WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

گزیده های مقالات فرهنگی استاد جیلانی لبیب

 

   بدیهه سرایی درهند                                                                               جیلانی لبیب

  

  

پیش از آنکه درسال 1836 میلادی Charles Trivilian چارلز تریویلیان، زبان انگلیسی را در هند رسمیت بخشد، فارسی دری برای هفت صد سال زبان اداری هندوستان بوده است.

ادیبان و چكامه سرایان زیادی ازین سرزمین پهناور قد برافراشته، شاعران و نویسندگان بیشماری درین خطه  پناه جسته ، زندگی نموده، مورد احترام و پشتیبانی قرار گرفته و بهترین آثار جاویدان خویش را برای حوزۀ گستردۀ  فرهنگی زبان پارسی دری تقدیم داشته اند.

ییشتر شاهان و شهزادگان این دورۀ شکوفایی فرهنگی پارسی دری در هند، به  نقاشی، رسامی، ادبیات و شعر علاقمند بوده اند، چنانكه بعضی از آثار جهانگیر از جمله  "مرقع گلشن" که نمونه کاملی از نفاست و تابناکی هنر او می باشد و" مرقع جهانگیر" که از شاهکارهای هنری ممتاز و پر آوازهٔ این عهد است هم اکنون در موزیم  شهر برلین  در آلمان نگهداری می گردد.

رفت و آمد چكامه سرایان و ادیبان فارسِ قاجار و همچنان خراسان زمین در دربار این سلاطین  و مصاحبات با آنها، موجب گشته است تا شعر های گفته شدۀ بدون تأمل و تفکر پیشینِ ظریف، زیبا و زیادی ازین عهد به یادگار بماند.  بخشی ازین فی البداهه ها متعلق به نورجهان و جهانگیر، زن و شوهرِعاشقِ یكدیگرند وبرخی سروده های می باشند كه از  زیب النسا مخفی، دوستان، مصاحبان و نزدیكانش نقل گردیده اند.

  

نورالدین سلیم جهانگیر با لقب کامل: «السلطان الاعظم والخاقان المکرم، خسرو گیتی پناه، ابوالفتح نورالدین محمد جهانگیر پادشاه غازی» چهارمین پادشاه سلسلۀ امپراتوری مغولی هند است.

پس از سالها آموزش سلیم به دربار پدر باز می‌گردد و برخلاف انتظار همه ازجمله پدر، به عشق دخترکی به نام «انارکلی» رقاصۀ دربار مبتلا می شود. قدرت عشق فراتر می‌رود و راز آنها آشکار شده شکافی عظیم را بین پدر و پسر ایجاد می نماید. اکبرشاه از هیچ کاری برای دور کردن این دو از یکدیگر فرو نمی گذارد ، ابتدا با زندانی کردن انارکلی سعی در دور کردن او از شاهزاده دارد، اما نورالدین سلیم جهانگیر ، با آگاهی از محل اختفای انارکلی، او را آزاد می‌سازد.  

سپس اکبرشاه تصمیم به قتل انارکلی می‌گیرد. لذا به دستور فرمانروای هند، او را ربوده و در چاهی زنده به گور می‌کنند و بدین ترتیب انارکلی می‌میرد و این عشق ناکام می‌ماند. شاهزاده نورالدین سلیم جهانگیر به خاطر علاقه زیادش به انارکلی شعر زیر را در حسرت دیدار او می‌سراید و بر روی قبر وی حک می‌کند و در زیر، نام شاعر را “سلیم مجنون” می‌نگارد:  

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
آه گر من باز بینم روی یار خویش

  

نورجَهان ۱۵۷۷ - ۱۶۴۵میلادی لقب « نورالنساء » و  به قولی "مهرالنساء" همسر دوم جهانگير شاه  که در آنوقت حکمروای هندوستان گردیده است، می باشد. نورجهان در ۱۶۴۵م در شهر قندهارِ افغانستان  بدنیا آمد. جهانگیر در ماه می‌۱۶۱۱ با مهرالنساء ازدواج کرد .از وی به عنوان بیوۀ شیر افغان حاکم یاغی بنگال نیز یاد شده است.

 جهانگير شاه كه از اواخر سال ۱۶۲۶ميلادي بيمار و بستري شده بود بتاریخ ۲۸ اكتبر ۱۶۲۷در گذشت. پيش از بيماري او هم، امور كشورعملا در دست نورجهان بود، زيراجهانگير شاه به علم وهنر و ادب بيش ازسياست علاقه داشت.            او زنی بذله‌گو، باهوش و زیبا بود و جهانگیر را سخت شیفته خود کرد، طوری که نقشی تعیین کننده در دربار پیدا نمود .  

  

    گویند ملکه نور جهان بیگم ، همسر جهانگیر، طبع شاعرانه داشته وشوخ طبع و حاضر جواب بوده است . زمانی، جهانگیربا دیدن هلال ماه از فرط نشاط و خوشی این مصرع را گفت :

" هلال عید بر اوج فلک هویدا شد "
نور جهان فی البدیهه جواب داد :
" کلید میکده گم گشته بود پیدا شد "

  

روایت است، ندیمۀ نورجهان که طبع شاعری  نیز داشت، بنا به بی احتیاطی آینۀ ملکه را شکستاند . زمانی که ملکه به خانه آمد ، ندیمه چنین گفت :

از قضا  آینۀ  چینی  شکست  "

نورجهان فی البدیهه بیت را چنین تکمیل کرد :

" خوب شد اسباب خودبینی شکست "

        در جایی گفته شده  که نورجهان مصراع " از قضا آینۀ چینی شکست " را گفته  است که جهانگیر فی البدیهه مصراع دوم را درجواب میگوید .

این مناظره را بنام مخفی و پدرش نیز ثبت نموده اند.

  

باری نورجهان پس از هجران چند روزی، همسرش جهانگیر را دید و چنان شاد و خوشحال شد كه از چشمان دلفریبنده و گیرنده اش سرشك شادمانی فرو ریخت. جهانگیر  كه بدینسان او را دید به زبان شعر گفت:

گوهر ز اشك چشم تو غلتیده می رود

نورجهان بیدرنگ پاسخ داد:

آبی كه بی تو خورده ام از دیده می رود

  

روزی جهانگیر بدیدۀ خشم بر نورجهان نگریست. مهرالنساء با این شعر برآشفتگی اش را فرو نشاند:

ما تنگ ظرفان حریف اینقدر سختی نه ایم
دانۀ اشكیم ما را گردش چشم آسیاست

  

روزی جهانگیر با پیراهن دیبا و دكمه های لعل بر نورجهان كه جامۀ زعفرانی بر تن داشت مقابل شد و به شوخی گفت:

نیست جانا بر گریبان تو رنگ زعفران
زردی رنگ رخ من شد گریبانگیر تو
نور جهان هماندم چنین  در جواب سرود:
ترا كه تكمۀ لعل است بر لباس حریر
شده است قطرۀ خون منت گریبانگیر

  

نورجهان و همسرش روزی پیرمردی را دیدند كه پشت او ازسستی و ناتوانی خم گشته و كمانی گشته بود.شوهرش ازو پرسید:

چرا خم گشته می گردند پیران جهاندیده
نور جهان  بدینگونه جواب گفت:
به زیر خاك می جویند ایام جوانی را

  

 نورجهان در یكی از سپیده دم ها بخواب شیرین فرو رفته بود كه همسرش او را بیدار نمود.همینكه چشم گشود و از خوابگه ناز برخاست گفت:

مكن بیدار ای ساقی ز خواب ناز نرگس را
كه بد مستند و برهم می زنند الحال مجلس را

  

زمانيكه نورجهان هنوز با جهانگير عروسي نكرده بود و برخ برقع يا چادر داشت، جهانگير ازو خواست كه پرده از روی بردارد ، نورجهان گفت :

چو بردارم ز رخ برقع ز گل فرياد مي خيزد
 جهانگير فوراً اين مصرع را سرود :
 ز جان بلبلان شور مباركباد مي خيزد

  

  زماني جهانگير از ديدن چشم باز و نيمه مستانۀ نورجهان چنان محو و شگفت انگیز شد که فی ا لبدیهه گفت :

تو مست بادۀ حسنی بفرما اين دو نرگس را
كه برخيزند از خواب و نگهدارند مجلس را
نورجهان به پاسخ  بدون تأمل سرود  :
مكن بيدار ای ساقی ز خواب ناز نرگس را
كه بدمستند و برهم می زنند الحال مجلس را 

  

روزی جهانگیر، با يک قلندر به اين شرط شطرنج بازی می کند که در صورت باخت، شاه يکی از باغ های چهارگانۀ خودرا که هر کدام بنام يکی از زنان چهارگانۀ او- جهان آرا، حیات آرا، دل آرا و فنا آرا - ناميده می شد به وی بدهد. بازی آغاز می شود و فرصت زياد نگذشته شاه در آستانۀ مات شدن قرار میگیرد. زنان که دربازی شطرنج مهارت داشتند وازعقب پرده ناظر حرکات بودند، باالترتيب یکی بعد دیگر با ابیا ت ذیل شاه را مخاطب قرار میدهند: نورجهان بيگم که باغ جهان آرا به وی متعلق بود می گوید:

تو پادشاه جهانی جهان زدست مده
که پادشاه جهان را جهان به کار آید
 
ملکه حيا ت النساء  :
جهان خوش است ولیکن حیات می باید
اگر حیات نباشد جهان چه کار آید
 
ملکه فنا النساء :
حیات و جهان چون همه بی وفاست
فنارا طلب کن که آخر فناست

 ملکه دلارام با چال گفتن هم جهانگیر را از ما ت شدن نجات می دهد وهم باغ ها را :

شاها دورخ بده و دلارام را مده
پیل و پیاده پیش کنی، کشت اسب ومات 

  

این بدیهه ها هم نمایانگر توانایی نور جهان و جهانگیر در چكامه سرایی آنهاست:

جهانگير : برقع برخ افگنده بَرَد ناز بباغش
نورجهان : تا نكهت گل بيخته آيد بدماغش
جهانگير : معشوق خردسال بما رو نميدهد
نورجهان : تا غنچه است گل بكسی بو نميدهد
جهانگير : دُر ابلق كسي كم ديده موجود
نورجهان : بجز اشك بتان سرمه آلود
جهانگیر: دجله را امسال رفتاری عجب مستانه است
نورجهان : پای در زنجیرو کف برلب مگر دیوانه است

  

می گویند روزی ابوطالب كلیم ، به عنوان شعری ناب و كامل، این فرد را به نورجهان بیگم فرستاد:

ز شرم آب شدم، آب را شكستی نیست
بحیرتم كه مرا روزگار چون بشكست

نورجهان در زیر بیت نگاشت كه یخ بسته، شكسته است. گفته اند كه طالب پس از آن ترك مشاعره كرد.

  

بر لوحۀ سنگ مزار نورجهان و جهانگیر درتاج محل، این شعر « نورالنساء »  حک شده است:  

بر مزار ما غریبان نی چراغی نی گلی  
 نی پر پروانه سوزد نی سراید بلبــلی   

  

زیب النساء با تخلّص «مخفی» در دهم شوال سال ۱۰۴۸هجری.ق در هند بدنیا آمد  و به عنوان دختر بزرگ خانواده مورد توجه و علاقه پدر قرار گرفت. پدر زیب النساء، محی الدین محمد نام داشت و در سال ۱۲۰۸هجری.ق متولد شد. در سال ۱۰۶۸هجری.ق به سلطنت رسید. وی در سال ۱۱۱۸هجری.ق درگذشت. عالمگیر، اورنگ زیب، پادشاه غازی و خلد مکان از جملۀ القاب اوست.

مخفی  در بیان نامش چنین سروده است:  
دختر شاهم ولیکن رو به فقر آورده ام
زیب و زینت بس همینم نام من زیب النساست

  

در دودمان فرمانروایان مغلی هند رسم  بود همینكه دوشیزگان شان خواهش زناشویی و ازدواج را می پیدا می كردند، گل نرگس به سر می زدند.روزی زیب النساء در باغ جلو عمارت خود گردش می كرد. به چمنی از نرگس رسید، او را خوش آمد. چند گل نرگس را چید و بر سر زد.در همین وقت پدرش به باغ آمد.  زیب النساء دریافت كه پدرش گمان دیگر خواهد كرد. چون او را هنوز خواهش ازدواج نبود، برای رفع شك و شبهه پدر بلا فاصله این بیت را برای پدر سرود:

نیست نرگس كه برون كرده سر از افسر من
به تماشای تو بیرون شده چشم از سر من

پدر مخفی این باریك بینی، ظرافت و شیرین زبانی دخترش را سخت خوش آمد  و او را نوازش نمود.

  

روزی مخفی به گلگشت و تماشا می پرداخت و این بیت را زمزمه می كرد:

چهار چیز كه دل می برد كدام چار:
شراب و ساقی و گلزار و قامت یار

تصادف در همان حال پدرش از دنبال او می آید. مخفی كه از گوشۀ چشم وی را می بیند، مصرع دومی بیت را فی البدیهه دگرگون می سازد و اینگونه به آواز بلند می خواند:

چهار چیز كه دل می برد كدام چار:
نماز و روزه و تسبیح و دیگر استغفار
  

باری مخفی خواست بزیارت برود. متولی زیارت از آمدنش خبر شد و زمینۀ پذیرائی او را فراهم ساخت. چندی چشم براه بود، چون مخفی نیامد، این بیت را برای یادآوری نوشت و به آن شاعرۀ زیبا و دلربا فرستاد:

ایكه میگوئی  كه می آیم ، نمی آئی چرا
پای شوقت را مگر رنگ حنا زنجیر پاست

مخفی كه زن نكته سنج و سخن شناس بود، بیقراری متولی مزار را دانست و منظورش را درك نمود. بنابران در پاسخ نوشت:

گر چه من لیلی لباسم دل چو مجنون بینواست
سر به صحرا میزدم، لیكن حیا زنجیر پاست

متولی كه طبع شعری داشت، باز هم گستاخی و بی باكی بخرج داد و این شعر را برای مخفی فرستاد:

عشق تا خام است، باشد بستۀ ناموس و ننگ
پخته مغزان جنون را كی حیا زنجیر پاست

مخفی این بار آشفت گشت و چنین جواب دندان شكنی را به متولی گستاخ نگاشت:

عاشقان ایزدی را سر به سر باشد حیا
چون تو مرغ بی حیا را كی حیا زنجیر پاست

قابل یادآوری است که این مناظره را میان عاقل خان ، یکی از نزدیکان دستگاه پادشاهی اورنگ زیب و مخفی نیز ذکرنموده اند.

  

زیب النساء مخفی محافل ادبی زیادی ترتیب میداد و ازچکامه سرایان می خواست که فی البدیهه شعری بگویند . روزی در یکی ازین انجمن ها مصراع زیر را سرود :

ازهم نمیشود زحلاوت جدا لبم

واز شاعران خواست که مصراع دوم را بگویند . البته هیچکس جرأت جسارت نداشت تا آنکه شخصی اجازه خواست و چنین پاسخ داد :

گویی رسیده بر لب زیب النساء لبم  

  

زیب النساء همسری نداشته است، چون كسی را كه سزاوارش باشد، نمی یافت. گویند «اورنگ زیب» که از ازدواج نکردن دخترمحبوبش ناراحت بود، طی نامۀ از او پرسید: آخر بگو بدانم چرا به ازدواج با یکی از عموزادگان یا بزرگان دیگر رضایت نمی دهی؟

زیب النساء در جواب او این شعر را سرود و برایش فرستاد:

نهال سرکش و گل بی وفا و لاله دورنگ
در این چمن به چه امید، آشیان بندم؟

  

از سخن خود مخفی چنین فهمیده می شود که وی کسی را برای همسری خود لایق نمی دیده است:

گر بود مردی، تصرف از برای شوهری
نوعروس دهر را دیدار دامادی بس است

  

سرانجام، زیب النساء از میان مردان زمان خویش شوهری هم شأن خود نیافت و همچنان بدون ازدواج از دنیا چشم فرو بست، در حالی که میل باطنی به ازدواج در او وجود داشته است. در یکی از غزلهای خود به این امر چنین اشاره می نماید:

کار ما آخر شد و آخر ز ما کاری نشد
مشک خاک ما غبار کوچۀ یاری نشد
 
صد بهار آخر شد و هر گل به فرقی جا گرفت
غنچۀ باغ دل ما زیب دستاری نشد
 
سالها خون جگر در ناف آهو شد گره
مشک شد اما چه شد خال لب یاری نشد
 
هر که آمد در جهان بودش خریداری ولی
پیر شد زیب النساء او را خریداری نشد

  

نوشته اند روزی میرزا محمد عالی ملقب به نعمت خان یک کلاه تاج مانندی که در آن جواهر نشانده بود، در محل کار خود به قصد فروش به زیب النساء داد. مدتی گذشت و از پول آن خبری نشد، بدین جهت رباعی زیرا را خطاب به «مخفی» سرود:

ای بندگیت سعادت اختر من
در خدمت تو عیان شده جوهر من
گر جیغه خریدنی است پس کو زرمن
ور نیست خریدنی بزن بر سر من

پس از آن زیب النساء بیگم، پنج هزار روپیه به همراه آن کلاه به نعمت خان عالی داد .

  

برخی از منابع هندی عشق نافرجام  و افسانوی را به زیب النساء نسبت می دهند. مطابق این روایت او با جوانی زیبا بنام عاقل خان که والی یکی از ایالات هند وبرخوردار از قریحه شعری بود عشق می ورزید.

 روزی عاقل خان مخفی را بربام قصر دیده می گوید :    

سرخپوشی لب بامی به نظر می آید

زیب النسا بلا درنگ جواب میدهد:

نه به زاری نه به زورو نه به زر می آید

  

می گویند، مخفی به ازدواج با عاقل خان که از ارکان، خانه زادان و نزدیکان دستگاه سلطنتی اورنگ زیب عالمگیر بود واشعار زیادی به خاطر زیب النساء سروده است،علاقه مند شد و عاقل خان نیز اشتیاق پیدا کرد.

چند نفر از مغرضین یا به قول نظامی «گران جانان» به جستجو پرداخته، قضیه را به گوش عالمگیر رسانیدند. اورنگ زیب ابتدا خشمگین شد، ولی چون پای دخترش در میان بود و مدرکی هم در دست نداشت، بدین فکر افتاد که خودش قضیه را بررسی کند.

اورنگ زیب که هفت وزیر داشت، دستور داد هر یک از آنان به نوبت، بیست و چهار ساعت شبانه روز در تمام قصرهای سلطنتی آمد و شد کنند. بدین ترتیب هفت روز هفته، بین آنها تقسیم گردید. در این میان، شبی هم نوبت به عاقل خان رسید و فرصتی بود تا با «مخفی» دیدار کند. اورنگ زیب، چند نفر از جاسوسان را موظف نمود تا شبی که نوبت عاقل خان است با نهایت دقت، مراقب او باشند و هر جا که رفت و با هر کس که ملاقات کرد مطلعش  سازند. در این گیر و دار، عاقل خان که مرد فهمیده و عاقبت اندیشی شمرده می شد و قضیه را درک نموده بود، شب نوبتش برای آمد و شد در قصر سلطنتی ، خود را به بیماری زد و از منزل بیرون نیامد.

"مخفی" منتظرعاقل خان بود؛ اما هرچه انتظار کشید و تا صبح بیدار ماند،عاقل خان نیامد.بامداد «مخفی» این مصرع را نوشت و برای عاقل خان فرستاد:

 شنیدم ترک منزل کرد،عاقل خان به نادانی
عاقل خان در پاسخ او این مصرع را نوشت:
چرا «عاقل» کند کاری که باز آرد پشیمانی؟

بدینگونه، هر دو از خطر بزرگ شک و شبهه در امان ماندند.

  

گویند روزی زیب النساء در حضور پدر در کاخ سلطنتی نشسته بود. در آن اتاق یک آینه سراپانمای گرانبهایی روی طاقچه یا دیوار قرار داشت. ناگاه آن آینه که ساخت چین بود افتاد و شکست. بدون تأمل این مصرع بر زبان اورنگ زیب جاری شد:

از قضا آیینۀ چینی شکست
مخفی فی البداهه گفت:
خوب شد اسباب خودبینی شکست

  

می گویند پس ازینکه عاقل خان خطاب به زیب النساء سروده بود:

بلبل رویت شوم گر در چمن بینم تو را
می شوم پروانه گر در انجمن بینم تو را
مخفي اين رباعی  را  در پاسخ گفته است :
بلبل از گل بگذرد چون در چمن بيند مرا
بت پرستی كی كند گر برهمن بيند مرا
در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل
هركه دارد ميل ديدن در سخن بيند مرا 

  

گویا یکی از نقاشان می خواست تصویر زیب النساء را بکشد که مخفی گفت:

گر مصوّر مرا نمونه کشد
صورت آه را چگونه کشد؟

  

روزی فیضی و عرفی كه از شاعران دربار اكبر بودند در باغی گردش می كردند. ناگهان چشم های شان بر ماه پیكری افتاد كه گیسوان مواجش را نسیم در اهتزاز آورده بود و با روی زیبایش شوخی می كرد.

درین هنگام فیضی مصرعی ساخته گفت:
ای صبا آن زلف را بر چهرۀ زیباش نه
مصراع دومی را عرفی بداهتاً افزود:
آنچه بی رخصت ز جا برداشتی، برجاش نه

  

قابل تذكار: از منابع این مطلب نامی برده ام ، زیرا بخش بیشتر این نوشته، یادداشت های اند كه از مجله ها و روزنامه های  وقت كشور، متاسفانه  بدون ذكر مأخذ بیرون نویس شده بودند.

 

  

 رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

 

admin@vatandar.at

 مدیر مسوول : انجنیرهما یوسفی

صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی

کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به «وطندار» می باشد