WELCOME

To Our Website

Lorem ipsum dolor sit amet, consectetur adipiscing elit. Sed non metus

گزیده های مقالات فرهنگی صباح

 

  ابوجعفر(خوارزمی) شخصيت علمي وتحقيقي             پژوهشي از(صباح)

ابوجعفر(خوارزمی) شخصيت علمي وتحقيقي

خوارزمی ابو جعفر محمد بن موسی از دانشمندان بزرگ ریاضی و نجوم می باشد از زند ه گی خوارزمی چندان ا طلاع قابل اعتمادی در د ست نیست الا اینکه وی در حدود سال 780 میلادی در خوارزم متولد شد .

شهرت علمی وی مربوط به کارهایی است که در ریاضیات مخصوصاٌ‌ در رشته جبر انجام داده به طوری که هیچیک از ریاضیدانان قرون وسطی مانند وی در فکر ریاضی تاثیر نداشته اند اجداد خوارزمی اهل خوارزم بودند)خراسان افغانستا ن).  به هنگام خلافت ماموی عضو دارالحکمه که مجمعی از دانشمندان در بغداد به سرپرستی مامون بود، گردید خوارزمی کارهای دیونانتوس را در رشته جبر دنبال کرد و به بسط آن پرداخت خود نیز کتابی در این رشته نوشت.

الجبر و المقابله که به مامون تقدیم شده کتابی است در باره ریاضیات مقدماتی و شاید نخستین کتاب جبری باشد که به عربی نوشته شده است دانش پژوهان بر سر این که چه مقدار از محتوای کتاب از منابع یونانی و هندی و عبری گرفته شده است اختلاف نظر دارند معمولاٌ در حل معادلات دو عمل معمول است خوارزمی این دو را تنقیح و تدوین کرد و از این راه به واردساختن جبر به مرحله علمی کمک شایانی انجام داد اثر ریاضی د گری که چندی پس از جبر نوشته شد رساله ای است مقدماتی در حساب که ارقام هندی(یا به غلط ارقام عربی) در آن به کار رفته بود و نخستین کتابی بود که نظام ارزش مکانی را(که آن نیز از هند بود) به نحوی اصولی و منظم شرح می داد اثر دیگری که به مامون تقدیم شد زیج السند هند بود مه نخستین اثر اختر شناسی عربی است که به صورت کامل بر جای مانده و شکل جداول آن از جداول بطلمیوس تاثیر پذیرفته است.

کتاب صورت الارض که اثری است در زمینه جغرافیه اند ک زمانی بعد از سال 195 – 196 نوشته شده است و تقریباٌ فهرست طولها و عرضهای همه شهرهای بزرگ و اماکن را شامل می شود این اثر که احتمالاٌ‌ مبتنی بر نقشه جهان نمای مامون است(که شاید خود خوارزمی هم در تهیه آن کار کرده بوده باشد)، به نوبه خود مبتنی بر جغرافیای بطلمیوسی بود این کتاب از بهضی جهات دقیق تر از اثر بطلمیوس بود خاصه در قلمرو اسلام.

تنها اثر دیگری که بر جای مانده است رساله کوتاهی است در باره تقویم یهود. خوارزمی دو کتاب نیز در باره اسطرلاب نوشت آثار علمی خوارزمی از حیث تعداد کم ولی از نفوذ بی بد یل برخوردارند زیرا که مد خلی بر علوم یونانی و هندی فراهم آورده اند بخشی از جبر دوبار در قرن ششم / دوازدهم به لا تینی ترجمه شد و نفوذی عمده بر جبر قرون وسطایی داشت رساله خوارزمی در باره ارقام هندی پس از آنکه در قرن دوازدهم به لا تینی ترجمه و منتشر شد بزرگترین تاثیر را بخشید نام خوارزمی متراد ف شد با هر کتابی که در باره حساب جدید نوشته می شد(و از اینجا است اصطلاح جدیدالگوریتم) به معنی قاعده محاسبه کتاب جبر و مقابله خوارزمی که به عنوان الجبرا به لا تینی ترجمه گرد ید باعث شد که همین کلمه د ر زبانهای اروپایی به معنای جبر به کار رود نام خوارزمی هم در ترجمه به جای الخوارزمی به صورت الگوریتمی تصنیف گرد ید و الفاظ آلگوریسم و نظایر آنها در زبانهای اروپایی که به معنی فن محاسبه ارقام یا علا مات د یگر است مشتق از آن می باشد.

ارقام هندی که به غلط ارقام عربی نامیده می شود از طریق آثار فیبوناتچی به اروپا وارد گرد ید همین ارقام انقلابی در ریاضيات  به وجود آورد و هر گونه اعمال محاسباتی را مقد ور ساخت باری کتاب جبر خوارزمی قرنها در اروپا ماخذ و مرجع دانشمندان و محققین بوده و یوهانس هیسپا لنسیس و گراردوس کرموننسیس و رابرت چستری در قرن دوازدهم هر یک از آن را به زبان لا تینی ترجمه کردند نفوذ کتاب زیج السند چندان زیاد نبود اما نخستین اثر از این گونه بود که به صورت ترجمه لاتینی به همت آدلار د باثی در قرن دوازدهم به غرب رسید جداول طلیطلی(تولد ویی) یکجا قرار گرفتند و به توسط ژرار کرمونایی در اواخر قرن یازدهم به لا تینی ترجمه شد ند، از مقبولیت گستره تری در غرب برخوردار شدند و د ست کم یکصد سال بسیار متداول بودند از کارهای دیگر خوارزمی تهیه اطلسی از نقشه آسمان و زمین و همچنین اصلاح نقشه های جغرافیایی بطلمیوس بود جغرافیای وی تا اواخر قرن نوزدهم در اروپا ناشناخته ماند، د یگر از کتب مهم خوارزمی کتاب مفاتیح العلوم است که کتاب مهم و ارزنده ای است خوارزمی در حدود سال 848 میلادی مطابق با 232 هجری قمری در گذ شت.

ميرخواند بلخي

محمد بن خاوند شاه بن سید برهان الدین معروف به میر خواند، از مورخان بزرگ قرن نوهجری قمری است.وي در هشتصدوسي وهشت هجری قمری متولد شد و در بلخ  از محضر علمای وقت بهره های فراوان برد و ازجمله دانشمندان عصر خودبود. آن گاه به هرات آمد و به خدمت شیخ بهاء الدین عمر شتافت. در آن جامورد توجه سلطان حسین بایقرا و وزیر دانش دوست او امیر علیشیر نوایی قرارگرفت.در فن ادب و انشاء و تاریخ نگاری تبحر یافت و سرانجام کتاب روضةالصفا را به نام امیر علیشیرنوایی به رشته ی تحریر درآورد.

میرخوانددر نوصدوده هجری قمری از هرات بیرون رفت. اما به سبب ضعف و پیری پس از یک سال به آن جا بازگشت و سرانجام در همان جا درگذشت و در مزار شیخ بهاءالدین به خاک سپرده شد.  

کتاب تاریخی روضة الصفااثري پربار، گران سنگ و مفصل، با نثری پخته و با بهره گیری از آثار پیشین تاریخ نگاری خراسان به تحریر درآمده است که تنها تاریخ طبری و الکامل توان برابری با آن را دارند. کتاب حبیب السیر در زبان پارسی دري بعد از این اثرقرار دارد. چاپ اول روضة الصفا به صورت چاپ سنگی دردوازده شصت ويک هجری قمری در بمبئی و چاپ دوم آن در دوازده شصت وشش هجری قمری و چاپ سوم دردوازده هفتادوهفت هجری قمری صورت گرفت روضة الصفا در سال دوازده پنجاه وهشت هجری قمری به زبان ترکی دراستانبول منتشر شد.

تاريخ روضة الصفا يكي از كتابهاي تاريخي مبسوط و مفصّل دوره  تيموري به شمار مي‌رود.  چنانكه مي‌دانيم سلاطين مغول و تيموري در ابتداي امر از ارزش و اهميّت زبان و ادب پارسي بي‌اطلاع بودند و ميل و طبع ايشان به طرف مدايح ستايشگران و شاعران و اديبان نبود. به همين جهت است كه در دوره  ايشان شعر و ا د ب روي به زوال نهاد. با گذ شت زمان به طرف زبان و ادب رغبتي پيداكردند و خواستند كه شرح جهانگشايي ايشان در تواريخ ثبت شود، تا براي نسلهاي آينده ياد گار بماند؛ لذا نياز خود را به مورّخان و نويسنده گان اظهار كردند، تا اخبار جهانگشايي‌هاي آنان و نياكانشان را به رشته تحرير درآورند. به همين سبب است كه در دوره مغول و تيموري درخشان‌ترين آثار تاريخي به وجود آمد.

معتبرترين و مفصّل ‌ترين تاريخهايي كه در اين دوره نوشته شد، عبارتند از- تاريخ جهانگشاي جويني از عطاء ملك جويني، جامع التّواريخ از رشيدالدّين فضل الله، تاريخ وصاف از وصاف حضره شيرازي، زبده التّواريخ از حافظ آبرو، ظفرنامه تيموري و تاريخ روضة الصفا از ميرخواند بلخي و غيرها.

مؤلّفِ روضة الصفا، ميرخواند يا اميرخواند است. نام وي سيّد بن امير برهان‌الدّين خاوند شاه بن شاه كمال‌الدّ ين محمود بلخي، معروف به ميرخواند يا اميرخواند است. مؤلّف، خود را در كتابش محمّد بن خواند شاه مي‌نويسد و عنوان لقب ميرخواند را ديگران به وي داده‌اند.  دكترمشكور مي‌نويسد: ظاهراً در قديمي‌ترين جايي كه بايستي از ميرخواند ياد شده باشد، تذكره مجالس النّفائس امير عليشير نوايي است“ ميرخواند حسب و نسب عالي داشت، ولي باوجود حسب و نسب بزرگ از تكبّر و افتخارفروشي عاري بود. او از خرد سالي در حد يث و ديگر اصناف، منجمله علوم معقوله تبحّر كامل داشت، و در علم انشا بي‌همّتا بود.  در «حبيب السير» اين طور مي‌نويسد:  ”حضرت مخدوم امجد، خواند محمّد، از ساير اولاد عظام امير خاوند شاه، بلكه از اكثر علماي فضايل پناه به جودت طبع و سلامت ذهن مستقيم امتياز داشت، و در ايّام جواني تحصيل كمالاتِ نفساني نموده، در علوم معقول و منقول، نقش مهارت بر لوح خاطر نگاشت.   پدر ميرخواند، سيّد برهان‌الدّ ين خاوند شاه، در بخارا تجارت مي‌كرد. سلسله نسب ايشان از چهار واسطه به سيّد اجل بخاري تعلّق دارد. اسم پدرش كمال‌الدّين محمود بود. او بعد از وفات پدر در صغرسن از وطن مألوف، بخارا، هجرت نموده به بلخ رسيد و در آنجا به تحصيل علم و دانش اشتغال ورزيد و يكي از دانشمندانِ بزرگ آن زمانه شد.

سپس از بلخ سفركرده به صحبت مشايخ صوفيه بزرگ به هرات آمد و بسيار شهرت يافت و مريد شيخ بهاءالدّين گشت و تا وفات وي آنجا ماند. پس از وفات مرشد خويش از هرات به بلخ رسيد و در همين شهر وفات يافت. سيّد برهان‌الدّ ين سه پسر داشت: اميرخواند محمّد، سيّد نظام بديع‌الزمان كه منصب صدارت داشت و سيّد نعمت الله مجذ وب.

سيّد محمّد ميرخواند در سال هشتصدوسي وهفت ه‍ / در بلخ به دنيا آمد و چنانكه گفته شد، بيشتر ايّام زند گيش را در شهر هرات گذرانيد و زير سايه امير عليشير نوايي تربيت يافت و آن وزير وي را بسيار دوست مي‌داشت. او در خا نقاهِ «خلاصه» كه امير در هرات ساخته بود، زند ه گي مي‌كرد و آنجا با جميع خاطر به كار تحقيق خويش مشغول بود. گفته‌اند كه تاريخ «روضة الصفا» را به امر و تشويق آن وزير آغاز به تأليف كرده و نيز به نام او ختم كرده است. 

چنانكه مي‌دانيم تاريخ روضة الصفا يكي از تواريخ مفصّل و مبسوط پارسي است. اين مجموعه عظيم مشتمل بر هفت جلد است؛ ولي بد بختانه مؤلّف اين تاريخ، هفتمين قسمتش را تمام نكرده بود كه مريض شد و صحت نيافت. بالآخر در ذيقعده سال  (نوصد و سه)  هجري در شصت سالگي از دنيا رفت و او را در هرات به نزدِ مزار شيخ بهاءالدّين، مرشد پدرش به خاك سپردند.  او خود مي‌نويسد: … از ابتداي سلطنت خاقان سعيد (ميرزا شاهرخ) تا نهايت دولت ميرزا سلطان ابوسعيد، اين صحيف نحيف بر پهلوي راست بر آستان افتاده و داستان دبستان مي‌نوشت، و از صعوبت درد ميان (درد كمر) نتوانست يك صفحه را نوشته، در سلك تحرير كشد… به استرا حت مشغول مي‌شد، خوابهاي عظيم ديده، از هول آن بيدار مي‌گشت يا حرارت مفرط بر مزاجش مستولي شده، به حال انتباه مي‌آمد از عبارت بالا معلوم مي‌شود كه مؤلّف در نگارش تاريخش تا زمان خاقان سعيد يعني ميرزا شاهرخ رسيده بود كه مريض شد، به همين جهت است كه شرح احوال سلطان ابوسعيد را نتوانست بنويسد.  عنوان كتاب ”روضة الصفا في سيرت الانبيا و الملوك و الخلفا است...  این تاريخ مشتمل بر هفت جلد است.                                                 

= جلد اوّل: تاريخ انبيا و سلاطين قديم

= جلد دوّم: تاريخِ حضرت رسول اكرم(ص) و شرح احوال خلفاي راشدين؛

= جلد سوّم: شرح احوال امويان و عبّاسيّان

= جلد چهارم: تاريخ طاهريان و صفّاريان و سامانيان و غزنويان و ديلميان و اسمعيليان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان و اتابكان و ملوكِ خلج و ملوك كرت ...

= جلد پنجم: تاريخِ تركستان، مغول، احوال چنگيزيان، اولادِ چنگيزيان، احوال امراي مغول، چوپانيان، و ايلكانيان و سربداران ...

= جلد ششم: امير تيمور گوركاني، اولاد امير تيمور، ميرزا شاهرخ، احوال اولاد شاهرخ، احوال ميرزا ابوالقاسم و احوال سلطان حسين بايقرا...

= جلد هفتم: اين امر مسلّم است كه ميرخواند به علّت بيماري خودش نمي‌توانست بر مقدّمه چيزي بيفزايد؛ لذا غياث‌الدّين خواندمير نوه دختري‌اش يادداشتهاي او را گردآورده و با تحقيقات خود آميخته، تاريخ وي را به تكميل رسانيده است. خواندمير آن كتاب را تا انجام كار بديع‌الزمان ميرزا و سلطنت پسر او محمّد زمان ميرزا به تاريخ نوصدوبيست ونو يعني بيست  وشش سال پس از مرگ جدّش ميرخواند رسانيده است.

بايد دانست كه صاحب روضة الصفا تفسير احوال و وقايع حوادث عصر پسران ابوسعيد را به جلّدِ هفتم موكول مي‌كند، كه اثري از آن در دست نيست، و اگر در اين باره و قسمتهاي ديگر از قبيل تاريخ ايّام ممدوحان و مربّيان خود، يعني سلطان حسين بايقرا و امير عليشير نوايي چيزي نوشته باشد. شايد از سواد به بياض نيامده و اصلاً ازبين رفته يا به دست نوه دختري او خواندمير افتاده و او در تأليف حبيب السير از آن استفاده كرده است.

در خاتمه جلد هفتم روضة الصفا، مطالبي جغرافيايي، تحت عنوان «ملحقات» نوشته شده است. معلوم مي‌شود كه اين ملحقات نظريه و عقيده نويسنده است .

بایزید بِسطامی

ابويزيد طيفور پسر عيسي پسر سروشان بسطامي ملقب به سلطان العارفين به ظاهر در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دوره حکومت امويان در شهر بسطام از ايالت کومش (قومس) در محله موبدان(زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. فصيح احمد خوافي تولد او را در سال 131 هجري ثبت کرده و نوشته است که جد او سروشان والي ولايت قومس بوده است.

مي گويند جد اين شخصيت بزرگ ، سروشان زرتشتي بوده و سپس بدين اسلام درآمده است. چنين ميماند که بايزيد در تصوف استاد نداشته و خرقه ارادت از دست هيچيک از مشايخ تصوف نپوشيده است. گروهي او را امي دانسته و نقل کرده اند که بسياري از حقايق بر او کشف مي شد و خود نميدانست؛ گروهي ديگر نقل کرده اند که يکصد و سيزده يا سيصد و سه استاد ديده است. قدر مسلم اينکه استاد او در تصوف معلوم نيست که کيست و خود چنين گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده اي علم گرفتيم که هزگز نميرد. و باز پرسيدند که پير تو در تصوف که بود؟ گفت: پيره زني. بهر حال جهت زندگاني اين عارف بزرگ مبهم است و خلط و مزج فراوان در آن راه يافته است و اطلاع ما در اين باره بسيار محدود و ناقص است، ولي با اين همه آنچه از تعليم و عرفان او باقي مانده است بهيچ وجه ناقص و مبهم نيست و به روشني معلوم ميشود که وي مردي بزرگ بوده.

به نقل آورده اند: چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد، حاصل، هفت بارش از بسطام بيرون کردند. وقتيکه وي را از شهر بيرون ميکردند، پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري که کافرش من باشم.

در ميان عارفان بايزيد از نخستين کساني است که به نويسندگي و به قولي به شاعري پرداخت. امام محمد غزالي در قرن پنجم هجري از آثار قلمي او استفاده کرده است ولي در حال حاضر چيزي از آثار قلمي وي در دست نيست.

بايزيد در اوايل عمر خود به اقصي نقاط خراسان، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هرجايي باد ديده تيزبين خود چيزي آموخت. برخي نوشته اند که وي شاگرد امام جعفر صادق بوده است؛ به روايت سهلکي دوسال براي امام سقائي کرد و در دستگاه امام او را طيفورالسقاء مي خواندند. تا آنکه امام جعفر صادق وي را رخصت داد که به خانه خويش باز گردد و خلق را به خداي دعوت کند. اين روايت را غالب مآخذ صوفيه ذکر کرده اند. از جمله اينکه: وي مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است.

گويند بعد از هفت سال روزي حضرت به بايزيد فرمودند کتابي را از طاقچه اطاق بياور، بايزيد گفت طاقچه کجاست؟ حضرت فرمود در اين مدت شما در اين خانه طاقچه اي نديده اي؟ جواب داد من براي ديدن خانه و طاقچه نيامده ام، بلکه جهت ديدن طاق ابروي آن قبله اولياء آمده ام. حضرت فرمود: بايزيد کار تحصيل تو تمام است بايد به ولايت خود رفته و خلق را راهنمايي نموده و آنان را براه حق دعوت نمايي. هنگام بازگشت بايزيد از نزد امام جعفر صادق هنوز مادرش که پيره زني پارسا و پرهيزکار بود، زنده بود.

سهلکي وفات وي را در سال 234 هجري به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمي و قشيري و خواند مــيــر نــيــز سـال 234 و سال 261 ذکر کرده اند؛ خواجه عبدالله انصاري يا کاتبان بعضي نسخه هاي طبقات سال 261 هجري درست تر پنداشته اند. ولي با در نظر گرفتن تطابيق تاريخي، وقايع و تلفيق قول مورخان و نويسندگان صوفيه، بطور نزديک به يقين تولد بايزيد بسطامي در سال 131 هجري و وفاتش در سال 234 هجري در 103 سالگي در بسطام اتفاق افتاده است. بموجب روايت سهلکي بايزيد دو برادر و دو خواهر نيز داشت که از آن جمله وي برادر ميانه بود، برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بايزيد کوچکتر بود علي ناميده ميشد. بعدها برادرزاده اش ابوموسي که پسر آدم بود به خدمت بايزيد درآمد و شاگرد و خادم او شد. بايزيد نسبت به ابوموسي علاقه و محبت پدرانه داشت و ابوموسي نيز در مواظبت احوال بايزيد دقت تمام به کار مي بست و در تکريم بايزيد بسيار مي کوشيد.

به روايت سهلکي بايزيد از احوال و اسرار خود آنچه را از ديگران پنهان ميداشت، پيش اين برادرزاده خويش آشکار ميکرد. مي گويند ابوموسي در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بايزيد بگور مي برم که هيچکس را اهل آن نديدم که با وي گويم . هنگام وفات بايزيد ابوموسي بيست و دو سال داشت و سالها بعد از بايزيد نيز زيست.

ابوموسي نسبت به کاکاي خويش حرمت و تکريم بسيار بجاي آورد. چنانکه هنگام وفات خويش وصيت کرد او را نزديک بايزيد دفن کنند اما قبر او را از قبر بايزيد گودتر کنند تا گور او با گور بايزيد برابر نباشد.

شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در تذکرةالاولياء مينويسد: « نقلست که گفت مردي در راه حج پيشم آمد، گفت، کجا ميروي. گفتم به حج. گفت: چه داري؛ گفتم دوصد درم، گفت بيا بمن ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اينست. گفت چنان کردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ايستادگي تن نديدم و از روزه جز گرسنگي نديدم؛ آنچه مراست او فضل اوست نه از فعل من، و گفت کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت.»اين رمز و راز والاي انساني را جلال الدين محمد بلخي(مولوي) آزاد انديش بزرگ  زيسته در قرن هفتم هجري چنين به نظم آورده است:

بـايـزيـد انـدر سـفـر جـسـتـي بـسـي                     تـا بـيـابـد خـضـر وقـت خـود کـسـي

ديـد پـيـري بـا قـدي هـمـچـون هـلال                       بـود در وي فـر و گـفـتـار رجـــال

بـايـزيـد او را چـو از اقـطـاب يـافــت                       مسکنت بنمود و در خدمت شتافت

پـيـش او بنشست مي پرسيد حـال                           يافتش درويش و هم صاحب عـيال

گفت: عزم تو کجـا؟ اي بــايــزيــــد!                         رخت غربت را کجا خـواهـي کـشيد

گفت: قـصـد کـعـبـه دارم از پــگـــه                         گـفـت: هين با خود چه داري زادره

گفت: دارم از درم نــقــره دويست                    نک ببسته سست برگوشه ردي است

گفت: طوفي کن بگردم هـفت بار                        ويــن نـکـوتـر از طــواف حـــج شـمـار

وآن درمها پيش من نــه اي جـواد                     دان کـه کـردي و شـد حـاصـل مـراد

عمـر کردي، عـمر بـاقـي يـافـتـي                           صـاف گـشـتـي بـر صـفـا بـشـتـافـتـي

حق آن حقي که جانت ديده است                       که مرا بر بيت خود بـــگــزيــده است

کعبه هر چندي که خانه بر اوست                   خلقت من نـيـز خــانــه سـر اوسـت

تـا بـکـرد آن خانه را در وي نــرفـت              ونـدريـن خـانـه بـجـز آن حــي نــرفـت

چـون مـرا ديـدي خــدا را ديده اي                       گـرد کـعـبـه صـدق بـر گـرديـده اي

خدمت من طاعت و حمد خداست              تـا نپنداري که حق از من جـداســت

چـشـم نـيـکـو بـاز کـن در من نگر                       تـا بـبـيـني نور حق اندر بــــشــــر

کعبه را يک بار "بيتي" گفت يــــار                 گـفـت: (يا عبدي) مرا هفتاد بـــار

بـايـزيـدا کـعـبـه را دريـــــافـــتــي                       صـــد بها و عــز و صـــد فـر يافـتـي

بايزيد آن نکتـه ها را گوش داشت                      هـمچـو زرين حلقه اي در گوش داشت

جنيد نهاوندي (بغدادي) عارف بزرگي قرن سوم هجري درباره بايزيد بسطامي گفته است:

بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است، در ميان ملائکه، و هم او گفته است: نهايت ميدان جمله روندگان که بتوحيد روانند، بدايت ميدان اين خراساني است جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند، دليل بر اين سخن آنست که بايزيد ميگويد: دوصد سال ببوستان برگذرد تا چون ما گلي در رسد.

شيخ ابو سعيد ابوالخير عارف مشهور قرن پنجم هجري درباره بايزيد چنين گفته است:

مژده هزار عالم از بايزيد پر مي بينم و بايزيد در ميانه نبينم. يعني آنچه بايزيد است در حق محو است.

يوگني ادواردويچ برتلس روسي درباره بايزيد بسطامي مينويسد:

ابويزيد(بايزيد) طيفور ابن عيسي بن آدم سروشان بسطامي يکي از متفکران تصوف که در نوع خود بي همتا بود به اين نتيجه رسيده بود که (يگانه هستي واقعي، خداست) و راه رسيدن به ميدان توحيد، تجلي ظاهري عبادت و انجام فرايض و غيره نبوده، بلکه فرو رفتن در انديشه، موجوديت "فردي من" انسان بطور کامل محو و ناپديد مي گردد و سعادت فراموشي وجود و سلب هرگونه حرکت نفساني (فردي من) دست ميدهد و به کل هستي اعم از اجتماعي و يا روحاني مي پيوندد. درباره زندگي او نيز اطلاعات ما اندک است و همينقدر مي دانيم که در معرض حملات نمايندگان مذهب رسمي بوده و چند بار نيز از زادگاهش رانده شده است.

يک اثر بسيار جالب ادبي بنام شطحيات (سخنان حکيمانه در وجد) با نام بايزيد وابستگي دارد که در معرض شديدترين حملات دين ياران قرار گرفته بود. تصور ميرود که همين سخنان حکيمانه، انگيزه پيدا شدن هاله يي از کفر براي مولف خود بوده است. اين اثر بطور کامل تا زمان ما نرسيده و آنچه در دست داريم، قطعاتي است پراکنده با تفسير جنيد که تلاش ورزيده اثبات کند که در آنها مطلبي مغاير با اسلام نيست. يکي از اين قطعات چنين است: « مرا در بر گرفت و پيش خود بنشاند. گفت اي بايزيد، خلق من دوست دارند که تو را ببينند! گفتم: بياراي مرا به وحدانيت و درپوش مرا يگانگي تو و به احديتم رسان تا خلق تو چون مرا بينند، تو را بينند، آنجا تو باشي نه من.»

در قطعه ديگري گفته ميشود « در وحدانيت مرغي شدم، جسم از احديت و جناح از ديموميت. در هواي بي کيفيت چند سال بپريدم تا در هوايي شدم. بعد از آن هوا که من بودم، صد هزار هزار بار در آن هوا مي پريدم تا در ميادين از ليت رفتم. درخت احديت ديدم: بيخ در زمين داشت و فروغ در هواي ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نيک بنگريستم، آن همه فريبنده در فريبندي بود.»

بدون اشاره به ساير سخنان حکيمانه بايزيد و بدون تحليل جامع اهميت احتمالي آن تنها متذکر ميشويم که نداي بايزيد " سبحاني، سبحاني، ما اعظم شأني سبحان " (سبحان مراست، سبحان مراست، وه چه بزرگ جايگاهي است مرا) گويا بيش از هر چه مايه برانگيخته شدن خشم عليه بايزيد شده باشد و براي درک علت اين خشم بايد در نظر داشت که واژه سبحان تنها ميتواند در مورد خدا به کار رود. از اين ندا چنين استنباط شده بود که بايزيد ادعاي الوهيت کرده و در نتيجه همپايه فرعون شده است. که بنا به نوشته کتاب آسماني در ازاي چنين ادعا و خيره سري به عذابي صعب دچار گرديد. جنيد هنگام تفسير اين سخنان حکيمانه، در آنها موردي که مغاير با دين باشد نمي يابد و در تفسير او از اين سخنان تنها يک مطلب استنباط  ميشود که بايزيد غرق در ستايش توحيد، وجود خود را از ياد برده و نداي سبحاني او را نبايد به شخص وي، بلکه به خدا منسوب داشت، که کلماتش را بايزيد بدون اختيار ادا کرده است."

ميگويند وقتي يک تن از علماء بر کلام بايزيد اعتراض کرد که اين سخن با علم موافق نيست، بايزيد گفت: اين سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسيده است. به يک فقيه ديگر که از وي پرسيد علم خود را از کي و از کجا گرفته اي؟ پاسخ داد از اعطاي ايزدي؛ در يک مجلس که وي حاضر بود گفته شد: فلاني روايت از فلان  مي کند و فلان از بهمان. بايزيد گفت مسکينانند مرده از مرده علم گرفته اند و ما علم خويش از آن زنده گرفته ايم که نمي ميرد. يکي از مخالفان بايزيد که در بسطام ميزيست و در همه جا خود را از بايزيد برتر ميشمرد، داود زاهد بود که خطيب جرجان نيز شد و اعقاب او تا قرنها بعد در بسطام باقي بودند.

فقيه ديگر که در جوار بايزيد مي زيست، مردم را از ملاقات وي تحذير مي کرد و ميگفت: از صحبت هوسناکي که خود رسم طهارت را درست نمي داند چه بهره مي بريد؟ در بسطام به روزگار بايزيد تعداد زرتشتيان هنوز بسيار بود و زهد بايزيد و عشقي که وي به خدا و دين نشان مي داد مي بايست تأثير جالبي در چنان محيط کرده باشد. بايزيد با زرتشتيان بسيار محبت مي کرد، بطوري که نوشته اند زرتشتي ايي با وي همسايه بود. يکشب کودک وي ميگريست و در خانه شان چراغ نبود. شيخ چراغ خويش را مقابل روزنه آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گريه طفل غايب بود از اين مايه شفقت بايزيد با شوهر به اعجاب و نحسين ياد کرد. همين مايه شفت بايزيد اين خانواده زرتشتي  را سرانجام به اسلام رهنمون شد.

يک بار نيز بايزيد به نماز ميرفت و روز جمعه بود، باران هم آمده بود و زمين گل شده بود. بايزيد پايش لغزيد دست به ديوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در اين باره فکر کرد و با خود انديشيد که بهتر است از خداوند ديوار بحلي بخواهم و اين از رفتن به مسجد فوري تر است. درباره مالک ديوار پرسيد، گفتند: زرتشتي است. رفت و از وي اجازت خواست و حلالي. مرد حيرت کرد و مي گويند از تأثير اين مايه دقت در امانت بايزيد، مسلماني گزيد. در واقع همين مايه دقت و احتياط بايزيد، و زهد و رياضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره وي به به اعجاب و تحسين واميداشت. عامه مسلمانان به اين زاهد به ظاهر امي بيش از فقها و مشايخ اعتقاد مي ورزيدند و زرتشتيان بسطام درباره وي چنان معتقد بودند که وقتي يکي شان را گفتند چرا مسلمان نشوي؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بايزيد دارد، من طاقت آن را ندارم، و اگر آنست که شما بکار ميداريد، طالب آن نيستم.

بايزيد در مورد ديگر مي گويد: « من چون بحري ژرفم که نه آغازي دارم نه پاياني »، کسي از او پرسيد عرش چيست؟ پاسخ داد: من . گفت: کرسي چيست؟ گفت: من، و به همين سان درباره لوح و قلم چون سئوال کرد جواب داد: من، و اينچنين با پيامبران و فرشتگان اتخاذ هويت کرد و چون سوال کننده را متعجب ديد، توضيح داد: « هر آنکس در خدا فاني شود و حقيقت را فراچنگ آورد؛ او خود همه حق خواهد شد. چون او نماينده خدا، خويشتن را در خويش ميبيند».

راجع به انقلاب و آشفتگي مولانا جلال الدين رومي، افلاکي روايت کرده که روزي مولانا در حالي که از مدرسه پنبه فروشان قونيه بيرون آمده و بر اشتري سوار شده باتفاق جماعتي از طلاب علم ميگذشت، شمس تبريزي به او برخورد پرسيد: بايزيد بسطامي بزرگتر است يا محمد بن عبدالله. مولانا گفت: اين چه سوال است؟ محمد خاتم پيغمبران است، چگونه ميتوان بايزيد را با او مقايسه کرد. شمس الدين تبريزي گفت: پس چرا پيغمبر ميفرمايد (ما عرفناک حق معرفتک) و بايزيد بسطامي ميگويد (سبحاني ما اعظم شأني)؛ مولانا بطوري آشفته شد که از اشتر بيفتاد و مدهوش شد، چون بهوش آمد با شمس به مدرسه رفت و تا چهل روز در حجره اي با او خلوت داشت.

منابع: سيمرغ ، هنرنشريه اتحاديه هنرمندان افغانستان سالهاي شصت وهفت وهشت، تارنماي وطندار، ميهن، روشنايي، مشعل وآرشيف نويسنده.

 

رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار !  لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

 
Design downloaded from free website templates.