WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

گزیده های مقالات فرهنگی استاد جیلانی لبیب

 

  بیاد استاد خوشنواز رباب                                                                      جیلانی لبیب

  

  

روزگار دیار ما سراپا غم است و اندوه.

طومار دفتر سرزمین ما را با سرشك خونین بیداد و ستم قلم زده اند.

دامن مهر و محبت هنر و فرهنگ میهن ما در پرورش و پرستاری بهترین چكامه سرایان و خنیاگرانش همیشه بازداشته شده است.

 ناكسانی بد گسل و پلشت، همیشه برای غدغن نمودن سرود و ترانه به داوری نشسته اند.

رحیم جان خوشنواز، اما درآغوش دیارت ، جایی كه طالبان نوروزش را مردود شمردند و كسی به حرف های آنها پشیزی هم ارزش قایل نشد، تو که باز هم نواختی و سرودی، چه مظلومانه بدون درد جانكاه و مداومی دیگر، آسوده خفته یی. روحت شاد فرزند شادی بخش سرزمین اندوهگین  من.

استاد خوشنواز، وقتی پنجه های هنر آفرین تو تار های رباب را به نوازش در می آوردند، پرواز كبوتر ها را در پهنای آسمان نیلگون زادگاهت،چه دلبرانه می سرودی، و زمانی كه در شادی ها و مجلس های شهرت آهنگ ها را واژه می بخشیدی، كلام سُر نوایت، دل ها را چنگ می ساخت. تو آرام بخش قلب های نابسامان كوچه و پسكوچه های دیار پریشانت بودی. پسرافتخار آفرین خطۀ نا آرام من، روانت آرام.

خوشنواز رباب، هر آنگاهی كه پرستو های مهاجر را در دیار غربت ترانه می گشتی و به  فرنگیان ودیگران به جای افكندن ترس و دلهره، زمزمۀ امید و روشنایی را آموزش وبازتاب می دادی، وه كه چه مستانه مغرور كشورت  می شدم. بهشت برین منزلت، هنرمند توانای میهن  نا توانم.

 استاد رحیم خوشنواز، انگشتانت ترانه های گمنامی را سر می دادند كه درهر انجمن و محفل مردمت آشنا، انیس و مونس بود، همچنان كه شعرمولوی بلخی را كلمه وهجا می گردید .یادت بخیر خوشنوازِ اجتماعی و فروتن ِدوست داشتنی، استاد شصت و پنج سالۀ رباب نواز، یك سال می گذرد كه ازین میان رفتی و در دلهای ٱزادگان با سرودی كه نواختی، تپیدی وغنودی. باشد كه چنین بماناد. خداوند یكتا بیامرزدت، جاودان خنیاگرِ خروشانِ افغانستان پر تلاطمِ من.

 
هیچ می‌دانی چه می‌گوید رباب؟
ز اشک چشم و از جگرهای کباب؟
پوستی‌ام دور مانده من ز گوشت
چون ننالم در فراق و در عذاب؟
چوب هم گوید بُدم من شاخ سبز
زین من بشکست و بدرید آن رکاب
ما غریبان فراقیم ای شهان
بشنوید از ما الی الله المآب
هم ز حق رستیم اول در جهان
هم بدو وا می‌رویم از انقلاب
بانگ ما همچون جرس در کاروان
یا چو رعدی وقت سیران سحاب
ای مسافر دل منه بر منزلی
که شوی خسته به گاه اجتذاب
زانک از بسیار منزل رفتۀ
تو ز نطفه تا به هنگام شباب
سهل گیرش تا به سهلی وارهی
هم دهی آسان و هم یابی ثواب
سخت اورا گیر کو سختت گرفت
اول او و آخر او او را بیاب
خوش کمانچه می‌کشد کان تیر او
در دل عشاق دارد اضطراب
ترک و رومی و عرب گر عاشق است
همزبان اوست این بانگ صواب
باد می‌نالد همی‌خواند تو را
که بیا اندر پیم تا جوی آب
آب بودم، باد گشتم، آمدم
تا رهانم تشنگان را زین سراب
نطق آن بادست کآبی بوده است
آب گردد چون بیندازد نقاب
از برون شش جهت این بانگ خاست
کز جهت بگریز و رو از ما متاب
عاشقا کمتر ز پروانه نۀ
کی کند پروانه ز آتش اجتناب
شاه در شهرست بهر جغد من
کی گذارم شهر و کی گیرم خراب؟
گر خری دیوانه شد نک گیر گاو
بر سرش چندان بزن کید لباب
گر دلش جویم خسیش افزون شود
کافران را گفت حق: ضرب الرقاب
"مولوی بلخی"

 

 

  

 رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

 

admin@vatandar.at

 مدیر مسوول : انجنیرهما یوسفی

صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی

کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به «وطندار» می باشد