2013/02/02

کاروان خوشبويی ها        جیلانی لبیب
 

زمستان های آنوقت هم از خود نامی و حالی داشتند. گاهی چنان برف روی برف می بارید كه برای رفتن از كوچه به بازار باید چند نفری با برف روف های چوبین و گاهی هم بیل و كلنگ راه باز می كردند، زیرا برف روی بام های خانه ها را كه پایین میروفتند  با آنچه  روی رهگذر هموار مانده بود، دو برابر قد خدا بیامرز شهنواز باقلی فروش سر به هوا می كشید.

 ره رفتن در آنزمان حتی با  كلاوش موزه های نیم متری هم كار ساده یی نبود! در شب های دراز چنین زمستانی زیر كرسی های داغ، وقتی دل ها خوش، شکم ها سیر، شبچره ها آمادۀ تناول و چای سبز هیلدار دم شده بود صحبت از جن نیز می شد یا به گفتۀ آخند محله حرف های در بارۀ "از ما بهتران" که گهگاهی چند تا نان گرم  تنوری روی گاو صندوق زن قلعی گر محله می گذاشتند، نیز در میان می آمد..

هیچ كسی جرئت نداشت درین شب های سرد و تیره و تارِ بیرون از منزل،  هستی اجنّه را  زیر سؤال قرار بدهد. این گفتگو ها چنان سنجیده و آرام صورت می گرفت كه گویا در اندرون خانه هم چند جن كنار مهمانان ناخواندۀ شافلانی نشسته باشند . جن در همه جا موجود بود و پنهان از چشم . می گفتند برای  دیدن جنیان باید  به چله  نشست، یعنی چهل روز را به ریاضت بسر  برد و سپس از میان حلقۀ با ورد دعاهای ویژه جنیان را فرا خواند. البته كه اجنّه از هر طریق ممكنی همچون نشان دادن صحنه های وحشتناك رؤیایی استفاده می نمودند تا از اندرون حلقه بیرونش كنند و به دادش برسند! اگر آنها موفق به این كار نمی شدند، بعد رامش می گردیدند و  او می توانست هر وقتی خواسته باشد ، با آنها رابطه برقرار نماید!  

آری، یكی از جن، دیو  پری،غول، دوال پا و بارزنگی می گفت و دیگری از آل، مادر آل ، ماردوزما وگردپا.

دیو، پری،غول ، دوال پا و بارزنگی از ما كمی دور بودند اما دیگران مثل اینكه  میان آدمیان می زیستند.

مرد آزمای ، به زبان گویشی مردم بیشتر به ماردوزما معروف، كمی شوخ بود و به ویژه مردان را  گاهی اذیت می نمود،  اما چندان آسیبی  به كسی نمی رسانید.

ماردوزما، گاهی میراب را در شب، هنگام بستن بند به منظور تقسیم آب برای  كشتزار های دهكده آزار می داد و گاهی با صدا زدن نام، شخصی  را در تاریكی های تک و تنها.

 وی در شب به شكل گلولۀ نخی  خود را میان راه می گذاشت  و زمان برداشتن از زمین  گم میشد که  بعد  جای دیگری دوباره پیدا می گردید و  سپس با خنده  های پر طنز سر به سر رهگذر می گذاشت. می گفتند با دست زدن سر بند تنبان،  ماردوزما فرار میكند و  از آزار فرد دست بر می دارد!!!

 آل، دوشیزۀ بود زیبا وقد بلند با موی های دراز و چهرۀ سرخفام که میان انگشتان هر دو دست و پایش مثل مرغ پرده داشت. یكی قصه می كرد كه  از نزدیكانش در روزی بارانی، هنگام شكار داخل پناهگاهی یك آل را دیدند و او را اندرون طاق محل با سنگی بزرگ بالای آن، نگه داشتند تا زمان برگشت با خود به خانه بیاورند، اما وقت مراجعت با وجود هستی سنگ سر جایش از آل هیچ اثری نبود .

 دیگری از مردی حكایت می نمود كه آل را در گاوخانۀ خود  دیده،  ازو خوشش آمده و می خواسته وی را بفریبد ، تا اینكه با دیدن پرده های دستش متوجه می گردد كه این  زن زیبا، دختر همسایۀ كه دوست می دارد نیست و بیهوش می گردد. می گفتند پس ازین با وجود گرفتن سه تا زن و دارو های نیروبخش حکیمجی محله هرگز در خانۀ مرد نامبرده كودكی پیدا نشد!!!

مادر ٱل بیشتر برای بردن نوزاد و یا مادر زاچش به خانه می آمد . مردم تا پایان شب ششم، از زاچ و كودك نگهبانی ویژه می نمودند و با روشن نگهداشتن چراغ، گذاشتن قرآن مجید و یك شمشیر دور و بر آنها،  مانع ورود مادر آل  به خانه می شدند .   

   دیو كه در ادبیات داستانی كهن ما نیز از وی یاد شده است، در افسانه های مردمی دیار من، بیشتر از پریان و یا شهزادگانی فرمانبرداری می نمود كه شیشۀ عمرش به دست آنها می بود، چون هر وقتی شیشۀ عمرش را می شكستند، دیو هم مانند كوهی می لرزید ،  بر زمین می افتاد و می مرد.

می گویند دیوان، بر یما پادشاه تاختند. جمشید با ایشان جنگید، دست دیوان را از مردمان كوتاه كرد و آنها را تار و مار ساخت و از آبادی ها برانداخت . دیوان اندر دریا ها و ویرانی ها شدند.

  شهنامۀ فردوسی :

به فر کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو برداشتی

ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته برو شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر آن تخت او

شگفتی فرومانده از بخت او

به جمشید بر گوهر افشاندند

مران روز را روز نو خواندند

بزرگان به شادی بیاراستند

می و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ ازان روزگار

به ما ماند ازان خسروان یادگار

 پری بنابر ادبیات داستانی ما، موجودیست  در اصل از آتش، بسیار لطیف، زیبا و نیكو در سیرت و صورت.

گر پری زآتش بود، تو آتشین طبع آمدی

شاید ار باشی تو مانند پری در دلبری

سنایی

یكایك بیامد خجسته سروش

به سان پریِ پلنگینه پوش

فردوسی

طفیل هستی عشق اند آدمی و پری

ارادتی بنما، تا سعادتی ببری

حافظ

 در داستان زرد پری و سبز پری، دختران شهپال، شاه پریان حكمروای هفتم پردۀ قاف، كه پس از دستیابی به عصای حضرت سلیمان ع  پیامبر خدا و شكستن طلسم به تماشای این دنیا آمده اند، عاشق شهزاده و پسر وزیرملك سراندیب می گردند.

بارزنگی كه اغلب در قلعه ها می زیست، هم با ادب بود و هم كمی نادان.اول  باید برایش سلام می دادی تا یك لقمۀ خامش نمی گشتی. بارزنگی كه گویا باید  زنی می بود خیلی چاق و سیه چرده  مثل عنق مادر عاج ، وقتی كسی را می دید می پرسید  کیستی  که اینجا  اسپ نعل می اندازد و مرغ  پر.... و پاسخ هم قراردادی بود.. آدمیزادم ...شیر خام خورده ام و هركجا می گردم... نادان ازین سبب بود كه به مشورۀ آدمیزاد برای رویارویی با دشمنش روی خرمنی از هیزم می نشست و سپس آنرا می افروخت تا با صدای بم و زیرش، گویا طرف مخاصم را بترساند و مجبور به فرار گرداند!

 دوال پایان كه در داستان های وامق و عذرا و هزار و یكشب هم  یاد گردیده اند، جانورانی بودند به شکل و صورت مردی پیر و با پا های دراز و باریك همچون دوال، كه بوسیلۀ اشك و زاری خواهان كمك از آدمیان می گشتند، اما به محض سوار شدن بالای شانۀ كسی،  دیگر تا آنها را با نوشانیدن شراب مست نمی كرد، رهایش نمی نمودند. 

یك شب حتی ازغولان كه درادبیات داستانی و ادبی ما نیز زیاد صحبت رفته است، نام بردند . كسی می گفت غول جانوریست پر مو، كودن و تنبل كه در بیابان ها بسر می برد و به آدمیان آسیب می رساند.

در بیابان سماوات همه غولانند

دفع غولان بیابان به خراسان یابم

خاقانی

در خان چهارم شهنامۀ فردوسی ، اسفندیار زنی  جادوگر را  بنام غول به دیار مردگان رهسپار می گرداند:

ورا غول خوانند شاها بنام

به روز جوانی مشو پیش دام   

شاعری از دیار تازیان دوران جاهلیت  بنام تابط شرا،  در بیابان غولی را از پای در می آورد با سری چون گربه و زبانی چند شاخه از تبار دوشیزگان یكی از طوایف جن.

و یا از یآجوج و مآجوج  صحبت صورت می گرفت كه در پشت كوه قاف بسر می برند و تا صبحدم جهت  هجوم و تسخیر این دنیا آنرا می لیسند ، اما با ادای الصلاة خیر من النوم، توسط مؤذن جهت فراخوانی برای نیایش صبحگاهی، دوباره كوه قاف سر جایش می ایستد و این ها بار دیگر از سر شروع می كنند به لیسیدن. می گفتند تا روز رستاخیز وضع به همین منوال می گذرد. 

داستان گردپا را كه همه شنیده اند، گویند شبی كسی زودتر از وقت همیشگی به حمام رفته بود، وقتی وی به كیسه مال از گردپایی كه  چند لحظه قبل در گرمابه دیده و از نزدش گریخته است، یاد می كند، مرد كنارش پا های خود را به وی نشان می دهد  و می پرسد كه آیا پا ها مرد پیشتر نیز چنین گرد بوده اند !!! گویا گردپاهای دیارم كمی وقت تر از صبح زود به حمام می رفته اند!!!

 این داستان را در دوران كودكی ام چنان برایم قصه كرده بودند كه باور كنید هر وقتی خری را می دیدم می ترسیدم!!!

حكایت از مرد آسیابانی بود كه  كسی بر دروازۀ خانه اش می كوبد و می گوید كه آسیابش خراب شده است و به ترمیم نیاز دارد، اما چون باید  خود هر چه زودتر برگردد، خری را جهت انتقالش به آسیاب،  نزدیك درخت توت دم خانه میخ می كند.. این مرد هم سامان و لوازم مورد ضرورت را بر می گیرد و سوار بر همین خر رهسپار آسیاب نامبرده می شود، تا اینكه در بیرون از دهكده،  خر سرش را بسوی وی بالا می كند و با آوازی بلند و زبانی روان می گوید : دندان های خر، چنین به تیزی دیدی!! مرد هم بی محایا تبرش را ازتوبره بیرون می ٱرد و پاسخ می دهد:

دننان شكنك به این كه بینی دیدی! و می  زند بر فرق خر!! و بیحال می گردد كه سپس با تدای و پرستاری خانواده،  قوم و خویشان تندرستی اش را باز می یابد.

اما جن از همه بیمناكتر بود ، زیرا میان مردم می زیست. بچه هایش زیر خاكستر تنور نان پزی بازی می كردند.اجنّه انتقام جویی می نمودند، حتی عاشق آدمیزاد می شدند و حسادت می ورزیدند.

خوب یادم می آید،  یك شب از نوجوان خوش چهرۀ حرف زدند  كه دوشیزۀ از جنس جنیان عاشق وی گشته بود. این جوان خوب نی نیز مینواخته است. میگفتند پسرک جوانمرگ  ازین جهان رفت . وقتی قرار شد، وی را با دختر همسایه نامزد گردانند، اجنّه از میان آدمیان با خود بردند.

داستان مرد كوژپشت معروف و زبانزد همه بود، این مرد یك شب از خانه بیرون می رود و بدون آگهی وارد مجلس عروسی این طائفه می گردد. وی با طنازی و مقلدبازی چنان محفل  اجنّه را با طرب و گرم می گرداند كه آنها برای پاداش كوژ را از پشتش دور می افگنند و وی سالم  به خانه اش بر می گردد.

كوژ پشت دگری كه ازین قصه آگاه می شود، با هزار نذر و سحر و جادو خود را وارد محفل اجنّه می گرداندإ وی همچنان می رقصد و می خواند، بدون خبر ازینكه اجنّه  درین شب یكی از محبان خویش را از دست داده و محفل عزا و ماتم  برپا دارند. آنها هم كوژ مرد اولی را روی پشتش می گذارند و وی را از محفل خود بیرون می نمایند!

بنا به قصۀ  شادروان بی بیِ دختر همسایه، در یكی از شب ها نفیسه جان نواسه اش  وقتی از روی خاكستر تنور، بدون گفتن بسم الله گذشت و كودكانِ اجنّه را كه تنها بودند و خواب پایمال نمود، به بیماری جن گرفتگی سردچارشد. وقتی نفیسه را جن میگرفت، دهانش كف می كرد، بدنش می لرزید و به چندین زبانِ تا آنزمان نا آشنا صحبت می نمود.

البته كه كسی نمیدانست چه می گوید ، چون او با زبان اجنّه حرف می زد ، نه با لسان آدمیان. خدابیامرز می گفت  كه هیچ دوا و داروی بر نواسه اش كارگر نشد؛ وقتی نفیسه به خانۀ بختش رفت، جن ها هم ازو دست برداشتند!!!

عدۀ را باور برین می باشد كه  جنیان بیست و یك قبیله بوده اند  و شمائیل یكی از پادشاهان آنها نام داشته است. بنابر تذكرۀ مرٱةالخیال، طارتوس اولین  جنی شمرده می شود كه خداوند او را  از شعلۀ  آتش آفریده است.مایۀ آفرینش شیاطین دود آتش و فرشتگان نور به حساب در می آید..تازی ها معتقدند كه قصر داستانی حضرت سلیمان پیامبر را معماران جن بنا نموده اند.

هر  شاعر دیار عرب زمان جاهلیت برای الهام بخشیدن خویش، یك جن می داشته است، گویا باید آفریدۀ همچون جن شاعر تازی را چنان  رهسپار دیار جنون می نمود كه دنیای تخیل وی می توانست  قافیه بپردازد و چكامه بسراید  و بیشتر مجنون به كسی گفته می شد كه جن در قالب بدنش راه یافته بود....

 چنانكه در سوره یی هفتاد و دوی قرآن شریف آمده است  در شبی بنام لیلةالجن عدۀ ازین آفریده های خداوندگار به دین اسلام ایمان آورده اند.

سورۀ الجن آیه های اول و دوم:

بگو ای پیغمبر مرا به وسیلۀ وحی آگاهی دادند كه گروهی ازجنیان قرآن را شنیدند" نیوشیدند"، پس گفتند ما قرآن شگفت آوری شنیدیم!. این است قرآنیكه راه راست می نماید، پس ما به آن گرویدیم و هرگز بر پروردگار خود كسی را انباز نگیریم.

و چنینست كه جن با دین اسلام از سرزمین عربستان گذشت ، در خانه های خراسان زمین نیز جایگزین گردید ، با فرهنگ و مردم این خطه درآمیخت و چه بسا که برای آدمیان دیار ابو مسلم و ابن مقغع  دلهره و ترس و لرز را به ارمغان آورد!

زردشت، فرزند بلخ و پیروانش برای سروده های اوستایی خویش هرگز نیازی به الهام ازاجنّه نداشتند، زیرا بایستی گفتارشان هم نیك می بود، چنانكه كردار و رفتار.

برای نوشتن مطلب، ازین ٱثار نیز بهره گرفته شده است:

۱-  فرهنگ اساطیر، دكتر محمد جعفر یاحقی، انتشارات سروش، تهران، ۱۳۷۵ 

۲-  خلاصۀ تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید، خواجه عبدالله انصاری بفارسی، چاپ و انتشارات اقبال، جلد دوم، چاپ هفتم، تهران،۱۳۷۰

۳-  یادداشت ها و اندیشه ها، دكتر عبدالحسین زرین كوب، چاپ و انتشارات جاویدان، چاپ دوم، ۲۵۳۵

۴-  نیرنگستان، صادق هدایت، كتابهای پرستو، چاپ چهارم، تهران، ۱۳۴۴

۵-  قصۀ احمد جامی، بازار قصه خوانی، شهر پشاور

پایان

  

 

 

 

 
 

 

admin@vatandar.at
 
 
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد