پس از حملۀ اعراب به ایران باستان، در شمال خراسان، حدود ماوراءالنّهر، عدّه‌ای از پیران به عنوان جوانمردان حافظ فرهنگ انسانی بودند که می‌توان آنان را نمایندگان حکمت خسروانی نیز نامید، مسلمان شدند. این گروه خدای نادیده اعراب را، به نام وجود مطلق پذیرفتند که از آن پس به صورت مکتب وحدت وجود درآمد . بدین معنی که هرچه در کائنات است ، مظاهر و نمودهایی از آن وجود مطلق است که اگر نور وجود او نباشد، همه هیچ‌ان . به قول مولانا:

 "ما کــه‌ایم اندر جهــان هیچ هیچ                     چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ"

"اول و آخـــــر تویی ما در میان                      هیچ هیچـــی که نیــایــد در بیـــــان"

در عین حال ایرانیان، فرهنگ جوانمردی آریایی را که عبارت از محبت و خدمت به خلق و عشق به همۀ موجودات و صلح و آزادی و برادری و برابری و یاری ستمدیدگان و شادمانی و نشاط بود حفظ کردند و این همان چیزی بود که در زبان عرب نام صوفـی و تصوّف شناخته شد. بدین سبب بود پیرانی که از خراسان به بغداد میرفتند، از آنان بیشــتر از جوانمــردی سئوال میشد و می‌خواستند آیین ورسوم جوانمردی را بیاموزند.

بنابراین باید گفت: تصوّف فرهنگ آریایی است که زیر پوشش اسلام به شکل مکتبی در شمال خراسان بزرگ درآمد و تا آنجا که میدانیم  و تاریخ در اختیار ما قرار دارد، بایزید بسطامی و فضل بن حسن و ابوالعبّاس قصاب آملی و ابراهیم بن ادهم و ... از نخستین پرچمداران این مکتب بودند. بعدها که تصوّف در بغداد شکل گرفت چون در کنار قدرت خلفا بود ، صوفیۀ آن سامان، به عبادت و زهد خود افزودند تا از گزند خلفا و مفتیان در امان باشند و نتیجه آن شد که تصوّف بغداد پس از شکل گیری به تصوّف عاقلانه یا خرد گرایانه معروف گردید و تصوّف خراسان بزرگ یا تصوّف ایرانی و اصلی، تصوّف عاشقانه نامیده و شناخته شد. تصوّف عاقلانۀ بغداد مبتنی بر کوشش خرد و معرفت آن بود، در حالی که مسلّم است که با کوشش وکمک عقل جزوی کسی حقیقت را چنان که باید درک نخواهد کرد و دانشمندان در نهایت به نادانی خود در شناخت حقیقت معترف می‌شدند و می‌گفتند :

تا بدانجا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم .

تصوّف عاشقانۀ یا تصوّف مبتنی بر کشش حق، بر عشق و محبت پایه گذاری شده است، عشقی که آمدنی بود نه آموختنی. عاشق با پای عشق به سوی شناخت حقیقت می‌شتافت و عقل عصای او بود . یعنی عقل در خدمت عشق بکار می‌رفت  و معتقد بودند که تصوّف عاقلانه مبتنی بر من و ما است و بجایی نمی‌رسد. در حالیکه تصوّف عاشقانه بر این عقیده پای می‌فشرد که باید من و ما را دور انداخت، تا به چشم حق، حقیقت را دید ودر این معنی معتقد بودند که:

قطره بگریست که از بحر جدائیم همه                بحر بر قطره بخندید که مائیم همه

از طرفی مسئلۀ بهشت و جهنم موجب شده بود ایرانیانی که به اسلام گرویده بودند، از ترس جهنم شب و روز در اضطراب و نگرانی و افسردگی بسر ببرند و شادی و نشاط آریایی جای خود را به وحشت و ترس و اندوه از جهنم سپرده بود. لذا صوفیان در همان قرن دوم و سوم کوشیدند که با تعالیم خود، توجه و ترس ایرانیان را از جهنم دور کنند و شادی و نشاط اولیه آنان را به مردم باز گردانند. برای مثال، مضمون شعر زیر را برای روشنگری و رفع ترس و نگرانی برای آنان زمزمه می کردند که:

گفتی که ترا عذاب خواهم فرمــود                     من در عجبم که آن کجا خواهــد بود

جائی که تــــویی عــذاب نبود آنجا                      آنجا که تـو نیستی کجــا خـواهد بود


یا به قول حافظ:

 در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است         الهی منعمم گــــردان به درویشی و خرسندی

گفتیم که تصوّف عاشقانه بر اساس اعتقاد و عشق به وجود مطلق همراه با آئین جوانمردی پایه گذاری شده بود، که گفتار و کردار و احوال صوفیان صافی، مروّج و مویّد ویژگی های آن بوده است که به برخی از آنها اشاره می شود.تا آنجا که نوشته‌اند حسن بصری پیر پیران بیشتر سلسله های تصوّف و استاد جوانمردان در صدر اسلام در تعریف جوانمردی چنین گفت: کسی را که جوانمردی نباشد، دین نیست. و نیز گفت:

 جوانمردی انسان در راستگویی وتحمل کردن آزار برادران و کار نیک کردن برای اهل آنها و پرهیز از آزار همسایگان است.

 در حقیقت آئین جوانمردی ناشی از عشق به وجود مطلق بود، از آنجا که هر چه در آفرینش هست نور وجود اوست. چون صوفیان عاشق حق بودند، موجودات را نیز دوست داشتند و خدمتگزار شدند و معتقد بودند که عبادات و مجاهدات و ریاضات، خدمت به خود انسان در تصفیۀ اوست، اما خدمت به حق خدمت به مظاهر او است که خلقند. از این رو سعدی فرماید:

عبادت به جز خدمت خلق نیست                     به تسبیح و سجاده و دلق نیست

ابوالعبّاس قصّاب آملی جوانمردان را چنین معّرفی میکند که جوانمردان راحت خلقند و نه وحشت خلق که ایشان را صحبت با خدای بود از خلق و از خدای به خلق ننگرند

خرقانی گفت: عالِم، بامداد برخیزد، طلب زیادتی علم کند و زاهد طلب زیادتی زهد و ابوالحسن در بند آن بود که سُروری به دل برادری رساند

اینک به شح داستان‌هایی از جوانمردی صوفیان می‌پردازیم :چون غلام خلیل به دشمنی این طایفه برخاست، پیش خلیفه گفت، جماعتی پدید آمده‌اند که رقص می‌کنند و سرود و کفریّات می‌گویند، همه روز به تماشا مشغولند و در سردابها می روند پنهان، و سخن‌ها می‌گویند. این ها قومی‌اند از زنادقه. اگر امیر المومنین فرمان دهد ایشان را بکشند، مذهبزنادقه متلاشی شود که سرِ همه این گروه اند. اگر این خیر از دست امیرالمومنین برآید، من او را ضامنم به ثوابی جزیل. خلیفه در حال فرمود تا ایشان را حاضر کردند و ایشان ابو حمزه و رقام و شبلی و جنید و نوری بودند. چون خلیفه فرمود تا ایشان را به قتل آورند، سیّاف قصد کشتن رقام کرد، نوری درجست و خود را پیش افکند به صدق و جای رقام نشست و گفت: اول مرا به قتل آر، طرب کنان و خندان. سیّاف گفت هنوز وقت تو نیست، و شمشیر چیزی نیست که شتابزدگی بدان کنند. نوری گفت : بنای طریقت من برایثار است و عزیزترین چیزها جان است. می‌خواهم که این نَفَسی چند در کار این برادران کنم، تاعمر عزیز ایثار کرده باشم. و با آنکه یک نَفَس دردنیا، نزدیک من درست تر از هزار سال آخرت است. زیرا این دنیا سرای خدمت است و آن سرای قربت، و قربت به خدمت باشد. خلیفه را از انصاف و قدم صدق او تعجّب آمد.باز در خدمت به دیگران و رنج خود وراحت یاران جستن، حکایتی دلنشین از ابراهیم ادهم شنیدنی است که گفته اند: سه تن در مسجدی خراب عبادت می‌کردند، چون بخفتند، ابراهیم بر در مسجد تا صبح ایستاد. او را گفتند: چرا چنین کردی؟ گفت: هوا عظیم سرد بود و باد سرد. خویشتن را به جای در ساختم تا شما را رنج کمتر بود و هررنج که بود بر من بود.خلاصه اینکه مکتب تصوّف در باطن عشق به وجود مطلق و در ظاهر خدمت به خلق است که نور وجود حق می‌باشند و هرچه جز این است تصوّف نیست. اما در زمان ما: 

بسکه براو بسته شده برگ و ساز                          گـــر تــو ببینــی نشناسیش بــاز

 

 
 

admin@vatandar.at

مدیر مسوول : دیپلوم انجنیرعمر محسن زاده

صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی

کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد