WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

گزیده های مقالات فرهنگی استاد جیلانی لبیب

 

   افسانه                                                                                       جیلانی لبیب

 

كمی پس از جشن باستانی مهرگان، در اواسط فصل خزان، وقتی هوا رو به سردی می رفت و دیگر باغ داران  و كشتكاران میوه های فصلی خویش را از باغ ها و زمین های حاصلخیز گرد آوری نموده  و حیوانات را از چراگاه ها به طویله ها برده بودند ، كرسی ها را از زیر زمینی ها  بالا می آوردند و اجاق صندلی ها را یكبار دیگر كه به ندرت كسی زمان كندن و آراستن نخستینش را  درست می دانست، اما هیچ كسی محل دیرینه اش  را بباد فراموشی نسپرده بود، از زیر فرش خانۀ نشیمن و خاك های نهفته اش بیرون می كشیدند. درین آوان  كه دور صندلی های گرم و مطبوع  كوچك و بزرگ،  زن و مرد و پیر و جوان گرد هم می آمدند،  زمان شهنامه خوانی و افسانه گویی نیز به خود رنگ دیگری می گرفت. هر چند كه به قول پیرمرد همسایه، زمانی  شهنامه خوانی، رونق و گسترش او را در افغانستان بین كوچه و بازار و میان مردم بصورت رسمی ممنوع كردند، اما این غدغن ساختن  نتوانست رستم ،  رودابه و تهمینه یا فردوسی را از ذهن  مردم حتی  اندكی  نیز بزداید. مثل همیشه از شهنامه همچنان به عنوان تاریخ اسطوره و حماسه یی این خطه یاد آوری گردید  و فریدون و كاوه  مظهر مبارزه برای عدالت خواهی  علیه بشر ستیزی و اهریمن صفتی  مثل گذشته ها  باز هم باقی ماندند.

آری، زمانی فرا می رسید كه دوباره كتاب  های بختیار نامه ، طوطی نامه، ابومسلم نامه، اسكندر نامه، چهاردرویش، ورقه و گلشاه، امیر حمزۀ صاحبقران، هفده غزوه، زرد پری و سرخ پری، نجمای شیرازی، امیر ارسلان رومی، حاتم طایی، قصص الانبیاء،  تذكرة الاولیاء، سمك عیار، هزار و یكشب و داستان های شهنامه به روایت قصه گوی محله، نقل مجلس شب های دراز و ظلمانی گردند و هنگامی بر می گشت كه افسانه سرایانِ خانواده ها با تمكین و جلال، قصه های  به خاطر سپردۀ خویش را برای چندمین بار نثار شیفتگان  دنیای افسانوی رؤیا ها  بنمایند.

افسانه ها  اما در زادگاهم  همچون خود فرهنگ آنجا پیش از دوران های باستانی و كهن آغاز می گردند.

برای مردم میهنم و شهرم “یكی بود، یكی نبود” ، مثل همین  دیروز  یا پریروز است. وقتی در آنجا افسانۀ را بر لب می رانند، شنونده را   با “بود و نبود ، غیر از خدا  هیچی نبود “ به زمانه های فرا می خوانند كه هنوزغیر خدا یكی هم نبوده است. گویا دنیای رؤیا ها و افسانه ها و تخیل در خاطره های مردم هریوا و خراسان زمین، از همان  لحظۀ نخست  آفرینش بشر  آغاز می یابد.

افسانه سرای خوش صدا كه یادش بخیر باد، هنوز هم هر از گاهی در دیارم كنار كرسی های چوبین و لحاف های رنگین با شب چره های شور و شیرین، شیفتگان افسانه هایش را مجذوب لحن و ترنم قصه سرایی خود می سازد، و با دستگاه واژگانی ویژۀ كه می توان “پیش قصه” اش  نامید، شنونده را به كلبه های حقیرانۀ  دنیای مظلومان، بیچارگان و غریبان، آرگاه و بارگاه ستمگران،  متمولان، شهزادگا ن و زیبا رویان و جهان  جادوگران، غول ها، بارزنگی ها، دیوان و پریان فرا می خواند. این زمزمه  های برخی موزون و  مسجع  كه از هر چمن سخنی هستند  و قسماً در هر سخنش چمنی،  با زیر و بم ها و فراز و فرود های كه گاهی طنز آمز و گهی نقد گونه می نمایند، چنان درهم می آمیزند كه ذهن شنونده را  در هر كجایی كه باشد به محل وقوع حادثه  می آورد و  بی صبرانه منتظر آغاز افسانه می گرداند. بار اخیر چنان شیفته یی افسانه هایش بودم، كه با پیش قصۀ وی،هنوز قبل از بود و نبود تا پایان داستان و طلوع سپیده دم غرق دنیای رؤیاهای هنوز نگفتۀ وی شدم .

 درین “پیش قصه” ها، سلیقه ، استعداد و هنر افسانه  پرداز،  نیز در حد توانایی وی دخیل می باشد و چه بسا كه هر قصه سرایی، تك سروده های فی البدیهۀ ازاندیشه  و  تخیل خلاق خویش را  نیز در آن دخیل می نماید:

هی بیابان هی بیابان طی، تلخی تنباكو شیرینی خرما، سنگ سلامت ناخن ملامت. پهنۀ آسمان درازی ریسمان.

چند چیز است كه می آرد بار: نارنج و ترنج و بهی و انار. چند چیز است كه نمی آرد بار: بید و پده و سرو و سپیدار

رفتم گل بچینم: گل از چنگ خطا شدی. نازنین چه نازنین: نازنین به مثل گل.گل اگر به چنگ آمد، به گونه یی بویش كن كه هرگز خازه و پژمرده نگردد. خُم را سوار شدم ، خر را به جلو گرفتم، خر افتاد، نگین نگین شد.

دروغ می گم دروغ شیر افگن، پادشاهی بود از یمن، دخترش را داد به من. وزیری بود از سیستان، دختر پادشاه را پس ایستاند.

جِرجِر كرباس، خِرخِر دسداس، ، شیشتم  رو پلاس، خوردم نان ماس، امشو دروغ گفتن نوبت از ماست:

گاهی هم دراخیر هر افسانه  جمله های پس در آمدی همچو”حق به حقدارش رسید” و آنها به هم رسیدند ما ” آنها را آنجا گذاشتیم  و بر گشتیم تا آنكه جان به جان آفرین سپردند”  مخاطبان را دوباره به دنیای زمینی ها بر می گرداند.

افسانه گوی محلۀ ما  میگفت ازآنجا كه درین پیش قصه ها اندكی طنز و نقد اجتماعی هم  نهفته می باشد، با ” امشودروغ گفتن نوبت از ماست”  پایان مطالب اظهار شده را بیان می دارد و خود را از هر گونه  بازخواست در باره یی آنچه پیشتر گفته است، می رهاند. دیگر همه ذهن و روان شنونده  تشنۀ شنیدن افسانه می باشد كه با بود ونبود آغاز می گردد

یاد شب های را كه  افسانه های كوه شیشه یی،  مرد یك گز قد و چهل گز ریش، امرود پادشاه، شهزاده و اسب  سخن سرایش ، پادشاه و سه دخترش  و .. مرا تا ناكجا آباد ها می بردند، همیشه گرامی می دارم.

  آری، زندگی یك رؤیاست ، زندگی یعنی  لحظه یی زیبا كه با خیال و نیروی توانای  تصور،  در آن  رؤیا ها و حقیقت ها درتجسم  یك واقعیت بهم می پیوندند.

چه بسا كه این رؤیای افسانه یی، امید ها و فردا های آ ىسمان بدعت و قدرت انسان ها را ستاره باران گردانیده  و جهان دیگری در كهكشان زندگی بشریت شده است  برای نوید ها و پیام های تازۀ عشق  در برابر هنجار های بكن  مكن جامعه و زمان و... آغازی برای افسانۀ دیگر.

    

 رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

 

admin@vatandar.at

 مدیر مسوول : انجنیرهما یوسفی

صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی

کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به «وطندار» می باشد