2013/01/11

سخنی چند پیرامون گفتگوی شیرین نظیری با     بهار سعید
 

احداث و نامگذاری تخت صفر که در دامنه های هموار شمال شرقی هرات واقع شده است، از جوی سلطانی آبیاری می گردد و از فراز آن منظرۀ  این شهر باستانی بسیار زیبا بنظر می رسد،  به عصر تیموریان بر می گردد. تخت صفربنابر حكایتی  در فراز این تپه که اکنون شامل باغ تخت صفر است، گوهرشاد بیگم به خواهش پدرش ، ملا صفر گاوچران، تختی ساخته بود تا ملا صفر بر آن بنشیند و چریدن گاوها را مشاهده کند. به روایت دیگری،  بار اول كسی بنام صفر این مكان را پسندید و برایش در آنجا  تفریحگاهی ساخت.

اما این نوشته بر مبنای  افسانۀ دیگری  روایت می گردد كه  در هرات  برای  نامگذرای  و اعمار تخت صفر وجود دارد. برای بیان این حکایت در كنار خیال تصور گوینده اش، از چهره های تاریخی و اسطوره یی نیز مدد گرفته شده است.

آری هراتیان دوست دارند افسانه ها و واقعیت ها را در هم بیامیزند و از آن واقعیت دیگری بیافرینند!

گوهر ، دختر زیبای محله را در باغ زاغان همه می شناختند، وی  هر روزه  پس ازینكه مادرش را در دوشیدن چهار گوسپند و دو گاوی كه داشتند كمك می كرد ، نان چاشت پدرش را در بغچه می پیچید و چای صبح را صرف می نمود،  در مسجد كنار جوی دهکده می آمد تا سبق بخواند. گوهر ، سی پاره  را نزد آخند نورانی مسجد یاد گرفته بود و اینك پنج كتاب احمد جام را می خواند.

كریما ببخشای بر حال ما

كه هستیم اسیر كمند هوا

گوهر را همه دوست داشتند ، وقتی از پیش روی بزرگان رد میشد به آنها سلام  می داد، برای پیر زن بیوۀ كه در خانۀ همسایه بسر می برد، از چشمۀ  دهكده آب می آورد، لباس های ملا صفر پدرش و مادرش خان زاده بیگم را تنها او میشست، پینه دوزی را خوب یاد داشت و با سرعت از پنبه  و پشم نخ می ریسید. گوهر كه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود، گاهی شب ها از اشعار مولانا عبدالرحمن جامی  كه در كوچه پس كوچه های شهرش دست بدست می گشت، با صدای رسایش بیت می خواند:

گفتی بگوی عاشق و بیمار كیستی؟

من عاشق تو ام تو بگو یار كیستی؟

بستی میان به كینه ، كشیدی زغمزه تیغ

جانم فدات در پی آزار كیستی؟

ملا صفر گاوچران را بچه های محله  با احترام ، به لهجۀ هراتی ملا صفر خان صدا می زدند.وی صبح ها پس از ادای نماز و نوشیدن دو پیاله چای سیاه با دشلمۀ هیلی و  خوردن نیم نانی كه زنش  خان زاده بیگم به دست خود در تنور نزدیك دروازۀ بیرونی منزل شان هفتۀ یكبار می پخت،  گاو های همسایه ها را از خانه های محله ، یكی یكی، دوتا دوتا  گرد هم می آورد وبا  دو گاو خود بسوی چراگاه های بیرون از شهر روان می گشت.

ملا صفر همۀ چراگاه های حومۀ شهر را می شناخت. همیش آرزویش این بود تا در یكی از علفزار های سرسبز هری، بتواند گاوها را بچراند، بدون اینكه هر روز چار پاهای خود و دیگران را سرگردان به دنبال علف اینسو و آنسو ببرد.

در یكی از روز های آفتابی شهر هرات، پیش از پانزدهم ماه جوزا یا شروع باد های صد و بیست روزه، هنگامی كه گوهر با لباس های گلدوزی خود بافتۀ چیتی و قدیفۀ سپیدی كه عیدی مادرش به او بود  بر سر، راهی مسجد بود، شاه جوان وقت از باغ زاغان گذری نمود.  چشمان هر دو برای مدت كوتاهی به یكدیگر افتاد و هر دو ناخود آگاه، نیم نگاهی بهم دوختند .سراپای گوهر لرزۀ خورد و دلش كمی همم بلندتر و محكمتر تپید، اما به رویش نیاورد و به راهش بسوی مسجد ادامه داد تا از سبق پس نماند.

  گوهر شاد مثل همه دختران نوجوان آرزوهایی را در سینه اش می پرورانید.

یكبار هم كه دوشیزگان محله، كنار چشمه دور هم جمع شده بودند و به یكدیگر راز دل می نمودند، وقتی نوبت  به گوهر شاد رسید پس از كمی درنگ چنین گفت:

آرزوی من اینست همسر كسی باشم كه به نامم افتخار كند، دوستم داشته باشد، عاشق یكدیگر باشیم ودر همۀ كار های زندگی از من مشوره بگیرد.

 دلم می خواهد دوستانم همه شاعر باشند ، فهمیده و توانا؛ بتوانم  به راه خدا مسجد ها بسازم و مدرسه ها تا دختران و پسران بدون دغدغه در آن سبق بخوانند.اگر خواست خدا باشد، دوست دارم فرزندانی داشته باشم با هوش و هنرمند، كه بتوانند شعر بخوانند، نقاشی كنند و عاشق كتاب باشند .

شاهرخ میرزا ، بعدِ عزیمت به قصرش که مثل همیشه احوال مردم را از ندیمانش جویا می گردید، در بارۀ زندگی اهل باغ زاغان پرسید و از همان دوشیزۀ خندان و شاد با قدیفۀ سپید.

فردایش به شاه جوان گفتند كه آن دختر گوهر نام دارد و فرزند ملا صفر گاوچران می باشد. شاهرخ میرزا زیر زبانش بلند زمزمه كرد...گوهر... گوهر شاد ... گوهرشاد آغا... گوهرشاد بیگم... گوهرشاد خاتون....چه نام زیبایی .. سزاوار ملكه بودن در قلمرو فرمانروایی من...

 شاه جوان یك هفته مانده به چهارشنبه سوری، ندیم با تدبیرش حافظ ابرو را برای خواستگاری نزد ملا صفر فرستاد. صفر گاوچران، پس از شنیدن ماجرا با لهجۀ ویژه اش گفت:

مه گوهر خور به پادشاه ، مادشاه نمیدم. شوی گوهر و ما باید  از سر و ته یك كرباس باشیم.

 هر چه را كه حافظ ابرو سر میكرد صفرگاوچران پر  می نمود. وی هم  پس از تلاش و تقلای زیاد و دور و دراز اما بی هدر ، نا امید به بارگاه برگشت و جریان را با شاهرخ میرزا درمیان نهاد.

پادشاه تیموری با سكوتی نا آشنا از وی، قصرش را ترك نمود و راهی كهسان پیش دوست دیرینه اش  امیرشاهی سبزواری شد و با وی راز دل نمود.

امیر شاهی پس از شنیدن قصه از زبان یك عاشق به شاهرخ گفت: زبان زاغ را زاغ داند و بس و افزود كه پادشاه باید به فكر امور دولتمداری خود باشد ، وی چاره یی خواهد سنجید.

فردایش امیر شاهی نزد وكیل گاوچرانان رفت و او را به خواستگاری گوهر فرستاد.

  وكیل گاوچرانان به ملا صفر گفت گوهر را به شاهرخ میرزا بده تا از غم و رنج زندگی برای همیشه نجات بیابی.

به پادشاه بگو كه بجای مهریه، علفزار سبز گاذرگاه را می خواهی و باید برایت در بلندی های تپه ،  كنار بوته های ارغوان، تختی آباد كند كه تو از آنجا بدون دردسر و سرگردانی بتوانی همۀ گاو ها را بچرانی و زیر نظرت داشته باشی.

صفر كه ازخوشحالی دیدار وكیل  گاوچران ها به خانه اش در پوست نمی گنجید و با این پیشنهاد وی، خود را خوشبخت ترین پدر دنیا احساس می كرد، به ازدواج گوهر با شاهرخ میرزا تن در داد.

تخت صفر یادگاریست از آن دوران

بر تخت صفر چو پا گذاری

پا بر خط استوا گذاری

فواره یی آن بوقت جستن

فرصت ندهد بدست شستن

ناظم هروی شاعر سدۀ یازده هجری

 

ملكه گوهر شاد بیگم زنی بود خوش طبع و ظریف و مهری هروی شاعرۀ معروف از ندیمان وی.

گوهرشاد  به فکر ساختن مسجدی در جوار زیارت امام رضا علیه السلام در مشهد مقدس افتاد. ملكه هرچند روز یکبار جهت رسیدگی به ساختمان، در آنجا می آمد و دستورهای لازم را به معماران و مهندسان می داد. روزی  هنگام  بازرسی اش از کار ها، باد مختصری وزیدن گرفت وگوشۀ چادر ملكه را باد کنارزد. یکی از كارگران كه چهرۀ زیبایش اش را دید، دلباختۀ وی شد.

دو سه روزی نگذشت که عمله بیمار گردید. طبیبان از علاج او عاجز شده  بودند  ومادر مهربان در کنار بستر تنها بچۀ خود گریه می کرد. فرزند چارۀ  ندید جز اینکه دردش را به مادر اظهار کند. مادر ساده دل هم پیش  گوهرشاد رفت  و درد فرزندش را با او در میان گذاشت و گفت: اگر کاری نکنی تنها پسرم از دستم می رود.

 ملكه  به آن مادر دلپاك گفت: چرا  زودتر  نزدم نیامدی  تا بندۀ از بندگان خدا را از گرفتاری نجات می دادم. آنگاه افزود: ای مادر به خانه برو و سلام مرا به فرزندت برسان و بگو من حاضرم با تو ازدواج کنم، اما شرطی را باید من رعایت نمایم و شرطی را تو .

 شرطی که من باید رعایت کنم جدایی از شاهرخ میرزا است وشرطی که تو باید مراعات نمایی پرداختن مهریه به من می باشد. مهریۀ من اینست که چهل شبانه روز را در محراب زیر گنبد مسجد به عبادت بگذرانی.

 مادر به خانه برگشت و همۀ سرگذشت را برای بچه اش بیان داشت . پسر از شنیدن خبر  چنان شادمان شد که فی الحال از بستر رنج برخاست و با کمال اشتیاق قبول کرد که این مهریه را انجام دهد. وی پیش خود گفت: چهل روز که چیزی نیست اگر چند سال هم به من پیشنهاد می شد حاضر به اجرای آن بودم.

وی سوی محراب مسجد رفت و چهل شبانه روز را در آنجا نماز بخواند  و به نیایش سپری بنمود. 

 پس از چهل شبانه روز نمایندۀ گوهرشاد به محراب آمد وبه او گفت: من از طرف  خاتون آمده ام. وی پاسخ داد: به آغا بیگم بگویید من روز اول عاشق ملكه گوهر شاد بودم اما الآن شیفتۀ خدا شده ام.

در یكی از شب های سرد زمستان ملكه با چند تن از كنیزان و خواجه سرایان به مدرسه  مصلی در هرات رفت ، پشت هر دروازۀ حجره  بدون صدا می ایستاد و گوش می كرد كه مقربان در چه حالند و هنگام صحبت به دعاگویی مشغولند و یا از بی اعتنایی موظفین مدرسه شكایت دارند، تا آنكه پشت حجرۀ یكی از حفاظ نابینا رسید و شنید كه حافظ سرگرم قرائت آیۀ شریفه است و پیاپی تكرار می كند:

حور مقصود است فی الخیام و باز میگفت: اللهم ارزقنا.

ملكه ساعتی مكث كرد كه حافظ ازین آیۀ شریفه نمیگذرد و پیاپی تكرار می خواند. دل ملكه به حال حافظ سوخت و فهمید كه بیچاره نابیناست و از تجرد و عروبت بی زنی و تنهایی به تنگ آمده  و زن طلب است.

ملكه اندكی از حجره دور رفت  و  یكی از كنیزانش را كه بی شوهر بود نزدیك طلبید و به وی گفت:

پشت دروازۀ حافظ برو و صدا بزن كه در باز كن و خدای را سپاسگذاری نمای! 

شكر خدا كه  هرچه طلب كردم از خدای

بر منتهی مطلب خود كامران شدم

برخیز كه حورالعین بر در ایستاده است و خدا بر تو رحمت فرمود و مرا بتو بخشید و هر شب كه سگان و محافظان مدرسه بخواب روند من بر در حجرۀ تو حاضر شوم و تا صبح در خدمت تو باشم. در بگشای كه ترا به شوهری قبول كردم. تو خطبۀ عقد بخوان و مرا در آغوش گیر كه مال حلال تو ام و خدا مرا نصیب تو فرمود.

كنیزك به دستور ملكه گوهرشاد، پشت دروازۀ حجرۀ حافظ رفت و صدا زد و حافظ با خوشرویی تمام در بگشود، خانمی یافت ظریف، معطر و خوشبو.

 به حجله خطبۀ نكاح ادا نمود و از كنیزك استقبال كرد.

ملكه با خنده از درب حجرۀ حافظ نابینا دور شد و كنیزك را گذاشت. بیچاره حافظ مجرد كه به این نعمت عظمی رسیده بود، هر شب ساعت موعود را اتتظار می برد و با ورود كنیزك  تا صبح مشغول می بود، این حالت را از همقطاران خود پنهان كرده بود تا آن كه حافظ را نیرو نماند و خسته شد.

اتفاقاً پس از چندی كه حافظ تطمیع و دلسرد شده بود، شبی باز ملكه خواست از مدرسه دیدن نماید. گوهر شاد با همان كنیزك و خواجه سرایان  به مدرسه آمد و از شوخی خودش نیز همرای  كنیزك بر در حجرۀ حافظ رفت و شنید كه حافظ با صدای ضعیف مشغول تلاوت ٱیاتی دیگر از قرآن می باشد. كنیزك در زد. حافظ با حال عصبانی پرسید: كیست؟

كنیزك جواب داد: حورالعین. وقتی حافظ صدای كنیزك را شنید با قهر و عصبانیت صدا زد :

 برو كه در دنیا حورالعین نخواهم. مگر جز من در مصلی حافظی نیست كه هر شب به سراغ من می آیی!

گوهرشادبیگم، در حالیكه از بیحوصلگی او می خندید ، با كنیزك و خواجه سرایان مندرسه را ترك گفت.

این سخن در هرات ضرب المثل شده است:  وقتی در مجلس یا محفلی، كسی را به تكرار كار گویند و پیهم جایی بفرستند، وی می گوید:

جز از من در مصلی حافظی نیست.

گوهرشاد ازمادری بنام  بانو خان زاده بیگم  و پدری بنام غیاث ا لدین ترخان  در سال ۱۳۷۹ میلادی

چشم  بر این  دنیا گشود و  بتاریخ ۱۳۹۳ میلادی به عقد نكاح شاهرخ میرزا، پسر چهارم امیر تیمور  در آمد.

شاهرخ میرزا كه در سال ۱۳۷۴ میلادی زاده شده است ، به سن ۷۲ سالگی در سال ۱۴۴۶ میلادی

پس از  ۴۳ سال پادشاهی  چشم ازین جهان فرو بست .

 گوهر شاد دو دخترداشت، یکی بنام پاینده سلطان و سه پسر بنام های الغ بیگ میرزا گوركان، غیاث ا لدین بایسنغر میرزا و محمد جوكی میرزا .

 به دستور ابوسعید میرزا، ملكۀ هشتاد و یك ساله، گوهرشاد بیگم را در نهم ماه رمضان سال ۸۶۱  هجری در باغ سپید با شمشیر کشتند.

محفل عزاداری گوهر شاد بیگم را هراتیان در نخستین فرصت مناسب هنگام عید قربان، زمان سفر ابوسعید به بلخ برپا نمودند و مراسم احترام بی شایبۀ خویش را ازین زن فرهنگ دوست و هنر پرور بجا آوردند.

راوی برای نگاشتن  مطلب ازین آثار بهره برده است :

۱ ـ فرهنگ، فصلنامۀ فرهنگی- پژوهشی، ویژۀ سیمینار بین المللی ملكه گوهر شاد، بهار و تابستان

۱۳۸۳ خورشیدی.

۲ـ خراسان بزرگ، دكتر احمد رنجبر، انتشارات امیر كبیر، چاپ اول، تهران، ۱۳۶۳

۳ـ تاریخ هرات در عهد تیموریان، دكتر عبدالحكیم طبیبی، انتشارات هیرمند، چاپ اول، تهران، زمستان  ۱۳۶۸

۴ـ رهنمای هرات، محمد ابراهیم رجایی، مطبعۀ دولتی هرات، ۳۱ اسد ۱۳۴۷

پایان

  

 

 

 

 
 

 

admin@vatandar.at
 
 
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد