2013/08/01

از شافلان تا نیویورك جیلانی لبیب

 

زمانۀ دیگری بود و شور و شوق دیگری.

 بی دغدغه  و امیدبخش برای فرداهای بهتر، بدون هراسی از بم و خمپاره وعملیات انتحاری. نان بخور و نمیری را كه  پس از هزار زحمت و تقلا مهیا  می ساختی،  با خانواده ات  به آرامی صرف می نمودی و تا پا از گلیمت بیرون نمی گذاشتی ویا مردم  آزاری نمی کردی، کسی كاری به كارت نداشت. همه به گونۀ با صلح و صفا كنار هم می زیستند.

 تنها در لیسۀ ما بیش از دوازده خانم، دوشیزه و میستر امریكایی كه بیشتر به تدریس تربیت بدنی و زبان انگلیسی مصروف  بودند، آیندۀ مطمئن تری را  با زیست باهمی برای شاگردان خویش گواهی می دادند.

سه تیم باسكتبال، سه تیم والیبال، دو تیم فوتبال، دو تیم هاكی زمینی و یك تیم بوكس زنی  به هدایت و پرورش بیشتر همین استادان امریكایی مربوط به سپاه صلح   Peace Corps توانسته بود تا گذار فراغت سالم زمان را  برای كسانی كه میلی به یكی ازین ورزش ها داشتند میسر بسازد. عطر درختان اكاسی، جادۀ ولایت و ساختمان لیسۀ سلطان باشكوه مان را  برای همۀ دانش آموزان بهارستانی می ساخت از زندگی سرشار.

در آن هنگام ، صنف هشتم جیم ،  معلمی داشتیم از اهل هنود هرات كه تازه  دانشكدۀ ادبیات وعلوم بشری را به پایان رسانیده و به عنوان استاد زبان انگلیسی برای ما ایفای وظیفه مینمود. خوب یادم می آید، مثل اینكه همین  دیروز بوده باشد، وقتی این استاد باریك اندام، گندم گون، میان قد و نیكتایی پوش، روی تخته با تباشیری سرخ رنگ نام شهر نیویورك را نوشت و من ا زو پرسیدم كه آیا این نام معنی هم دارد یا  خیر؟ احساس  كردم كه همدرسی هایم  لحظه یی كوتاه  با لبخنده های دو پهلوی شوخ خویش بدرقه ام  نمودند.

بدون دریافت پاسخی زمان به زیبایی نوشیدن پیالۀ چای سبزی با دشلمۀ هیلدار، كنار لمس شمال نوازشگر یك عصر تموز داغ از برندۀ روبروی باغستانی دردهكدۀ ابراهیم ادهم  وابسته به علاقه داری شافلان گذشتند، تا فرصتی برایم میسر شد و جواب پرسشم را از لابلای دفتر های كتابخانۀ ملی شهر برلین برای نخستین بار خواندم:

منطقۀ كه  در آغاز سدۀ هفدهم میلادی نیوامسترادم نامیده می شد، پس ازدرگیری دو جنگ میان انگلیس و هالند و سرانجام  پیروزی انگلیس، بنام  جیمس، دوك یورك   Duke of York ، برادر چالرز دوم انگلستان،  نیو یورك مسمی گردید. یورك در اصل نام شهریست در شمال انگلستان.

به راستی هم تا  بشر دست چپ و راستش را شناخت ، وقتی نوزادی به دنیا  آمد، اثری به چاپ  رسید و شهری را آباد نمود، نامی برایش بر گزید. اسم شهر ها و كشور ها اما  به روایت گهنامه ها بیشتر از همه  بنابر سلیقۀ سیاسی زورمندان و حكمروایان دگرگون شدند و واژگون گردیدند. كافیست كه نگاهی كوتاه بر شهر های اوستایی بیفگنیم تا دریابیم كه  كابل  حدود دست كم هشتصد سال پیش از میلاد مسیح،  به وای كرته، وادی هیرمند به ایتومنت، بلخ و باختر به  باخذی،  غزنه به اوروه،  وادی ارغنداب  و قندهار به رُخَج Rokhaj  وهرات به هرایو معروف بوده است. افزون برین  Strabo استرابون۶۳ پیش از میلاد  تا ۲۳ میلادی در رسالۀ جغرافیای خویش  بلخ را باكتریانا، درۀ هیرمند را زرنگ، قندهار را آراخوذیا ، كابل و حومۀ آن را پاراپامیزاد و كابورا و هرات را آریانا نامیده است.

به گواه تاریخ، گویا اسكندر مقدونی هرجائیكه كه می رفته اگر كاروانسرایی می ساخته، شهری بنا می كرده و یا چند آبادانی بر دیاری موجود می افزوده ، همۀ آن منطقه را بنام خویش اسكندریه  ثبت  می نموده است.

اما وضع بر چنین منوال نماند، كنعان یا سرزمین موعود را فلسطین خواندند ونام كشور فارس که  پس از تأسیس دولت دودمان ترکمنی قاجاردر اواخر سدۀ هیژدهم میلادی به این اسم معرفی گردیده بود، بر مبنای پیشنهاد روشنفكرانی همچون سعید نفیسی و محمد علی فروغی در سال ۱۹۳۵ میلادی  به ایران تبدیل شد.

فرمانروایان  سرزمین  پهناور روسیه  پس از تصرف بخش های از خراسان شهر گنجه، زادگاه نظامی و مهستی را در جمهوری آذربایجان اتحاد جماهیر شوروی وقت كیروف آباد خواندند و كاشغر را كه در سال ۱۷۵۹ میلادی چینی ها به تصرف خویش در آورده بودند در ایالت چن سی  Chen-Si ، سی كیانگ Si-Kiang  نام نهادند،  چنانكه  دیار تاریخی كیمنیتس Chemnitz   در جمهوری دموكراتیك آلمان به شهر كارل ماركس مسمی و معرفی گردید.

پس از پیروزی انقلاب اكتوبرفرمانروایان شوروی، اسم شهر تاریخی پتروگراد را به لنینگراد، كه در حال حاضر سن پترزبورگ اش گویند، تغییر دادند، همچنانكه شهر ولگوگراد كنونی را  كه از سال ۱۵۹۸ میلادی ساریسین  Zarizyn  تا سال  ۱۹۲۵ میلادی خوانده می شد، پس از آن تا ۱۹۶۱ عیسوی  به ستالین گراد.

سرزمین های برما كه امروزه  به میانمار و سیام كه اكنون به  تایلند معروف هستند، در شمار كشورهای جنوبشرق آسیا به حساب می آیند كه نام های نخستین آنها نیز مورد دستبرد زورمندان قدرت های سیاسی قرار گرفت،  به همانگونه كه سراندیب، سیلان شد و سپس سری لانكا.

 عرصۀ تاریخ خراسان زمین ظهورخویشتن ستایان سیاسی را نیز شاهد بوده است  كه بر شهری یا مكانی نامی دیگر گذاشتند  با تصوری واهی، كه چنین كاری شاید بتواند تاریخ فرهنگی مردم یك منطقه را بزداید و بر فراز گور فرهنگ چند هزار سالۀ یك دیار، سیاست وملتی نو بنیاد تهداب گذاری گردد .شاید بر مبنای چنین اندیشه بودۀ باشد كه اسفزار تاریخی و كهن، به یكبارگی شیندند خوانده شد و شافلان پشتون زرغون !

بنابر عدم ایجاد تصوری در ذهن مردم منطقه نتوانست  این اسم های نو برای دو بخش هرات باستان صاحب الف و انسی میان باشندگانش گردد، گویا كه بیان این نام های جدید با دستگاه هجایی زبان پارسی دری شهروندان هریوا سازگار نیستند. شاید برای همین باشد كه  برای هراتیان ادای  پُشته زرغون و شَندن به مراتب راحت و آسانتر می نماید!

اسفزار دو پژوهشگر توانا از خود برجای گذاشته است: یكی معین الدین اسفزاری هست با كتاب  دو جلدی معروفش زیر عنوان روضات الجنات فی اوصاف مدینة الهرات در مورد تاریخ هرات و دیگری ابوحاتم اسماعیل مظفر اسفزاری می باشد  معاصر و همكار خیام نیشاپوری با آثار زیادی از جمله  در بارۀ ریاضیات و علم نجوم.

به گواه كتاب های تاریخ در بارۀ خراسان و هرات و افغانستان دست كم  تا سال   ۱۳۰۹ خورشیدی، منطقۀ قسمت جنوبشرقی هرات،  شافلان یاد می گردیده، چنانكه  كسی بنام حاجی شاه سعید، به عنوان وكیل علاقه داری شافلان ، این بخش از هرات را در لویه جرگۀ سال ۱۳۰۹ خورشیدی، نمایندگی می نموده است.

واژۀ اسفزار كه مؤلف  حدود العالم  آنرا اسبزار و سفزوار هم نگاشته است، سپس شرقشناسانی همچون له سترنج  Le Strange  بریتانیایی سبزوار نیز ثبت نموده اند.

و اما...القصه...

راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شكر شیرین گفتار و محدثان صحیفۀ كهن و خوشه چینان خرمن سخن براین منوال حكایت پردازی  می كنند كه زمانی شورای انقلابی دولت جمهوری دموكراتیك مردم افغانستان تصمیم برین اتخاذ نمود تا شهر جلال آباد را بنیان گذاشته شدۀ دولتمردی هندی از تبارمغول با مادری ایرانی الاصل ،  به ترون شار یعنی شهری توسط  نبرد و ستیز رفیق ترون از دست بیگانگان و نوكران در خدمت گماشته شدۀ آنها نجات یافته، مسمی بسازد و میان توده های مبارز چنین ابلاغ کرد  ویه ویژه  در حقیقت انقلاب ثور به اطلاع عموم رفیقان و خوانندگان نیز رسانید :   

پس ازین  احدی را جرئت و زهرۀ آن نباشد كه نام  اكبر و جلال ا لدین محمد و جلالی  و حمیده و بانو و بیگم و راجپوت و سیا ه مو.... را باری دیگر درین دیار بر زبان بیاورد...  والله اعلم با الصواب.

از : گلستان  سعدی باب پنجم در عشق و جوانی

سالی که محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند:

معلمت همه شوخی ودلبری آموخت

جفا و نازوعتاب وستمگری آموخت

من آدمی ‌به چنین شکل و خوی و قد و روش

ندیده‌ام، مگر این شیوه از پری آموخت

مقدمۀ نحو زمخشری در دست داشت و همی‌خواند: ضربَ زیدٌ عمرواً و کان المتعدی عمرواً. گفتم ای پسر، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمر را همچنان خصومت باقیست؟ بخندید و مولدم پرسید ، گفتم خاک شیراز. گفت از سخنان سعدی چه داری، گفتم:

بلیت بنحو یصول مغاضبا

علی کزید فی مقابله العمرو

علی جر ذیل لیس یرفع راسه

و هل یستقیم الرفع من عامل الجر

لختی به اندیشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درین زمین به زبان پارسیست ، اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد . کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم:

طبع ترا تا هوس نحو کرد

صورت صبر از دل ما محو کرد

ای دل عشاق به دام تو صید

ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید

بامدادان که عزم سفر مصمم شد ، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم،  تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی. گفتم: با وجودت زمن آواز نیاید که منم.

 گفتا: چه شود گر درین خطه چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم؟ گفتم نتوانم به حکم این حکایت:

بزرگى دیدم اندر کوهسارى

قناعت کرده از دنیا به غارى

چرا- گفتم-  به شهر اندر نیایی

که باری بندی از دل برگشایی؟

بگفت آنجا پریرویان نغزند

چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم.

بوسه دادن بروی دوست چسود

هم درین لحظه کردنش بدرود؟

سیب گوئی وداع بستان کرد

روی ازین نیمه سرخ و زان سو زرد

 

برای نگاشتن این مطلب، افزون بر

 Robert Fischer, Thomas Jeier : Das New York Buch. Mnchen 2010 

ازین هفت اثر زیر نیز بهره برده شده است:

۱ـ  كلیات سعدی، محمد علی فروغی ذكاءالملك - ، مقدمه از عباس اقبال، انتشارات اقبال

۲ـ  تارخ علم در ایران، دكتر مهدی فرشاد، جلد اول، انتشارات امیر كبیر، تهران،۱۳۶۵

۳ـ  خراسان بزرگ، دكتر احمد رنجبر، انتشارات امیر كبیر، تهران، ۱۳۶۳

۴ـ  فرهنگ فارسی،  دكتر محمد معین،  جلد  پنجم و ششم، چاپ هشتم، چاپخانۀ سپهر، تهران، ۱۳۷۱

۵ـ  ایران و تمدن ایرانی، كلمان هوار، ترجمۀ حسن انوشه، انتشارات امیر كبیر، چاپخانۀ سپهر، تهران،۱۳۶۳

۶ـ  حدودالعالم من ا لمشرق الی ا لمغرب، به كوشش دكتر منوچهر ستوده، كتابخانۀ طهوری، تهران،۱۳۶۲

۷ـ  جرگه های بزرگ ملی افغانستان، محمداعلم فیض زاد، طبع اول، لاهور پاکستان ، میزان ۱۳۶۸

پایان

  

 

 

 

 
 

 

admin@vatandar.at
 
 
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد