WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

گزیده های مقالات فرهنگی استاد جیلانی لبیب

 

  بازگشت                                                                                     جیلانی لبیب

ملت چیست؟ معیار های فرهنگی : ملت   جیلانی لبیب  

  

نزدیك غروب بود و آفتاب از پس كوه های بلندی كه شهر را در دامان خویش می پرورانیدند، آخرین پرتو نورش را از دیواری به دیواری بلندتر می افشاند تا  پیش از فرمانروایی خیرگی شام و تاریكی شب، همۀ خانه ها و كوچه های محله  را تا روز آینده با نوازشی صمیمانه بدرود گفته باشد.

عزیز با دو بكس كه در یكی چند جلد كتاب به لسان های انگلیسی و ٱلمانی در بارۀ رشتۀ تحصیلی و در مورد كشور وی و در دیگری البسۀ او و سوغاتی هایش برای نزدیکان و خویشاوندان جای داشت، شمرده به سوی خانۀ خود میرفت، منزلی كه در آن زاده شده  وتا هیجده سالگی بزرگ گردیده بود.عزیز چمدان های خاكستری رنگ را پس از  پیمودن هر پسكوچه و یا ساباطی،  برای مدتی روی زمین می گذاشت، اینطرف و آنطرف نگاهی می كرد و بعد با بكس های عرابه دار چرمی، دوباره  براهش در آخرین كوچۀ كه به حویلی پدری وی می انجامید، ادامه می داد.

این اولین دیدار عزیز از دیار، زادگاه و میهنش پس از پانزده سال بشمار می رفت. وی در آنزمان برای یك دورۀ آموزشی پنج ساله وطن خود را به مقصد قارۀ اروپا ترك نمود بود. تغییر حال و احوال وقت دیارش، اما  برگشت عزیز را نیز ناممكن ساخت و بهمین دلیل وی ده سال دیگر ، بیشتر در كشور محل دانشجویی خود، جایی كه از دوران كودكی آرزوی خواندن شاعرانش را همچون گویته وشیلر  به زبان مردم و سرایندۀ شان در دل داشت، سپری نمود.

از جوی كوچه با آ ب روان، درخت های تنومند و كوتاه قد شاه توت سرخِ بیدانه دیگر اثری نمی دید، در عوض رد پای تانك ها، با جست و خیز های زنجیره های کلفت خویش، پهنای كوچه را بر اثر انهدام وخرابی موانع راه شان، به گودال های نا همگون غیر قابل استفاده برای رفت و آمد همانند ساخته بودند.

عزیز باگذار از كنار دیوار های گلی و بعضاً خشتی خانه های اغلب درز برداشته و یا تا نیمه ویران، می كوشید تا نام صاحبان و ساكنان  آنها را در ذهنش دوباره زنده بگرداند. بازی های “شیشتم لگدا” و “پادشاه گیرك”  دوران كودكی اش با بچه ها و دختران  محله، دوباره پیش روی او مجسم می گردیدند. دروازه های  چوبین دوكان های بقالی ماما رسول كفترباز و قصابی خلیفه قاسم پهلوان با دو تا قفل پر از گرد و زنگ زدۀ پولادین، تنها و منزوی بدون صاحب  رها شده بودند.

بیاد عزیز آمد كه تا پیش از سفرش، ازین دو، سودای روزانۀ خانۀ خود را می خرید وماهی یكبار با ماما جان ویك دفعه با خلیفه پهلوان در كنار صرف چای سبز هندی با دشلمۀ هیل دار ازكتری های حلبی و دود زده با پیاله های گلدار و آبی رنگ ناشكن چینی و گاهی هم توسط استکان های نیمه شفاف روسی كتابچه های نسیۀ آنها را حساب می نمود.

باری ماما رسول، یكماه تمام به كسی برنج، شكر، روغن و تیل سوخت قرض داده بود، بدون اینكه نامش را پرسیده باشد، در كتابچه اش بجای نام فرد وامدار، تنها می خواندی، “همان مردخوش اخلاق و تسبیح به دستی  كه دریشی می پوشد و همه او را معلم صاحب می گویند.”

  یكبار هم در اوراق نسیه هایش نوشته بودند: “دودرجن سیگار كا دو و یك پاكت چاكلیت مینو برای همان كسی كه كلاه پوست قره قلی به سر داشت و با لهجۀ غوریانی سلام علیكی می كرد.” یادش آمد كه خلیفه قاسم هم یكبار مجبور شد تا  وام یك ماهۀ سركاتب شهنواز را حساب نكند، زیرا چوبك برش خطك های قرض، هنگام  بردن گوشت به خانۀ ” مامور صاحب” به دست  پسرش شكسته و در جوی سر سرك افتاده بود.

 خاطرات گذشته های دور، بدینگونه میان راه خانه همراهی اش می كردند كه صدای ناخراش انفجار مهیبی در آنسوی کوچه، كنار جادۀ عمومی،هنگام عبورکاروان مواد نیاز  برای شفاخانۀ شهر، فضای محله را از داد و فریاد ها پر ساخت .

سراپای عزیز را هیجان مبهمی فرا می گرفت. ترسی گنگ و واهمه یی ناپیدا. مثل این بود كه به یكبارگی وحشت و دهشتی را لمس نماید که می تواند در هر قدمی به نیستی و نابودی زندگی انسان بینجامد. تصاویر مرد های به دار آویخته، دختران سنگسار گردیده، محفل های عروسی بمباران شده واز دست رفتگانِ حمله های انتحاری... در ذهنش، پاهای عزیز را سست و چمدان های او را سنگین تر می ساختند.

 احساس تردید ماندن دایمی برای کار و بار در میهن، دیگرهرگز تنهایش نگذاشت و او را ازین دم همه جا بدرقه نمود.

 وی كه  به راهش همچنان ادامه می داد، سرشار از شور و شوق دیدار خانواده ، یاران و همدیاران، حالا  حالتی سراپا دلهره، تن و روانش را در هر لحظه یی و قدمی بیشتر و افزونتر فرا می گرفت.

عزیز در دلش اما مثل اینكه تصمیم داشت، میهنش را كه با اشتیاق و انتظاری عاشقانه به آستانش تازه گام گذاشته بود، دوباره ترک نماید؛ با بیم و خوف عودت به كشوری كه پانزده سال غربت را قبلاً در آن به یاد سرزمین نیاكان خود زندگی می كرد...

به امید فرداهای بهتری برای وطن خویشتن و امكان برگشت همیشگی به زادگاهش ....

 

  

 رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

 

admin@vatandar.at

 مدیر مسوول : انجنیرهما یوسفی

صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی

کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به «وطندار» می باشد