
هوا تازه رو به تاریکی میرفت،باد ملایم میوزید؛ باد گلبرگهای را که چون
نوجوانان زنده دل خندان بودند،میلرزانید.برگان درختان که از گلها چند پیراهن
بیشتر کهنه کرده بودند،زرد و زار شده،بر روی
سبزه های خاک آلود و پراگنده می غلتیدند.
در حویلی فقط دوبته مرسل چون عاشقان زنده دل ،شاد و خندان بودند،یکی آن که از
پیوند های رنگارنگ زینت یافته بود ،هم اکنون گلهای لبسرینی داشت؛ اما از مستی
و جوش خود افتیده بود؛ولی آن دیگر که بین دو کرد موقعیت داشت،از زیبایی،تازه
گی و شادابی فراوان بر خوردار بود.پس
از تثبیت نوع گل برای محبوبم،به اتاقم رفتم و با رویای نفس ده خود توأم شدم.
صبحگاه قبل از طلوع آفتاب جهانتاب کنار گلبته رفتم و به چهرۀ رنگین،زیباو
معطر گل نظاره کردم؛ تو گویی خودش بود ،آری سخت زیبا ؛ مانند محبوبم؛ مانند
لبهای او گلابی و معطر و چون چشمان او
شهلا و دل انگیز.گویی طرفش من بودم بامن می خندید و از راز های سر به مهر سخن
میگفت.آری
زمزمه میکرد و از هجران می نالید و وصال می خواست،برایش گفتم: وصال ناگذیر
است،صبر باید،تا درخت عشق در دلهای ما ریشه دواندو با نور خود سیاهی ها را
بزداید و ظلمت های «اهریمنی» رابا نور «اهورامزدایی» پاک سازد؛ ولی او همچنان
طالب وصال بود و چون موج دریا در تلاطم
و جهش ؛ من هم به پاس تجلی طلوع صبحگاه عشق خواستم به ندای او لبیک
گویم.آری!او رادر آغوش گرفتم و همدیگر را سخت در کنار فشردیم و کام حاصل
کردیم و از شربت وصال سیراب گشتیم؛
ولی تصور کردم که فرجام است و زوال سر رسیده ؛زیرا طعم شور فصال را دریافتم و
آنگاه
که لب از لبان معطر، گلگون و روانبخشش بر داشتم،گمان کردم،رخسار او از حیا
سرخ شده؛ !اماکاش چنین میبود!!؛ زیرا زمانیکه تفکر از آسمان ملکوتی و تخت
زرین عشق به گودال سیاهی یأسسرنگون شد؛ گفتۀ مرد صاحبدل به خاطرم آمد که:«گل
خار داشت،من ندانستم
آری مرسل من هم خار داشت؛ ولی غافل از اینکه متوجه خار اهریمن صفت شوم، او را
بر دیدهنشاندم و سرو صورت او را با لبانم گلگون ساختم.
آری ! سر و صورت او را گلگون ساختم و یأس شیر پنجه را یار شدم و توأم با
رنگین ساختن او ،رنگ
باختم؛ بلی اینکه صبحگاه اشعۀ زرین آفتاب،جهان را پر نور و زردگون می نماید،
الهامی است، از من
رنگ و دل باخته.