WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

بقیه گزیده های مقالات فرهنگی دستگیر نایل کلیک نماید

 

   داستان کوتاه - مادر اند ر                                                                      دستگیر نایل 

             درون حویلی آنها، قدم گذاشته بودم.قال و مقال و سر وصدایی بگوش می رسید.« نادر» در حالی که سر خود را از ارسی بیرون کرده بود، میگفت:

_« من خبر ندارم.«عمر»، جوان بچه است، هیچ بلایش نه زده است.خدا میداند کجا رفته ،من چه میدانم.»

و از مقابل، صدای زنی بگوش میرسید:

« تو، دروغ میگویی،چرا در این دوسه روز پیدا نشده است، چرا؟ حتما تو، غیب و گورش کرده ای !»

نادر، با دیدن من از خانه به بیرون در برآمد دستم را گرفت و هردو،از حویلی خارج شدیم.در راه، از او پرسیدم:

_« آن زن کی بود که با تو دعوا داشت؟»

با اندوهی که گلویش را فشرده بود، گفت:

_ « مادر اندرم بود.خوبست نمیدانی که ما در خانه، چه حال و زنده گی ای داریم!»

         من و نادر، در یک مکتب، آموزگار بودیم.از همان روز های اول آشنایی مان،نادر بنظرم یک آدم رنجد یده مظلوم و مهربان آمد.چشمهای تنگ و نافذش، بیانگر دنیایی از قصه ها بود.یک اتاق کوچک، در کنار خانهء پدر خود داشت.که چند تا عکس و تابلو و چند جلد کتاب تاریخ و ادبیات وشعر،در دیوار خانه وروی یک میز،به چشم میخوردند.وضعیت اتاق خوابش ساده ومعمولی بود.درست مانند خانه ء یک مرد روستایی آدم نا آشنا هیچ تصور نمیکرد که اتاق خواب یک فرد تحصیلکرده که آخرین دوره تحصیل را تمام کرده و دیپلوم هم دارد،چنین زنده گی داشته باشد.در راه که روان شدیم،از نادر پرسیدم:

_ « مادر اندرت، چرا با تو اینقدر خشماگین رفتار میکرد ؟ »

نادر، پیشانی خود را با دست مالید وغم آلود گفت:

_« عمربرادرم دو روز است که جایی رفته است.شا ید به خا نه ء خاله اش و به مادرش هم نگفته است که کجا می رود. مادرش مرا متهم میکند که تو در حق پسرم کاری کرده ای.بدون آنکه در جستجوی او باشند، مرا زیر اتهام گرفته اند.تو خودت بگو که آیا من، به گم ونیست شدن برادر خود خوش میشوم؟من که آدم خورد نیستم که با اعضای خانواده ام حسادت کنم.میدانی ،دراین خانه هر حادثه ء بدی که اتفاق می افتد،من، مسوول آن حادثه یا واقعه شناخته میشوم،فقط من!!»

چند قدم پیشتر، در امتداد سرک قدم زدیم.برگهای انبوه درختان ناژو وتوت،بالای سر ما،سایه انداخته بودند.نادر که این بار بیش از هر وقت دیگر اندوهگین بنظر میرسید وهیچگاه قصه های خا نهء خود را بمن نگفته بود، به گفتن درد دل و قصه های زنده گی خود ادامه داد:

     « دوران کودکی و نو جوانی من ، یک دوران خوب و طلایی بود.زنده گی خوب و مرفه ای هم داشتیم.پدرم، بیشتر دوران ماموریتش را در مطبوعات گذشتانده بود.یعنی در یک خا نوادهء روشنفکر و اهل علم و فرهنگ، بزرگ میشدم و درس می خواندم.اما مادرم جز من،دیگر فرزندی بدنیا نیاورده بود و پدرم،از این سبب، دلواپس ونگران بود.پدرم یگان روز با شوخی به مادرم میگفت:

_« شاه جان،»اجازه بده که یک زن دیگر بگیرم.زیرا توعقیم و سنده شده ای! تو دیگر فرزند نمی زایی زنی که فرزند نزاید، چه بدرد میخورد؟ زن بی فرزند، مانند درخت بی بر است!»

ومادرم، با خشم می غرید:

_« کی مخالفت میکند؟ تو مرد شو، برو زن بگیر یکی را خوب نگاه کردی، خوب گل بر سرش زدی که شوق زن دیگر میکنی، بیچاره جانت ! بتو کی شیمه و حوصله مانده که زن دیگر میخواهی !»

دعوا و گفتگو های مادر و پدرم بالا میگرفت ومزاق شان به جنگ و نزاع می انجا مید.معلوم بود که زنها، بیشتر ازمرد ها،حسادت دارند.به همین دلیل بود که مادرم بیشتر آتش این نزاع وخشونت را دامن می زد.به صنف ششم مکتب رسیده بودم که مادرم در اثر بیماری زخم معده با ما وداع گفت و به سرای آخرت رفت.پس از مرگ مادرم، حس کردم که یتیم شده ام و دیگر محبت و خوشبختی، از من گریخته است.زیرا تنها او بود که تمام خو شبختی ها ونعمات زنده گی را برای یگانه فرزند خود که من بودم،آرزو میکرد و برآورده میساخت.دوسال پس از در گذشت مادرم، بنا بر فشار های زنده گی پدرم با وصف کبر سن، مجبور شد با یک زن بیوهء نیمه سال ،ازدواج نماید. با این پیوند جدید، من فکر میکردم که زنده گی ومحبت خا نواده گی ای را  که ما از دست داده بودیم، دوباره بدست می آوریم و جای خالی مادرم، پر میشود.اما با گذ شت اندک زما نی همه خیا لات ، جز سرابی بیش نبود.پدرم هر موضوع عادی را بها نه گر فته با تحریک مادر اندرم، مرا لت و کوب می کرد و حتی از سر دستر خوان نان هم بیرونم میکرد. 

         این تغییر فاحش در سلوک و بر خورد پدرم زمانی اوج گرفت که از مادر اندرم صاحب فرزندی شد.در آن سالها،محیط خانهء ما به گورستان سیاه و تاریکی مانند بود که هر لحظه موظفین عذاب با چهره های زشت خود گویا مرا به شکنجه گاه می بردند.واستخوان های وجودم را بهم میفشردند.هر قدر زمان میگذشت،رنج بی مادری واستبداد و حسا دت مادر اندر را بیشتر وعمیق تر،حس میکردم.یک روزکه « عمر»را برای بازی فتبال،به چمن برده بودم، ناگهان توپی به شد ت به چشمش خورد که واقعا چشمش آسیب دید عمر، داد و فریاد را براه انداخت و من، از ترس مادرش، او را رها کرده ازمیدان فتبال فرار کردم شب که بخانه رفتم،مادر اندرم،زمین و زمان را با دندان میکند و سخت عصبانی بود.اتفاقا همان شب، پدرم هم نا وقت به خانه آمد. با وارد شدن پدرم،هیاهو و گریستن را براه انداخت و در حالیکه از دست عمر گرفته بود پیش روی پدرم ایستاد و گریه آلود گفت:

_ « این خانه برای ما دیگر یک گورستان شده است.در این خانه، یا ما باشیم یا این پسر ناز دانه ات نادر !»

پدرم، با تعجب پرسید:

_ « چرا باز چه گپ شده است؟ باز چه ماتم بپا شده است؟ میگذارید دمی براحتی زنده گی کنیم یا نی؟»

مادر اندرم چشم «عمر » را به او نشان داد وگفت:

_ تو هنوز هم میپرسی که چه گپ شده است؟نمی بینی چشم عمر را؟ نمی بینی هه؟ باید هم نبینی قصدا زده که پسرم کور شود، که عیبی وعلتی شود! »

وهق هق، به گریستن شد.پدرم، لحظه ای به چشم کبود شدهء عمر نگاه کرد نمی دانم چرا به فکر فرو رفت چشم هایش، راه را میدید.انگار،منتظر کسی باشد.و بعد با خشمی که درونش را میخورد، بمن نگریست.مادر اندرم،که حالت خشماگین اورا درک کرده بود، مداخله کرد وگفت:

_« چرا چیزی نمیگویی؟ چرامثل بت،ساکت مانده ای چرا ما نند پسرم، کورش نمی سازی؟ که دیگر دست زدنش کوتاه شود؟» پدرم با خشم به او نگریست.لبهایش به پرش در آمدند موج غضب ازچین پیشانی اش بیرون میشد. با دست، بروی میزی که پیش رویش قرار داشت کوبید وگفت:

_ بس است زن،بس است.تو همه اعضای خانه را از بد گزاره گی ات دیوانه کرده ای، تا چه حد توهینش کنم، تا چه وقت بزنم وبی آبرویش کنم؟ آخر نادر هم پسر من است،حالا که بی مادر شده،به محبت بیشتر نیاز دارد.ما که همه چیز را از او گرفته ایم، زنده گی کردن را هم باید از او، بگیریم؟»

مادر اندرم،با صدای بلند به گریستن آغاز کرد.و در حالیکه دست عمر را محکم گرفته بود،گفت:

_ « خوب اینطور که است،تو با پسر بی مادرت در این خا نه بنشین و ما، رفتیم...» بعد به اتاق خواب خود رفت. لباس های پاک و شستگی خود را پوشید. بقچه ای را زیر بغل کرده دست عمر را گرفت ودر حالیکه با چشمهای اشک آلود به پدرم نگاه می کرد،از خانه بیرون شد و به عمر گفت:

_« بیا پسرم.حالا فهمیدم که پدر ازتو نیست اگر بمیری هم،اگر کور شوی هم، پروایش نیست.این خانه دیگر جای من و تو نیست» پدرم، از عقبش صدا کرد:

_ « اگر پای خود را از دروازهء حویلی بیرون گذاشتی، دیگر پس نیایی!»

مادر اندرم با شنیدن این هشدار، در جای خود مانند سنگ ایستاده ماند.هیچگاه از زبان پدرم چنین هشداری را نشنیده بود.من هم مانند آدمی که روح در تن نداشته باشد،در جای خود، خشک مانده بودم.چشم ها یم به خطوط چشم های پدرم،دوخته شده بودند.یکبار با قهر بمن نگاه کرد و پرسید:

_ تو چرا این کودک را اینطور بیرحمانه زدی؟ او چه گناه داشت که ...»

نگذاشتم که سخنان پدرم به آخر برسند.آب دهنم خشک شده بود زبانم، گنگی میکرد نمیدانستم چگونه بفهمانم که اینکار را قصدی نکرده ام با گریه گفتم:

_«قسم میخورم که کار قصدی نبود توپ ناگهان بچشمش خورد گناه از خودش بود....» مادر اندرم مداخله کرد:

_ زدی و بعد خودت فرار کردی هه؟ اگر گناه نداشتی، چرا بمن خبر ندادی و به خانه نیامدی؟ »

من، خاموش ماندم و دلیلی نداشتم که بگویم.پدرم، به سخنان ما سرا پا گوش بود و چیزی نمی گفت.همان شب، هردو تا دم صبح گفتگو ودعوا کردند شب،هیچ خوابم نبرد و بسیار ترسیده بودم که این بار، پدرم با من بر خورد قهر آمیز تر خواهد کرد.فردا صبح که پدرم چای را نوشید و پیش از آنکه قصد رفتن به کار نماید، بمن گفت:

_ « نادر، تو دیگر در این خانه حق زنده گی کردن را نداری! از نظرم خود را گم کن که دیگر نمی توانم بیش از این ماجرا خلق شود و هر روز دعوا و خلق تنگی باشد از این خانه برو !»

شگفتی زده شده بودم.که چرا پدرم چنین تصمیم قاطعانه و دور از انصاف گرفته است.با گریه ای که از تهء دلم بیرون میشد، گفتم:

_ کجا بروم پدر؟ بخانهء کی ؟»

_ « هرجایی که میروی وهر کجایی که خود را گم و نیست میکنی ! دیگر چشمانم رویت را، نبیند!»

اشک از چشمهایم سفر کرده بود و مانند سنگ ،بیصدا مانده بودم.مادر اندرم از جا یش بلند شد از دستم گرفت و در حالیکه مرا از خانه بیرون میکرد، گفت:

_ « اینقدر ناز دانگی ات بس است.رنگ خود را گم کن و برو از این خانه !»

وقتی از دروازهء حویلی بیرونم میکرد،سیلی محکمی هم برویم زد.پدرم، از دیدن این صحنه،هیچ عکس العملی نشان نداد ورفت به کار و وظیفهء خود.همان روز بود که حس کردم، نا بود شده ام،حس کردم که مانند پرنده ای استم که پر وبالم را کنده اند تا قوت پرواز را نداشته باشم.جهان وآنچه زیبا یی و زشتی ها بود، در نظرم تاریک و نفرت انگیز می آمد ند.حس میکردم که اصلا پدر و مادری نداشته ام.همان روز، به خا نهء عمه ام که در یکی از ولایات زنده گی میکرد،رفتم.عمه ام نیز فرزندی نداشت شوهرش آدم ثروتمند و با نفوذی بود.اما خسیس بودنش بر همگان هویدا بود.در آن سالها که بر گردن آرزوی ثروت و شهرت سوار بود،از دوستان و نزدیکان خود نیز بریده بود وتمام زنده گی اش با سود و سلم و جلب منفعت و سرمایه میگذشت.

         عمه ام که مرا افسرده و غمگین دید،دانست که حادثه ای اتفاق افتاده است.رویم را بوسید و به خانه برد. شوهرش که بر تشک نرم و سرخ مخملی نشسته وبر بالشت قالینچه ای تکیه داده بو.د ومعلوم بود که صدای ما را از دهلیز میشنید با داخل شدن ما بخانه، با چرب زبانی گفت:

_ « خوب شد نادر پسرم که نزد عمه ات آمدی! از زمانیکه میرزا پدرت زن نو گرفت، عمه ات نگران تو است و میگوید که روزگار نادر بد شده است.اینقدر هم زیر تا ثیر یک زن لجوج و بد گزاره رفتن هم خوب نیست.و پدر نباید فرزند خود را از نظر بیندازد.یک آدم فهمیده که چنین شود، از نادان ها آدم چه توقع داشته باشد.پدرت یک روز پشیمان شده دو باره ترا نزد خود خواهد برد.من منت اش میکنم که از این تصمیم خود بگذرد.حالا که اینجا آمده ای ،خوب کردی عمه ات هم تنها است میتوانی او را کمک کنی و رنج تنهایی اش را کم بسازی.» 

     سخنان شوهر عمه ام مرا تا حدی امید وار به آینده ساخت.چند روز بعد،مرا به مکتب هم برد که  به درسهایم ادامه بدهم.از اینکه از زیر سیلی مادر اندر وتوهین و گوشمالی های پدرم نجات یافته بودم،ظا هرا شاد وسر حال بودم.خرچ بازار و مصا رف مکتبم را عمه ام میداد.یک روز درد دل و بقچه غمها یش را برایم کشود و اینکه از ظلم شوهر،بالا یش چی می گذرد،قصه کرد.و گفت:

_ « هوش کن پسرم که ( گل آغایت) نفهمد که من برای تو پول میدهم.چرا که یک آدم نق نقی وخسیس است.یک قرانش را که دیگران خرچ کنند،زهره اش میترقد.هیچ چشمهایش از مال و ثروت دنیا، سیری ندارد.این گپ هارا که بتو میگوید، همه اش از ظاهر داری است.تا وقتیکه پولدار شده، به فکر زن دیگر افتاده است..»

       موهای سر عمه ام، ماش و برنج شده بو.د.کم کم ضعف و نا توانی جسمی هم او را از پا انداخته بود.اما شوهرش،آدم سر حال وصحتمند بود.ازقوت ثروت ومال دنیا بود که شخ وترنگ.میگشت.گاه گاه که قوت شهوانی اش بر او غلبه می کرد، با لای عمه ام می غرید:

_« من باید یک زن جوان، بگیرم.مرد پیر که زن جوان داشته باشد،او هم،جوان می ماند.زن، از بهترین نعمت های خداوندی است.مشروط بر انکه فرمانبردار شوهر خود باشد، زبان بد، ندا شته باشد. و این بیت را همیشه زمزمه میکرد:

« نعمت دنیا، زن و دندان بود      

بی زن و دندان، جهان زندان بود »

وادامه میداد:

« زن بد در سرای مرد نکو     اندرین عالم است، دوزخ او!»

عمه ام با استهزاء میگفت: « و زن جوان هم با مرد پیر، پیر میشود!»  شوهر عمه ام عصبانی میشد:

_« دهانت را ببند! وقتی با من عروسی کردی، چند ساله بودی هه؟ آخر ادم از این زنده گی یکنواخت، خسته می شود.هیچ نعمت دنیا نمیتواند جای یک دختر جوان را که در آغوش یک مرد باشد، بگیرد.هیچ چیز!»

عمه ام با گریه جواب میداد:« گناه تونیست.چشمهای حق بینت را پول ومال دنیا پوشانیده است.مرد ها که پولدار شدند،یا هوس زن جوان بر سر شان می آید ویا زر اندوزی و ظلم کردن در حق مردم.همان بهتر که به یک لقمه نان، محتاج باشید که جز به پیدا کردن آن، به چیز دیگر فکر نکنید.»  شوهر عمه ام بیشتر قهر میشد:

« جفنگ نگو احمق! مرد که هیچ چیز هم نداشته باشد، به آغوش گرم وتن نرم یک زن جوان نیاز دارد.» 

عمه ام پردهء شرم را یکسو کرده عصبانی میشد ومیگفت:

« و زن جوان هم به آغوش گرم یک مرد جوان نیازمند است.!»

       این دعوا سالها ادامه داشت تا آنکه( گل آغا) با دختر جوانی از قریه ازدواج کرد.و آن دختر بیخبر از دنیا و چشم و گوش بسته، بخانهء بخت یک مرد پنجاه و چند ساله قدم گذاشت.وعمه ام در آتـش کینه و انتقام، تا پایان زنده گی خود میسوخت.در طول این سا ل ها، پدرم یکی دوبار به سراغ من آمد. مگر از ترس مادر اندرم جرات نکرد مرا با خود ببرد.ومن، با عمه ام، بزرگ شدم سالهای آخر مکتبم بود و من حالا جوان شده بودم.و حس می کردم که در خانهء عمه ام بیش از این،جای زنده گی کردن برای من نمانده است.برخورد شوهر عمه ام با گذشت زمان نسبت بمن تغییر میکرد ومن مانند انگشت ششم،اضافی بودن خود را در آنجا با تمام حواس خود، حس می کردم.شوهر عمه ام که در گذشته ها به کار تجارت وسود و سلم، گم بود، حالا روز ها بخانه میبود و یا از احوال خانه با خبری میکرد.انگار،همه را زیر نظر داشت.مخصوصا خانم جوانش راکه وقت مستی وجوانی اش بود.اما عمهء مرا بکلی فراموش کرده بود. دیگر او، زنی نبود که به دردش میخورد.  

      روز ها پس از فراغت درس ومکتب،شوهر عمه ام مرا به کار هایی مصروف میکرد که غالبا دور از محیط خانه میبود  سال اخر درس هایم بود.در امتحان کا نکورهم ،کامیاب شده بودم شوهر عمه ام پیش از اعلام نتایج کانکور، مبلغی پول برایم داد وگفت:

« نادر پسرم، حالا جوان شده ای ورفت وآمد تو در این خانه دیگرلازم نیست.تا زمانیکه عمه ات تنها بود، عیبی نبود. اما حالا زنده گی طور دیگری شده است. اگر من دربارهء تو فکر بدی نداشته باشم،دیگران هزار ها حدس وگمان بد را درباره ء تومیکنند.واین برای من تحمل ناپذیر است.تو، این پولها را بگیر و برو کا بل بهار که شد، به درسهای فاکولته ات شروع کن باور دارم که آینده ات خوب میشود. و همه اعضای خانواده ات، گرد تو جمع خواهند شد.» 

فردای آن،چند هزار افغانی دیگر عمه ام برایم داد ومن ، بکابل رفته زنده گی را در انجا پیش بردم.نتا یج امتحان کانکور که اعلام شد،من به فاکولته ء ادبیات، کامیاب شده بودم.در روز هایی که درس های فاکولته را آغاز کرده بودم، باب تازه ای در زنده گی من باز شده بود.آدم ها و جوا نان را می دیدم با ذوق ها و سلیقه ها و کرکتر های متفاوت.با این حال، دانشگاه، محلی بود که آدم بشمول علم و فرهنگ، بسیار چیز های دیگر را هم می آموخت. زنده گی کردن را، یاد گر فتن را، تجربه کردن را؛ د یگر گون شدن را؛ تغییر کردن را و بسا چیز های دیگر را.   

     ماههای فراغت را در کابل، خا نه یکی از همصنفی هایم سپری میکردم.در همان سالها پدرم وفات کرد ودیگر هیچکسی به سراغم نیامد.و من ما ندم و تنهایی. خودم بودم و دوگوش و دو چشم و افکار پریشان و زنده گی بی سرو سا مانم.از فاکولته که فارغ شدم ،چون دیگر هیچ کس و کوی نداشتم و عمه ام هم سالها پیش مرده بود، به خانهء پدرم آمدم. فقط بخاطر ( عمر) و دو خواهر خوردم که تامین زنده گی و تعلیم و تربیت آنها که بر من فرض بود.هر چند مادر اندرم از بودن من رنج می برد اما دین من،همین است.که با ید ادا شود.من، به بازیهای ماهرانه زما نه در این صحنهء تمثیل زنده گی، با لبخند های زهر آلودی که ناشی از رنج های نها نی و باطنی ام هستند، نگاه میکنم.وسخنان خرد مندانهء فیلسوفی به یادم می آید که گفته است:«. ما، در نما یشنا مهء بزرگ هستی،هم بازیگریم و هم، تما شا چی!!»    

( بغلان_ 1355 )

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

 
Design downloaded from free website templates.