WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

  گزیده های مقالات لطیف کریمی استالفی

 

   غبطۀ  غــــول ، از سُرنای دیورند ! .                                             ل . کریمی استالفی .

 

وحشی بیابانگردی بودم ، بار بار در بین برادران خراسانی وسیکها ، چون بُزی بی سر ، در میدان بُز کشی ، دست بدست می شدم ، گاهی غلام یکی و گاهی نور چشمی دیگری بودم ، حفظ سُنت های قبیلوی ، خودسری ، یاغیگری و خود فروشی ، یکی از خصایل ارثی من بود ، که هیچگاه اجازه نمیداد ، تا با خراسانیان فرهود ، ثابت قدم ، راسخ ، ومدغم باشم .

زنده گی ُپر از فراز ونشیب مرا که جز اشک وخون ، جنگ وجدل ، گستاخی ، چیزدیگری تشکیل نداده ، تنها مردمان چیز فهم وتاریخدانان واقعبین میدانند وبس ، نه هر که آئینه ء تقلبی سازد!.

نیاکان من آشیانه گُمشده ی بودند ، که ازدست بخت النصرفرار و کوهستاناتی را برای بقای خود جای امنی یافتند . آنها عیاش ، عقبگراء ، تجاوزگر و به قبیله های مختلف یاغیگری وباجگیری در مسیرراه ها تا جادهء ابریشم تقسیم شده بودند و از بوی عنبرین تمدن بشری ، سخت نفرت داشتند ، آنقدر زیر تلقین های زهرآگین وخطرناک مذهبیون متعصب قرارداشتند ، که حتا بیک فتواء ملایی که بجز کتاب ورقه و گلشاه و یوسف زلیخا چیز بیشتری نخوانده بود ، سر انسان ها را زیرپای فیل میکردند ، هرشهرو آبادیی که برایشان دلپذیر به نظر می رسید ، اگر بریختن خون هزاران بیگناه تمام میشد ، هجوم برده ، آنرا اشغال میکردند ، این اشغالگران مُستبد ، زمستانهای سرد را در اقلیم های گر مسیر وتابستانهای خوشگوار را در وادیهای سرسبزوگواراء باعیش ونوش سپری میکردند ، وکُل ثروت های مادی ومعنوی منطقه را به خود واولادهء خود متعلق می شمردند . از هردریچه ی که ماه طلعتی را می دیدند ، آنرابه زور شمشیر زوج خود می ساختند ، ده ها نه ، بلکه صد ها اولاد نا مشروع به قبیلهء خود می افزودند ، زمانیکه گرگ زاده گان گرگ میشدند ، در یک محدودۀ کوچک نمی گنجیدند ، یا خود را می دریدند ویا برای شکاربیشتر ، اراضی بیشتری ، با ایجاد سیستم سرکوبگرانهء ملوک الطوایفی ، قومی را بخاک می نشاندند وخود را ازخاک بلند می ساختند . آنانیکه گاهی مرا نور چشمی خود می شمردند ، از آنجائیکه من ، هیچگاهی مطیع وصالح نبودم وهمیشه باعث درد سرکاروانها ، همسایه ها وقبله گاه می شدم و ضمناً پدر تقلبی ام می دانست که نا مشروعم ، مرا از خود طرد ودر مقابل هدایای ناچیزی به هندو های برتانیوی دوباره سُپرد ، هندو ها با کمال مهربانی پدرانه ، پرورشم دادند ، تا جائیکه به آنها انُس گرفتم ، وبه اصل خود برگشتم ، تمام عُرف وسنت های هندویی را بدون جبر واکراه پذیرفتم ، پدر تقلبی ام را برای همیش ترک وفراموش کردم . طوریکه شما می دانید ، سرزمین زر خیز هند ، همیشه مورد تهاجم غارتگران ، کشورگشایان و جواهر پرستان قرار داشت ، اهانت به مقدسات ودستبرد های عظیمی در آنجا صورت میگرفت ، من نیز نقش شیطان را دو رول بازی کردم ، بخاطر این خدمات شایستهء ، به در و دیوار خانۀ من سیم وزر پیراستعمارمی بارید .

اما با دردو الم وتأسف فراوان باید گفت: که طراحان استعماری با زد و بندهای زیر زمینی پُر زرق و برق افراطیون مذهبی نما وعوامل درون مرزی وبیرون مرزی ، با طرح های رنگارنگ ، به کُمک و یاری خان های  دو سره و ریختن ملیونها لیتر خون سرخ انسانها ، زنده گی خوشبخت ورونق یافتهء مرا دگرگون کردند.

سرانجام یغماگران خون آشام ، بنام اسلام ، مرا از دست هندو ها بزور سر نیزه گرفته وبخود ملحق ساختند ، گرچه ازین معاملۀ  شوم ونابهنگام در نهایت امر، نا خرسند بودم ، اما چاره ی جز تسلیمی نداشتم .

جای تعجب ، تعمق وتأثر در کجاست! آنانیکه سنگ محبت مرا در سینه می کوفتند ، در نخستین روز هائیکه مرا ، چپاولگران بزورشمشیر تصاحب می شدند ، اولین کسانی بودند که الحاق مرا ، چه شادمانه وچه افتخارانه به پاکستان ، تبریک وتهنیت گفتند ، وآنگاه بود که به نا مشروعیتم پی بُردم !! از خواب غفلت بیدار شدم و دنبال ریشهء تاریخی خود را گرفتم .

بلادرنگ دُهل وسُرنا بگردن انداخته ، با اتن ها وکاکُلک زدنها به میل ورغبت ، الحاق خود را به جدایی طلبان مسلمان اعلام کردم وخلاف تمام تصورات کژ پنداران ، اینها هم مرا در آغوش کشیدند ومثل هندو ها چنان نوازشم کردند که هیچگاه احساس غربت نکردم ودرنظام فدرال کشور جدیدالتا سیس ، با حفظ تمام سنتهای قبیلوی وآزادی کامل شامل شدم .

درطول اینمدت نتنها صاحب جاه وجلال ، دربین خانوادهء پنجابی ها شدم ، بلکه صلاحیت های نا محدودی را تا سطح ریاست دولت ، نخست وزیری ، وزارت های ارشد دفاع ، داخله ، استخبارات وغیره را نیز صاحب گردیدم ، در حالیکه بر عکس ، در طول تاریخ ، یکتن ازپختونستانی ها درسرزمین خراسانی ها ، به این مقامات عالیه نایل نشدند ، اکنون دارای غلامان زنگی ، اربکی های فرمان بگوش انتحاری ، ستیزه جویان جنگجوی قبیلوی ، شهر های پُرزرق وبرق ، اسامه و عربهای جاهل وهابی ، ملا عمر ، گلبدین وبلاخره دارای همه چیز میباشم ، برادران حسود و نا تنی ام ، خط و خال زیباییم را ، بنابرخصلت های قبیح قبیلوی ، رقابت ها وهم چشمی های قومی لر و بر ، تحمُل کرده نمیتوانند و در آتش حسادت می سوزند ، بقول معروف : دیده ندارند . زیرا آنها در طول سده ها ، همانطوریکه فقیر بودند ، فقیرهستند !؟ این اسارت خواهان ، میخواهند زنده گی مرا چون خود سازند«کور خوانده اند»!! من حق آزادی ، خود ارادیت وتعین سرنوشت خود را دارم ، به احدی اجازه نخواهم داد که ، در تعین سرنوشت من مداخله کنند ، با تأسف ، حلقاتی بروز کرد ند ، که با بلند پروازیهای فرعون منشأنه و گمراه کننده ، واقعیت های تاریخ را در پرده گذاشته ، نغمه های رنگ باختهء (دا پختونستان زمویژ) را زمزمه می کنند ، چه فکر باطلی ! با ایجاد این هسته های مرموز و نغمه های نا پسند ، موجبات دربدری مرا فراهم می ساختند ، دیگر حوصله ام بسر رسیده بود ، ناگزیر بودم ، بخاطر حفظ وبقای قبیله ، سنت های کهن ، دست بکار شده ، با تشریک مساعی برادران عربی ، انگلیسی و پنجابی خود ، هر باغ سبزی وعمارت مجللی ، هر جوان سرکشی را که در آ نطرف خط فاصله مرزی یافتم ، زیرچتر اسلام بخاکستر سیاه نشاندم  و نگذاشتم لقمۀ خوشی در گلوی شان فرو رود ، درختان شانرا تابوت ، استخوان مرده های شان را کود وصابون ساختم . شانس همیشه بامن یار بود ، فرصت طلایی دیگری را زمانی یافتم که ، سربازان روس داخل افغانستان شدند ، از احساسات پاک آنها باهمه عشق ونفرتیکه داشتم ، بامر برادر بزرگ خود مسالۀ جهاد وشهادت را با همه امکانات باد آورده از خارج ، تبلیغ کردم  واین تبلیغ در روحیهء مردم پاکدل موثرافتاد ، مردم خوش باور آنطرف را چنان آواره ودربدر به حریم خود کشانیدم که ، آواره ی یکبار به اینجا آمد و برگشت ، بحال خود صد افسوس کرد ، با اینهمه شیطنت ، کینه توزی وبدعتی که بنام اسلام واسلامیت به آنها روا داشتم ، هنوز هم درس عبرت نگرفتند و بعناوین مختلف ، داعیۀ دیورند گفته شله گی دارند . آخر این مردم کم عقل از جان من چی میخواهند!.

پس هنوز هم زود است ، بیائید حقایق تاریخ رااگرتلخ هم است ، اعتراف کنیم ، انکارو گریز از حقایق تاریخی مشکلات ما را روز افزون می سازد ، این فرصت را یافته ایم ، که از احساسات وادامه ی تسلط استبدادی ، آقایی ، فرمانروایی دست بردارید و در یک فضأی صلح وآرامش ، برادر وار ، با هم زنده گی نماییم ، خدا و مردم صلحدوست جهان هم اینرا میخواهند ، برای بیرون رفت ازین بحران های ریشه دار که تار وپود هستی من وترا نابود میکند ، دست برداریم ، همه مردم جهان از اشتباهات خود می آموزند ، اما شما همه روزه مرتکب اشتباه می شوید ، لطفاً سر عقل بیائید . شما شاهد بودید که چندین بار است حتا از محبس های تان زندانیان را فراری می دهیم ، همین دیروز بیش از پنچصد زندانی یاغیان را که اکثریت شان پاکستانی بودند با کندن تونلی از زیر ریش تان بردیم ، اگر باز هم جرت و فرت کنید ، اینبار  با حفر تونلی از دیورند الی کابل ، یک پکول ، یک لنگی و یک قرقل را با چوکی های مفشن شان به وزیرستان انتقال خواهیم داد. پس بیائید پیشنهادات آتی و سازنده ی مرا بسوی آیندهء بهتر بپذیرید .

1 ـ ادعای وراثت نکنید ، زیرا مردم آزادیخواه جهان به ریش تان میخندند ، ادعای شما این معنی را می دهد ، که اصلاً من وجود نداشتم و ندارم ، مگر میشود! اندیشۀ وجود وارثین اصیل ، آزادی و حق تعین سر نوشتم راحبس نمایید؟ اگر پابند قوانین بین المللی ودموکراسی هستید ، ازین ادعا غلط خویش دست بردار شوید .

2 ـ شعار جدایی غیر طبعی وغیر عادلانهء اقوام پشتون دو طرف سرحد را برای ابد به زباله دان تاریخ باندازید!چون شما از شناخت تاریخ علمی وواقعیت های عینی جوامع بشری ومنطقه آگاهی کامل ندارید ، همین اکنون در قرن بیست و یکم ، بلوچها در سه کشور، کُرد ها در سه مملکت ، آذریها ، کشمیریها ، تاجیکها ، ازبکها ، ترکمنها ، عربها وبسیاری از اقوام دنیا در سرزمین های خدای شان پراگنده هستند ، آیا این دور بودن ها بنظر شما هم غیر طبعی و غیر عادلانه است؟ نه!.

3 ـ شما در طول تاریخ شکایت دارید ، که از حریم من خرابکاران و اشرار مسلح زنده گی تانرا تلخ وتهدیدمی نماید! از اینرو بخاطر حفظ وحراست شما ، گفتم : که حد خود را سیم خار دار می کشم، تا کسی باعث مزاحمت شما نشود ، باز هم سرو صدای تان بلند شده ، میگوئید که قبول نداریم ، شمائید که بر طبل جنگ می کوبید ، اسباب فجایع و مصایب را فراهم میسازید.

آخر از جان من چی میخواهیـــــــــــــد!!!، نه سند ملکیت دارید ، نه یارای برخاستن و ایستادن را ، تا از مرزهای تان حراست کنید ، پس من چی کنم؟ که شما راضی باشید ، به عقیدهء من ُپر خطر ترین مسایل کشور تان ، برخورد نا صحیح واحساسات نا بخردانهء برخی ازناسیونالیست های فاشیست افغانی میباشد ، که برای اعاده ی حیثیت سنتهای از دست رفته ی قبیلوی ومطلق العنانی شان ، خشن ترین صف آرایی را گرفته اند ، آنها می ترسند اگر امنیتی حاصل شود ، بهای گزافی می پردازند .

4 ـ شما میگوئید که : در زمان احمد شاه ابدال ، جُز خاک شما بودیم ، خدا آنروز گاران را بیامرزد؟! هرگز بر نمیگردد!. من بشما میگویم : که ، در زمان مهاجمین وکشور گشایان مُستعمره جو، مُلتان ، کشمیر، پنجده ، مرو هم در تصرف شما بود؟! چرا تنها مرابر گزیده اید؟!.

من با شما ابداً ملحق نخواهم شد ، تیغ زبان تانرا صیقل ندهید ، اینجا دیگر فرمانروایی در کار نیست ، در غیر آن همان آش خواهد بود وهمان کاسه . چنان پدری از شما در آرم وچنان دمار از روزگارتان بکشم که تمام جهانیان بحال زار شما اشک خونین بریزند ، شما میخواهید ، کلمهء افغان را بالای ما نیز تحمیل کنید ، در حالیکه نه پشتونهای و نه سایر اقوام در کشور تان افغان نیستند ، افغان یک قوم بسیار کوچکی از ما هستند که در اینطرف دیورند زنده گی دارند ، انگلیسها عمداً این نام را بخاطر اینکه شما همیشه در بدبختی و گمنامی هویتی باشید ، بر شما تحمیل کردند ، هر قوم از خود سرزمینی دارد ، هیچ کس حق ندارد ، قومی را در قوم دیگر مُنحل کند ، شما میتوانید با پشتونهای تان یک ملت قوی خراسانی را زنده کنید . وسلام  

بنده تا جاییکه در توان دا شتم ، اوراق تاریخ را لا زدم ، تا بیابم که آیا واقعاً این معاهده«تحمیلی» است؟ آیا مدت اعتبار آن صد سال می باشد؟ آیا بازیگران ارتجاعی واقعاًخواهان حق تعین سرنوشت خلقهای پشتون وبلوچ هستند؟ یا خواهان الحاق سرزمین های آنها؟ آیا طبق نظر برخی ها جدایی مردمان دو طرف سرحد غیر عادلانه و غیر طبعی است؟. با تأسف، تمام تواریخ کشور را گنُگ، ناقص ونا مُکمل یافتم .

برای یک بررسی تحلیلی در مسأله خط «دیورند» ومدرسه «دیوبند» موافق به اصول علمی و موشگافی های سیاسی، باید کار بزرگی انجام گردد ، ما هنوز در گرماگرم این روند سراب گونه وبُغرنج قرار داریم ، باید بررسیهای مستقل انجام پذیرد ، در تحلیل مسائل تاریخی واجتماعی ما نباید در سطح اشکال متوقف شویم، بزرگ ساختن بعضی از پدیده های ارتجاعی باعث گمراهی جامعه می شود .

درطی یکصدو شانزده سالیکه از امضا ی معاهده «دیورند» میگذرد، یکی از خونین ترین ، تاریکترین وپُر تب وتاب ترین فصول تاریخ ما میباشد، بیائید بخاطر خوشبختی نسل های آیندۀ خود به هر قیمتی که تمام شود ، این چرند را از اوراق زرین تاریخ خود پاک نماییم .

برخی از نویسنده گان ما آ گا هانه یا ناآگاهانه کلمه «تحمیلی» را در نوشته های شان بکار میگیرند . تحمیل چیست؟ تحمیل عبارت از آنست که کاری را بزور وفشاربالای کسی اجراء کردن ، حالا! در کجای تاریخ میخوانیم که امیر عبدالرحمن خان توسط افراد مسلح ، در زیر زمینی ای با تهدید وفشار، مجبور به امضأ معاهدۀ «دیورند» شد؟ هرگز نـــه! بلکه امیر در یک مجلس بزرگی ، اراکین دولت رادر خانه خود دعوت و بعد از مشوره بحیث پادشاه «تولواک» افغانستان در پای معاهده ، بدون جبر واکراه امضأ کرد. بعد ازمرگ آن امیر حبیب الله مطابق تعهدات پدرشان به انگلیسها تعُهد سپرد، که موافقتنامه ها ومعاهدۀ دیورند را با وجودیکه عمل نموده ،عمل می نماید و عمل خواهد کرد ، بعد از مرگ وی امیرامان الله خان غازی هئیت ُصلحی به راولپندی می فرستد وآن معاهده را بخاطر برسمیت شناختن استقلال کشور طوردایمی تائید مینمایند. در سال 1921 م این معاهده توسط نمایندۀ با صلاحیت افغانستان آقای محمود طرزی تائید ومورد قبول قرار میگیرد ، این شخص در تاریخ افغانستان لقب مبارز ووطندوست را بخود اختصاص داده ، چگونه می شود که بالای او نیز تحمیل گردد .

شاولی خان «کابل گیرک»؟! برادر محمد نادر خان بحیث نمایندۀ با صلاحیت افغانستان معاهدات دولت های قبلی را با افتخار قبول ومرعی الااجرأ دانسته و دولت «برادران» را متعهد در پایدار ماندن آن میشمارد .

بیائید پرده دیگری از ین نمایش را بخوانیم ، سردار محمد داوود خان شهید زمزمه «دا پختونستان زموژ» را سرداد، تا پاکستان را از لحاظ سیاسی زیر فشار داشته باشد، اما در عمل مخالفین دولت پاکستان را دردورۀ زمامداری ذولفقار علی بوتودر خاک افغانستان پناه نداد ، ما شاهد بودیم که در اواخر حکومتش این زمزمه نیز به سردی گرائید.

این کشمکش های نمایشی وسیاسی حکومات خاندان محمد زایی، ما را به این نتیجه رساند ، که باصراحت لهجه بگوییم: افغانستان در آنطرف خط دیورند ، از آنجاییکه حدود اربعه کشور ما بنابر لشکر کشی های بیمورد واشغال سرزمینهای دیگران با حدود سیاسی آن انطباق نداشته ، هیچ نوع مالکیت قانونی ندارد. خاندان محمد زایی کوشش کردند که توجه مردم را به مسالۀ پشتونستان معطوف داشته وبی دغدغه حکمروایی کنند.

بیائید فرضی بپذیریم، که این خط بالای امیر عبدالرحمن خان «تحمیل» گردید، چه چیز را کمبود داشتیم که بالای دولت های بعدی ما نیز تحمیل گردید؟اگر بالای دولت های بعدی نیز تحمیل شد؟ پس ما ملت حق داریم، القاب های «غازی»«بابا»«فاتح»«اتل»«وطندوست» را پس بگیریم!!! .

اما در مورد اعتبار این خط برای مدت صد سال به هیچ سند مهمی بر نخوردم که موئید ادعای برخی از نویسنده گان ما باشد .

در آخرین تحلیل ، اگر مقصد از حق تعین سر نوشت خلقهای پشتون وبلوچ مد نظر باشد؟ آنها میتوانند به کُمک جامعه بین المللی، سازمان ملل متحد خواهان تعین حق سرنوشت سیاسی خود شوند ، که نمیشوند! اگر مرام از الحاق سر زمین آنها بخاک افغاستان باشد ، این نظریه محال است! زیرا آنهائیکه در زمان تقسیم هند رأی عمومی خود را بطرف پاکستان دادند ، در زمان جدایی بنگله دیش هیچ صدایی از آنها بلند نشد و اکنون که با یک قدرت اتومی طرف هستند ، به هیچ وجه حاضر نخواهند شد، با افغانستان ملحق گردند و فطرت آنها اجازه هم نمیدهد، زیرا تا جائیکه تاریخ بیاد دارد، این کوهستانات بنام «یا غستان» معروف بوده، مردم آن«یاغی وباغی» نه سازگاربه فرهنگ علوم معاصر ونه مطیع پاکستان و افغانستان میباشند .

توهم طرد، وهم فروختییم، واز تباربزرگان سیِک خرید مرا، رسید ز ره چپاولگری، زهر دوی تان ربود مرا، مریزاشک ندامت ، که این عروس شریر، زمان زمان آبستنن است ، مپندار عقیم، نه رشته با توببندد، نه با رفیق قدیم .

هیهآت !!!!.

بعد از یکقرن و اندی غبطۀ غولان دو باره به سرنا نواختن آغازیده و فکر می کنند که مردم همان انسانها یکقرن قبل اند و همه ترفند ها را می پذیرند !!!!!!. بااحترام

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید