بقیه گزیده های مقالات فضل حق فکرت کلیک نماید
خلوتگۀ راز فضل حق فکرت

به هر سو دیده وا کردم ترا دیدم به هر نقشی نگاه کردم خدا دیدم
سراسر نقش هستی آیۀ عشقست که شاهانرا سرکویش گدا دیدم
چنان مست و خراب بادۀ عشقم نمیدانی درین مستی چها دیدم
به عرشم می بردعشقی جگرسوزی چه عشقیست این که خودرامبتلا دیدم
درون سینه ام خورشید می تا بد ازآن روزی که آن حور ی لقا دیدم
ازآنروزی که توخورشید من گشتی جهانم روشن از نورو صفا دیدم
به ملک دل بیا خلوتگه رازست که آنجا طور عشق آ شنا دیدم
سرا پا یم همه دردو همه رنجست
دل پر درد « فکرت » بی دوا دیدم

![]()
رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار ! لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

“
“این دژ یا حصار در حدود سه قرن (از قرن دوم تا پنجم مسیحی) آبادی روی
پشته بالاحصار به شکل اثر مذهبی ساخته شده که نظر به شواهد نقاط مجاور
میتوان آن را نیایشگاه بودائی خواند که احتمالاً بعید نیست که شالوده
اولین قلعه جنگی در همین زمان بدست یکی از شاهان هپتالی (هون) بوده
باشد. تیمورشاه که پایتخت افغانستان را از قندهار به کابل انتقال داد و
در بالاحصار کابل جاگزین شدند. تا عصر سلطنت امیر عبدالرحمن خان پایتخت
در همانجا بود”













