2013/11/27

 یادی ازمارسل رایش رانیسكیMarcel Reich-Ranick i جیلانی لبیب

ابوالقاسم لاهوتی  زادۀ سال ۱۲۶۴ خورشیدی مطابق ۱۸۸۵ میلادی در كرمانشاه، مشهور به لاهوتی خان، دومین پسر میرزا احمد كرمانشاهی الهامی، شاعر باغ فردوس، دفتری در ستایش خدا  و پیامبر اسلام می باشد.الهامی با گروه فراماسونری  Franc-maconnerie "آدمیت" بستگی های داشته است. سازمانی كه با پرداخت هزینۀ تحصیل لاهوتی ، موجب دانش آموختن وی به تهران گردید. لاهوتی نخست جامۀ دینمردان بر تن نمود، سپس دین پیشگی را رها نمود و به ارتش پیوست. زندگی یكنیم ساله اش همراه  نخستین همسر وی نصرت آق اولی با قتل یكی از زیر دستانش در نظام، گریز وی به كرمانشاه و سپس به تركیه  توأم بوده است.

لاهوتی پس از بخشوده شدن، به ایران برگشت، بعد از شكست در كودتای تبریز به سال ۱۳۰۱ خورشیدی، با چند تن از یارانش به روسیه فرار نمود و درآن دیار ماندنی شد.از زندگی زناشویی دوم لاهوتی با سیسیل بانو، دختر بازرگانی از شبه جزیرۀ كریمه ، چهار فرزند بنام های دلیر، گیو، عطیه و لیلی  بر جای ماند.  بر گردانی شهنامۀ فردوسی به زبان روسی از كار های فرهنگی برجستۀ سیسیل بانو، همسر، یار و یاور لاهوتی بشمار می رود.

لاهوتی در كنار نیما یوشیج، پیشگام شعر نو به زبان پارسی دری است. وی پس از فرار از ایران به دلیل شركت در كودتای نافرجام تبریز، در اتحاد جماهیر شوروی وقت به سرودن اینگونه چكامه روی آورد. همۀ شعر هایش پیش ازین در ایران دارای قافیه هستند وبر مبنای اوزان عروضی بیان گردیده اند. شعرهای عرفانی و مذهبی وی وابسته به دورۀ دین جامگی لاهوتی می باشند. شیوۀ بیا ن لاهوتی ساده، بی پیرایه، شیوا، همه فهم و مردمی است. آواز خوانان و خنیاگران میهن من افغانستان، در كنار رهی معیری بیشترین بهره را از لاهوتی در میان شاعران معاصر ایران برده اند.

لاهوتی، وزیر فرهنگ تاجیكستان نیز شد. رابطۀ دوستانۀ نزدیك لاهوتی  با ستالین، رهبر وقت کشور اتحاد جماهیر شوروی، كه می خواسته پیش از ازدواج با سیسیل بانو، گویا همسر خواهرش گردد، بازتاب فراوانی یافته است. این دوستی تا پایان زندگی ستالین همچنان پای بر جا ماند. پس از مرگ ستالین و بد گویی كوته اندیشان، از جایگاه و مقامش به تدریج لاهوتی افتاد، چنانكه از تاجیكستان به مسكو تغییر مسكن داد و تا پایان عمرش در آنجا زیست.

نخستین چكامۀ به نشر رسیدۀ لاهوتی به سن هفده سالگی در شمارۀ سیصد و پنجاه و ششم روزنامۀ هفتگی تربیت، در سال ۱۹۰۰ میلادی نشانه ایست از استعداد و توانایی وی در سخن و ادب شعر:

كنون بباید می خورد، در كرانۀ رود

ز دست ساقی گلچهره، با ترانۀ رود

كز اعتدال ربیعی، شكست صولت دی

از آن سپس كه تن و جان خلق را، فرسود

آخرین شعر چاپ شده اش در جلد دوم دیوان ابو القاسم لاهوتی  پاسخ نامه ایست برای برادرش، عبدالحسین الهامی  در سال  ۱۹۵۶  میلادی یعنی حدود یكسال پیش از مرگش :

 

خطت جانا ، برای من ظفر شد؛

بكام خشك و تلخم،  نیشكر شد؛

صفای دل، دوای درد سر شد؛

شب تارم، ز نور آن سحر شد.

لاهوتی در ماه حمل ۱۹۵۷ میلادی پس از ۷۳ سال زندگی پر فراز و نشیب در مسكو چشم ازین جهان پوشید و با آئین ویژۀ سران و بزرگان شوروی، در كاخ كرملین بخاك سپرده شد.

در شعر های لاهوتی واژه های كنفرانس ، تراكتور، كامسومول، كالخوز، سناتوریم، ستالینیزم، لنینیزم،  بلشویك، سوسیالیزم، بین ا لملل، فاشیزم، هیتلر، لیدر، جمهوری ، لنین، ستالین وگوركی و.... که بازتابگر اندیشه و باور اویند و بیشتر آنها برای بار نخست در چکامۀ زبان پارسی دری مورد استفاده قرار گرفته اند، به فراوانی یافت می شوند:

 

لشكر زمستان رفت

دولت بهار آمد

دسته دسته كلخوزچی

سوی كشت و كار

شنو از من تهمت فاشیسم را باور مكن،

گوش بر افسانۀ دزدان اغوا گر مكن،

یك نفس هم، تكیه بر این سیل مرگ آور مكن،

ره به این طاعون مده، خاك فنا بر سر مكن،

با برادر های روس، اخلاص را كمتر مكن.

ستالین جان، تو ما را رهنمائی،

برادر، هم پدر، هم پیشوائی

به سر هوش و به درد ما دوائی

خلاصه، جان مائی، بخت مائی

بلشویكان آمدند

حلقه به گوشت زدند،

زآهن و ساروج و سنگ

یوغی بدوشت زدند.

اگر كه شورش كنی

خاكت به سر می كنم.

بلشویكانرا ز نو

رفته خبر می كنم.

دلبری شوخ در ساناتوریوم

داد کاردی به من دم خوردن .

در جواب شكایت ازکندیش

خواند بیتی ز شاعر ژرمن .

بود مضمونش اینكه ، بیرحمی است

کارد بُرّان به کودکان دادن .

گفتمش ای فرشته ، گر دل تو

سوزد از بهر کودکی چون من .

که مبادا ببردم انگشت ،

یا مبادا خراشدم گردن ،

پس چرا آتش از رخ گلگون

در دل من نمودۀ روشن

وز نگاه دو چشم رخشنده

میزنی آتش مرا دامن ؟

یا بفكر تو سوزش آتش

هست کمتر ز برش آهن ؟

در جلسۀ شب نشینی كه از سوی انجمن روابط فرهنگی اتحاد شوروی با خارجه ، بتاریخ سوم جنوری  ۱۹۵۴ میلادی  بداهتاً بنام استاد بیتاب و استاد خلیلی سروده شده است:

خواهد دل من ز سینه پرتاب شود.

آید به حضور تو شرفیاب شود،

از چشمۀ الهام تو سیراب شود،

سیراب شود: بندۀ بیتاب شود!

 

دلم خواهد خلیلی را ببینم.

بزرگی و جلیلی را ببینم.

بچشم خویش در میدان اشعار.

معظم زور پیلی را ببینم!

لاهوتی با چند چکامه سرای افغانی معاصرش که از آنها در دیوان شعر هایش نامی برده نشده ، بر مبنای آنچه  وی برایشان سروده، مکاتبه های داشته است.

ابوالقاسم لاهوتی چکامه سرای نستوه آهنگ های طنین بخش آزادی و رهایی می باشد:

 

می بینمت ، می بینمت ،

رو سوی زندان میروی .

با جرم عشق كارگر،

با یاد دهقان میروی .

می بینمت، می بینمت ،

با رسم مردان میروی.

 

ذیحق، مبارز، مستقل،

نی مضطرب ، نی منفعل ،

برداشته سر، پاكدل ،

پر عزم و ایمان میروی

می بینمت ، می بینمت ،

با رسم مردان میروی.

 

آنسان كه باید بینمت :

افراشته قد بینمت ،

با فخر بیحد بینمت ،

آسوده وجدان میروی .

می بینمت ، می بینمت ،

با رسم مردان میروی .

 

بدخواه تو ننگین بود ،

دستش ز خون رنگین بود ،

از عاقبت غمگین بود ،

اما تو شادان میروی .

می بینمت ، می بینمت

با رسم مردان میروی.

 

بس راه ها سنجیده ئی ،

راه نكو بگزیده ئی ،

با ظلمان جنگیده ئی

با فخر شایان میروی.

می بینمت . می بینمت ،

با رسم مردان میروی.

 

اكنون بزندان بینمت ،

فردا به میدان بینمت ،

در بین یاران بینمت ،

با فتح رخشان میروی ،

می بینمت ، می بینمت ،

با رسم مردان میروی.

"کاوۀ آهنگر" که زمانی در کابل روی پرده  نیزبه نمایش گذاشته شد، یکی از زیباترین منظومه های لاهوتی بشمار میرود:

در پردۀ اول منظومۀ کاوۀ آهنگر میان بازار آهنگران، اندرون کله پز خانۀ قباد ، بین مشتریها پرویز یكی از سرکرده های کوهستانیها و سنگین،  پسری روستائی، نیز دیده میشوند . قباد به خدمت مشتری ها مشغول می باشد. دربازار زمان استراحت است.

آهنگران ، از آنجمله یازده پسر کاوه ، در پیش آهنگر خانه های خود نشسته اند، می خورند ؛ می نوشند و صحبت می كنند . دراین حال نوشافرین، دختر قباد ، به پدر خود کمک می نماید. جوان ها سرود میخوانند:

 

ﺁن ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻣو ﺁﻳﺪ اﮔﺮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﺎزار،

ﺑﺎزار ﺷﻮد از نفسش تازﻩ ﭼﻮ ﮔﻠﺰار .

کمان دارد زاﺑﺮو ،

کمند ﺁرد زﮔﻴﺴﻮ ،

ﺷﻜﺮ در ﺧﻨﺪۀ او،

ﺑﻪ ﭘﻴﺸﺶﺧﻢ ﺷﺪﻩ ﺳﺮها ز هر ﺳﻮ ،

ﺑﺖ ﻣﺎﺟﺎدو اﺳﺖ ، اﻟﺒﺘﻪ ﺟﺎدو .

ای ﺳﻠﺴﻠﻪﻣﻮ، ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻣﻮ و از اﻳﻦ ﺳﻮ ﮔﺬر کن،

ﻣﺎ هﻢﻋﺎﺷﻘﻴﻢ ، ﺑﻪ ﻣﺎ هم نظرکن .

 

به دل ﻣﻬﺮ تو دارﻳﻢ ،

زﻋﺸﻘﺖ ﺑﻲﻗﺮارﻳﻢ ،

ﭘﺮﺳﺘﺎران ﻳﺎرﻳﻢ ،

ﺑﺮای  دﻳﺪنت در انتظاریم ، اﮔﺮ ﻓﺮﻣﺎن دهی ﺟﺎن ﻣﻴﺴﭙﺎرﻳﻢ .

 

می ﺁﻳﺪ و ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻮد از ﺷﻮق ﻇﻔﺮ ﻣﺴﺖ .

ﺑﺮهمزن اﻳﻦ ﺷﻬﺮهمین اﺳﺖ ، همین اﺳﺖ .

نگاهش دل رﺑﺎﻳﺪ ،

کلامش ﺟﺎن ﻓﺰاﻳﺪ ،

ﺧﺮاﻣﺶ ﻏﻢ زداﻳﺪ ،

ﺑﻪ اﻳﻦﺳﺎن ﺑﺖ ﮔﺮانجانی نشاﻳﺪ ،

ﺑﻪ هر ﻗﺼﺪی که ﺁﻳﺪ ﮔﻮ ﺑﻴﺎﻳﺪ !

ای ﮔﻴﺴﻮ کمند ،

اﺑﺮوکمان ،

تو ﻣﺎ را ﻣﺘﺮﺳﺎن ،

ﺳﺮﻣﻴطلبی، ﺁﻣﺪﻩ و ﺑﺴﺘﺎن !

 

ﺑﻪ دل ﻣﻬﺮ تو دارﻳﻢ ،

زﻋﺸﻘﺖﺑﻴﻘﺮارﻳﻢ ،

ﭘﺮﺳﺘﺎران ﻳﺎرﻳﻢ ،

ﺑﺮای  دﻳﺪنت در انتظاریم ، اﮔﺮ خواهی دو صد ﺟﺎن ﻣﻴﺴﭙﺎرﻳﻢ.

سرود انترناسیونال، معروف ترین ترجمۀ بجا ماندنی لاهوتی می باشد:

 

برخیز ای داغ لعنت خورده،

دنیای فقر و بندگی!

جوشیده خاطر ما را برده

به جنگ مرگ و زندگی.

باید از ریشه براندازیم

کهنه جهان جور و بند،

آنگه نوین جهانی سازیم،

هیچ بودگان هرچیز گردند.

 

روز قطعی جدال است،

آخرین رزم ما.

انترناسیونال است

نجات انسانها .

برما نبخشد فتح و شادی

خدا، نه شاه، نه قهرمان.

با دست خود گیریم آزادی

در پیکارهای بی امان

تا ظلم از عالم بروبیم

نعمت خود آریم بدست،

دمیم آتش را و بکوبیم

تا وقتیکه آهن گرم است.

روز قطعی جدال است،

آخرین رزم ما.

انترناسیونال است

نجات انسانها.

 

تنها ما، تودۀ جهانی

اردوی بیشمار کار

داریم حقوق جهانبانی،

نه که خونخواران غدار.

 

غرد وقتی رعد مرگ آور

بر رهزنان و دژخیمان

در این عالم،  بر ما سراسر

تابد خورشید نور افشان.

 

روز قطعی جدال است ،

آخرین رزم ما.

انترناسیونال است

نجات انسانها.

لاهوتی بیشک زمانی بایستی این شعر را سروده باشد - تهران، اپریل ۱۹۱۲- که در بن بست سیاسی می زیسته و خویشتن را درراه "انقلاب" سخت تنها و منزوی احساس می کرده است:

 

ای خوش آنروزی كه دنیا را درون خون ببینم

این فضا را خون و گردون را در آن، وارون ببینم

منكه تا امروز، اندر دل بغیر از خون ندیدم

بعد از این هم، به كه اندر دیده ، تنها، خون ببینم!

این جهان بستان زشتانست، اینجا چون بمانم

این زمین زندان نیكانست، این را چون ببینم

چند حیوان سیرتان را صورتاً انسان بخوانم

چند دنیا را بدست مردمان دون ببینم

دهر ناكس، چرخ خائن، خلق نادان، دوست دشمن

چون بمانم، چون بخواهم، چون بسازم، چون ببینم

انقلاب ، البته روزی می شود در شرق برپا،

آرزو دارم ولی آنروز را، اكنون ببینم

كاشكی لاهوتی، اندر این دو روز زندگانی

یا نبینم این جهان را، یا ز خون گلگون ببینم!

چکامه های زیر بر مبنای اشتهار آنها در میهن سنایی، مولوی، بیتاب، واصل، پژواک، رابعه وجامی وبیش از همه به دلیل آهنگ های دلنشینِ احمد ظاهر،استاد رحیم بخش، ساربان و...با این ترانه ها، برگزیده شده اند:

 

ای درد تو آرام دل من،

ای نام تو الهام دل من،

یاد تو سرانجام دل من،

از مهر تو پر جام دل من،

وصلت زجهان،  کام دل من.

 

من عشق ترا پنهان نکنم،

پیمان ترا ویران نکنم،

با غیر تو من پیمان نکنم،

بهر تو دریغ از جان نکنم،

جان بخشمت و افغان نکنم.

 

دانی تو که من بیمار تو ام،

دلسوختۀ گفتار تو ام،

جان باختۀ رفتار تو ام،

تو یار منی، من یار تو ام،

من منتظر دیدار تو ام.

 

باز آ ببرم ای دلبر من،

بنشین به کنار بستر من،

بر گیر و بدامان نه، سر من،

بنگر به دو چشمان تر من،

ای دلبر من، ای دلبر من!

ای دزدیده چشم از آهو،

آموخته افسون به جادو،

تابیده کمند از گیسو،

صد وعده دادی وفا کو؟

می فریبی، جوجه تیهو؟

ای فریبگر ای دروغگو!

 

دل شکستن کردی پیشه،

رخ پیش آوری چو شیشه،

چون خواهم بوسه همیشه،

خندی و گویی نمیشه!

این ادا چیست، بچه جادو؟

ای فریبگر ای دروغگو!

 

من با تو نمی ستیزم،

از دو دیده خون می ریزم،

وقتی میخواهم گریزم،

میگویی مرو عزیزم!

وه، چه بیرحمی تو مه رو،

ای فریبگر ای دروغگو!

ای کاشكی به عالم ، تا چشم کار می کرد ،

دل بود و آدم آن را قربان یار می کرد.

زاین خوبتر چه میشد گر هر نفس ، به جانان ،

یك جان تازه میشد عاشق نثار می کرد.

دل را ببین که نگریخت از حملۀ که آن چشم

بر شیر اگر که می برد ، بی شك فرار می کرد .

جان را به زلف جانان از دست من بدر برد ،

دلبر اگر نمیشد این دل چه کار می کرد ؟

گر مرغ دل ز جانان دزدید می چه بودی

تا شاهباز چشمش از نو شكار می کرد .

شورای دولت عشق فاتح اگر نمیشد ،

جمهوری دلم را غم تار و مار می کرد.

دلبر اگر دلم را میخواند بنده ، هر چند

آزادی است دینم ، دل افتخار می کرد.

باران دیدۀ من، در فصل دوری او

صحرای سینه ام را، چون لاله زار می کرد.

ایا صیاد شرمی كن، مرنجان نیم جانم را،

پر و بالم بکن امــــــــــا، مســوزان آشیـــــانــــــم را.

به گردن بسته یی چون رشته و بر پای زنجیرم،

مــروت کن اجازت ده کــــــه بگشایـــم دهــانــــم را.

به پیرامون گل، از بس خلیده خار بر پایم،

بود خونین، بهر جای چمن، بینی نشانم را.

در این کنج قفس دور از گلستــان ســـوختم ُمردم،

خبــــر کن ای صبـــا از حــال زارم بـــاغـبـــانـم را.

ز تنهــــــایی دلم خــون شــد نــدارم محـــــرم رازی،

کــــه بنویســد بــرای دوستــداران داستانــــــــــم را.

من بیچاره، آنروزی بقتل خود یقین كردم

كه دیدم، تازه با گرگ الفتی باشد شبانم را.

چو لاهوتی، بجان منت پذیرم تا ابد، آنرا

كه با من مهربان سازد بت نامهربانم را.

ﺑﺎ دﻟﻢ دوش ﺳﺮ زﻟﻒ ﺗﻮ ﺑﺎزی می کرد ،

ﺧﻮاجهﻪﺑﺎ ﺑﻨﺪی  ﺧﻮد ﺑﻨﺪﻩ ﻧﻮازی  ﻡﻲ کرد.

ﮔﺎﻩ زﻧﺠﻴﺮ و گهی مار و گهی ﮔﻞ ﻡﻴﺸﺪ ،

مختصر ، زﻟﻒ کجت ﺷﻌﺒﺪﻩ ﺑﺎزی می کرد.

مویت اﻧﺪاﺧﺘﻪ دﻟﺮا و ﺑﺸﻮخی میزد ،

ﺑﺎزش از ﺧﻮد، ﻧﻈﺮ مهر ﺗﻮ، راضی می کرد.

دل ز ﺗأﺛﻴﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ به ﺨﺎﻟﺖ میﺠﺴﺖ ،

مست را ﺑﻴﻦ ﺑﻪ کجا دﺳﺖ درازی  می کرد!

ﺧﻨﺪﻩ می کرددل و ، از "ﺧﻄﺮ و ﻡﺤﻨﺖ ﻋﺸﻖ"

ﻋﻘﻞ، ﭼﻮن ﭘﻴﺮ زﻧﺎن، ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺑﺎزی  می کرد.

ﻏﺼّﻪ را راﻩ ﻧﺒُﺪ در ﺣﺮم ﻡﺎ ، ﭼﻮن ﻋﺸﻖ

ﺷﻌﻠﻪ اﻓﺮوﺧﺘﻪ، ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﮔﺪازی می کرد.

آکاشکی دیشب ما صبح ﻧﻤﻴﺸﺪ هﺮﮔﺰ ،

ﺑﺎ دﻟﻢ ، دوش ، ﺳﺮ زﻟﻒ ﺗﻮ ﺑﺎزی  می کرد .

بت نازنینم، مه مهربانم،

چرا قهری از من، بالیت بجانم،

عزیزم چه کردم که رنجیدی از من؟

بگو تا گناه خودم را بدانم.

زمن عمر خواهی بگو تا ببخشم،

بمن زهر بخشی بده تا ستانم.

فلک مات بود از توانایی من،

که اکنون چنین پیش تو ناتوانم.

زدرس محبت، بجز نام جانان،

بچیزی نگردد زبان در دهانم.

من آخر از این شهر باید گریزم،

که مردم بتنگ آمدند از فغانم.

چه دستان کنم تا روم جای دیگر،

که این مملکت شد پر از داستانم.

تنیده یاد تو در تارو پودم میهن ای میهن

بود لبریز از عشقت وجودم میهن ای میهن

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی

فدای نام تو بود و نبودم میهن ای میهن

فزونتر گر می مهرت اثر می كرد، چون دیده

به حال پر عذابت می گشودم میهن ای میهن

به هر مجلس به هر زندان به هر شادی به هر ماتم

به هر حالت که بودم با تو بودم میهن ای میهن

اگر مستم اگر هشیار، اگر خوابم اگر بیدار

بسوی تو بود روی سجودم میهن ای میهن

به دشت دل گیاهی جز گل رویت نمی روید

من این زیبا زمین را آزمودم میهن ای میهن

چه کرده ام که زجانان خود جدا شده ام؟

چه گفته ام که گرفتار این بلا شده ام.

بمن نگفته کسی تاکنون، گناهم چیست

کز آن گناه سزاوار این جزا شده ام.

مگر خدای من است او، که تا از او دورم،

زخود بر آمده غرق "خدا- خدا!" شده ام

خوشا بحال دل من که پیش دلبر ماند؛

خبر ندارد از این غم که مبتلا شده ام.

صبا به محضر جانان سلام من برسان،

بگو که از تو جدا، سخت بینوا شده ام.

زآب دیده زمین را نموده ام دریا؛

درون کشتی غم، بی تو، نا خدا شده ام.

به آه و غصه و افسوس و اشک وبیداری

میان همسفران، بی تو آشنا شده ام.

برآید ار ز دهانم سخن، فقط این است:

چه کرده ام که ز جانان خود جدا شده ام؟

دیده رﻧﺠﻴﺪﻩ ﺑﻪ من ، ای مه من ، ﺑﺎز ﻧﻜﻦ ،

این همه ﻧﺎز ﻧﻜﻦ .

ﺑﻤﻦ اینگونه ﻧﮕﺎﻩ ﻏﻠﻂ اﻧﺪاز ﻧﻜﻦ ،

این همه ﻧﺎز ﻧﻜﻦ.

ﭘﺮ ﺑﻮد ﻋﺎﻟﻢ از اﻓﺴﺎﻧﮥ ﭘﺎداری من،

و ز وفاکاری من.

ﺗﻮ مرا ﺑﺎ ﻧﻈﺮ ﺷﺒﻬﻪ ور اﻧﺪاز ﻧﻜﻦ ،

این همه ﻧﺎز ﻧﻜﻦ.

ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﺑﺎر جفای ﺗﻮ زمین ﮔﻴﺮم کرد ،

ﺧﺴﺘﻪ و ﭘﻴﺮم کرد .

ﺑﺎ من ﺧﺴﺘﻪ دﮔﺮ جور ﻧﻮ ﺁﻏﺎز ﻧﻜﻦ ،

این همه ﻧﺎز ﻧﻜﻦ.

هﻤﻪ گویند که: دل، ﭼﻮن دل ﻻهوتی ﻧﻴﺴﺖ ،

بی ﺧﻄﺎ عمری زیست .

ﺷﺒﻬﻪ در راستی این دل ممتاز ﻧﻜﻦ ،

این همه ﻧﺎز ﻧﻜﻦ.

دیوانه نمودم دل فرزانۀ خود را،

در عشق تو گفتم همه افسانۀ خود را.

غیر از تو که افروخته یی شعله بجانم،

آتش نزند هیچ کسی خانۀ خود را،

من زنده ام، آخر دگری را تو مسوزان،

ای شمع، مرنجان دل پروانۀ خود را.

از بهر تو سر باختن من هنری نیست،

هر دلشده جان باخته جانانۀ خود را.

دل کوچه بکوچه دود و نام تو گوید،

باز آ، ببر، این مرغک بی لانۀ خود را.

با سنگ زدن از بر دلبر نشود دور،

من خوب شناسم دل دیوانۀ خود را.

دور از رخت سرای درد است خانۀ من،

خورشید من کجایی؟

سرد است خانۀ من.

 

دیدم تو را زشادی، از آسمان گذشتم،

جانان من که گشتی، دیگر زجان گذشتم،

آخر خودت گواهی: من از جهان گذشتم.

بی تو کنون سرای درد است خانۀ من،

خورشید من کجایی؟

سرد است خانۀ من.

 

من دردمند عشقم، درمان من توئی، تو.

من پایبند صدقم، پیمان من توئی، تو.

امید من توئی، تو، ایمان من توئی، تو.

دور از رخت سرای درد است خانۀ من،

خورشید من کجایی؟

سرد است خانۀ من.

 

غیر از تو من به دنیا یار دگر ندارم؛

جز از خیال عشقت فکری بسر ندارم؛

سر میدهم و لیکن دست از تو برندارم.

دور از رخت سرای درد است خانۀ من،

خورشید من کجایی؟

سرد است خانۀ من.

دل را ببین، دل را ببین،

در کوی جانان آمده.

سر واژگون، تن غرق خون،

افتان و خیزان آمده.

 

خواهد که جان پیشش رود،

جانان در آغوشش دود،

دنیا فراموشش شود...

مست است و مهمان آمده.

دل را ببین، دل را ببین،

در کوی جانان آمده!

 

با انکه راهش تنگ بد،

هم دور و هم پر سنگ بد،

با رهزنان در جنگ بُد ،

فاتح ز میدان آمده.

دل را ببین، دل را ببین،

در کوی جانان آمده!

 

گل دیدش و در خنده شد،

بلبل از او شرمنده شد،

طوطی به نطقش بنده شد...

دل نیست این، جان آمده.

دل را ببین، دل را ببین،

در کوی جانان آمده!

 

دل نیست این، دیوانه است،

دیوانۀ جانانه است،

پر درد و پر افسانه است،

از بهر درمان آمده...

دل را ببین، دل را ببین،

در کوی جانان آمده!

 

ساقی بساطی نو فگن،

مطرب بیا چنگی بزن؛

لاهوتی شیرین سخن،

امشب غزلخوان آمده.

دل را ببین، دل را ببین،

در کوی جانان آمده!

زندگی آخر سر آید، بندگی در کار نیست،

بندگی گر شرط باشد، زندگی در کار نیست.

گر فشار دشمنان آبت کند، مسکین مشو،

مرد باش ای خسته دل، شرمندگی در کار نیست!

با حقارت گر ببارد بر سرت باران در،

آسمان را گو: برو، بارندگی در کار نیست!

گر که با وابستگی دارای این دنیا شوی،

دورش افگن، اینچنین دارندگی در کار نیست.

گر به شرط پای بوسی سر بماند در تنت،

جان ده و رد کن، که سر افگندگی در کار نیست.

زندگی ازادی انسان و استقالل اوست،

بهر آزادی جدل کن! بندگی در کار نیست.

عاشق شده ام گناهم اینست

درد دل بی پناهم اینست

صف بسته همیشه گرد من غم؛

من شاه غمم، سپاهم اینست.

جز درد نروید از گل من؛

من باغ غمم، گیاهم اینست.

جوشد سر و خون به دل زند موج؛

من بحر غمم، رفاهم اینست.

سنگ از نفسم، چو یخ شود آب؛

در سینۀ تفته آهم اینست.

شد موی سرم به رنگ كافور؛

پایان شب سیاهم اینست.

با مرگ همیشه می ستیزم؛

در زنده دلی گواهم اینست.

بارد ز ره وفا اگر تیر،

واپس نروم، كه راهم اینست.

عاشقم، عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان

سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان

با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب

خواهم آمد من به کوَیت، گر نمیدانی بدان

مشنو از بد گو سخن، من ُسست پیمان نیستم

هستم اندر جستجویت، گر نمیدانی بدان ...

گر پس از مردن بیائی بر سر بالین من

زنده می گردم به بویت، گر نمی دانی بدان

اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت

بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان

گر رقیب از غم بمیرد، یا حسرت کورش کند

بوسه خواهم زد به رویت، گر نمیدانی بدان

عاشقم عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان

سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان

هیچ می دانی که این لاهوتی آواره کیست؟

بنده یی روی نکویت گر نمی دانی بدان

فراق آتش بجان افروخت،

جانان کم نما تا کی؟

دل عالم بحالم سوخت،

اینسان پر جفا تا کی؟

جانان کم نما تا کی؟

اینسان پر جفا تا کی؟

چندان بیوفا تا کی.

 

برنجی چون بخندم یار، تو یاری نمیدانی.

بخندی چون بگریم زار، دلداری نمیدانی.

برانی چون بخواهم بار، غمخواری نمیدانی.

بمن عشقت جنون آموخت، آخر این ادا تا کی؟

جانان کم نما تا کی؟

اینسان پر جفا تا کی؟

چندان بیوفا تا کی؟

 

همیشه با منت جنگ است، صدقم را نمی بویی،

زخونم ناخنت رنگ است، جرمم را نمی گویی.

چر اینسان دلت سنگ است؟ حالم را نمی جویی.

زدنیا دیده ام را دوخت مژگانت، بلا تا کی؟

جانان کم نما تا کی؟

اینسان پر جفا تا کی؟

چندان بیوفا تا کی؟

 

بحالم رحم کن، زاین بیش مانم بیتو گر، یکدم،

بببُرم از جهان پیوند، جان را هم نمیخواهم.

همه صاحبدلان گویند، لاهوتی در این عالم،

فقط درس وفا آموخت، با او بیوفا تا کی؟

جانان کم نما تا کی؟

اینسان پر جفا تا کی؟

چندان بیوفا تا کی؟

فقط سوز دلم را در جهان پروانه میداند،

غمم را بلبلی کاواره شد از لانه میداند،

نگریم چون زغیرت، غیر میسوزد بحال من،

ننالم چون زغم، یارم مرا بیگانه میداند.

به امیدی نشستم، شکوۀ خود را به دل گفتم،

همی خندد بمن، اینهم مرا دیوانه میداند.

بجان او که دردش را هم از جان دوستتر دارم،

ولی میمیرم از این غم که داند یا نمیداند؟

نمیداند، کسی کاندر سر زلفش چه خونها شد،

ولیکن مو بمو این داستان را شانه میداند.

نصیحتگر، چه میپرسی علاج جان بیمارم!

اصول این طبابت را فقط جانانه میداند.

كارش همه ناز است، چنین یار كه دیده است ؟

نازش همه باماست، چنین كار كه دیده است؟

چون مژۀ او دشنۀ خونریز كه دارد،

چون دیدۀ من چشمۀ خونبار كه دیده است؟

غیر از دل من، شیر ستمكش كه شنیده،

جز چشم وی، آهوی ستمكار كه دیده است؟

رنجاند و میرنجد، اگر ناله كنم من،

اینسان، بت بیرحم  و جگر خوار كه دیده است؟

گه خواند و گه راندم و گه نشناسد،

از دلبر خود،  این همه آزار كه دیده است؟

نشتر زندم بر رگ و خون گیردم از دل،

این شیوه پرستاری بیمار كه دیده است؟

چشمش به نگاه غضب، از هر طرفم تیر،

بر دل زند؛ اینگونه طرفدار كه دیده است؟

جان در عوض یك نگهش دادم و گوید،

دل، سر بده! این گرمی بازار كه دیده است؟

از یار جفا بینم و با غیر كنم جنگ،

عاشق چو من، این دوره، وفادار كه دیده ااست؟

گر تو پنداری دلم را جز تو یاری هست؟- نیست،

یا غمم را غیر یادت غمگساری هست؟- نیست.

گر بگویم، سینه از دست تو پرخون نیست،- هست،

ور بپرسی کز تو در خاطر غباری هست؟ نیست.

از دوصد فرسنگ ره الهام می باری بمن،

مهربانتر از تو در دنیا نگاری هست؟ نیست.

پیش تیرت گربگویی دیده برهم زد،- نزد،

شیر چشمت را به از این دل شکاری هست؟- نیست.

گر کسی گوید که در دنیا به دوش زندگی

سخت و سنگین تر زهجر یار باری هست،- نیست.

دوست شاد است از من و دشمن پریشان، مرد را

در جهان بالاتر از این افتخاری هست؟- نیست!

گر چرخ بكام ما نگردد،

كاری بكنیم تا نگردد

گوئیم به او:.مطیع ما گرد!

یا می گردد و یا نگردد.

گر گشت، خوشست، ورنه ما دست

از او نكشیم تا نگردد.

هرگز قد مردمان آزاد

با هیچ فشار تا نگردد.

در پنجۀ اقتدار مردان

نبود گرهی كه وا نگردد.

گر مرد فنا شود به گیتی،

هرگز اثرش فنا نگردد.

پروردۀ ناز و نعمت، آگاه

از حال دل گدا نگردد.

لاهوتی اگر بمیرد از رنج،

تسلیم به اغنیا نگردد. 

صد ره در انتظارت تا پشت در دویدم،

پایم زکار افتاد آنگه به سر دویدم.

صد ره سرم بدر خورد، چون وفت وعدۀ تو،

هر قدر دیر تر شد، من تند تر دویدم.

تا یک صدای پایی زانسوی در شنیدم،

جستم، ترا ندیدم، بار دگر دویدم.

در فکر گفتگویت از خواب و خور گذشتم،

در انتظار رویت، شب تا سحر دویدم.

تو مست خواب راحت، من مضطرب نشستم،

تو فارغ از من و من زاین بیخبر دویدم.

شب رفت و پیش چشمم دنیا سیاه گردید

خورشید من نیامد، من بی ثمر دویدم.

شاید دل تو میسوخت، بهتر! ندید چشمت،

چون با لبان خشک و چشمان تر دویدم.

اکنون، ترا که دیدم، در پای تا سر من،

آثار خستگی نیست.... جانم مگر دویدم؟

من خوانم و دل رقصد ، بزم من و دلرا بین .

گور از پی غم کندیم ، عزم من و دلرا بین !

در رهگذر جانان ما منتظر فرمان ،

سر در کف و جان بر لب ، نظم من و دلرا بین !

من افتم و دل خیزد ، دل غلطد و من جنبم .

با عشق قوی پنجه رزم من و دلرا بین !

هر کس که ز وی بوئی از عشق نمی آمد ،

ما دیده از او بستیم ، حزم من و دلرا بین

دل یار و مرا دارد ، من یك دل و یك دلبر .

درملك وفاداری رسم من و دلرا بین!

نشد یک لحظه از یادت جدا دل؛

زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل!

ز دستش یکدم آسایش ندارم،

نمی دانم چه باید کرد با دل؟

هزاران بار منعش کردم از عشق،

مگر برگشت از راه خطا دل؟...

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد،

فلاکت دل ، مصیبت دل، بلا دل!

ازین دل، داد من بستان خدایا،

ز دستش تا بکی گویم: خدا، دل!

درون سینه آهی هم ندارد؛

ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل!

به تاری گردنش را بسته زلفت،

فقیر و عاجز و بی دست و پا دل!

بشد خاک و زکویت بر نخیزد،

زهی ثابت قدم دل، با وفا دل!

زعقل و دل دگر از من مپرسید؛

چو عشق آمد، کجا عقل و کجا دل؟!

تو، لاهوتی، زدل نالی، دل از تو،

حیا کن، یا تو ساکت باش یا دل!

وطن ویرانه از یار است یا اغیار یا هردو؟

مصیبت از مسلمان هاست یا کفار یا هر دو؟

همه داد وطن خواهی زنند، اما نمی دانم

وطن خواهی به گفتار است یا کردار یا هر دو؟

وطن را از خطر، فكر وكیلان می كند ایمن

و یا سرنیزۀ یك لشكر جرار یا هر دو

وطن را فتنۀ مسند نشینان داد بر دشمن

و یا این مردم بی دانش بازار یا هر دو؟

کمند بندگی بر گردن بیچارگان محکم

زبند سبحه شد یا رشتۀ زنار یا هر دو؟

به قتل و غارت دهقان و استثمار زحمتكش

فقط مسجد بود بانی و یا دربار یا هردو؟

بنای ظلم و استبداد صنف مفتخور، ویران

ز چكش می شود یا داس جوهردار یا هر دو؟

وکیل از خدمت ملت تغافل می کند عمداً

و یا باشد وزیر از مملکت بیزار یا هر دو؟

به مجلس نسبت ایرانفروشی می دهند اما

نمی دانم كنم اقرار یا انكار یا هردو؟

وکیلان و وزیرانند خائن، فاش می گویم؛

اگر در زیر تیغم یا به روی دار یا هر دو.

تو را روزی به کشتن می دهد ناچار، لاهوتی

زبان راستگو یا طبع آتشبار یا هر دو!

همت کنید ای دوستان

دشمن به میدان آمده؛

با حرص خرس گرسنه

با مکر شیطان آمده.

 

آمد به قصد جان ما،

بر ضد فرزندان ما،

این سگ، برای نان ما

نزدیک انبان آمده

 

هاراست، هار، این بی شرف؛

شمشیر هم دارد به کف.

یک صف شویم از هر طرف؛

جلاد انسان آمده.

 

یک صف شده او را زنیم؛

شمشیر او را بشکنیم؛

پامال و نابودش کنیم؛

کو دشمن جان آمده .

 

اردوی سرخ نامور

در زیر حکم راهبر

بر کشتن این جانور

چون بحر جوشان آمده.

 

هرصاحب ناموس و نام

راحت بخود سازد حرام،

تا روز هیتلر را تمام

بیند به پایان آمده.

یار از دل من خبر ندارد،

یا آه دلم اثر ندارد....

 

)از آثار قدیمیها(

 

جز عشق جهان هنر ندارد،

یا دل هنر دگر ندارد.

یا موسم صبر من خزان شد،

یا نخل امید بر ندارد.

یا بر رخ من نمیشود باز،

یا قلعهء بخت در ندارد.

یا وصل تو قسمت بشر نیست،

یا طالع من ظفز ندارد.

یا دامن رحم تو طلسم است،

یا نالهء من شرر ندارد.

یا تیر تو بگذرد نهانی،

یا سینهء دل سپر ندارد.

یا عشق خط امان به او داد،

یا دل ز بلا حذر ندارد.

یا چشم تو با دلم رفیق است،

یا شیر سیه خطر ندارد.

یا با دل خسته مهربان باش،

یا جان بستان، ضرر ندارد!

چند رباعی و دوبیتی:

دلدار مرا ز من ملالیست مگر

آسایش دل كار محالیست مگر

یكروزه ، در انتظار اوپیر شدم

هر ساعت انتظار سالیست مگر

 

ای شب تو به روزگار من می مانی

ای ماه نهان به یار من می مانی

ای ابر سیه، تو هم به این حالت زار

بر دیدۀ اشكبار من می مانی

 

امشب به منت هوای جنگ است مگر

دل می شكنی، دل تو سنگ است ممگر

هر دم ز برم گریختن می خواهی

در سینۀ من جای تو تنگ است مگر

 

توآن ما هی كه حسنت را ضرر نیست

تو آن شاهی كه ملكت را خطر نیست

به دل راحت بمان وز كس میندیش

كه در این خانه،  یك جا بیشتر نیست

 

بگردت گر حصار از سنگ سازند

رهش را چون دل من تنگ سازند

شكافم قلعه را، پیش تو آیم

ز خونم گر زمین را رنگ سازند

 

الهی ماند این دل ، خانۀ تو،

تو بلبل باشی و دل لانۀ تو!

كتاب كودكان گردد به مكتب،

پر از حرف من و افسانۀ تو!

 

ز راه دیده در دل خانه كردی،

سپس، این خانه را ویرانه كردی.

نگویم، زانچه كردی یا نكردی

فقط یك گپ، مرا دیوانه كردی!

 

كمان ابرو، كمانت را ببوسم،

سنان مژگان، سنانت را ببوسم،

كمند افگن، بگیرم گیسویت را،

صدف دندان، لبانت را ببوسم

 

نه روز آیی كه شادابت ببینم،

نه شب خوابم كه در خوابت ببینم،

زمین را میكنم ازاشك، دریا،

چو ماهی، بلكه در آبت ببینم.

برای نگاشتن این مطلب، به ویژه از جلد اول ودوم دیوان ابوالقاسم لاهوتی، به کوشش و گردآوری احمد بشیری،انتشارات Middle Eastern, jahan Book Co، سال ۱۹۸۵میلادی و دیوان اشعار ابوالقاسم لاهوتی، نسخۀ مسکو، سال ۱۹۷۵، میلادی بهره برده شده است.

پایان

  

 

 

 

 
 

 

admin@vatandar.at
 
 
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد