2014/02/08

شعر و ادب چپ گرا
جیلانی لبیب
 
 

در یكی از نیمروز های تموز داغ، كه بجای درس و تعلیم از نزدیك  یكماه بدینسو برای مدتی نامعلوم جاده های  نیمه خلوت شهرجامی و انصاری میدان تظاهرات گرم و پرجوش عدۀ از شاگردان مكتب ها شده بود، درپایان  پارك روبروی كتابخانۀ عمومی پیرمردی را با رنگی پریده كه فكر می كرد، بهره اش توسط میراب دهكده مورد دستبرد قرار گرفته است، نوجوانی شعله یی،  بالای شانۀ خود سوار نمود تا خواستۀ حق بجانب دهگان  روستایی را به آوازهرچه بلندتر به گوشستمگران برساند.

پیرمرد كه چنین حالتی را در زندگیش هیچگاهی تجربه ننموده بود، آنچنان زیر تأثیر قرار گرفت كه به جای  دادن شعار های معمولی انقلابی همچون مرده باد فلانی و زنده باد بهمانی یكباره نعره برکشید یا الله!!!

سكوت همۀ دور و بر پارك  شهر نو مقابل رستوارن بازك را فراگرفت، همه سراپا گوش شدند و هوش!!!

و پیرمرد با بانگی پرآشوب، طنینی لرزان و صدایی عمیق از دل و جگرش مبهوت پس از لحظۀ تجسس و تفحصِ سرگردان اینگونه  فریا دسر داد:

یارم چو قدح بدست گیرد

بازار بتان شكست گیرد!!!

با شنیدن كلمۀ شكست. روح و روان مظاهره چیان دم تازۀ گرفت و پیر مرد هم به سانی راحتِ آفت  از شانۀ پسر بچۀ مكتبی كه هنوز به سن قانونی هیژده نرسیده بود به پایین پرید و فرار را بر قرار چنان ترجیح داد كه دیگر هیچ كسی ازو هرگزسراغی در جایی ندید

صحبت از دورانیست كه حقیقت مرگ در هر گوشه و كنار شهر رخنه نموده بود... سایۀ دیوار های بلند گلی خانه ها در چاشتگاه سوزان دوزخ وش، بوی جسد انسان و نابودی تعفن را به هوا می پراگنید...

برای گوسپندان بیشتر لاشه مانند، خریداری پیدا نمی گردید، شبدرزار و سبستان های پیرامون هریوا، نشیمنگاه مردمی نا آشنا و اطرافی شده بودند كه به جای نان، علف می جستند و می خوردند و پدران، دختران خویش را تنها به امید زنده ماندن شان  به هیچ می فروختند .

در چنین زمانۀ كه هیچ كسی بداد كسی نمی رسید ، نه از دادگاهی خبری بود و نه از دادخواهی، نه از والی یی و نه از ولایتی، گروهی روشنفكر، بیشتر از گذشته ها، سر از گریبان خویش بیرون كشیدند و كوشیدند فغان و شیون انسان های نیمه مرده و سراپا برهنه را با استوانۀ گلوهای گره گیرفشرده در بغض،  به فریادی مبدل گردانند زندگی ساز.

شعر و ادب مبارزان چپ اندیش میهن، در زمان بروز روزنامه و جریده های آنها، بازتاب روشنتری پیدا نمود. نام های دیگر اندیشان بر سر زبان ها افتادند و شعر های چپ گرایان در كوچه و بازار زمزمه شدند. شماری ازین گروه  به رادیو كابل وقت راه یافتند و اشعار و تصنیف های آنها ورد زبانها گردیدند.

سلیمان لا یق با  آهنگ یكی شویم برادران و خواهران، توانست سپبیده دمان از طریق امواج رادیو كابل  و صدای گروهی خنیا گران معروف وقت به رهبری جلیل زلاند، زینت بخش سفره های رنگین صبحانۀ دولتمردان زمان خویش، پیش از رفتن به دفتر كاری آنها شود.

گروهی از شعلۀ جاوید سخن می راندند و عدۀ خود را پاسدار حق خداوندی قلمداد می كردند. یكی می خواست میزان دانش یزدان دوستان را در ساختن سنگ چنان بزرگی كه اللهِ آفریدگارش هم  وی را برداشته نتواند آزمایش بنماید و دیگری جمجمه های هزاران انسان بی گناه در كمبوجیای خمر سرخ  را كه از پشتیبانی كامل كشور مائوتسه دون برخورداربود به رخ شعلۀ های انقلابی می كشید. شعلۀ ها را همه می شناختند، همۀ شاگردانی كه یكسال از درس و تعلیم محروم گشتند، شعلۀ بودند و همۀ متعلمینی كه باید برای ادامۀ دانش آموزی، مكتب  خود را عوض می نمودند، نیز شعلۀ بودند.

از خلقی ها و پرچمی ها كه اغلب آنها  در لیلیه یا خوابگاه دارالمعلمین می زیستند، ، بیشتر به خاطر درودی كه به لنین در یكی از روزنامه ها به نشر رسیده بود ، نیز گهی نامی برده میشد

روی هم رفته از خلقی ها و پرچمی  ها كمتر اثری بنظر می رسید، شاید هم ساختار سازماندهی ایشان،  با دستوراجرای روش پنهانكاری، اجازۀ حضور فیزیكی را  در مكتب و مدرسه های دیگر مرز و بوم موفق و نوایی به آنها  نمی داد

هر یكی ازین گروه های سیاسی  برای مدت های متفاوتی در جریدۀ نشراتی خود، مبلغ اندیشه و مرام  خویشتن بودند. شعر  و ادب در  نشریه های شعلۀ جاوید، خلق ، پرچم جایگاه ویژۀ داشتند و به نشر رسیده ها، به زودی ورد زبان سخنرانان شان در تظاهرات مربوط  می شدند.

هاشم زمانی، سیدال سخندان ، واصف باختری و مضطرب باختری - اسحق نگارگر- در نشریۀ شعلۀ جاوید، بیشترین بهره را دارا گشته بودند افزون بر آنها از جمله اشعار  عبدالالله رستاخیز، داؤد سرمد، وحیدر لهیب دست بدست می گشتند و تكثیر می گردیدند 

شعر های حماسۀ شعله ها  و رقص آتش  بیشتر اخوانیاتی هستند كه برای همرزم و هم زنجیر و همسنگر سروده شده اند.  سبك، وزن و قافیۀ همان چكامۀ حماسۀ شعله ها  اثر واصف باختری در شمارۀدوم  شعلۀ جاوید  را می توان  به گونۀ الهامبخش بیشترین شعرهای نشر شده دریازده شمارۀا ین جریده  قلمداد نمود. یكی از شاه بیت های مضطرب باختری در شعری با عنوان پرواز شاهین،  نقل مجلس همۀ راهپیمایی ها  و گردهم آیی ها برای سالیان متمادی در میان روشنفكران شعلۀ و غیر آنها گردیده بود:

تو شاهینی قفس بشكن به پرواز آی و مستی كن

كه بر آزادگان داغ اسارت سخت ننگین است

به همین ترتیب از جمله سلیمان لایق و بارق شفیعی در جریده های خلق و پرچم اشعار خویش را بنشر می رسانیدند.   سلیمان لایق شاعریست با دستگاه واژگانی فشرده و از بین مردم برگرفته، در اشعار دفتر شعری اش بنام بادبان، بازگشت و تبلیغ  به حزب و سازمانش گهی كمتر و زمانی بیشتر،  اما  همیشه محسوس به چشم می خورد. وی در بند اخیر شعر دوست دارم این وطن را  نیز وفاداری به حزب و سازمانش را از یاد نبرده است.

از  مجموعۀ اول شعری بارق شفیعی بنام ستاك، شعر بر مزار تمنای وی پس از آهنگ ای کاش با تو هیچ مقابل نمیشدمِ ناشناس،  ورد زبان جوانان و نو شیفتگان غم اندود، ناكام عشق و دلدادۀ سر راه لیسه های دخترانه گردید.

 در چكامه های همچون پیمان و اخطارِ دفتر دوم شعر بارق شفیعی بنام شهر حماسه، اندیشۀ سازمانی اش بیشتر هویدا می گردد. بیشتر شعر های دفتر سوم وی بنام شیپور انقلاب، همچون ، به پیش! ، زنده  باد! کابل و مسکو، اخطار و...بازتابگر اندیشۀ سازمانی وی هستند. درین اندیشه گویا قتل همۀ نا فرمانان، دستور نابودی دیگر نگران، خدمت به حزب و اتحاد جماهیر سوسیالسیتی شوروی مقام ویژۀ دارند.

اعلب اشعار به نشر رسیده در جریده های شعلۀ جاوید، خلق و پرچم شعار گونه سروده شده اند. تنها  چنین می توان احساس گروهی و فردی را برا ی مدتی كوتاه برانگیخت.

درین گونه چكامه ها خواننده و یا شنوندۀ مشخصی مخاطب قرار می گیرد، تو ای همرزم وهم زنجیر و همسنگر، تو ای فرزند رنج ، ای كار گر ، ای خفاش كور و گاهی  دستور صادر می گردد كه وی چه بكند یا انجام ندهد. مرده باد! زنده باد! به پیش! پذیرا شو! بپا برخیز! ز انقلاب من بترس!  و ازین قبیل...اسطوره ها و حماسه های مردمی گهگهی برای اهداف مبارزاتی سازمان های وابسته به شاعران و بسیج كردن توده ها مورد استفاده  قرار می گیرند. شعر و ادب ابزار انتقال و برانگیختن بدون وسیلۀ احساسات  انسان  ها  با یکدیگر  می شود.

واصف باختری:

 

حماسۀ شعله ها

تو ای ھمرزم ھمزنجير و ھمسنگر 

سر از دامان پندار سياه خويشتن بردار 

مگر از دشنۀ خونريز دژخيمان 

مگرزين روسپی خويان بد گوھر 

ھراسی در نھانگاه روان خويشتن داری 

مگر مينای روحت از شرنگ ترس لبريز است؟ 

گناه است اينکه ميگويی 

افق تار است و شب تاراست و ره تارست و ناھموار 

اميد پيشتازی نيست دراين راه ظلمت بار 

 

تو ای ھمرزم و ھمزنجير و ھمسنگر نميدانی 

که جاويدان نباشد اين سياھی وين فسونکاری 

ندارد پايۀ ديرندگی اورنگ اھريمن 

سرايد اين شب تاريک و غمگستر 

و در ايان اين شب، اين شب خاموش ھستی سوز 

و درفرجام اين تاريکی تلخ روان فرسا 

برايد آفتاب سرخ از خاور 

تو تنھا نيستی در سنگر پيکار 

تو تنھا نيستی رزم آزما با ديو مردم خوار 

که از ھرگوشۀ  گيتی 

که ازھر کارگاه وروستا و شھر 

نوای کارزارو بانگ رستاخيز ميايد 

 

توھم برخيزو با رزمندگی پيکار خونين را پذيرا شو 

بسوی مرگ ھستی ساز و دشمن سوز پويا شو 

 

مگر ای ھمره و ھمرزم و ھمزنجيروھمسنگر نميدانی 

که دراين دشت واين صحرا 

دراين وادی که برآن بالھای مرگ خونين سايه گسترده 

دراين پھنا 

که مرغان بر فراز شاخساران اش سرود رنج ميخوانند 

در اين کشتی که آنرا ناخدايان فسون گستر 

بسوی ساحل بيداد ميرانند 

دراين دريای موج آگين و طوفانزای غم ھای توان فرسا 

که اندر کارگاھانش 

روان رنجبر در کوره بيداد ميسوزد

 که اندر روستاھای تھی از سبزه و آبش 

که اندر دشتھای خشک وسوزانش 

دل بزريگران چون نخلھای تشنه صحرا 

بود در آرزوی قيره گون ابری 

که از آن بردرخشد آتشی و تند بارانی فرود آيد 

بسوی توست چشم روستائی پيرمردانی 

که زخم تازيانه پشت شان را کرده ھمچون کشتزاران پر شيارو چين 

و چشم مادران بينوا کاندر دل شبھا 

برای کودکان خويشتن 

اين سبزه ھای باغ رنج افسانه ميگويند 

و چشم رھنوردانی که باررنجھا بردوش و دل پرجوش ولب خاموش 

دراين دشت و دامان راه می پويند 

و چشم ژرف بين قھرمانانی که اندر گوشه ھای تار زندانھا 

به پا زنجيره ھا و بندھای آھنين بردست عمری زنده در گوراند 

که تابرخيزی و زنجيره ھا را بشکنی و برفرازی 

پرچم آزادگی و برفروزی آتش 

تا اين خسان اين ناکسان در آن بسوزند

مضطرب باختری  - اسحق نگارگر-             :

 

بیادبود نخستین روز ماه می

پرواز شاهین

تو ای فرزند رنج، ای کارگر، ای اختر روشن  

 گناهت چیست در پهنای این وادی درد انگیز

مگر موج  وجودت  را نباشد   قدرت  طوفان ؟  

به  پا  بر خیز و با اهریمن افسردگی   بستیز

 

تلاش  گوهر هستی   مکن  در  ساحل    آرام     

که این ننگ است  ننگ پنجۀ  زورآزمای تو

تو موجی ، موج را بیمی نباشد از دل گرداب      

 چسان  دربند  افسون  کهن   بستند  پای  تو ؟

 

 چرا  در کورۀ  بیداد  این مشتی   ستمگستر       

روان  خویشتن  سوزی وشمع غیر افروزی

طلسم  شوم این  دون همتان  ددمنش    بشکن     

 که این بدگوهران را نیست سیری از زراندوزی

 

خروشان موج رزم انگیز شو برخصم آتش زن        

 به  صد  رزمندگی  پیکار خونین را مهیا شو

مباد  افسرد گی  روح  تو را  از خنجر  بیداد    

طلوع  مهر عالمتاب ( زحمت) را  پذیرا شو

 

   توشاهینی قفس بشکن به پرواز آ و مستی کن

   که بر آزادگان داغ اسارت سخت ننگین است

   مگر ای کارگر، ای پور رنج آخر نمیدانی ؟

  تلاش زندگی در کارزار مرگ  شرین است

عبدالالله رستاخیز:

 

اینک اینک باز اندرصبحگاهی

این چنین روشن

خلق تاریخ آفرینش

انقلابی توده‌ی شاهین مزاج تیز بینش

مست و توفان‌خیز می‌آید به پیش

میزداید از رخ او گرد حرمان

باز میجوشد هریوا

باز میجنبد هریوا

باز میجوشد هریوا

از اینجا از دل تاریک این زندان دردانگیز

شکستم این سکوت تلخ

تا بار دگر خوانم

که مرگ ما پر قو نیست

کوه است و گران‌سنگ است

۱۶ میزان‌ ۱۳۴۷

پیغمبران شعر!

تاکی درون ظلمت شبها گریستن؟

یا در پناه پردۀ پندار های پوچ

برآستان عشق و هوس دیده دوختن؟"

فریاد ها كشید!

توفنده  سیل سركش زور آزما شوید!!!

داؤد سرمد:

 

آرزوها

دلم خواهد که مانند عقابی

زنم پر برفراز آسمانها

بخوانم با صدای آتشینم

سرود فتح اوج کهکشانها

 

دلم خواهد که همچون خندۀ  رعد

بلرزانم جهان را از نهیبم

بسوزم خار زار دشت شب را

زبرق  خانمان‌ سوز لهیبم

 

دلم خواهد که چون خورشید مغرور

نمایم پاره پاره کام شب را

زموج گرم نور از لوح تاریخ

بشویم جاودانه نام شب را

 

دلم خواهد که همچون اختر صبح

شوم چشم ِ چراغ ِ جستجوها

دلم خواهد که همچون بذر امید

برویم در زمین آرزوها

 

دلم خواهد که چون آهوی وحشی

بیابان دربیابان درنوردم

چنان تند وسبک خیزانه و مست

که نتواند رسد توفان به گردم

 

دلم خواهد که همچو موج سرکش

بغلتم مست درآغوش دریا

پیام لاله های تشنه لب را

بگویم هر نفس در گوش دریا

 

دلم خواهد که همچون دود مجمر

بدورشعلۀ سرکش برقصم

دلم خواهد که مانند سمندر

به بزم خلوت آتش برقصم

 

دلم خواهد که مانند پرستو

شوم پیک بهار جنبش آیین

زساز مژده بخش چهچۀ من

به رقص آید همه گلهای رنگین

 

دلم خواهد که همچون لالۀ سرخ

چراغی دردل صحرا فروزم

زبرق داغ آتش خیز قلبم

خس وخار بیابان را بسوزم

 

دلم خواهد که همچون بادۀ عشق

به جوش آرم نفس افسرده گان را

شوم جاری به رگهای تن شان

دهم جان دگر دل مردگان را

 

دلم خواهد زساز تار احساس

به ساز آرم نوای تازه ای را

به بازار دیار ناشناسی

کنم یکدم بلند آوازه ای را

فرهاد گشته ام

ای موج خون عشق

در جویبار تشنه لب قلب گرم من

مستانه تر برقص

ای روح مست شوق

جام سر مرا

در دست خود بگیر و به آهنگ ساز عشق

در گرد شمع روشن بتخانۀ تنم

رندانه تر برقص

چون من ز دام وسوسه آزاد گشته ام

مانند مرغ شعله پَر باد گشته ام

در ظلمت غمین شبستان بیمناک

موج پیام روشنی داد گشته ام

کوه سکوت را

الماس خشم تیشۀ فرهاد گشته ام

صد بار اگر چه از ستم خسروان دهر

یا از جنون تب زد،

قربانی فریب

یا سینه چاک دشنۀ بیداد گشته ام

برباد گشته ام

اما به حکم زندگی جاودان عشق

بار دگر ز نو 

ایجاد گشته ام

کاخ امید را

بنیاد گشته ام

از بهر آفریدن نقشی به رنگ سبز

اندر جبین برج بلند ستاره بوس

در چار سوی یاد شهیدان سده ها

بهزاد گشته ام

اینباره نیز پرچم آگاهیم به دوش

پرویز عصر را

 فرهاد گشته ام

فرهاد گشته ام

حیدر لهیب:

 

نگاه تلخ

چو گلسنگی که در باغ کبود ابر های تیرۀ خاموش

از یاد زمان رفتـــه

و نجوای صمیمی لبان موج،

در دهلیز گوشش پیچک سبز ترنم را

تند آرام

و جنبش های شاد سنگ در گهوارۀ دریا

برایش از شکوه صامت فریاد خود افسانه می‌گوید،

مرا یک شب نگاه تو

زغرقاب فراموشی

به باغ آورد و با باغ آشنایم کرد و

از گلها سخن ها گفت

و دست ذهن من را گرم

با سر پنجۀ نور صمیمیت

- که در کلکش نگین روشن لبخند

 صداقت را گواهی بود

نوازش کرد

و رنگ نورها را یک به یک بشمرد

و از صبح و صمیمیت حریر داستان ها بافت

 

و اما من

چنان معتاد گردیدم به رنگ چشم های تو

که گویی تو

نصف دیگرم بودی

و در اعماق حجم روشن خوابم

فروغ سبز آن سان ته نشین گردید

که گویی چشم های من

به غیر از امتداد روشن نجوای دست باغ

راهی را نپیموده

وزان پس انزوای سرد احساسم

زنقش پای مهر باغ

چودشت خشک از باران روشن

بارور می گشت

و آن سان در زلال لحظه هایم گرمی خورشید می رقصید

که معنای نجیب آیه های عطر شب بو را

پرستو ها،

می‌توانستند از من وام بر گیرند و

- باران ها

سخاوت را

 

و یک شب شاخه ها دیدم به سان سنگ

زیر چتر زرد باغ

به موج خزه گون تارهای خواب پیچیده

و خواب شاخه ها را من

بلوغ پر غنای بارور گشتن

ودرد رویش جوانه ها تعبیر می کردم

و رنگ چیره در رنگین کمان لاجوردین آسمان خاطرم این بود:

که تا آنگه که خواب مخملین سبزه ها در جوی هستی در شنا باشد

وتا آنگه که قندیل شفق پر

زخون روز ها باشد

باغ های آبی رویای من شاداب خواهد ماند

و گلها خون نور صبح خواهد داشت

ویاد تلخ اندوه و فراموشی

و استفراغ زرد باغ را از آتش سرما

تصور هم نمی کردم

سلیمان لایق:

 

شعلۀحزین،

ی شعلۀ حزين ،

ای عشق آتشين ،

ای درد واپسين ،

اين شور تست يا که جنون سرشکها

يا شعر من که ميدهدم سوز جاودان

 

ديگر نبويمش

شبها نجويمش

رازی نگويمش

تا در فراق و ناله و درد و شکنجه ها

آهسته طی کنم ره خاموش رفتگان

 

عمریكه میرود

برقیست می جهد

با خویش میبرد

ازما هزار قصۀ پردرد و ماجرا

بسپاردش بچنگ فراموشی زمان

 

پهلوی کهسار

در پای آبشار

بر روی سبزه زار

بر پا شود قيامت بوس و کنارها

اما ز ما گسسته بود عمر ها عنان

 

شايد که سالها

لرزان ستاره ها

مهتاب پاره ها

در آسمان صاف و بالای ابرها

تابد فراز شهر و نباشد ز ما نشان

  درین وطن

درین وطن درین زمین و آسمان

درین دیار مرد خیز باستان

 

درین فضا درین بهشت جاودان

درین زمان به جستجوی کاروان

 

به جستجو کاروان زندگی

بسوی اوج بیکران زندگی

 

به اتفاق وباهمی و یکدلی

روانه ایم و میرویم و میرسیم

 

شعار ما برادری و باهمی

سعادت و نوای صلح دایمی

 

سلام و امن و اتحاد و یک دلی

برای کافه ملل برابری

 

خموش باد رنگ های جنگ ها

مباد زنده امتیاز رنگ ها

 

یکی شوید برادران و خواهران

برادران و خواهران یکی شوید

 

همین وطن همین دیار كوهسار

همین زمین برفگیر و رودبار

 

بهرقدم بهر وجب، بهر دیار

نهفته مایۀرفاه و افتخار

 

ز كار ما شود بهشت جاودان

دهد هر آنچه او نهفته سالیان

 

یکی شوید برادران و خواهران

برادران و خواهران یکی شوید

دوست دارم ای وطن را

دوست دارم این وطن را

دوست دارم سنگ او را، کوه او را

دوست دارم قلب خود را، خانه اندوه او را

دوست دارم این وطن را

خاک او را

ابرهای مست و هیبت ناک او را

رود های یاغی و بیباك او را

بر فراز كوهساران آسمان پاک او را

 

دوست دارم این وطن را

لانه ویران او را

خانه دهقان او را

در بر آزاده کوهستان غریو هی هی چوپان او را

بهمن و طوفان او را

غرش و عصیان او را

 

دوست دارم این وطن را

وادی شاداب او را

آمو و مرغاب او را

باد او را، ابر او را، آب او را

رستخیز موج از خود رفته وگرداب او را

دشت های خشك گرما كشته و بی آب او را

 

دوست دارم این وطن را

لحظه های تنگ او را

چهره خشمیدۀآژنگ او را

صلح او را، جنگ او را

سرگذشت زندۀجاوید  با فرهنگ او را

 

دوست دارم این وطن را

باز گردون تاز او را

در نبرد قهر و طوفان آیت اعجاز او را

بر فراز دور دست آسمان، پرواز او را

بال بی آواز او را

 

دوست دارم این وطن را

ظلمت شبهای او را

در نبرد زندگانی جاده غمهای او را

خلق بی همتای او

در افقهای زمان استاره فردای او را

رزم او را، فتح او را، آیندۀ زیبای او را

بارق  شفیعی:

 

به پیش !...

از تن بریـده بـاد به فــرمان انقلاب

آن سر که نیست بر سر پیمان انقلاب

 

هـر دم هـزار جان طلبم تا هزار بار

سازم فـدای مـردم و قـربـــان انقلاب

 

دامـن زنـد بـه شعـلـۀ جاوید افتخار

جــاویــد بــاد یـاد شـهیـدان انـقلاب

 

بخ- بخ چه پر دلست، چـه آژیر و پر هنر

نـازم بــه پـیـشتـاز دلـیـران انـقلاب

 

از مـوج سیل خون نهراسد گه نبرد

دریـا نــورد بـحـر خـروشان انقلاب

 

دریا دلان ساحـل حماسه ها، به پیش !

بر دوش موج سر کش توفان انقلاب

زنده باد!

ای وطنداران شعور انقلابی زنده باد!

وین شعار آتشین وآفتابی زنده باد!

 

تابه جای باده جام می پرستان دروطن

پرزخون شیخ وشه باشد، شرابی زنده باد!

 

تا پی تعمیر خود كوشند اینجا برده گان

برده دااران را به دل هول خرابی زنده باد!

 

تا براندازد همی رسم غلامی  از جهان

پیرو لنین مهین مرد حسابی زنده باد!

 

گر سرم خواهد برایش بی تأمل می دهم

كاندر آیین وفا حاضر جوابی زنده باد!

 

تافزاید خشم مردم گرمی حماسه اش

شاعراندیشه های انقلابی زنده باد!

اخطار

قهر هستی سوز خلقم ز انقلاب من بترس

بحر توفانزای خشمم ز اضطراب من بترس

آذرخشی در دل شب زهره ات را آب کرد

آخر ای خفاش کور! از آفتاب من بترس

سُست بنیاد است هر سدی که بندی در رهم

سلیم و بس بی امانم از شتاب من بترس

ای رگ گردن بخون خلق کرده استوار

پای دار داوری ها از طناب من بترس

ای که میلرزی چون من در پرده می گویم سخن

از غریو خلق و قهر بی حجاب من بترس

درد در جانم به قصد هستی ات کین پرور است

رحم کن بر خویشتن، از رنج و عذاب من بترس

ای دهن بگشوده بر بد گویی ارمان من

سیلی مرگ آفرینم از عتاب م بترس

 

شیپور انقلاب

فریاد توده ها

لرزاند کاخ قدرت سرمایه را چنان

 

کز رعب و هیبتش:

لرزید برج قلعه و پشت ستمگران

اعلام کرد عصر رهایی خلقها.

 

زین کار بی نظیر

هر ساله ميرود ز دل خلق بر زبان،

زانجا بر آسمان-

اين حرف جاويدان:

 

 

  از ما درود باد به آن حزب پیشتاز،

 

    بر خلق قهرمان

 

      وز ما درود باد به آن رهبر بزرگ

 

     بر  لنین کبیر          ! 

کابل و مسکو

از مهر و محبت ثمر کابل و مسکو

وز وحدت دلـهـا اثـر کابل و مسکو

 صلحست و صفا از نظر کابل و مسکو

 

تا کابل و مسکو دو دل اهـل وفايند

جز بر رخ هم بـاب محبت نگشايند

 بگذار بود باز در کابل و مسکو

 

تا در پی صلح بشری دست بکارند

جز دوستی خـلق جهان کـار ندارند

 پر مهر تپد دل  به بر کابل و مسکو

 

دلهـا شده پيـوند بـه پـيـمان مـؤدت

يک جان و دو پيکر بدميدست محبت

 در دوستی بنگر هنر کابل و مسکو

 

نابود شود هر که پی نيستی ماست

تا هست جهان شاهـد همزيستی ماست

 بوم و بر و کوه و کمر کابل و مسکو

برای تهیۀ مطلب، ازین نوشته ها نیز بهره برده ام:

مجموعۀ از اشعار، اتحادیۀ محصلان افغانی در خارج از كشور، ۱۹۷۸

نشریۀ شعلۀ جاوید شمارۀ اول تا یازدهم، ماه  اپریل تا جون ۱۹۶۸ میلادی

تارنما حزب همبستگی افغانستان

بادبان، سلیمان لایق، مطبعۀ دولتی، سال طبع ۱۳۶۰  خورشیدی

شیپور انقلاب، بارق شفیعی، مطبعۀ دولتی، اتحادیۀ نویسندگان ج.د.ا شمارۀ ۶۷ ، ۱۳۵۵خورشیدی 

 

پایان

 

 

 

  

 

 

 

 
 

 

admin@vatandar.at
 
 
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد