانیم:

ح د خ ا بعد از تاسیس کنگره اول، متکی و معتقد به مبارزات صلح آمیز، قانونی و علنی بود و سلطنت مشروطه را بحیث مقام غیر قابل تعویض پذیرفته بود و در صدد جلب و کار وسیع و همه جانبه سازمانی با افراد نظامی نبود و بخاطر سقوط رژیم تلاش نمی ورزید. بلکه ح د خ ا در چوکات قانون اساسی کشور فعالیتهای خود را به پیش میبرد. اما بعد از کودتای( ۲۶ ) سرطان(۱۳۵۲)به دلیل نبود زمینه برای فعالیت های قانونی نیروهای سیاسی،ح د خ ا هم مانند سائر گروه های سیاسی به کار سازمانی و تشکیلاتی مخفی، در میان افسران و منسوبین اردو کشانیده شدند.

چه توجیه ...! قانون احزاب در دوره به اصطلاح دموکراسی هم توشیح نشد و فعالیت احزاب جنبه قانونی نداشت ولی دولت چشم پوشی می کرد. بعد از ۲۶ سرطان ممنوعیت فعالیت احزاب جدی گرفته شد، متناسب به آن، حزب فعالیت های عادی خود را به گونه مخفی پیش می برد و سوالی در زمینه نیست. اما ممنوعیت فعالیت حزب را دلیل برای تشبث در داخل قوای مسلح به قصد براندازی نظام تراشیدن، مقبولیت منطقی داشته نمی تواند. سازماندهی در قوای مسلح نه در دموکراسی مجاز بود و نه در دیکتاتوری. تفاوتش در کجاست؟ جمله بالای نویسنده چنان افاده دارد که گویا حزب به این گونه فعالیت کشانیده شد. در حالی که به اعتراف خوش این حزب نه، بلکه شخص وی و پسان یکی دو نفری بودند که به آن رو آوردند. از جانب دیگر، در اصول اساسی برنامه ای و مشی جاری حزب، ترمیم یا تغییری وارد نشده بود تا بر اساس آن تشبث به کودتا، مجاز تلقی می گردید.

در ص ۱۴۹ داوود را در عدم جلوگیری فعالیت سیاسی در اردو مورد ملامت قرار داده توصیه کرده که: (داوود) باید هرگونه کار سیاسی و جلب و جذب در اردو و اشتراک منسوبین آنرا در احزاب سیاسی قانونا منع میکرد و متخلفین را مورد تعقیب و مجازات شدید قرار میداد....

این سخن عبدالوکیل با گفته قبلیش در تضاد آشکار قرار دارد. در پارا گراف قبلی عدم مجوز قانونی را در دوران سلطنت دلیلی بر فعالیت نکردن و در دوره جمهوریت آنرا دلیل فعالیت مخفی در اردو دانسته و درین پاراگراف بر عکس آن، دولت را بر وضع نکردن قانون در منع قرار دادن فعالیت سیاسی در قوای نظامی، مورد ملامتی قرار داده است.

نویسنده، بدون شک بی اطلاع نبود که چنین قانونی برای اردو وجود داشت، این ایشان بودند که نه تنها برای آن اهمیتی قایل نشدند بلکه حتا مراعات نورمهای کار س ا ا را هم پشت پا زده دست به ماجراجویی ها زدند. نه صرف این سازمان را بنا بر دست اندازی های غیر اصولی با خطر مواجه ساختند، بلکه حزب را در کلیت آن  نیز هم با خطر بیرونی و هم با بحران بسیار خطرناک درونی، رو به رو گردانیدند. تا حدی که اگر گذشت و فداکاری انسانهایی با احساس مسوولیت در برابر حزب و وطن نمی بود انشعاب نو و بسیار خطرناک، اجتناب ناپذیر می گردید..

دلیل دیگر نویسنده، در توجیه کارش در قوای مسلح، فعالیت اخوانی ها و احساس خطر ازان ناحیه می باشد. (ص ۱۵۰)

 فعالیت محترم عبدالوکیل در میان نظامیان، از روی نوشته خودش، متصل پیروزی کودتای ۲۶ سرطان، آغاز یافته بود. دران زمان هیج حرکتی از جانب اخوانی ها صورت نگرفته و هنوز تهدیدی ازین ناحیه محسوس نبود تا این دلیل نویسنده، موجه پنداشته شده بتواند. همه دیدند و خودش هم شاهد آن بود که فعالیت های بعدی اخوانی ها برای براندازی داوود، یک به یک مورد هجوم و ضربه او قرار داده شدند. با آنهم اگر دلواپسیی درین رابطه وجود داشت، باید در متابعت از مشی عمومی حزب، بیش از پیش، در پشتیبانی از داوودی قرار می گرفت که با تهدید مواجه بود،نه برعکس آن.

 استدلال دیگرنویسنده که گویا ذوق و اشتیاق گرفتن قدرت بعد از کودتای ۲۶ سرطان در میان خود منسوبین قوای مسلح مسبب این فعالیت ها بود، نهایت سطحی است. اگر چنین بود، پس نقش اوانگارد، رهبرانه و رهنمود دهنده حزب، در رأس، رهبری آن چه شد؟ در حالی که از نوشته های خودش بر می آید و ما هم دیدیم که ذوق کودتا دران بالاها بود. 

مطابق به اظهار نویسنده، فعالیت در قوای مسلح را بعد از ۲۶ سرطان، با استفاده از ارتباط های قبلی زمان تحصیلی با کمیته کار پوهنتون، بنا نهاده  و گزارشش را به نور می داده است. (ص ۱۵۴) 

شکی وجود ندارد که اعضای ملکی حزب، از طریق روابط فامیلی و آشنایی ها، امکانات زیاد شناخت منسوبان قوای مسلح را داشتند، ولی آیا برای استفاده بردن از این امکانات به طریقه مصؤن و اجتناب از سوء تفاهم ها در داخل حزب و در تعاملات با دولت، راهی وجود نداشت؟ به یقین که وجود داشت.  طریقه معقول آن بود که افسران مساعد، با تدابیر سنجیده شده، بدون ایجاد سوء ظنی، از مجرای قبول شده، بدون آنکه حتا خود این افسران متوجه شوند، به این سازمان پاس داده می شدند تا با معیارهای این سازمان، شناسایی،آزمایش، تربیت و فعال می گردیدند. اگر سخن بر سر کودتا بود که ترس داشتند ما مخالفش بودیم، ایشان هم گلی به آب ندادند.

در ص ۱۵۵ بعد از اینکه چنان نشان می دهد که گویا گل اقا را به حزب جذب کرده، علاوه می دارد که موصوف از جانب فیض محمد برای اشتراک در کودتای ۲۶ سرطان دعوت شده بود ولی بنا به دستور حزب از اشتراک دران ابا ورزیده بود. وی چرا از انتساب قبلی او به س ا ا  و اینکه این دستور را ازین سازمان دریافته بود، چشم پوشی می کند؟ 

من از ارجی که عبدالوکیل به شخص من گذاشته و از سر تا پای کتابش منجمله در اخیر ص ۱۵۵ با لطف زیاد از من و کارم یاد کرده است از ته دل سپاسگزارم. اما چه نیکو می بود این را هم رفیقانه اعتراف می کرد که اعضای سازمان ما را، با شکستن معیارهای کاری، از نام رهبری حزب، ربوده بود.

جلب و جذب های وکیل و یارانش از اعضای س ا ا در ابتدا در قوای زمینی آغاز و سپس در قوای هوایی و پولیس دست درازی شد. آنها را به نام آشنایی و ملاقات با رهبران حزبی، که آرزوی هر رفیق بود، اغوا و با انتقاد از حرکت خزنده ما و اظهار شک و بی اعتمادی نسبت به ما،  عده یی را به سوی خود کشانده بودند و موجبات سوء تفاهمات و دو دسته گی را در سراسر حزب فراهم کرده بودند.

در ص ۱۶۷ و ۱۶۸ با نقل قول هایی از ص ۶۴۳ جلد اول کوچه ما، اثر داکتر اکرم عثمان، و ص ص ۲۶۵ و ۲۶۶ یادداشت های سیاسی و رویدادهای تاریخی، اثر سلطان علی کشتمند، به گله گزاری ها و رنجش های داوود اشاراتی شده است. معنای سخن آنست که حزب با فعالیت اماده گیش برای کودتا، او را در موقعیت دشوار و علیه خود کشانده بود. این جمله داوود در نوشته کشتمند که پرچمیها از موضع دوستانه عدول نموده و به خصومت علیه نظام جمهوری گرائیده اند. ایشان اکنون خود را در سوراخ ها پنهان مینمایند ( مخفی کاری می کنند) و اگر به این وضع پایان داده نشود، دولت نمی تواند آنرا دیگر تحمل نماید. به وضاحت پریشانی او را حکایت می کند. با فعالیت های عادی ح د خ ا داوود آشنایی داشت و پیش ازین کدام عکس العمل منفی از وی دیده نشده بود، اما این عکس العمل تند حکایت از اطلاع وی از تشبثات فراتر از معمول حزب که برای نظام خطرناک تلقی شده، می کند.

 در اخیر ص ۱۶۸ و بعد ازان، از بحرانی سخن رفته که از به تعویق انداحتن جلسات حزبی و آوازه انحلال حزب در سال ۱۳۵۳، بالا گرفته بود. در حالی که حکایت ها و شکایت ها وافاده های داوود خان را هم کوشیده بودند از حزب پوشیده نگه دارند و حزب را در یک تاریکی گذاشته بودند، بیخ قضیه و دلیل آشفته گی داوود را که برخاسته از کار مخفی خود سر چند فرد بالایی حزب در قوای مسلح،حتا در غیاب کمیته مرکزی بود، تا آخر افشا نکردند. میر اکبر خیبر هم تا این زمان از اصل جریان آگاه نبود.

 در ص ۱۷۱به نقل از ص ۶۴۶ کوچه ما، اثر داکتر اکرم عثمان، می خوانیم:

دو سه هفته از این بحران حزبی میگذرد که روزی سردار، امین(نام مستعار اکرم عثمان در ناول کوچه ما) را بسیار عاجل در دفتر کارش احضار میکند. در اتاق انتظار سردار زود تر از دیگران، امین را به حضور می طلبد و اشاره به سه چهار عدد کست کوچک که روی میزش قرار داشت، میگوید: در کست ها صدای رفقا ثبت شده است که همه چیز را روشن میکند. در این صحبت های خصوصی، رفقا بر هر چیز من خندیده اند، بر سر طاسم، بر حزبم، بر انقلابم و تمام کارهایم. چون وقت ندارم واله (و الا) یکی ازانها را می گذاشتیم تا میشنیدی. به آنها بگو که زحمت نکشند من پیشنهادم را پس گرفته ام (مقصدش صحبت قبلیاش با اکرم عثمان بوده که دران بعد ازانکه از قهر می نشیند، می گوید به رفقا بگو بیایید مرا یاری کنید و حزب مرا هم شما بسازید) . به گفته سردار، مقامات امنیتی از راه زیرخانه بلاک ۲۴ میکرویان (میکرو ریان) اول وسایل ضبط صدا را در پشت کف زمین منزل همکف آن ساختمان تعبیه کرده بودندو پیوسته صدای ساکنانش را می شنیدند. آن اپارتمان از دیرگاه، در اختیار یکی از سرکرده های پرچم بود.

در ص ص ۱۹۳ تا ۱۹۵ از کشف جا به جایی دستگاه ضبط صوت در زیر زمینی بلاک۲۴ میکروریان اول، مرکز جلسات حزبی در تابستان ۱۹۷۶، و در قسمت اخیر ص ۱۹۴ و آغاز ص ۱۹۵ از به دست آوردن صندوق بزرگی از کست ها از اتاق استراحت قدیر نورستانی وزیر داخله، بعد از قیام ثورمطالب با اهمیتی درج گردیده است. در ادامه از موجودیت لیست اعضای هر دو جناح حزب در قوای مسلح و بعضی مسایل خصوصی و فامیلی، استخراج شده از این کست ها، نیز سخن رفته است.  خواننده گرامی متوجه شده خواهد بود که پیش بینی ها و اخطارهای ما، چقدر به جا بود و چگونه بر درستی آن امروز عبدالوکیل صحه می گذارد.

وکیل نوشته است که رهبران خلقی هم پسان گفتند که در دیوار کورس موسیقی همجوار دفتر حزبی شان در گلزار مارکیت، نیز سوراخی ایجاد و دستگاه ضبط صوت گذاشته شده بود.

۱۸ مارچ ۲۰۱۷

عبدالصمد ازهر

گذری و نظری بر کتاب

از پادشاهی مشروطه تا سقوط ج د ا

بخش دوم

عبدالوکیل در ادامه می نویسد:

این سازمان بعداً در جنب ح د خ ا موجود بود. اعضای عمده این سازمان به رهبری عبدالصمد اظهر(ازهر) عبارت بودند از:

عبدالصمد اظهر، مهرالحق قطره افسران پولیس، ذبیح الله زیارمل، عبدالطیف(عبداللطیف) انصاف، عزیزالرحمن افسران قوای زمینی و عالم وصال افسر قوای هوایی. بعداً عبدالطیف انصاف و عزیز الرحمن به زودی سازمان را ترک نمودند و عالم وصال در سال ۱۳۵۲ وفات نمود. متباقی سه تن دیگر، باز هم تا وحدت دو جناح ح د خ ا در ۱۲ سرطان (۱۳۵۶) فعالیتهای خود را در قوای مسلح با آگاهی میر اکبر خیبر و ببرک کارمل پیش میبردند.

این بخش را از مقاله این جانب حقیقت پنهان مانده یک واقعیت، که در ماه نومبر ۲۰۰۸ در سایت های متعدد انترنتی مانند آینده، پیام وطن، ژواک منتشر گردیده نقل کرده و خلاف اصول احترام به حق مالکیت ادبی و هنری، بدون ذکر منبع، بخشی از معلومات آن را از نام خود نشر کرده و بقیه را که در رد هریسن بوده کنار زده است. همین مقاله است که در بالا ازان به مثابه منبع موثق و دست اول، یاد کرده ام.

برای وضاحت بیشتر موضوع، مرور بر اصل آن مقاله را خالی از مفاد نمی دانم:

 

                                      حقیقت پوشیده ماندهء یک واقـعـیت

 

   در مطالبی که توسط محترم فقیرمحمد ودان بتاریخ 3.7.2008 در سایت وزین پیام وطن به اّدرس دکتور محمد حسن شرق منتشر گردیده است، تذکراتی هم در بارهٔ سا زمان های چپ در قوای مسلح افغانستان،بااستفاده از منابع دیگر درج گردیده است . با تأکید بر احترامی که به محترم ودان دارم ، یادآور میشوم آنچه این منابع در زمینه نوشته اند ، با حقیقت فاصله داشته و تصحیح اّن ضروری پنداشته میشود :

 

   در سطر دهم پاراگراف یازدهم چنین اّمده است :

 

   { سلیک هاریسون با استناد از صفحا ت 159 169 اثر روسی " تاریخ قوای مسلح افغانستان 1947 1977 ؛ نشر شده از جانب مؤسسهء انتشارات شرقی؛ چا پ مسکو؛ چا پ 1985 " در زمینه چنین می نویسد:"دستگاه استخبارات نظامی اتحاد شوروی،در حالیکه چشم به اّینده دوخته بود، افسران تربیت یافته(در اتحاد شوروی) رادرسپتامبر 1964 تشویق نمود که سازمان انقلابی مخفی قوای مسلح راتشکیل دهند." همچنا ن جنرال الکساند ر لیاخفسکی یکی از افسران بلند پایهٔ اتحاد شوروی چنین می نویسد:" دوشادوش ح.د.خ.ا. سازمان زیر زمینی مستقلی به نام جبههٔ کمونیست های افغانستان(...  به رهبری سرهنگ عبدالقادر ایجاد گردید ) نقش سازنده ای را در کار با افسران ارتش بازی کرد. اعضای این سازمان نقش مهمی را در سرنگونی پادشاه افغانستان بازی کرده بود ند."}

 

   پسانتر در بخش :" 1- سقوط سلطنت، علل و پیش زمینه های اّن" ؛ در سطر پنجم پاراگراف ششم چنین میخوانیم:

 

   " سیدطیب جواد محقق در زمینه مسایل تاریخی و اجتماعی افغانستان به راد یوی بی بی سی چنین میگوید: " تحقیقاتی که در سال های اخیر صورت گرفته، نشان میدهد که مسکو از طریق سازمان استخباراتی نظامی شوروی یا ادارهٔ اطلاعات ارتش که به مخفف لاتین اّن یعنی جی اّر یو معروف است، نقش مؤثری را در کودتای 1972(1973) داؤد خان داشته است. جی اّر یو زمینهٔ این رافراهم ساخت تا یک تعداد قابل توجه افسرانی که در کودتا نقش اساسی داشتند در کنار داؤد خان قرار گیرند. اکثر این افسران جزء سازمانی بنام سازمان انقلابی قوای مسلح بودند که در سال 1964 زیر نظر جی اّر یو تشکیل شده بود. همین سازمان در موفقیت کودتای داؤد خان نقش اساسی داشت ."

 

   در مطالب گفته شدهٔ بالا نامهای سازمان ها ، تاریخ های تأسیس و ماهیت اّنها رد و بدل ودرهم اّمیخته شده وهردو سازمان بر اساس معلوما ت نادرست  وصدور حکم غیر عادلانه ، مولود ادارهٔ استخبارات نظامی اتحادشوروی قلمداد شده اند.

 

   حقیقت قضیه اینست که : در سپتامبر 1964 مطابق سنبله 1343 (اگر دقیقتر بگویم در 26 سنبله ) سازمان مخفیی بنام " سازمان دموکراتیک انقلابی اردو " که مخفف اّن " س. ا. د . ا . یا سادا " میشود از طرف یک حلقهٔ تحول طلب انقلابی، که از مدتها پیش درتدارک یک راه بیرون رفت از وضع ناهنجارو ذلتبار مردم و کشور بودند، در دارالامان کابل اساس گذاری شد. این حلقه مرکب از شش نفر   یک افسر قوای هوایی ( محمد عالم وصال ) ، سه افسر قوای زمینی ( ذبیح الله زیارمل ، عبداللطیف انصا ف و عزیزالرحمن ) و دو افسر پولیس ( مهرالحق قطره و عبدالصمد ازهـر ) بودند. در همین نشست تاریخی بر اهداف عمومی واصول تشکیلاتی توافق بعمل آمد و به اتفاق آرا عبدالصمد ازهـر وذبیح الله زیارمل بحیث رئیس و معاون سازما ن انتخاب و مسئولیت خطیر رهبری روزمرهٔ کارها بدوش شان گذاشته شد .

 

  در تردید اتهامات بالا ، برهان قاطع اینست که هیچ کدام ازانها در اتحاد شوروی تحصیل نکرده واز نفوذ و أثرگذاری های جی آر یو و کی جی بی و امثال آنها مبراا بودند .

   عبداللطیف انصا ف وعزیزالرحمن تقریبا سه سال بعد ، بنا به ترک اشتغال در ساحهء نظامی و پیوستن به حیات ملکی ، با حفظ اسرار سازمان، ازان فاصله گرفتند .

 

 محمد عالم وصال درحالی که کارهای بزرگ و پرثمری را در قوای هوایی و مدافعهء هوایی انجام داده بود، با تأسف در سال 1357خورشیدی  برتبهء جگرنی، و مهرالحق قطره هم که یک عمر بخاطر مردم خود شرافت مندانه رزمید، دراثر مریضی قلبی در سال 1372 برتبهءسمونوال ، رفقا و دوستان شان را تنها گذاشتند و به ابدیت پیوستند.

 

   سرهنگ عبدالقاد ر نه در سطح رهبری و نه در حلقه های پایین،در هیچ کدام، گاهی عضویت این سازمان، ویا رتباطی  با اّن، نداشته است .

     

    بعد از مدتی ، کلمهٔ "دموکراتیک "از نام این سازمان،  بدلیل بی مورد بود ن آن در یک سازمان نظامی مخفی و هم بخاطر اجتنا ب از سوء تفاهمات تشابه با نام سازمان های سیاسی دیگر، حذ ف شد و نام" سازمان انقلابی اردو" برگزیده شد.

 

    تنویر افسران اردو ( قوای مسلح ) و تجهیز آنها باافکا ر انقلابی مترقی بخاطر مبارزه درجهت ایجاد یک جامعهٔ آ زاد،مترقی، مرفه و دموکراتیک، مبتنی بر عدالت اجتماعی از اهداف عمدهٔ این سازمان به شمار میرفت. بنا بر خصلت مخفی سازما ن ، نه اعضای صفوف همدگر را می شناختند و نه جامعه ازوجود و مبارزهٔ آن آگاهی داشت. هرگونه سوء ظن ادارات استخباراتی می توانست به قیمت جان اعضا ویانابودی کامل تمام سازمان منجر شود . بسا ممکن بود نابودی فردی،قسمی یا کامل ، طوری صورت گیرد که نابود شده گان ، گمنام و  حتی بدون  کمایی افتخار فردی یا جمعی در

جامعه و تاریخ ، سر به نیست شوند .آنها نه در مظاهرات تبارز کرده می توانستند ، نه در انتخابات و نه در وسایل وامکانات ارتباط جمعی .  به همین جهت شعار برجسته و معروف :" به پیش در راه مبارزهء گمنام و قهرمانانه ! " ، سمبول کار انقلابی و افتخار فرد فرد اعضای سازمان گردیده بود.

   سازمان انقلابی اردو ، پسا نها حیثیت یک سازمان جنبی حزب دموکراتیک خلق افغانستان  را قبول کرد . بنا برجدیت  سری ماند ن سازمان ، تما س با همه رهبری حزب نامعقول وخطیر بود،

لذا ازهر، که در رأس هیأت رهبری سازمان قرار داشت ، بر اساس شناخت ها و اعتمادهای قوی سابقه ، صرفاً با دو رفیق (ببرک کارمل و میراکبر خیبر ) در تماس قرار داشت . در سال های بعدی که مسئولیت ها و مصروفیت های رفیق کارمل زیاد شده بود، صرفاً در نشست های مهم اشتراک میکردند و در بقیه موارد رفیق میراکبر خیبر رابطهٔ رفیق کارمل و سازمان را تأمین میکردند. تماس های رفیق خیبر معمولاً با هر دو نفر اول رهبری سازمان  برگزار می شد .

 

   اگر سازمانی بنام "جبههٔ کمونیست های افغانستان " وجود داشته، یقیناً تاریخ تأسیس آن  به سپتامبر 1964 برنمیگردد و احتمالاً چندین سال پساتنر اساسگذاری شده باشد.

 

   در مورد سهم گیری در کودتای1973 داؤدخا ن ، با تاکید میگویم که با وجود آنکه حتی تقریباً از یک سال پیش ،سازمان انقلابی اردو ازجلب و جذب و تدارکات برای کودتا ، اطلاع داشت و عدهٔ  زیادی از اعضای آن برای سهم گیری در کودتا دعوت شده بودند ، نه کودتا را لو داد و نه به اعضای خود اجازهٔ  سهمگیری دران را داد . به دو دلیل :

 

   1 داؤدخان ، انسان وطن دوست ، تحول طلب و ترقی خواه بود . لذا نباید در مقابلش مانع ایجاد می شد و یا  لو داده می شد .

 

   2 با در نظرداشت این تلقی، که داؤد خان عضو خاندان سلطنتی بود و منافع او با منافع سلطنت آمیخته بود،این پرسش به میان می آمد که: در حالیکه س.ا.ا بدون داشتن امکانات و وسایل استخباراتی، به صورت مسلسل از تدارک کودتا مطلع می شد ، آیا ادارات اسخباراتی دولت - ریاست ضبط احوالات ، استخبارات وزارت داخله ، استخبارات نظامی وزارت دفاع ، استخبارات خاص سردار عبدالولی وامثال آن ازین فعالیت ها بی خبرمانده بوده می توانستند ؟!  این تصورات در مورد اهداف اصلی این حرکت، شک و تردید ایجاد میکرد .

 

   اعضای این سازمان وقتی برای اشتراک در کودتا دعوت می شدند ، با حرمت گذاشتن به شخصیت داؤد خان ووطن پرستی او ، و با اظهار عدم مخالفت با این عمل، به بهانهٔ معاذیر شخصی ،خود را کنار می کشیدند . صرفاً یک عضو این سازمان (فیض محمد ) ، تحت تأثیر یک دوست انقلابی شباروزی خود ، نتوانسته بود خود را کنار بکشد و مجبور به سهم گیری فعال شده بود که بعداً مورد مؤاخذه قرار گرفت و مجبور به اعتراف و معذرت خواهی گردید .

 

   بعد از پیروزی کودتا ی داؤد خان ،اعضای این سازمان وظیفه داشتند با او همکاری نمایند. عدهٔ معتنابهی ازافسران فعال در کودتا ، بنا بر خصلت انقلابی شان ، به زودی به صفوف سازمان راه یافتند . همین دو فکتور - همکاری بعدی با داؤدخان و جذب بعدی افسران فعال  کودتا در سازمان - شا ید این تصور را ایجاد کرده باشد که گویا س . ا . ا . در کودتا سهم فعال داشته است .

 

   اگر حرف های ما ن را خلاصه کنیم می توانیم بگوییم :

 

   - سازمان انقلابی اردو ، غیر ازانست که" جبههء کمونیستان افغانستان" خوانده شده است .

   - این صرفاً س . ا . ا . است که در سپتامبر 1964 ، ماه ها پیش از اساسگذاری جریان دموکراتیک خلق افغانستان ، تأسیس گردیده است .

   - هیچ کدام از مؤسسین این سازمان ، تحصیل یافتهٔ اتحاد شوروی نبودند .

   - سرهنگ عبدالقادر عضو این سازمان نبود .

   - این سازمان در کودتای داؤد خان اشتراک نداشت .

   - این سازمان همانطوری که کودتا با داؤد خان را رد کرد ، کودتا بر ضد اورا هم رد کرد ، که همین موضع ، بنا بر  تمایلات ناخیراند یشانهٔ درون حزبی،  مشکلاتی را برای رهبری آن ایجاد کرد که از حیطه بحث این مختصر خارج است .

   - این سازمان مولود تصمیم آگاهانهٔ وطن پرستانه ، ترقی پسند و انقلابی مؤسسین آن بود .

الهام بخش آنها درین تصمیم بدون شک جنبش های آزادی بخش  و مبارزات مردمان زحمت کش جهان بخاطر دموکراسی و عدالت اجتماعی بود . آنها به هیچ وجهه ملهم از تصمیم و ارادهء سازمان ها ی استخباراتی و جا سوسی نبودند .

 

    با ذکر این مختصر ، انتظار دارم خواننده گان ، محققین و مبصرین محترم ، در مورد سازمانی که مرکب بوداز انسان های ناب میهن پرست،مردم دوست، باتقوا ، فداکار،ازخود گذ ر وانقلابی؛ انسان

هایی که با تمام استحقاق بی مدعا زیستند وبنا به ایمان قوی شان آه از جگر بر نیاورد ند؛

کسانی که از آغازین مرحلهٔ انقلاب 7 ثور ، به زندان ، شکنجه ، کشتار و حتی پرتاب از طیا ره

مواجه گردید ند ؛ کسانی که در راه مردم و وطن، بی دریغ به مقابله سیاهی ، سیاه اند یشی و سیاه روزی شتافتند و جام های شهادت نوشیدند ؛ نباید بی اعتنا برخورد کنند.

 

   بنا بر اینکه اطلاعات دست اول درین زمینه هنوز منتشر نشده بود ، امیدوارم همین مختصر، بی اطلاعیی را که در زمینه وجود داشت مرتفع گردانیده باشد.

                                                                                         با عرض حرمت

                                                                   04. 11.2008      

     http://www.ayenda.org/Haqiqat%20PoshidaMandae%20iak%20%20Waqeiat(%20A.S%20Azhar).pdf    

 http://www.payamewatan.com/Article-4/a.azhar051108.htm

 

   در مقاله بالا، جمله این سازمان همانطوری که کودتا با داؤد خان را رد کرد ، کودتا بر ضد اورا هم رد کرد ، که همین موضع ، بنا بر  تمایلات ناخیراند یشانهٔ درون حزبی،  مشکلاتی را برای رهبری آن ایجاد کرد که از حیطه بحث این مختصر خارج است، حکایتگر آن بحران خود ساخته یی است که محترم عبدالوکیل امروز به آن اعتراف می کند و در ادامه، روی آن مکث بیشتر خواهم داشت.

 

درین جا که ذکری از نامهای موسسان س ا ا به میان آمد، بیجا نخواهد بود، برای قدر دانی از رفقای مسوول در عرصه های پولیس، قوای هوایی و قوای زمینی، که در طول زمان، با پشتکار، وقف و فداکاری، وظایف انقلابی شان را به پیش می بردند، نام ببرم:

-         زنده یاد محمد عالم وصال و بعد از وفاتش بهاءالدین مسوول کار در قوا و مدافعه هوایی؛

-         زنده یاد غلام نبی قوماندان اکادمی پولیس و قربانی شکنحه های اگسا، مسوول کار در قوای پولیس؛

-         ذبیح الله زیارمل مسوول کار در قوای زمینی.

 

باشد که تاریخ جنبش های عدالت طلبی و رهایی انسان از قید ستم های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و کج اندیشی ها و عقبگرایی های قرون وسطایی، نامهای ایشان را با حروف جلی ثبت نماید.

 

ادامه نوشته بالای عبدالوکیل چنین است:

 

باید متذکر گردید که کار این سازمان طی سالیان متمادی در قوای مسلح محسوس و وسیع نبود و در محدوده رفاقتها و شناختهای شخصی ادامه داشت و اعضای این بخش را یک رقم محدود تشکیل میداد. زیرا تلاش صورت میگرفت که به هیچ وجه، فعالیتهای آنها نه باید در ضدیت با برنامه و مشی عمومی ح د خ ا در دهه دموکراسی قرار گیرد و باعث سوء تفاهمات با رژیم سلطنتی گردد. زیرا رژیم سلطنتی هر نوع فعالیت در قوای مسلح را از جانب احزاب سیاسی غیر قانونی و آنرا تلاش برای براه انداختن کودتا میدانستند. بنا برین اعضای سازمان انقلابی اردو فعالیت خود را در زمان سلطنت تا کودتای ۲۶ سرطان( ۱۳۵۲) با بسیار احتیاط پیش میبردند. در زمان جمهوریت محمد داؤد هم، آنها کاملاً با احتیاط به فعالیتهای خود ادامه میدادند. چنانچه بعد از کودتای ۲۶ سرطان عملاً عبدالصمد اظهر و ذبیح الله زیارمل در وزارت امور داخله مصروف کارهای با اهمیت دولتی بودند و مجال تماس را با سایر منسوبین قوای مسلح برای جلب اعضای جدید به حزب، زیاد در اختیار نداشتند. البته فعالیت و نقش آنها در داخل دولت به نفع استقرار رژ‌یم نوبنیاد در این مقطع زمانی، بسیار حیاتی و قابل قدردانی بود. (ص ۱۵۲ -۱۵۳)

جناب عبدالوکیل معیارهای احتیاط ما را درست توضیح داده اما در باره تعداد و نحوه تنظیم اعضا سطحی نگری داشته است. این سازمان تشکیلات مستحکم پولادین و منضبط باور نکردنی داشت. کسانی که به تعبیر وی در محدوده رفاقتها و شناخت های شخصی قرار داشتند، نه اعضای سازمان بلکه افسران زیر مطالعه و آزمایش بودند و از وجود سازمان آگاهی نداشتند. تصور می شود همین ها را نویسنده اعضای سازمان تصور کرده بودند. شماری از اعضا نیز، به خاطر افشا نساختن سازمان، شناخت های خود را آشنایی های شخصی و همصنفی گری جلوه می دادند. در ست است که شمار اعضا، به تناسب شماری که پسانترنزد محترم نور احمد نور، ثبت شده، خیلی کمتر بوده، به خاطری که این شمار جدید عبارت بود از شمار سابق سازمان ما به علاوه شمار زیادی که از طریق یک مسابقه میان خلق و پرچم برای چِت کردن داوودخان، با پُشت پا زدن بر همه معیارهای سازمانی، از طرف عبدالوکیل و عده یی از کادرهای دیگر حزبی راه اند اخته شده بود. کار مملو از ریسک و بازی با سرنوشت حزب و کشور که مطابق نوشته های بعدی خود شان، ، بعد از قیام، لیست مطولی از اعضای حزب در قوای نظامی، در اتاق خواب جنب دفتر عبدالقدیر وزیر داخله داوود خان، به دست آمد.

 

 در سال اول رژیم داوودخان، به راستی هم مصروفیت ما زیاد بود. مصروفیت من در پُست رییس ارکان و سپس آمر عمومی امنیت، در مجموع بیشتر از یکسال نبود. نظامی ها همیشه مصروفیت های شباروزی دارند و آنهایی که بیشتر مسوولیت پذیر اند، بیشتر در وظیفه هم می مانند. در هنگام وظیفه داریم در میدان هوایی بین المللی کابل هم، در اکثر اوقات برای نظارت از بارگیری طیاره ها، جلوگیری از قاچاق و امنیت میدان و تأسیسات اطراف آن، از ساعت پنج صبح تا ختم پروازها و خالی شدن میدان، که تا ساعات  ۱۰ و ۱۱ شب هم دوام کرده می توانست، بدون دریافت اضافه کاری، در محل وظیفه می بودم و بعد ازان هم در تماس با میدان و  مسوولان امنیتی، باقی می ماندم. تماس ها وارتباط های سازمانی من به ندرت پیش از ساعت نُه شب اتفاق می افتاد و بنا بر نبود وسایط و امکانات، فاصله های رفت و برگشت از شش درک تا اقصا نقاط شهری آن زمان چون قلعه زمان خان، گذرگاه، میرویس میدان، خیرخانه، یکه توت و غیره را با پای پیاده طی می کردم. در جریان روز هم امکانات تماس منتفی نبود.برای کار سازمانی همیشه راهی وجود دارد. به قول معروف، هر آنکه میل دین دارد، کلوخ در آستین دارد. این را هم نباید از یاد کشید که سازمان مخفی نظامی متشکل از حلقه های زنجیری بود که حلقه های مذکور به صورت خودکار به اجرای وظایف و جلب و جذب مطابق با معیارهای وضع شده ادامه می دادند و مهره های مسوول، در حالات ضروری به سهولت می توانستند دسترسی ولو کوتاه مدت با حلقه بالا، داشته باشند.

 

عبدالوکیل، کار با احتیاط سازمان ما را در زمان شاهی، به دلیل عدم جواز قانونی، حساسیت دولت در برابر کار سیاسی احزاب در میان نظامیان و برنامه و مشی عمومی ح د خ ا در دوره دموکراسی (مبارزه مسالمت آمیز و ضدیت آن با تسلط قهر آمیز قدرت. ا )، توصیف کرده، که به کلی درست و به جاست. ولی از مجاز شمردن چنین فعالیتی در دوره جمهوریت، که بر اساس آن خودش به آن رو آورده بود، بِلگه یی به دست نمی دهد. آیا پیوند دادن دهه دموکراسی با برنامه و مشی عمومی حزب به خاطر توجیه کارنامه هایش در دوره جمهوریت به کار برده شده و توقع دارد توجیهش مورد پذیرش خواننده هم قرار گیرد؟

 

 نقطه با اهمیت اینست که وظیفه اساسی دران فرصت، همکاری با جمهوریت نو پا به خاطر آرمان های مطرح شده در برنامه خطاب به مردم داوود خان بود. موضوع قیام ضد رژیم نه در برنامه سازمان انقلابی اردو وجود داشت و نه از حزب. متأسفانه این عبدالوکیل بود که مطابق به اعترافات خودش، از ۲۶ سرطان به بعد در شوق کودتا افتیده، در حالی که حزب در کلیت آن در پشتیبانی رژیم جانفشانی داشت، وی خلاف پرنسیپ های حزب، با تشبث در ظاهر شخصی و خودسرانه، به فعالیت ماجراجویانه برای اسقاط رژیم و گرفتن قدرت از راه زور، آستین ها را بالا زده بود.

 

 وی از یکسو بر مصروفیت زیاد من و زیارمل، به خاطری تاکید می کند تا ماجرا جویی خود را در میان نظامیان توجیه کند. در حالی که موصوف نقش ما را به نفع رژیم نو بنیاد، حیاتی و قابل قدر دانی ارزیابی می کند و شکی نیست که موضع عمومی حزب هم همین بود، پرسش به میان می آید که اگر کار برای استقرار رژیم نو بنیاد جمهوری درست، مفید و قابل قدردانی بود، آیا تلاش آماده گی برای اسقاط آن، یک عمل متضاد با آن ارزیابی، نبود؟ آیا می شود گفت اعتقاد و عملش در دو جهت متضاد قرار داشتند؟

 ۱۴ مارچ ۲۰۱۷

            http://www.sporghay.com/pdf/azharshahi.pdf

http://howd.org/pdf/Gozari2.pdf

 

 

گذری و نظری بر جوانبی از کتاب

از پادشاهی مطلقه تا سقوط ج د ا

بخش یک

در دسمبر ۲۰۰۹ به پیشواز چهل و پنجمین سالگرد اساسگذاری ح.د.خ.ا.، خاطره هایی و تحلیلی از گذشته، حال و پیشنهاد هایی برای آینده جنبش چپ، در برابر خواننده گان گذاشته بودم[1]. آن نگاشته، در جنب استقبال گرم خواننده گان گرامی، یگان واکنش منفی را نیز بر انگیخت. چنانچه یک پیام زشت یک همرزم دیروز، باعث تقابل و رسانه ای شدن گردید. بعضی از رفقا، از آن جمله محترم عبدالوکیل، با تماس های تلفونی از من خواست آن اعتراضیه انترنتی را بردارم، که من رضایت ندادم. عبدالوکیل ضمن صحبت دوستانه اظهار داشت وی اسناد فراوانی در دست دارد که با نشر آن حقایق زیادی روشن می گردد. از ایشان خواستم این اسناد را هرچه زود تر تنظیم و منتشر کند تا زوایای تاریک مانده تاریخ ما روشن گردند. وی گفت نگاشتن آن را مدتیست آغاز کرده ولی نمی خواهد اکنون به نشر آن اقدام کند. ترجیح می دهد که بعد از مرگش منتشر شود. در برابرش استدلال کردم پسانتر یک نسل می میرد، موضوع کهنه می شود و علاوه بر آن اگر بر صحت بیاناتش شکوکی ایجاد شود و یا طرف انتقاد قرار گیرد، به مثابه پاسخگو در قید حیات نخواهد بود و این کارش را توجیه بر بزدلی و ترس از مواجهه تلقی خواهند کرد.

سالها گذشت. یکی دو سال قبل در صفحات فیسبوک مژده هایی از نشر کتابی از نام ایشان حتا با چاپ تصویر رویه کتاب، منتشر شد که بعد به خاموشی گرایید. تا آنکه در تابستان-خزان گذشته از انتشار واقعی چنین کتابی اطلاع یافتم.

بنا بر هزینه گزافِ تهیه کتاب، به زودی نتوانستم از مطالعه آن مستفید شوم. تا آنکه درین اواخر دوست مهربانی آنرا طور امانت غرض مطالعه به دسترسم گذاشت.

از مطالعه آن خیلی آموختم و بر دوربینی نویسنده در برداشتن و کشیدن اصل اسناد وزارت امور خارجه و همچنان بر حوصله و کاربری ایشان در تهیه و ترتیب اثری به این حجم، که بدون شک با خاطرات دو جلدی محترم سلطان علی کشتمند رقابت کرده می تواند، آفرین (!) گفتم.

این کتاب ۱۱۰۰ صفحه ای، با عنوان از پادشاهی مطلقه تا سقوط جمهوری دموکراتیک افغانستان در دو جلد در کابل به چاپ رسیده است.  

شناسنامه مولف:

محترم عبدالوکیل، متولد ۲۰ جدی سال ۱۳۲۳خ برابر با ۹ جنوری ۱۹۴۵ در روستای کمری ولسوالی بگرامی، تحصیل یافته رشته اقتصاد از پوهنتون کابل، کارمند حرفوی حزب، عضو کمیته مرکزی، وزیر مالیه، سفیر افغانستان در ویتنام، عضو بوروی سیاسی ح.د.خ.ا. سپس حزب وطن و وزیر امور خارجه جمهوری افغانستان در کابینه دکتور نجیب الله و از ابتدای تأسیس ح.د.خ.ا. یکی از فعالان برجسته آن بوده است.

درین کتاب مرور گذرایی بر پادشاهی محمد نادر و پسرش محمد ظاهر، صدارت محمد هاشم، شاه محمود و محمد داوود، قانون اساسی و اساسگذاری حزب د.خ.ا.، دوره دموکراسی با مختصری از حکومت های آن، صورت گرفته، جمهوری داوود و مناسباتش با حزب د.خ.ا. و موضعگیری های حزب در قبال آن تفصیل بیشتری دارد.

به قیام نظامی ۷ ثور ۱۳۵۷ و حوادثی که بعد از آن تا زمان برچیده شدن دولتداری حزب وطن، پیش آمده به تفصیل سخن رفته، مسایلی را که نویسنده به حیث فعال سیاسی و کارمند بلند رتبه حکومتی در آن دخیل و یا شاهد بوده، با دقت شرح داده است.

کتاب که خاطرات نویسنده را بازتاب می دهد، بالطبع هسته مرکزی آن را نقش خودش هم در حزب و هم در وزارت امور خارجه، می سازد. وی خود را در لا به لای اثرش، در نقش های خیلی عمده شناسانده است که به روایت خودش در این کتاب، برازنده ترین آنها ازین قرار اند:

-         کادر پر تحرک و فعال حزب؛

-         مبتکر مفکوره کودتا یا قیام نظامی و آغازگر کار در میان نظامیان؛

-         عصیانگر در برابر رهبری و اصول حزبی؛

-         مبتکر مفکوره مصالحه ملی؛

-         امضا کننده موافقتنامه های ژنیو؛

-         و بالآخر سهمگیر فعال در سپردن زمام قدرت دولتی به ائتلاف شمال.

با آنکه درین کتاب، در مورد شماری از رهبران به صورت ظریفانه و یگان بار صریحانه، تصریحات منفی وجود دارد، آنهایی که به قدسیت آن رهبران معتقد و اشاره کوتاه غیر مساعد در باره آنها را جرم تلقی و علیه نویسنده حشر عمومی برپا می کردند، اکنون نه تنها شاهد چنین پیش آمدی نبودم، بلکه مقتطعاتی از آن را که شماری از دوستان در تایید بینش خویش انگاشته اند، در صفحات خود نیز منتشر کرده اند.

در حالی که معتقد به اینم که دریافت هر انسانی از واقعیت های مشخص، زاییده شرایطی است که افکار، تخیلات و معتقداتش در آن شکل گرفته اند، و خودم هم کدام استثنا نیستم، نه خود را عقل کل می پندارم و نه دیگران را. بنا بر آن، قضاوت ها و موضعگیری های هر یکی برخاسته از همین حقیقت است. اما شریک ساختن نظریات متفاوت، آنانی را که در صدد دریافت حقایق با قضاوت آزاد و بیطرفانه اند، کمک کرده می تواند.

در بازنگری کتاب مورد بحث، در پی نقد ادبی و انگشت گذاری بر اشتباهات املایی و انشایی، که کم هم نیستند، به دلیلی نیستم، که با دانستن کمبودی های ادبی و نوشتاری خودم، در موقعیتی نمی باشم که ازین نگاه بر کسی خرده گیرم. جناب عبدالوکیل خودش در پیشگفتار با فروتنی به وجود چنین نقایصی، اشاره کرده و باری محمد نبی عظیمی نیز نقد گونه بر آن سطری چند نوشته بود.

از محاسن برجسته کتاب، برخلاف آثار بیشتر نویسنده گان سیاسی، حرمت گذاشتن به همه کس و هر جریان و خود داری از جریحه دار ساختن احساس و برانگیختن خصومت دیگران، می باشد.

 نویسنده، حتا با اعتراف و آشکار ساختن کجروی های اصولی خودش، در واقعیت گرایی کوشیده است، ولی بنا بر مقتضای طبیعت انسانی، به صورت ظریفانه از برخی حقایق طفره روی کرده و مغشوش یا دگرگون، جلوه داده است.

محاسن، محاسن اند و طرف تایید و ستایش همگانی قرار دارند. اما معایب یا کمبودی ها، از دو نگاه بررسی می شوند: بد بینانه و یا بیطرفانه. بدبینان در خمیر مو می پالند، سوء تعبیر می کنند، از شیوه التقاطی استفاده می برند و بهانه گیری می کنند. اما من به آنچه در اولین مرورم بر کتاب، دریافته ام، یادداشت گونه و یا به گونه طرح سوال ها، ساده و پوست کنده، خدمت خواننده گرامی پیشکش می نمایم. انتظار دارم بدبینانه تلقی نشوند. من ممنون جناب عبدالوکیل استم که در سر تا پای کتاب از من با حرمت و لطف نام گرفته اند و هیچ کلمه تخریش آمیزی به کار نبرده اند. اما وجیبه خود می دانم به اشتباهات شان که امیدوارم سهوی باشند اشاراتی داشته باشم. انتظار دارم با بزرگواری شان ملال خاطر به خود راه نداده توضیحات مرا تصحیح ضروری برای درج حقایق در تاریخ بدانند.

یک نظر کلی بر محتوای این کتاب، استلزام نقد گسترده آنرا در برابر خواننده قرار می دهد. اما من در زمان حاضر و در مبحث حاضر، به قسمت ها و جهاتی از آن، می پردازم که به شخص خودم و مسوولیت های سازمانیم ارتباط می گیرند. بدون مقدمه چینی و لفاظی، با ادبیات عام فهم میرزایی، مستقیم به طرح مسایل می روم:.

 جناب عبدالوکیل در ص ۶۹ خبر مرگ میوندوال را چنین نگاشته که گویا دولت اعلان نمود محمد هاشم میوندوال بعد از اعتراف به جرمش، خود را با نکتایی دست داشته اش حلق آویز نموده است اگر بپرسم جناب عبدالوکیل آیا شما راست می گویید که دولت همین طور اعلان کرده بود؟ چه جوابی دارید؟ شما که از منبع خبر ذکری نکرده اید، به یقین که آن منبع، دولتی نیست. به خاطری که دست اندرکاران آن دولت هم آنقدر احمق نبودند که در جراید دولتی چنین خبر نادرست و با این سفاهت را منتشر کنند. شما که آدم سیاسی، باخبر و فعال دوره های مختلف تاریخ، منجمله دوره جمهوریت داوود خان، بوده اید، به یقین که با چنین حوادث پر سر و صدا و نشرات مربوط، بی تفاوت نبوده از آن آگاهی کامل داشتید. علاوه بر آن شما آدم با مطالعه استید و بدون شک هم جراید آنوقت و هم نوشته های مرا در رد دروغبافی های جعل کننده گان تاریخ، در سایت های انترنتی و در کتابی درین مورد،[2] خوانده اید. درین کتاب متن اعلامیه حکومت و منبع آن درج است. اگر به منبع قابل باور دسترسی نداشتید، لازم نبود جعل دیگران را به مثابه یک حقیقت به نام خبر دولتی درج کتاب (که ماندنی و نابخشودنی است و به حیثیت و اعتبار خود شما صدمه می زند) بکنید و می توانستید نشانی منبع موثق دولتی را از من بگیرید. جراید آن زمان، بالخصوص جراید حکومتی و سالنامه ها منابع موثق برای دریافت اعلامیه های رسمی اند و نویسنده یی که از کجروی می پرهیزد مستقیم به منابع باوری می رود.

در ص۱۵۱ در باره سازمان انقلابی اردو چنین معلومات داده شده است:

قبل از تاسیس ح.د.خ.ا. تشکیلات مستقل و بسیار محدود بنام سازمان انقلابی اردو در سنبله سال ۱۳۴۳ تحت نظر میر اکبر خیبر که در آن زمان یک افسر نظامی بود، ایجاد گردیده بود. قسمیکه آگاهی دارم، تنها نور محمد تره کی، ببرک کارمل و میر اکبر خیبر که از جمله اعضای کمیته تدارک کنگره موسس بودند، ازین جریان آگاهی داشتند. چنانچه سلیک هریسن محقق امریکایی که روابط نزدیک مخصوصاً در زمان زمامداری گرباچف با ارگانهای مختلف اتحاد شوروی از جمله مقامات کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی و ارگانهای امنیتی آنکشور برقرار نموده بود، در صفحات ۱۸ و ۱۹ کتاب پشت پرده افغانستان چنین مینویسد:

کمیسر نظامی پرچم میر اکبر خیبر تلاشهایش را برای سازماندهی با تمرکز افسران آموزش دیده در اتحاد شوروی در قالب سازمان انقلابی قوای مسلح ادامه داد. این افسران به داؤد در کسب قدرت کمک کرده بودند. موقعی که این گروه پس از شکل گیری حزب دموکراتیک خلق افغانستان ظاهراً منحل شد، منابع مطلع اتحاد شوروی اظهار داشتند که جی آر یو با نادیده گرفتن دستورات کمیته مرکزی، خیبر و اطرافیانش را تشویق کرده بود که گروه را همچنان حفظ کنند.

جناب عبدالوکیل، آزرده نشوید اگر بگویم معلومات شما درین خصوص، موثق نمی باشد. این درست است که خیبر و کارمل را از تشبث خود درین ساحه اطلاع داده بودم. از ابتدا بنا بر حساسیت کار درین ساحه، از آنها خواسته بودم ما را به حال خود بگذارند. آنها هم به دلیل همین حساسیت، شاید به دلیل جدی نبودن موضوع کار در میان نظامیان و همچنان مصروفیت های زیاد شان در آغازین زمانِ فعال شدن حزب، تشبثی درین مورد نداشتند. صرف بعد از آنکه سازمان انقلابی اردو فیصله رسمی کرد تا در جنب حزب قرار گیرد، ببرک کارمل و میر اکبر خیبر کسانی بودند که مسوولیت ارتباط سازمان با حزب را بر عهده گرفتند. آنها هیچگاه در باره اشخاص و هویت شان پرسشی طرح نمی کردند. بیشتر گزارش های سازمان برای آنها جنبه اطلاعاتی و تحلیلی داشت که بعضی اوقات به گونه نوشتاری هم بدون ذکر نام سازمان یا گزارش دهنده، به دسترس شان قرار داده می شد. خلاف تصور شما، نور محمد تره کی در زمینه اگاهی نداشت و شاید حساسیت موضوع و امانت داری در برابر سازمان یا هر دلیل دیگری، مانع شریک ساختن این راز با وی شده باشد. اما حدس شما از محدود بودن اعضای سازمان انقلابی اردو، بالخاصه در آغازین روزهای تأسیس آن، درست است. این سازمان به دلیل مختصات ساحه کاریش باید خزنده، پوینده و با دوربینی کار می کرد. علاوه بر آن در برنامه کاری آن، قیام یا کودتا، آنگونه که پسانتر در برنامه های شخصی کسانی قرار گرفت و باعث تحریک و حتا تغییر پالیسی عنعنوی داوود خان گردید، قرار نداشت.

اما نمی دانم چرا نویسنده (در همه جا مراد از نویسنده، نویسنده کتاب، عبدالوکیل می باشد) خوش دارد بر منابع غیر موثق، صرف به دلیل نام و نشان شان و یا به دلیل یافتن مطلوبه ذهنی خودش در آن ها، استناد و منبع خودی و با اعتبار را زیر پا کند؟! محتویات ادامه این قسمت نوشته اش به صراحت می رساند که او به منبع موثق و دست اول دسترسی داشته ولی به دلیلی که در ذهن خودش است، بر نوشته رد شده سلیک هریسن جعلکار استناد جسته است. آنچه در میان گیمه ها از هریسن نقل شده، هیچ جمله آن حقیقت ندارد. نه میر اکبر خیبر به این تلاش آغاز کرده، نه کدام یکی از اساسگذاران سازمان، تحصیلات اتحاد شوروی را داشتند، نه داوود را در گرفتن قدرت کمک کرده بودند، نه این سازمان سازمان انقلابی قوای مسلح نامیده می شد، نه سازمان ما گاهی منحل شده، نه دستوری برای الغای آن وجود داشت، نه جی آر یو کدام ارتباطی از اول تا آخر با این سازمان داشته و نه خیبر به احیای دوباره یا حفظ آن، آن هم خلاف دستور رهبری، تشویق شده بود.

ببینید، مطلب بالا را عبدالوکیل مثل یک حقیقت قبول شده نقل کرده وبرای اثبات قولش با نوشتن کلمه چنانچه بر آن استناد جسته است. آیا برای خواننده این پرسش مطرح نمی شود که مقصد نویسنده از استناد برین منبع ضد ترقی و ضد جنبش چپ، که با جعلیاتش احزاب و سازمان های مترقی را سیاه می گرداند، به جای منبع دست اول خودی، چیست؟ و با وجود علمش بر رد آن، چنانچه در ادامه خواهیم دید، با چه هدفی استناد بر آن را لازم می شمرد؟

ادامه دارد

   

 

1 - رفیق غلام نبی قوماندان اسبق اکادمی پولیس،

2 - قابل توجه نامزدان محترم ریاست جمهوری:

3 - به مقام والای انسان بزرگ، رفیق و شخصیت برجسته تاریخ، دکتور نجیب الله سر تعظیم فرود آوریم

4 - کی و کیها پاسخگویند؟

5 - در حاشیه رویدادهای کندز:

6 - نیمه پېړۍ 

7 -بخش 1 -2 -3 - 4  - 5 -6 - 7- گذری و نظری بر کتاب از پادشاهی مطلقه تا سقوط ج د ا

 

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد