2014/06/01

جیلانی لبیب

یادی از كارو

 

 

از كارو می گویم.

برادر ویگن آهنگ سرای معروف ترانه های مرا ببوس، دل دیوانه ونازنین دختر افغانی .

هنوز دست چپم را از راست تمیز نمی دادم كه یكی از  چكامه های كارو  در دلم چنان نقش  بست كه هنوز هم در خاطره ام بجای مانده است، مثل اینكه  همین دیروز باشد كه كریم زیچ  یكی ازجوانان شهر هری در راهپیمایی های خیابانی  با صدای بلند و رسا چنین فریاد  سر می داد:

طبال بزن بزن كه نابود شدم

بر تار غروب زندگی پود شدم

عمرم همه رفت در کورهٔ مرگ

آتش زده استخوان بی دود شدم

 

كارو را بیشتر نوجوانان دیار ركن صاین هروی می شناختند. كمتر كسی بود كه از نامه های سرگردان ویا شكست  سكوت وی اثری  را بیاد نداشته باشد.

آری، وصیت نامهٔ كارو به همان گونه دست نویس می شد و پخش می گشت و انتشار می یافت كه دفاعیه های خسرو روزبه و رستاخیز:

 

و من در بستر خاموش یک درد ...

نحیف و زار و مدهوش .

سکوت مرگِ خویش اعلام کردم :

که ... آه ... مردمِ کاشانه بردوش ...

برای لحظه ای خاموش ... خاموش ..

در این درد آخرین ، دشت سیه پوش

زِ خاکِ استخوان مرده مفروش

امیدی خفته ، نومید از جوانی ...

جوانی مُرده ، از دنیا فراموش .

مپرسید که او کیست ، ..

که او چیست ؟

چرا هست ؟ اگر نیست !

اگر هست : چرا نیست ؟!

که این تک قبرِ بی سر پوشِ گمنام

شررپروای تنورتُند اوهام ..

که هر بام

و هرشام

برای ملتی کاین نظمِ منحوس

خورد خون دلش ؛ جام از پیِ جام

نفس پژمرده و دلخسته ، جان کند

کلبه ای ،خاموش ، آرام

بشر نیست ؛

بود افسرده ، آهِ یک سرود است !

کلامِ نا تمامِ یک درود است !

به چنگِ "نیست" در افسانه ی "زیست" :

شکستِ پستِ "بود" ی در "نبود" است! ..

 

كارو بود كه با زبان نوجوانان هم عصرش حرف می زد وباز هم همو بود كه از درد مردم چیز می نوشت و عصیان می كاشت.

گاهی  دردهای  بی درمان جامعه یی بشری به طغیانش می كشیدند ، گهی به زندانش و زمانی هم به هذیانش:

هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته

 کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته

 عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته

می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم

 تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من

پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش

تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش

 تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش

 قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش

ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش

بسترش دریای خونی ، خته موج و ته نشسته

 دستهایش چون دو پاروی مج و در هم شکسته

 پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته

 می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل

تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل

 آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر

 این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در

 باز کن، ازپا فتادم ... آخ ... مادر

 

كاروی چكامه سرا ، بی پول و مال و منال از  دست دختری دنیادوست چنان بر آشفته می گردد كه آنسرش نا پیدا.

 نتیجه یی این برافروختگی،  شعر معروفی ازوست كه زبانزد عاشقان نامراد هرات  شده بود. به ویژه پس ازپیش آهنگ شدنش در یكی از ترا نه های جاویدان ظاهر هویدا:

 

برو ای دوست برو!!!

برو ای دختر پالان محبت بر دوش !

دیده بر دید ه ی من میفکن و نازم مفروش

من دگر سیرم ...سیر.

بخدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست

تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست

کم بگو جاه تو کو ؟مال تو کو؟. برده ی زر

کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر

گر طلا نیست مرا . تخم طلا....مردم من

زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف

آتش سینه ی صدها تن دلسردم من

دل من چون دل تو صحنه ی دلقک ها نیست

دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست

دل من مامن صد شور و بسی فریاد است

ضربانش جرس قافله ی زنده دلان

طپش طل ستم کوب ستم کوفتگان

چکش مغز زدنیای شرف روفتگان

تک تک ساعت پایان شب بیداد است !

دل من ای زن بدخت هوس پرور پست

شعله ی آتش شیرین شکن فرهاد است!.

حیف از این قلب .از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو تسلیم تو . جانی کردم!

حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز

پایمال هوسی هرزه و آنی کردم

در عوض با من شوریده چه کردی؟ نامرد

دل به من دادی نیست؟

صحبت از دل مکن این لانه ی شهوت دل نیست!

دل سپردن اگر این است .که این مشکل نیست!

هان بگیر این دلت از سینه فکندم بدر

ببرش دور. ببر..

ببرش تحفه بهر پدرت! گرگ پدر

 

و اما  همان كاروست كه وقتی منظومه یی معروف ٱبی، خاكستری ، سیاه مهدی حمیدی زبانزد خاص و عام هست ، دلش را بر مزار مادری بی نوا خالی می كند و  پاسخگونه چنین  نوا سر می دهد:

 

باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه

می‌خورد بر مرد تنها

می‌چکد بر فرش خانه

باز می‌آید صدای چک چک غم

باز ماتم

 

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمی‌دانم، نمی‌فهمم

کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟

 

نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد

کجای ذلتش زیباست؟

نمی‌فهمم

 

کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟

نمی‌دانم

 

نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند

که بارا ن عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست

کجای مرگ ما زیباست؟

نمی‌فهمم

 

یاد آرم روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد

کودکی ده ساله بودم

می‌دویدم زیر باران، از برای نان

 

مادرم افتاد

مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد

فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود

نمی‌دانم

کجای این لجن زیباست؟

 

و هیچ كسی  نتوانسته بود همچون كارو با زبان و حال و احوال  خسته دلان آزرده خاطر،  بیانگر بی سرنوشتی جوانان جامعه یی بشری همان زمان  گردد:

 

حدود جوانی

از شمال محدود است به آینده ای که نیست

باضافه غم پیری و سایه مخوف ممات

از جنوب بگذشته ی پوچ.... پر از خاطرات تلخ..

گاهی اوقات شیرین

مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ

شروع جنگ حیات

مغرب، فرسنگ ها از حیات دور

آغوش تنگ گور

غروب عشق دیرین

این چه حدودیست؟

آیا شنیده ای و میدانی؟

حدود دنیای متزلزلی است موسوم به:جوانی

 

 كارو را می پسندیدیم و دوست داشتیم، چنان كه یكبار مردی  كه تنها كارو نام داشت ، از مهمان نوازی ما سودی چند جست . ما با زبان كارو بزرگ شدیم  و فریاد كارو را از ٱن خویش می پنداشتیم.

از ماسه ها و حماسه اش، شكست سكوت وی و نامه های سرگردان او بهره ها بردیم.

 سایه یی ظلمت او ما را مالامال اندوه در دوبیتی های وی می ساخت  و برادرخویشتن ویگن را با لالایی های قشنگ گیتارش برای ما بیشتر آشنا می نمود:

 

ببار ای نم نم باران

ببار ای نم نم باران

زمین خشک را تر کن

سرود زندگی سر کن

دلم تنگه دلم تنگه

سرود زندگی سر کن

دلم تنگه دلم تنگه

بخواب بخواب ای دختر نازم

به روی سینه نازم

که همچون سینه سازم

همش تنگه همش تنگه

که همچون سینه سازم

همش تنگه همش تنگه

لالایی کن مرغک من

دنیا فسانه است

لالایی کن مرغک من

دنیا فسان است

هر لاله شب گیر این گیتار محزون

اشک هزاران مرغک بی آشیانست

هر لاله شب گیر این گیتار محزون

اشک هزاران مرغک بی آشیانست

ببار ای نم نم باران

ببار ای نم نم باران

زمین خشک را تر کن

سرودزندگی سر کن

دلم تنگه دلم تنگه

سرود زندگی سر کن

دلم تنگه دلم تنگه

 

كارو همیشه با من است،كارو شاعر نگفته های بی شمار:

 

شاعری را دیمم بزرگ كه مدت ها كسی ازو اثری ندیده بود. پرسیدمش چرا ؟

چرا ساكتی

گفت:

من دیگر از معامله یی یك جانبه خسته شده ام

سالها در اشعاری كه سرودم ، زندگی كردم....

بگذار چند روزی هم مشتی شعر نسروده در من زندگی كنند.

پایان

 

  

 

 

 

 
 

 

admin@vatandar.at
 
 
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد