گزیده های مقالات فرهنگی استاد جیلانی لبیب

 

  نجوای دل -   انتظار                                                                        جیلانی لبیب

نجوای دل جیلانی لبیب

 

 زمانۀ واژگون گشته ایست عزیز دلم

در روزگارانی  كه افگار و كشتار،

 ارمغان  بغچۀ انتحار و انفجار

در عید های مسلمانان جهان می شود

و دمبدم  خیل از خدا برگشتگان بیشتر و افزونتر،

همۀ جنایت های هر مرتكبی را

در دامان دین و آئین تو جستجو می نمایند

 

راستی هم ایكاش برسكوت گور شهیدان گمنام میهنم

دمی  گوشی فرا می داشتیم    

 

دیوار بقالی همسایۀ مان

ایوان مسجد كوچۀ رنگریزان

حجلۀ “انقلابیان

زبان “سخنوران

و چوشك كودكان....

همه سرخ گردیده بودند

ایوای چقدر بر رنگ گلی كه دوستش دارم

جفا روا می شد!

 

دلم می خواست  هیچ كسی گریبانی را روی مزار كشته یی

 در هركجا ویرانۀ كشورم به سوی آسمان نمی درید 

كاشكی در همۀ اندیشه ها

 نوای انسان دوستی و بی آلایشی وجدان

 بر قله های شامخ كوه های سیه و سپیدِ وطنم

وبر فراز نردبان طبیعت گیتی

جاودانه ندا سر می داد

 

راستی آیا نعرۀ تازیانه های سیه دستاران دره به دست  را  

هنگام لبخندۀ شنوایت

اندكی ، گهی دوباره زنده می گردانی 

 

 روزی كه  پنج دفعه نماز عصر را خواندی

یكبار برای خوشنودی خدا

و چهارش محض ترس از بندگان چماق بدستش

چه نغزهای كه نشنیدیم 

كه بلاهت هم نوشخندی  را لحظۀ بما ارزانی  داشت

 

درین هنگامۀ پر آشوب

كه  هر خواهانی، مجالی می یابد

تا بر باور و تنها یاورت بتازد

نازنینم

منِ زاده وپرودۀ دامان گذرگاه

و  بسان هردیگری ازعاشقان خامه و واژه

مرید جامی و انصار

و روزی برگشتنی كنار هری و انجیل

یارای اینم هست تا فریادی سر زنم

آی مردم

اینجا

 آبشخور موسویان

نیایشگه نسطوریان

بست  زردشت

و هست بومسلم

.....

اینجا آریاست

آری، هریواست

 

یكبار می گفتی 

خوب مهربانم

با نبرد آتش و خاك

اقلیمای قاییل

 بلشایع  داؤد  

زهرۀ هاروت

و ارم شداد

از همان اول

ایزد خرد، بهرۀ آسمانی و شیوۀ زمینی را كه کردگارآنها هموست

بهم پیوست

 

و من گفتم

 به بی نیازی جلیل مستغنی 

كه آفر ینش نه بهر نیایش و ستایش ِتنهاست

همچنانكه وی

پرودرگار شادی ها و زیبایی ها و دلهای بی قرارِ ماست

 

نازنین من

ایكاش

آزادی های زمینی

با برابری های بشری

چنان پیوندی داشتی

كه میوۀ بهشتی برادری

در هر بر و دری، شكوفستانی می شد

برای هفت ابدیت

تا چشم كار می كرد

و دل می خواست

كه محض ٱزادی، آشفتگیست ،

 نا برابری

و برابری تنها، نیستِ آزادی

 

ما گروه انبوه

بی سرپناه وسراپا اندوه

وقتی همنوعی را رگباران می كنند، که در سوگیم

هنگامی احساسی را تیرباران می نمایند ، مجروحیم

كه نفرت نه زانِ ماست 

 

ما كه تاختن نتوانیم

و  از كسی چیزی نخواهیم

این یكی را همی دانیم

كه انسانیم

و صاحب ایمانیم

ما گروه انبوهیم

مالامال اندوه

 برای عشق و زندگی نستوه

 

 

  سالها مشتاقانه در انتظار بامدادانی زیستم

كه چندی سپیده دمانش

با لمس رؤیایی تنفس غرق در خوابت

باری  دیده  بگشایم

 و رؤیت شادی آفرین نخستین تبسم زندگی بخش تو

صبح بخیرم را اندی هستی بیافریند

 

 و عمری شیفتۀ روز نوی 

تا گرمای محبت نثارِ آوای شیرینت   

آفتابی ترین  صبحانۀ هستیم را

در خانۀ سرد و تاریك غربت من

به ارمغان بیاورد

 چه روزگاران كندی كه چشم براه  تو بازهم سپری شدند

و چه هنگامه های آهسته گذری كه سنگینی هر درنگش

 شانه های نگران  زمان را، هی فروشكستند

و  من همچنان سراپا امید در انتظارت ماندم

 ای تنها گزینۀ جان و تنم

اینك، با اندوه همیشه بی توبودنِ منزوی با سوگ 

 نفس تنگی  دیگرهرگز نداشتنِ امید دیدنت  را  

در قفسۀ سینه ام پیاپی تجربه می نمایم

با دمسازیِ این پندار

كه هر لحظۀ انتظار

 هرچند بسی دشوار ... 

یگانه روزنه ام بود

 بسی

 به سوی یاری از دیار

اکنون دگر...

خدا نگهدار

 

  

 رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

 

 

admin@vatandar.at

 مدیر مسوول : انجنیرهما یوسفی

صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی

کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به «وطندار» می باشد