14نوامبر 2009

    

 

لنا سلزيچ در تورنتو (کانادا) در يک خانواده کوروات "يوگوسلاويا" زاده شد. از سال 2000 همکاري اش را با نشريه هاي مختلف تورنتو آغاز کرد. از سال 2002 به اينسو به حيث عکاس آزاد فعاليت دارد و کار هايش در نشريه هاي گوناگوني همچو New York Times  نيويارک تايمز،  Sundy Times Magazin سندي تايمز مگزين،The Gardin   گاردين، Sunday Herald سندي هيرالد، و... به نشر ميرسد.لنا سلزچ از سال  2004 تا 2006  مصروف عکسبرداري از گوشه هاي زندگي زنان افغان در شهرهاي مختلف افغانستان جنگزده بود. او باعکسها و برش هاي درد ناک، از فشار و سر کوب پياپي و همگاني زندگي زنان افغان گزارشي تهيه کرد و برنده جايزه جهاني  سال  2006  گرديد. امسال او کتابي نوشت که بيانگر ستمهايي  چون اپارتايد جنسي، توهين و تحقير، کشته شدن از جانب شوهر، آتشسوزي و آرزوهاي به خاک خفته بانوان به نام Verleugnet Frauen in Afghanistan""(زنان پرده نشين افغان) ميباشد.اينک بخش هاي کوتاهي از زندگي اين زنان پرده نشين را به خوانش ميگيريم تا وحشت شان را در عکسها  به تماشا نشسته و هزاران بار بر درد و زندگي فلاکت بار زنان آنسوي دنيا که صداي شان هميشه در گلو خفته اشک بريزيم. 

زهــــرا

 بيست ساله بود که از ازدواج تحميلي و بد رفتاري خانواده شوهر به ستوه رسيده بود، کسي نداشت تادردش را بشنود، ارتبا طش را با خانواده پدري گسسته بودند. از درد بي انتها و ظلم بيشمار خواست بدبختي و نا رضايتي اش را براي شوهرش بنماياند ، پيش چشمان شوهر خود را آتش زد، اما شوهر توجه اي به اين عمل نکرد. زهرا 93 روز در بيمارستان ماند و اکنون در جمع خانواده پدر به سر ميبرد. 

شـــيما

 در نقش يکي از برنا مه سا زان موفق  در تلويزيون محلي (کابل) که دوستداران بيشمار داشت، مصروف    فعاليت هاي ژورناليستيک بود. او  شبي در منزلش هدف گلوله قرار گرفت.  24 سال از بهار عمرش ميگذشت و هنوز به تخت عقد ننشسته بود. با وجود چشمان ورم کرده و کبود، موهاي زيباي سياه که با خون دلمه بسته بود، زيبايي  در چهره معصوم وصميما نه اش  ميدرخشيد.در هر سانتي متري که دور بين  کمره را به پيشاني زخم برداشته او نزديک ميبردم، دستانم ميلرزيد. سوراخي به اندازه سر يک پنسل در پيشاني آن دخت جوان نمايان بود و من چهره اي پر زخم و جسد يک زن را از دوربين کمره ديدم. چه دشوار بود ديدن مرگ يک دختر آگاه و پر تلاش که قرباني خواست و غرور بيمورد برادر گرديد.  

گـلثوم

 او را در يک قلعه (يتيمخانه) ملاقات کردم، خنده زيبايي خاصي به چهره معصوم و طفلانه اش ميبخشيد، موهاي قشنگ و سياهش را با دستمال قهوه اي پوشانيده بود، چهره متين و صبورش بيشتر به يک زن مينمود تا يک کودک. چشمانش خيلي خسته روزگار بودند، در سرش نشان زخم هاي کاري ديده ميشد، خواستم خود را با ديدن آن همه داغها که در سر و صورتش ديدم  نبازم. نگاهم را به گوشه هاي اتاق  مصروف ساختم. چشمم به يک بکس آهنيي افتاد که گلثوم با رنگهاي سبز، آبي و سرخ روي آن بيشه زيباي را رسامي کرده بود، شايد او ميخواست آنجا باشد تا يک يتيم خانه.خيلي بي آلايش و صميمي بود، وقتي دستش را روي دستم گذاشت، احساس ميکردم که دست دهقاني را ميفشارم. او در جريان صحبت لباسش را در ميآورد، در هر قسمت بدن نازک و طفلانه اش اثري از زخم به نظر ميرسيد. او گفت:"پدرم را نديده ام، يکسال داشتم که او چشم از جهان بست، مادرم بنا بر مجبوريت و قراردادهاي جامعه ناگزير به ازدواج دومي تن در داد. چهار سال داشتم که پدر اندرم مرا در برابر سه هزار افغاني به يک خانواده در قندهار فروخت. از شب عروسي چيزي به خاطر  ندارم، مگر اينکه در آن شب زنان دستان شان را با حنا رنگين ميساختند. شکنجه شدن من پس از چند روز عروسي آغاز شد، خانواده شوهر بي هراس شب و روز لت و کوبم ميکردند. شوهرم يگانه کسي بود که بر من آزار نمي رساند، زيرا اودر آن زمان  شش سال عمر داشت." گلثوم چنان بي محابا صحبت ميکرد که حتي قطره اشکي از چشمان غمديده اش سرازير نميشد، گويي داستاني را از روي کدام مجله ميخواند. او  با سنگ و چوب و سيم مورد لت و کوب قرار گرفته بود. خوراک گنديده را به خوردش ميدادند، دستانش را بسته در يک اتاق تاريک زنداني ميکردند و... يازده سال داشت که پدر شوهر از ناپديد شدن ساعتش به او ياد کرد. وقتي گلثوم اظهار بي خبري کرد، برايش اخطار مرگبار داده شد. گلثوم که از هراس ميلرزيد، ناگزير پا به فرار گذاشت، نامبرده چندين کيلو متر پياده رفت تا از محل به دور باشد. محافظين محله او را به يتيم خانه فرستادند. او در ميان بسياري بچه ها و مردان، يگانه دختر بود و من نيز در همانجا به ديدارش رفتم. سرانجام، به اثر پا فشاري هاي پيهم من و کوشش هاي يک موسسه خيريه گلثوم را در پرورشگاه دختران انتقال دادند. در بخشي از کتاب "زنان پرده نشين افغانستان" شعر زيبايي از ناديا انجمن جوانياد ترجمه  شده که آنرا به ياد آن بانوي سخن که قرباني پنچه هاي خونين مرد سالاري گرديد، در اينجا ميگذارم.  

نيست شـــوقي کــه زبان باز کنـــم از چـــه بخوانم

من کـــه منفور زمـــانم، چه بخوانم چـــــــه نخوانم

چـــه بگويم سخن از شهـــد، که زهــراست به کامم

واي از مشت ستمگـــــر که بکــــــــوبيده دهــــانــم

نيست غمخـــوار مــرا در همه دنيا کــــــه بنـــــازم

چــــه بگريم، چـــه بخنــدم، چـــه بميرم، چـه بنالـم

من و اين کنج اســارت، غــم نـــــاکــامي و حسرت

کـــــه عبث زاده ام و مهــــــــر ببـــايد به دهـــانــم

دانم اي دل کــــه بهـــاران بـــود و مـــوسم عشرت

من پــــر بسته  چـــه سازم  کـــــــه پـــريدن نتوانم

گـــرچه ديري است خمـــوشم، نـــرود نغمه زيـادم

زان که هـــر لحظه بـــه نجــوا سخن از دل برهانم

يــــاد آن روز گـــرامي کـــــه قفس را بشگـافـــــم

سر بــرون آرم ار اين عــزلت و مستــانه بخوانـــم

من نــــه آن بيــــد ضعيفـــم کـــه ز هــر باد بلـرزم

دخت افغـــــانم و بـــرجاست کــــه دايم به فغـــانـم

 

 

 
 

admin@vatandar.at

مدیر مسوول : دیپلوم انجنیرعمر محسن زاده

صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی

کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد