2013/04/07 

کاروان خوشبويی ها        جیلانی لبیب

از میان ورق پاره های پراگنده ام دوتا شعر یافتم در توصیف دو بهار.شعر"ساحل نشین"یادگاریست از دورۀ كه همه چیز در میهنم غرق بود در چیرگی سیاهی. تا چشم كار می كرد، تباهی رنگ اندوه  را  فرا گیر می نگریست.قرار بود " بهار و دیار" آخرین شعر دفتر"سرگذشت" من باشد كه چنین نشد. دلیلش را خودم هم نمی دانم.

 کاروان خوشبويی ها        جیلانی لبیب

 

یك روز پرشكوفۀ میعاد نور و آب

آغاز سوز ساز بهارو جمود و برف

بنشسته یی كنارۀ جویی به آفتاب

درخویش می دمید شكست زمانه را

 

همگام پا بپای شتابان گلبنی

می گشت با بنفشۀ همراز سیر نهر 

می یافت یاد گریزان دوباره جان 

می خواند قصه های پی هم روانه را

 

ساحل نشین گوشۀ تنهای یك مرور

در سبزه زارحسرت دیرینه غرق شور 

چون موجۀ وزید دمی از دیار دور  

آشفته ساخت خاطر گمكرده خانه را

در بركه دید  رخنۀ  ویرانگرانه را

 

کاروان خوشبويی ها        جیلانی لبیب

كسی كه در زلالی  سیال جویه بار شباب

طراوت انجیر مست تازه را بچشد

به عطر نازك صبح دهش شود بیدار

وز آبِ گونۀ خورشید دست شب شوید

نمی برد  ز یاد گهی زادگاهش را

 

به بر محبت آغوش دودمانم بود

بجان نوازش دامان یار و دیار

بسی نوشت دم نوبهارمن خیال نگار

ترانه كاشت گل آرزو زمانم را

 

بلوغ روز به گرداب غصه می چرخد

درخت عهد مرا نیمه كرده است تبر

دل جوان دو عاشق  تپید و فسرد

حیاط خا نه بسی گشت گور مشتاقان

 

عزیز من،  ای دوست!

سرت به درد نیارم

تسلی ام نشود

مرا مگو دگر بس است

چنان غمی به برزنست

كه درد ما  نه اندكست

كه هر چه گریمش كمست

  

 

 

 

 
 

 

admin@vatandar.at
 
 
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد