WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

گزیده های مقالات فرهنگی صباح

 

  نظامي گنجوي بحربيکران فرهنگ وادبيا ت پارسي دري            پژوهشي از(صباح)

نظامي گنجوي بحربيکران فرهنگ وادبيا ت پارسي دري

ابو محمد الیاس بن یوسف نظامی استاد بزرگ در داستان سرایی و یکی از ستونهای استوار شعر پارسی  دري است. تولدش را بین پنجصدوسي تا پنجصدوچهل هجری دانسته اندو وفاتش را نیز بین پنجصدونودوهشت تا ششصدونوزده بیان شده     (ششصدوچهارده  بیشتر به حقیقت نزدیک است) سه زن اختیار کرده و هر سه پیش از او مرده اند. شاید زیبا و جوان نیز بوده اند که از آنها با عنوان عروس در اقبالنامه یاد کرده:
مـــرا طالـــعی طرفه است از سخن ..... که چـــون نـــو کـــنم داستــان کهن
در آن عیـــــد کان شـکر افشان کنم ........ عـــروســـی شــکر خنده قربان کنم
چـــو حــلوای شــیرین همی ساختم ...... ز حـــلوا گـــری خـــانـــه پرداختم
چـــو گنج لـیـلـی کـــشیدم حصـــار ........ دگـــر گـــوهــری کردم آن جا نثار
کنون نیز چون شـد عروسی به سر ...... بــه رضـوان سپــردم عروسی دگر
نـــدانم که بــــا داغ چندین عــروس ...... چـــه گـــونه کنم قصه روم و روس
محمد، فرزند نظامی، از همسر اولش بوده است و تا روزگار جونی او، و حتی در دربار ملک عزالدین همراه با کتاب اقبالنامه او را میبینیم و این در حالی است که نظامی دوران کهولت را میگذراند و شاید بی همسر است. زادگاهش «گنجه» بوده است . نظامي در کل دوران زندگی خود به جز سفری کوتاه تا سی فرسنگی گنجه، در گنجه ساکن بوده است . وی علاوه بر پنج گنج یا خمسه (مخزن الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر، اسکندر نامه (شامل شرفنامه و اقبالنامه) دیوانی از قصیده ها و غزلها نیز داشته است.  حکیم نظامی گنجوی در دیباچه خسرو و شیرین ماجرای شیرینی حکایت میکند که ضمن اشتمال بر لطایف گوناگون ادبی و اخلاقی می تواند در شناخت کلی این منظومه چراغ هدایت باشد. این ماجرا با ابیات زیر و با عنوان «عزرانگیزی در نظم کتاب» آغاز میشود:
در آن دوران که مـن در بسته بودم ............... ســخن بـــا آسمــان پیوسته بودم
گـهی برج کواکب مـــی بـــریـــدم ......... گــهی ستـــر مـــلایـک می دریدم
یــگانــه دوسـتی بـــودم خـدایـــی ...... بــه صد دل کرده با جان آشنــایـی
تعصب را کـمر بربسته چون شیـــر ....... شده بر من شپر بر خصم شمشیر
در دو بیت اول، نظامی اشاره می کند که در دوران سرودن این منظومه مدتی خلوت گزیده و با براق همت به آسمان رفته و به سر چشمه سخنان آسمانی رسیده و با ستارگان معانی دیدار کرده و حجاب از جمال مستوران حریم قدس برداشته و آنچه از لطایف و حقایق عالم علوی در یافته در پرده داستان خسرو و شیرین به نظم در آورده است. این سخن یادآور روایت «ویلیام بلیک» شاعر و نقاش کشف و شهودی انگلیسی در قرن هجده از کار شاعر است که گفت: شاعر ابتدا به آسمان می رود و آنجا با حقایق فارغ از صورت دیدار میکند و در بازگشت، عالم محسوس را برای بیان آنچه نا محسوس و نا گفتنی است به عاریت میگیرد، و بدین نگاه «خسرو و شیرین» را باید یک داستان آسمانی دانست که به زبان زمین و زمینیان بیان شده است.
در دو بیت بعد، نظامی تعریفی از دوستی حقیقی بدست داده که بر مبنای آن اولأ دوستی تنها در پیوند با خدا و عالم جان و دل میسّر است، و گر نه آن دوستی که با آب و گل آمیخته است همچون آب و گل بی وفاست و روی در دشمنی دارد:
دوستیی کـــان ز تویی و منی است ...... نسبت آن دوستی از دشمنی است

مخزن الاسرار
ثانیأ نشان دوست حقیقی آن است که در کنار دوست بایستد و هنگام خطر او را در چتر حمایت خود گیرد و به تعبیر مولانا خود را برای دوست در غوغا افکند.
باری، نظامی در ادامه داستان میگوید که اینچنین دوستی شب هنگام حلقه بر در زد و چون در باز کردم و به درون آمد. دیدمش سرگران و برافروخته و با من در عتاب و خطاب که: ای سلطان سخن و ای جهاندار معانی،- اشعار این قسمت را در ادامه عزرانیزی در نظم کتاب در منظومه خسرو و شیرین بخوانید - تو را چه شده است که پس از سالها خلوت و چله نشینی و پس از روزه دراز چند ساله از سخن و قلم، اکنون خواهی که روزه خود را به استخوان مرده ای بگشایی و پس از آن گنج توحید ومعرفت و اسرار حکمت که در «مخزن الاسرار» مردمان را هدیه کردی اینک به نظم قصه مغان و آتش پرستان پرداخته ای، تو را خشتر آنکه همچنان در توحید زنی و آوازه دیرین و ورق پیشین را بدین حرف سیاه در نپیچی، و چنین مس بی بها را در جامعه زرافشان شعر خویش نپوشی و گنج سخنت را چون گنج قارون همسنگ خاک نکنی و گرنه صرافان سخن و غواصان معانی دلت را به مردگس و فسردگی منسوب کنند، اگر چه زندخوانان زردشتی ترا زنده دل خوانند و ثنا گویند. چون این سخنان عتاب آلود و گفتار تلخ و شور بشنیدم، هیچ ترشرویی نکردم بلکه از شیرین کاری شیرین دلبند نکته ای چند در گوش آن دوست فروخواندم و از آن پرنیان هفت رنگ که می بافتم، نقش هایی عجیب بدو نمودم. چون آن یار با فرهنگ و صاحب سنگ چنان نقش های ارژنگ بدید، همچون نقش بر سنگ خاموش ماند. گفتم اکنون که گوشه ابرویی از آن شاهد شهر آشوب بر تو باز نمودم و دانستی که در پرده این حکایت چه حوران بهشتی و مستوران آسمانی پنهانند زبانت کجاست که احسنت و آفرین بگویی و حمد و ثنایی بخوانی. آن دوست که از حال تندی و آشفتگی بازگشته و آرام و خاموش شده بود، در مقام تسلیم و ارادت گفت:« زهی مرد که تویی، من غلام توام و زبانم تا ابد وقف ثنای توست، اما:
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند ... که در اندیشهه اوصاف تو حیران بودم

سعدی
چون آن طعام شیرین در کام من نهادی از کمال شیرینی، زبان خود نیز با آن فرو بردم و خاموش شدم
نظامی با نقل این ماجرا در آغاز داستان خوانندگان را هشیار میکند که مانند آن دوست این داستان را قصه مغان و آتش پرستان تصور نکنند، بلکه در پرده این داستان، عروسی را بجویند که پرورده جان نظامی است و به دعای مستجاب او سخت مبارک روی و فرخنده فال است:
عروسی را که پروردم به جانش ............... مبــارک روی گــردان در جهانش
و این منظومه را چون زبور آسمانی داود که پیامبر عشق است به آواز خوش بخوانند که نظامی را جبریل و پیامبر عقل و عشق خوانده اند:
آن خوش سخنی که وقت تحویل ............... پیـــغمبر عـــقل راســـت جــبریل
چـــو او نــــیِ خامــــه پــرنوا کرد ......... نـــــه گنبد چـــرخ پـــــر صـدا کرد
مـــن کـــان هنـــری همـای دیدم ........ چــــون ســــایه به بـــال او پریدم

هلالی

موضوع اصلی در داستان خسرو و شیرین همان در دانه عشق است که غوّاصان آسمانی چون حافظ براي صید آن سر در بحر معانی فرو برده اند:
عشق در دانه است و من غوّاص و دریا میکده .............. ســـر فرو بردم در اینـــجا تا کجا ســــــر بـرکنم و نظامی در پی آن گوهر سر به داستان خسرو و شیرین فرو برده و در دانه را در صدف داستان عرضه کرده است:
جـــهـان عشق است و دیگر زرق سازی . هـــمـــــه بـــــازی اسـت الّا عشق بازی
فلک جـــــز عشق مــــحــــرابی نــــــدارد ............. جـــهان بـــی خاک عـــشق آبـــی ندارد
غـــلام عـــشق شو اندیشه این اســـت ............. هــمه صاحبدلان را پیشــه ایـــن اســت
دلی کــز عشق خــالی شـد فسردست ............. گرش صد جان بود بی عشق مرده ست
مــبـیــن در عقل کان سلطان جان است ............. قـــدم در عشق نــه کان جان جان است
ز ســـوز عشق خوشتـر در جهان نیست ............. که بـــی او گـــل نخندید، ابــــر نگریست
طبـــایع جـــز کشش کـــــاری نـــــدارنـــد ............. حـــکیمـــان این کشش را عشق خوانند
گــــر انــــدیــــشـــه کنـــی از راه بـــینش ............. بــــه عــشـــق اســـت ایستاده آفرینش
چـــو من بـــی عشق خود را جان ندیدم ............. دلـــی بـــفروختــــم جــــانـــــی خـریدم
کـــمــــر بستم به عشق این داسـ-تان را ............. صــــلای عشــــق در دادم جـــهــــان را

پس خسرو و شیرین از نگاه نظامی صلای عشق است، و عشق میوۀ شجرۀ معرفت و بلبل سدرة المنتهای مخزن الاسرار است که بر عرش دانایی و بینایی تکیه زده است:
این محبت خود نتیجه دانش است ............. کی گزافه بر چنین تختی نشست

مولانا
و نظامی خود نیز بدین نکته در اسکندر نامه اشاره میکند:
ســـوی مخزن آوردم اول بــــسـیچ ............. که سستی نکردم در این کار هیج
وز او چـرب و شـیــرینی انـــگیختم ..... به شیـــــرین و خـــسرو درآمیختم
در این چشم انداز، خسرو و شیرین همان لطایف توحیدی و اخلاقی مخزن الاسرار است که هم در متن حکایت و هم در گوشه و کنار آن همه جا حضور دارد و توان گفت که مخزن الاسرار دعوت نامه ای به بزم خسروانی عشق است که آنجا نکیسا و باربد در پردهای «راست» و «عشق» درمان «فراق» را به آهنگ «عراق» می نوازند:
قولی که درعراق است درمان این فراق است .... بـــی قول دلــــبری تـــــو، آخر بـــگو کــــجایی

دیوان شمس
عراقی وار بانگ از چرخ بگذاشت ............. به آهنـــگ عراقی گام بــرداشت
نسیم دوســــت می یابد دماغم ............. خـــیال گنج مـــی بیند چــــراغم

خسرو و شیرین .

نظامی هر چند به اقتضای نقل حکایت خسرو و شیرین که داستانی نیمه تاریخی است تعبیرات عاشقانه را با عشق مجازی هم آهنگ کرده، اما در گوشه و کنار نشانه هایی از عشق حقیقی می دهد و شعرش به سخن عاشقان جمال کبریا نزدیک می شود و نشان می دهد که این عشق مجازی کوکب هدایتی به سوی آن عشق حقیقی است: از جمله در مناظرۀ میان خسرو و فرهاد آنچه فرهاد در اوصاف ساکنان کوی عشق آورده با توصیفی که بعدها نظامی در صفت عشق مجنون (در لیلی و مجنون) آورده و با آنچه مولانا در مثنوی و دیوان شمس در احوال عاشقان جمال مطلق سروده هم آهنگ است:
نخستین بـــــار گفـتش از کجــایــــی ................. بگفت از دار مــــلـــک آشـــنــــایــــی
بگفت آنـــجا به صنعت در چه کوشند ................. بگفت انــــدُه خرنــــد و جـان فروشند
بگفتا جـــان فـــروشی از ادب نیست ................. بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفتا دل ز مـــهرش کـــی کنـی پاک ................. بگفت آنـــگه که بـاشم خفته بر خاک
بگفتا گــــر خـــرامی در ســـــرایـــش ................. بگفت انـــــدازم ایــــن ســر زیر پایش
بگفتا گـــر بخواهــد هــــر چــــه داری ................. بگفت ایــــن از خــــدا خواهم به زاری
بگفتا گــــر به ســـر یــــابیش خشنود ................. بگفت از گــــردن ایــــن دام افکنم زود
بگفتا رو صـبـــــوری کــــن در ایـن درد .......... بگفت از
جــــان صبوری چون توان کرد
میبینیم که همه نشانه های عشق از سراندازی و جانبازی و فداکردن همه چیز در راه معشوق و خریدن اندوه عشق به قیمت جان و غیره، همه در عشق حقیقی و مجازی مشترک است، الّا آنکه در عشق حقیقی این معانی بسیار عمیق تر و جاندارتر می شود.
در آغاز عشق فرهاد نیز نظامی احساسات و احوال عاشق را چنان بیان میکند که مولانا در عشق عاشق صدر جهان و خود او در عشق مجنون:
چو دل در عشق شیرین بست فرهاد ................. بـــــرآورد از وجــودش عـشــق فــریاد
بــه سختی مـــی گذشتش روزگاری ................. نـــمی آمــــد ز دستش هیچ کــــاری
نـــه از خـــارش غــــم دامـــن دریـدن ................. نـــه از تیــغش هــــراس ســـر بریدن
غــــمش دامـن گرفته، او به غم شاد ................. چـــــو گنجی کـــز خــــرابی گردد آباد
گـــرفته عشق شیریـــن را در آغـوش ................. شــــده پیوند فــــرهادش فـــــراموش
چــــو بــــردی نـام آن معشوق چالاک ................. زدی بــــر یـــــاد او صد بـوسه بر خاک
گـــهی با آهـــوان خـــلـــوت گــزیـدی ................. گــهــی در مــــوکــــب مــوران دویدی
اگر تـــیری بــه چشمش در نشستی ................. ز مـــدهوشی مـــژه بـــر هم نبستی
نـــشاطی کـــز غــــم یـارش جدا کرد ................. بــه صد قهر آن نشاط از خود جدا کرد
اگــــــر در نـــور و گــر در نـــار دیـــدی ................. نشــــان هجــــر و وصـل یـــار دیـــدی
چنـــان با اختیــــار یـــــار در ســـاخت ...کــــه از خود یـــار خود را باز نشناخت

لطایفی که نظامی در این داستان در احوال عشق آورده به قدری گسترده و عمیق است که می توان کتابها در موردش نوشت و همچنین چون نظامی نخستین شاعری است که در آثار خود به تفصیل از موسیقی سخن رانده و به تعبیر حافظ قول ساقی و مطرب و فتوای دف و نی را تفسیر کرده است. به همین دلیل در این مقالت ما به نقش موسیقی در عشق از نظر نظامی بسنده میکنیم.
موسیقی در چشم نظامی هم صلای عشق است و هم دلاله وصال؛ رمزی است بین عاشق و معشوق که در میان جمع بی آنکه رقیبان دریابند پیام آنها را به یکدیگر می رساند تا جایی که عاشق و معشوق از پرده بیرون آیند و بی زحمت مطربان با یکدیگر سخن گویند.
نظامی در آستانه وصال خسرو و شیرین بزمی ترتیب می دهد و نکیسا و باربد را به ترتیب بر درگاه

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

 
Design downloaded from free website templates.