گزیده های مقالات فرهنگی صباح
معرفي چهره هاي کمترآشنا درادبيات پارسي بخش پنجم ( صباح )


بخش پنجم
جمال الدین سلمان ساوجی

جمال الدین سلمان ساوجی از خانواده مرفه و اهل علم در سال ششصد وهشتادوهشت - هفتصدونو هجری - دیده به جهان گشود . پس از کسب و تحصیل علم به شعر و شاعری روی آورد و قریحه خود را در دربارها و در خدمت مدح و ستایش پادشاهان قرار داد اولین کسی که ستوده غیاث الدین محمد وزیر دربار سلطان ابو سعید بهادر است . وی قصیده بدایع الاسرار را در ستایش این وزیر دانش دوست به نظم در آورده است سپس به همراه شیخ حسن ایلکانی و همسرش دلشاد خاتون به بغداد رفت . اشعار فراوانی در مدح آنان و فرزندشان اویس دارد.با توجه به محبت شیخ حسن ایلکانی و همسرش ، سلمان در بغداد زندگی خوبی داشت . اویس نیز که بعد از پدر به تخت پادشاهی نشست حال ممدوح درجه اول سلمان به حساب میامد . او هم امنند پدر به این شاعر دربار صله و پاداش فراوان می داد و در حق او رفتاری کریمانه داشت .سلمان ممدوحان دیگری نیز داشت :
- سلطان حسین : فرزند اویس
- شاه محمود مظفری : که هنگام درگیری با برادرش شاه شجاع به بغداد پناه آورده بود
- شاه شجاع مظفری : که بعد از وفات سلطان اویس و برادرش به آذربایجان حمله کرد و چندی بر آنجا چیره ماند .
سلطان حسین بعد از اینکه مجددا به بغداد بازگشت از سلمان به خاطر مدح شاه شجاع رنجید و شاعر مورد بی مهری وی قرار گرفت. اشعار سلمان به لحاظ محتوا و معنی ارزش چندانی ندارد ولی زیبایی واستحکام و استفاده ار ایهام و صنایع شعری ريال شعر او را لطیف کرده است . در قصیده سرایی مهارت داشت و به عنوان اخرین شاعر مدیحه سرا قبل از عصر بازگشت به حساب می آید . علاوه بر این به شیوه شاعران قصیده سرای گذشته مانند سنایی ، انوری و خاقانی نظر داشته است. سلمان سروده هایی در ستایش پروردگار ، امامان و به خصوص حضرت علی دارد وی در غزل نیز در ردیف شاعران بزرگ غزلسرای قرار دارد . غزلیات فصیح او امیختگی عشق و عرفان است که تا حدی به اشعار سعدی میماند
آثار
- کلیات دیوان : مشتمل بر قصاید و غزلیات و رباعیات و ترجیعات و ترکیبات
- فراق نامه : یک مثنوی در هزار بیت است که به قول مرحوم دکتر صفا شرح محبت میان سلطان اویس و بیرامشاه پسر خواجه مرجان و مرگ او در گیلان است و هجر و فراقی که از این راه میان او و اویس افتاده است .
- جمشید و خورشید : مثنوی عاشقانه به قول ری مثنوی عاشقانه به قول ریپکا ضرب تازه ای از سکه ی قدیمی خسرو و شیرین است . ماجرای عشق جمشید و شرح سختیه ای او رد راه رسیدن به خورشید دختر قیصر روم است با دوهزاو نهصت بیت و پایان ان وصال عاشق و معشوق است .
قصیده بدایع الاسرار
امشب من و تو هردو، مستیم، ز می اما تو مست می حسنی، من، مست می سودا از صحبت من با تو، برخاست بسی فتنه دیوانه چو بنشیند، با مست بود غوغا آن جان که به غم دادم، از بوی تو شد حاصل وان عمر که گم کردم، در کوی تو شد پیدا ای دل! به ره دیده، کردی سفر از پیشم رفتی و که میداند، حال سفر دریا؟ انداخت قوت دل را، بشکست به یکباره چون نشکند آخر نی، افتاد از آن بالا؟ تا چند زنم حلقه؟ در خانه به غیر از تو چون نیست کسی دیگر، برخیز و درم بگشا از بوی تو من مستم، ساقی مدهم ساغر بگذار که میترسم، از درد سر فردا در رهگذر مسجد، از مصطبه بگذشتم رندی به کفم برزد، دامن، که مرو ز اینجا نقدی که تو میخواهی، در کوی مسلمانی من یافتهام سلمان؟ در میکده ترسا جمشید و خورشید : گلی دید از هوا پیراهنش چاک مهی از آسمان افتاده در خاک ز پا افتاده قدی همبر سرو پریده طوطی هوش از سر سرو عرق بر عارض گلگون نشسته هزاران عقد در بر گل گسسته چو نیلوفر گل صد برگ در آب شده بادام چشمش در شکر خواب گرفته دامن لعلش زمرد دری ناسفته در وی لعل و بسد در خورشید را پا رفت در گل بر او چون ذره عاشق شد به صد دل به حیلت خفته میزد راه بیدار به صنعت برد مستی رخت هشیار ملک چون سایه بیهوش اوفتاده فراز سایه خورشید ایستاده سهی سرو از دو نرگس ژاله انگیخت گلابی چند بر برگ سمن ریخت صبا با چین زلفش بود دمساز دماغ خفته بویی برد از آن راز به فندق مالش ترکان چین داد دو هندو را ز سیمین بند بگشاد چو زلف خویشتن بر خویش پیچید چو اشک خود دمی بر خاک غلتید سرش چون گرم شد از تاب خورشید ز خواب خوش بر آمد شاه جمشید ز خواب خوش چو مژگان را بمالید به بیداری جمال ماه خود دید فراق نامه : کجا تاختی خسرو خاروان عنان بر زمستان گه آسمان شدی شاخ از باد لرزان چو بید سر سبز کهسار گشتی سپید چو برخاستی باد بهمن ز جای فرو مردی آتش به دست و به پای شدی آب در قاقم از باد خشک به سنجاب گشتی نهان بید مشک سپیدی گرفتی همه کوه و راغ سیاهی ندیدی کسی جز کلاغ به برف ار فرو رفتی آن روز خور کجا بر توانستی آمد دگر چو درای سیماب بودی زمین سر از برف بر ابر سودی زمین ستاده درختان گل ناامید برهنه تن از باد لرزان چو بید بر ایشان بسی نوحه کردی سحاب به زاری بباریدی از دیده آب شده سرو را خشک و افسرده دست چنار است در آستین برده دست هوا شیر را پوستین میدرید سیه گوش را گوشها میبرید کجا مرد را باد دیدی به کوی به جستی و بینی ببردی ز روی به ناوک هوا موی را میشکافت سنان میزد و روی را میشکافت هر آنکس که دردی در آتش نبود دمی خوش نمیآمدش همچو عود ملک منقل زر برافروختی همه عود و عنبر بر آن سوختی ز گلنار منقل چو بستان شدی به بستان بسی مرغ بریان شدی روان گشته در بزم جام شراب و گردنده گرد فلک آفتاب بلورین قدح بود مرجان نما چنان کاتشی سرکشد در هواابوالفضل احمد بن حسين بديع الزمان
( تولد _ سه صدوپنجاه وسه- ه.ق - وفات _ چهارصدونودوهشت - ه.ق - هرات )
ابوالفضل احمد بن
حسين بن يحيي بن سعيد بن بشر موسوم به
بديع الزمان ومهذب الدين از برجسته
ترين شاعران قرن چهارم هجري قمري است . وي در سال سه
صدوپنجاه وسه ه.ق- به دنيا آمد و از
كودكي به مطالعه كتب ادبي و اشعار پارسي و عربي
عهد خود پرداخت. بديع در جواني به شاگردي نزد
صاحب بن عباد رفت و در محضر او
بهسرودن شعر و ترجمه اشعار پارسي به عربي پرداخت.
بديعالزمان سپس به گرگانرفت و چندي
در سلك اسماعيليان در آمد و پس از آن در سال « سه صدوهشتادودو
ه.ق » كتاب معروف خود بنام مقامات را نگاشت. وي سپس
شهرهاي مهم خراسان و سيستان را
درنورديد و بعد از سفر به غزنه پايتخت غزنويان سرانجام در
هرات سكونت يافت.
بديع درطول اين سفرها علاوه بر اندوختن ثروتي فراوان، با
امراء و فضلا و مشاهير زمان خود نيزملاقات كرد و
از اطلاعات آنها به نحو احسن بهره جست
و از جمله در نيشابور با ابوبكرخوارزمي دانشمند مشهور زمان خود
مناظراتي انجام داد واز طريق اين مناظرات به
شهرت والايي دست يافت.بديع
الزمان مبتكر شاخه ادبي مقامات در زبان عربي
بود ونخستين كسي بود كه قصص و روايات
ادبي در نثر مسجع عربي ساخت . اين شاعروالامقام تسلطي باور
نكردني بر زبان و ادبيات عربي و پارسي داشت
به گونهاي كه اشعاري پارسي با الفاظ
و كلمات نادره را بر او عرضه ميكردند و وي اين اشعار را بي
درنگ و باسرعتي شگفت آوري به شعر عرب
ترجمه مي كرد. مقامههاي همداني سراسر
آراسته به صنايع ادبي عرب بود و اين سبك بعد ها مورد تقليد
شعراي بسياري قرار گرفت. وي همچنين
داراي حافظه اي بسيار قوي بود بطوريكه اگر قصيدهاي
پنجاه بيتي را فقط يك بارميشنيد خود بار دوم
آن را بيكم و كاست از برمي خواند و
اگر چهار يا پنج صفحه نوشته را يكباره به شتاب مي خواند
همه كلمات آن را در حافظه نگهداري مي
كردبديع
الزمان همداني علاوه بر ادبيات عرب
و پارسي و طبع شعر ، در علم حديث نيز از
بزرگان عصر خويش محسوب گشت. اين اديب
بزرگ در سال « چهارصدونودوهشت ه.ق« در شهر هرات درگذشت.
آثار
:
مهمترين آثار
باقي مانده از وي عبارت است از: - چهارصد
مقامه كه برگزيده آنها 59 مقامه است.
- مجموعه منشأت موسوم به رسائل بديع الزمان - ديوان اشعار
و مناظرات او با ابوبكر خوارزمي
ابوالمجد مجدود ین آدم سنایی غزنوی

سنایی غزنوی (ابوالمجد مجدود ین آدم) از بزرگ شاعران پارسی گو است که در عرفان صاحب نظر و در سرودن شعر پارسی استاد مسلمی است . در اواسط قرن پنجم هجری برابر با اواسط قرن یازدهم میلادی در غزنین متولد شد. در جوانی مداح سلاطین غزنوی بود. بعد از اقامت چندی در خراسان و ملاقات و گفتگو با مشایخ تصوف و حکمت تغییر بزرگی در تفکر و اندیشه وی ایجاد شد و از همین زمان بود که قصاَئدمعروف خود را در زمینه عرفان و مسائل حکمی به زادگاهش زمین ارزانی داشت. انسجام و استحکام کلام و الفاظ و ترکیبات و ایرادمعانی فلسفی در اشعار سنایی بدان پایه است که تقلید از روش شعر گویی را از برای دیگر شعرا مشکل ساخته استاو در سال ۵۴۵ هجری برابر با ۱۱۵۰ میلادی وفات یافت و مقبره او در غزنین زیارتگاه عاشقان شعر و ادب است. چند قصیده او را در زیر با هم میخوانیم
"علم "
جان بی علم تن بمیراند
شاخ بیبار دل بگیراند
علم باشد دلیل نعمت و نار
خنک آنرا که علم شد
دمساز
روزگارند اهل علم و هنر
سینهشان چرخ و نکتهشان اختر
گوش سوی همه
سخنها دار
آنچه زو به درون جان بنگار
حجت ایزد ست در گردن
خواندن علم و
کار نا کردن
آنچه دانسته ای بکار در آر
بس دگر علم جوی از پی
کار
خنک: خوش
خوب بنگار: تصویر کردن-
نگاریدن
" حاصل شراب"
چیست
حاصل سوی شراب شدن
اولش شر و آخر آب شدن
در دل از سود او سروری نه
هر چه
او داد جز غروری نه
تو بدو دین و بخردی داده
او بتو دیوی و ددی داده
تو
ازو آن خوری که مستی توست
او ز تو آن خورد که هستی توست
ددی : حالت
حیوانی.
بخردی : عقل و خرد
"عشق"
عشق بازیچه و حکایت نیست
در
ره عاشقی شکایت نیست
حسن معشوق را چو نیست کران
درد عشاق را نهایت
نیست
رایت عشق آشکارا کن
زانکه در عشق روی و رایت نیست
عالم علم نیست عالم
عشق
رْویت صدق چون روایت نیست
هر که عاشق شناسد از معشوق
قَوت عشق او
بغایت نیست
هر چه داری چو دل بباید باخت
عاشقی را دلی کفایت نیست
کسی
بدعوی بدوستی نرسد
چون ز معنی درو سرایت نیست
رایت: علم و دانش.
کفایت: کافی
"مستی"
نکند دانا مستی، نخورد عاقل می
در ره
مستی هرگز ننهد دانا پی
گه خوری چیزی کاز خوردن آن چیز ترا
نی چون سرو نماید
بنظر سرو چو نی
گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او
ور کنی عربده گویند که او
کرد نه می
"ترانهها"
در دست منت همیشه دامن بادا
و آنجا که ترا
پای سرِ من بادا
برگم نبود که کس ترا دارد دوست
ای دوست همه جهانت دشمن
بادا.
محراب جهان جمال رخسارهْ تست
سلطان فلک اسیر و
بیچاره تُست
شور و شرٍ شرِ ک و زهد و توحید و یقین
در گوشه چشمهای خونخواره
توست.
گر آمدنم ز من بُدی، نامدمی
ور نیز شُدن ز من بُدی کی
شد می
به زین نَبُدی که اندرین دیر خراب
نه آمدمی نه بودمی نه شُد
می.
تا
هشیاری، بطعم مستی نرسی
تا تن ندهی، بجان پرستی
نرسی
تا در ره عشق دوست چون آتش و آب
از خود نَشوی نیست،به هستی نرسی
نورالدّین عبد الرّحمن ( جامي ) بن احمد بن محمد
نورالدّین عبد الرّحمن بن احمد بن محمد معروف به ، ملقب به خاتم
الشعرا شاعر، موسیقیدان، ادیب و صوفی نامدار (
۲۳
شعبان
۸۱۷
هجری ) بزرگترین استاد سخن بعد از عهد حافظ و به نظر بسیاری از
پژوهشگران خاتم شعرای بزگ پارسی گوی است. تخلص او در شعر جامی است
وی این تخلص را از اين جهت برگزید ، آنکه رشحات قلمش از جرعه شیخ
احمد جام معروف به ژنده پیل سرچشمه می گرفت .پدر بزگ جامی ، شمس
الدین محمد دشتی بود و به موجب بیدادگری ترکان و آشوب زمان در سده
۸
قمری به خراسان کوچ کرد و در شهر جام با شهرت دشتی منصب قضاوت یافت
و ماندگار شد.و با دختریک نفر از اقاب امام محمد شیبانی ازدواج کرد
و ثمره آن کودکی بود به نام احمد و او نیز در همان شهر ازدواج کرد
که حاصل ازدواج او پسری به نام عبدالرحمان بود که بعد ها با نام
جامی شهرت آفاق گشت .روزگار کودکی و تحصیلات مقدماتی جامی در خرگرد
جام،که در آن زمان یکی از تبعات هرات بود در کنار پدرش سپری شد. در
حدود سیزده سالگی همراه پدرش به هرات رفت و در آنجا اقامت گزید و
از آن زمان به جامی شهرت یافت وی در شعر ابتدا دشتی تخلص میکرد،
سپس آن را به جامی تغییر داد که خود علت آن را تولدش در شهر جام و
ارادتش به شیخ الاسلام احمد جام ذکر کردهاست. جامی مقدّمات ادبیات
پارسی و عربی را نزد پدرش آموخت و چون خانوادهاش شهر هرات را برای
اقامت خود برگزیدند، او نیز فرصت یافت تا در مدرسه نظامیه هرات که
از مراکز علمی معتبر آن زمان بود، مشغول به تحصیل شود و علوم
متداول زمان خود را همچون صرف و نحو، منطق، حکمت مشایی، حکمت
اشراق، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث، قرائت، و تفسیر به خوبی
بیاموزد و از محضر استادانی چون خواجه علی سمرقندی و محمد جاجرمی
استفادهکند. در این دوره بود که جامی با تصوّف آشنا و مجذوب آن شد
بهطوریکه در حلقه مریدان سعدالدین محمد کاشغری نقشبندی درآمد و به
تدریج چنان به مقام معنوی خود افزود که بعد از مرگ مرشدش خلیفه
طریقت نقشبندیه گردید. پس از گذشت چند سالی جامی راه سمرقند را در
پیش گرفت که در سایه حمایت پادشاه علم دوست تیموری الغ بیگ به
کانون تجمّع دانشمندان و دانشجویان تبدیل شده بود. در سمرقند نیز
نورالدّین توانست استادانش را شیفته ذکاوت و دانش خود کند. او که
سرودن شعر را در جوانی آغاز کرده و در آن شهرتی یافته بود، با تکیه
زدن بر مقام ارشاد و به نظم کشیدن تعالیم عرفانی و صوفیانه به
محبوبیتی عظیم در میان اهل دانش و معرفت دست یافت. بعد از چند سفر
که جامی در بلاد خراسان و یا به ماوراءالنهر کرده بود بازپسین سفر
او که از لحاظ مطالعهدر زندگانی وسیر حالات او بسی شایسته ارزش است
سفر حجاز میباشد . در این سفر که به سال ( هشتصدوپنجاه ويک -
هشتصدوهفتادوهفت هجری) اتفاق افتاده ؛از مدان ، کردستان ، بغداد ،
کربلا ، نجف ، مدینه ، مکه ، دمشق ، حلب و تبریز دیدن نمود و به
خراسان باز گشت در دیوان جامی موارد بسیاری یافت میشود که تمامی
اشاره به این سفر ، حوادث و زیارت ها و شهر های مختلف و دل آزردگی
ها و ملالت ها و نیایش او در این گشت و گذر میباشد
بی شک جامی را میتوان از بزرگترین شاعران قرن نهم دانست . بسیاری از تذکره نویسان او را خاتم شعرای پارسی زبان میدانند و برخی او را یکی از بنیانگزاران سبک هندی و روش پیچیده گویی میشمارند و این تا اندازهای درست می تواند باشد. لیکن جنبه قاطعیت ندارد زیرادر سروده های مولانا بسیاری موارد از سبک و روش قدیم و اصیل خراسانی و هم مضامین رایج سیک عراقی را میتوان یافت .
البته این امر یعنی اغتشاش و درهم ریختگی سبک و فقدان روش و شیوه
یی نمایان در شعر جامی تنها ویژه این سراینده نمیباشد یلکه یکی از
ویژگی های تاریخ ادبی قرن نهم میباشد .
مزار عبدالرحمان جامی در شمال غربی شهر هرات است ووي به افتادگی و
گشادهرویی معروف بود و با اینکه زندگیای بسیار ساده داشت و هیچ
گاه مدح زورمندان را نمیگفت، شاهان و امیران همواره به او ارادت
میورزیدند و خود را مرید او میدانستند. جانشینان الغ بیگ خصوصا
سلطان حسین بایقرا و امیر او علیشیر نوایی تا آخر عمر او را محترم
میداشتند و اوزون حسن آق قویونلو، سلطان محمّد فاتح پادشاه عثمانی
و ملک الاشراف پادشاه مصر از ارادتمندان او بودند. جامی سرانجام
در
۲۷
عقرب
۸۷۱ - ۱۷
محرم
۸۹۸
هجری - در سن
۸۱
سالگی در شهر هرات درگذشت. آرامگاه او در حال حاضر در شمال غربی
شهر هرات واقع و زیارتگاه عام و خاص است است.
بر اساس نسب و طریقت نقشبندیه و نوشتههای جامی واضح است که وی حنفی و اهل سنت بوده اما چون همه اهل سنت در حب اهل بیت محمد ص سخنانی دارند و جامی نیز در این رابطه اشعاری دارد برخی او را شیعی دانستهاند؛ عدهای نیز او را متمایل به عقاید اشاعره و فقهای شافعی دانستهاند.
در کتاب شواهدالنبوه جامی از خلفای چهارگانه با ادب و احترام بسیار یاد برده و ایشان را بر اهل بیت مقدم داشته، و احادیثی که در فضائل آنان به پیغمبر منسوب است همه را نقل کرده و به پارسی برگرداندهاست. با این حال جامی در مدح ائمه شیعه از جمله علی، حسن و حسین و نیز سجاد اشعاری سرودهاست و ایشان را به صدق و عدل و شجاعت ستودهاست.
از جامی دهها کتاب و رساله از نظم و نثر به زبانهای پارسی و عربی به یادگار ماندهاست آثار منظوم: جامی اشعار خود را در دو مجموعه بزرگ گردآوری کردهاست: دیوانهای سه گانه شامل قصاید و غزلیات و مقطعات و رباعیات . جامی دیوان خود را در اواخر عمر به تقلید از امیر خسرو دهلوی در سه قسمت زیر مدون نمود فاتحة الشباب (دوران جوانی) واسطة العقد (اواسط زندگی) خاتمة الحیاة (اواخر حیات)دیوان قصاید و غزلیات این دیوان را جامی در سال هشتصدوپنجاه وهشت - هشتصدوهشتادوچهار هجری - تدوین و تنظیم کردهاست. قصاید جامی در توحید و نعت پیامبر اسلام و صحابه و اهل بیت و نیز مطالب عرفانی و اخلاقیاست. جامی همچنین قصایدی در مدح یا مرثیه سلاطین و حکمای زمانش سرودهاست. غزلیات جامی غالباً از هفت بیت تجاوز نمیکند و اکثرا عاشقانه یا عارفانهاست. از جامی مقطعات و رباعیاتی نیز باقیاست که یا محتوی مسائل عرفانیاست و اشاره به حقایق صوفیانه دارد یا نکته لطیف عاشقانهای در آن نهفتهاست. دیوانی نیز به نام دیوان بینقاط از جامی بهجای مانده که در تمامی واژههای آن هیچ حرف نقطهداری استفاده نشدهاست.
هفت اورنگ که خود مشتمل بر هفت کتاب در قالب مثنوی است. سلسلة الذهب به سبک حدیقةالحقیقه سنایی و در سال ۸۸۷ سروده شدهاست، در این مثنوی از شریعت، طریقت، عشق و نبوت از دیدگاه عرفانی سخن رفتهاست. سلامان و ابسال که به نام سلطان یعقوب ترکمان آق قویونلوست و در سال ۸۸۵ تألیف شدهاست. حکایت سلامان و ابسان نخستین بار در شرح اشارات خواجه نصیرالدین توسی و اسرار حکمه ابن طفیل آمده بود که جامی آن را به نظم پارسی درآورد
تحفة الاحرار نخستین مثنوی تعلیمی جامی است که به سبک و سیاق مخزنالاسرار نظامی سروده شدهاست. در این کتاب اشارتهایی به آفرینش، اسلام، نماز، زکات، حج، عزلت، تصوف، عشق و شاعری آمدهاست. در انتهای این مثنوی جامی به فرزند خود ضیاءالدین یوسف پندنامهای نگاشتهاست که در آن از جوانی خود یاد کردهاست.
سبحةالابرار و آن نیز مثنوی تعلیمیاست که در سال ۸۸۷ سروده شدهاست و در آن تعالیم اخلاقی و عرفانی در باب توبه، زهد، فقر، صبر، شکر، خوف، رجا، توکل، رضا و حب آمدهاست.
یوسف و زلیخا مثنوی عشقی به سبک خسرو و شیرین نظامی و ویس و رامین فخر گرگانی است که به نام و یاد پیامبر و بیان معراج و مدح سلطان حسین بایقرا آغاز میشود. در این کتاب جامی از سوره یوسف در قرآن و نیز از روایات تورات در سفر پیدایش بهره بردهاست. تاریخ تألیف این کتاب را سال ۸۸۸ هجری دانستهاند.
لیلی و مجنون مثنوی عشقیاست که به وزن لیلی و مجنون نظامی و امیرخسرو دهلوی ساخته شدهاست.
خردنامه اسکندری که مثنوی تعلیمی در حکمت و اخلاق است و در آن از حکیمان یونان از سقراط، افلاطون، ارسطو، بقراط، فیثاغورث و اسکندر سخن رفتهاست آثار منثور : آثار منثور که برخی از آنان عبارتاند از: بهارستان، رساله وحدت وجود، شرح مثنوی، نفحات الانس و منشآت
بهارستان جامی: این کتاب را جامی برای فرزندش ضیاءالدین یوسف تألیف کردهاست، جامی در تألیف این کتاب از سعدی تقلید کردهاست. نثر این کتاب مسجع و متکلف و آمیخته به نظم است.ان کتاب در هشت روضه نگاشته شدهاست و در هر بخش حکایاتی از اولیاءالله و بزرگان صوفیه، شعرا، حکما و پادشاهان آمدهاست. این کتاب در سال ۸۹۲ هجری تألیف شدهاست.
شواهدالنبوه: جامی این کتاب را در سال۸۸۵ و به درخواست امیرعلیشیر نوایی نگاشت. در این کتاب سیره پیامبر اسلام از ولادت یا وفات بیان شدهاست و پس از آن زندگی سلف صالح از صحابه، تابعین و تبع تابعین آمدهاست. این کتاب به نثر ساده فارسی نوشته شدهاست و جامی در آن از اشعار پارسی و عربی و نیز احادیث و روایات نبوی استفاده کردهاست
اشعةاللمعات: این کتاب جامی به دستور امیرعلیشیر نوایی و در سال ۸۸۶ نوشته شدهاست، این کتاب در حقیقت شرح جامی بر لمعات فخرالدین عراقی است؛ جامی در شرح لمعات از سخنان محییالدین بن عربی و صدرالدین محمد قونوی بهره بردهاست. شرح لمعات که در آن نکات و اصطلاحات عرفا ذکر گشتهاست در بیست و هشت باب تدوین شدهاست.
نقدالنصوص: کتاب نقدالنصوص که به نثر عربی و فارسی است و در شرح فصوصالحکم ابن عربی نوشته شدهاست.
لوایح: این کتاب جامی به نثر فارسی مسجع است و در هفتاد و دو باب نگاشته شده که هر باب با یک رباعی عربی یا فارسی پایان یافتهاست. جامی در سال ۸۷۰ این کتاب را به جهانشاه قره قویونلو ترکمان هدیه کرد.
لوامع: شرح جامی بر قصیده خمریه ابن فارض است که در سال ۸۷۵ نگاشته شد. این کتاب در چهارده باب نگاشته شده و موضوع آن عرفان است. نفحات الانس :این کتاب مشتمل بر شرح احوال پانصد و هشتاد و دو تن از بزرگان تصوف و نیز شرح زندگی سی و چهارتن از زنان عارف است؛ جامی در تألیف این کتاب به طبقاتالصوفیه محمد بن حسین سلمی و نیز به تذکرة الاولیای عطار نظر داشتهاست. یکی از شاگردان جامی به نام رضیالدین عبدالغفور لاری بر این کتاب شرحی نگاشته که به مرآة النفحات مشهور استرسالات: رسالات جامی در فن معما و قافیهسازی از نخستین رسالات او هستند. از دیگر رسالات او رساله در ارکان حج است که به زبان پارسی و عربی نگاشته شده و در آن فرائض و مناسک حج و عمره همراه با تأویل عرفانی و فقهی آن آمدهاست. رسالات دیگر جامی برخی رسالات تفسیری و برخی شرح احادیث هستند که به طور پراکنده به زبان پارسی و عربی نگاشته شدهاند. از مهمترین رسالات جامی، صحیفه محمد پارسا بخاریاست که در آن احوال یکی از بزرگان صوفیه در خرگرد جام به نام محمد پارسا آمدهاست. نینامه: نینامه یا نائیه رسالهایست در معنی حقیقت نی که در شرح نخستین بیت مثنوی معنوی نوشته شدهاست. این مجموعه آمیخته به نظم و نثر پارسیاست و در آن به سخنان بزرگان صوفیه و برخی احادیث نبوی استشهاد شدهاست. رسایل: رسایل جامی رقعههایی است که به سلاطین و بزرگان یا به ارکان دولت نوشتهاست؛ این نامهها در کمال ایجاز و به نثر مسجع فارسی نوشته شدهاست
نفحات وصلك او قـدت، جـمرات شوقك في
الحشا ز غمت به سينه كمآتشيكهنـزد زبانهكماتشا
بتوداشتخو دلگشتهخون،ز تو بود جان مرا سكون
فـهجـرتنـي فـجعلتـني متـحيرا متـوحـشا
دل مـن بـه عشق تـو مينهد، قـدم وفا بـره طلـب فلئن
سعي فبه سعي، ولئن مشي فبه مشي
ز كمند زلف تو هر شكن، گـرهي فتاده بـه كار من
بگرهگشائي زلف خود تو ز كار من گرهيگشا
توچهمظهريكه ز جلوهي تو صداي سبحهي صوفيان گذرد ز
ذروهي لامكان،كهخوشا جمال ازل خوشا
همهاهلمسجد و صومعه، پي ورد صبح و دعاي شب من و ذكر طره
و طلعت تو،من الغداهاليالعشا
چه جفا كه«جامي» خسته دل ز جدايي تو نميكشد قدم از
طريق وفا بكش سوي عاشقان بلاكشا .
به كعبه رفتم وز آنجا هواي كوي تو
كردم جـمال كعبه تماشـا بيـاد روي تو كردم
شـعار كـعبه چـو ديدم سياه دسـت تمـنا
دراز جـانب شـعر سيـاه مـوي تـو كردم
چو حلقـهي در كعبه به صد نيـاز گرفتـم دعاي
حلقهي گيسوي مشكبوي تو كردم
نهاده خلق حرم سوي كعبه روي عبادت من از
ميان همه روي دل به سوي تو كردم
مرا به هيچ مقامـي نبـود غير تـو كامـي
طواف و سعيكه كردمبهجستجوي توكردم
به موقف عرفات ايستاده خلق دعا خوان من از
دعا لب خود بسته گفتگوي تو كردم
فتاده اهل فتي در پي منـي و مقاصـد
چو(جامي)از همه فارق من آرزوي تو كردم
گلزار عشق
از خارخار عـشق تـو در سينـه دارم
خـارها هـر دم شگفته بر رخم زان خارها گلـزارها
از بس فغان و شيونم چنگيست خمگشته تنم اشك آمده
تا دامنـم از هر مژه چون تـارها
رهجانب بستانفكن كز شوقتو گل در چمن
صدچاككرده پيرهن شسته بهخونرخسارها
تا سوي بـاغ آري گذر سرو و صنـوبر را نگر عـمري پي
نــظاره سر بر كـرده از ديـوارها
زاهد بمسجد برده پيحاجيبهپايانكرده طي جايي
كه باشد نقل و ميبيكاري استاينكارها
هر دم فروشم جان تو را بوسه ستانم در بها ديوانـهام
بـاشد مـرا بـا خـود بـسي بـازارها
تو بوده يار هر خسي من مرده از غيرت بسي يك بار ميرد
هر كسي بيچاره جـامي بـارها
پرتو خورشيد وجود
اعـيان همـه شيـشههاي گوناگون
بود كـافـتاد بـر آن پـرتـو خـورشيد وجود
هر شيشه كه سرخ بود يا زرد و كبود خورشيد در
آن هم به همان رنگ نمود
نكتهي عشق
بودم آن روز در اين ميكده از
دردكشـان كه نه از تـاك نشان بود و نـه از
تاكـنشان
از خراباتنشينان چه نـشان ميطـلبـي بي نشان
نـاشده زيـشان نتوان يافت نشان
در ره ميكده آن به كهشوي اي دل خاك شايد آن
مست بدين سو گذرد جرعهفشان
نكتهي عشـق بـه تقليـد مـگو اي واعظ بيشاز
اينباده بچش چاشني جانبچـشان
(جامي) اين خرقهي پرهيز بيانداز كه يار همـدم بـي
سـر و پايان شـود و رنـدوشان.
منابع : سخن و سخنوران، آفتاب ، مشاهيرومفاخرو تاکفا وپژوهشهاي قبلي نويسنده.

![]()
رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار ! لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

“
“این دژ یا حصار در حدود سه قرن (از قرن دوم تا پنجم مسیحی) آبادی روی
پشته بالاحصار به شکل اثر مذهبی ساخته شده که نظر به شواهد نقاط مجاور
میتوان آن را نیایشگاه بودائی خواند که احتمالاً بعید نیست که شالوده
اولین قلعه جنگی در همین زمان بدست یکی از شاهان هپتالی (هون) بوده
باشد. تیمورشاه که پایتخت افغانستان را از قندهار به کابل انتقال داد و
در بالاحصار کابل جاگزین شدند. تا عصر سلطنت امیر عبدالرحمن خان پایتخت
در همانجا بود” 











