2013/06/16

   

حكيم ناصر بن خسرو بن حارث قبادياني بلخي مروزي، ملقب به حجت خراسان ، ( سه صدونودوچهار ـ يمگان بدخشان چهارصدوهشتادويک-  ق)، شاعر و نويسنده، متكلم و فيلسوف، جهانگرد و مبلغ اسماعيليه.

وي از خانواده محتشمي كه به كارهاي دولتي و وظايف ديواني مي پرداختند، تولد ودر بلخ داراي ثروت و املاكي بوده است. از كودكي به فراگيري دانش ها و فنون و ادبيات پرداخت و قرآن را از بر كرد و كمابيش در همه  دانش هاي متداول عقلي و نقلي، مانند رياضيات و طب و موسيقي و نجوم و فلسفه و كلام و حكمت متألهين استادي يافت.

در جواني به دربار شاهان و اميران راه يافت و به گفته خودش بارگاه ملوك عجم و سلاطين را چون سلطان محمود غزنوي (سه صدوهشتادونو ـ چهارصدوبيست ويک) و پسرش مسعود (چهارصدوبيست ويک  ـ چهارصدوسي ودو) ديده است. در كارهاي ديواني در اموال و اعمال سلطاني بود و عنوان اديب و دبير فاضل داشت و با پادشاهان وقت و وزراي برجسته هم مجلس و هم پياله بود. در آغاز در بلخ در خدمت غزنويان به سر مي برد ولي پس از افتادن آن شهر به دست سلجوقيان (چهارصدوسي ودو) به خدمت آنان درآمد و به مرو، مقر حكومت ابوسليمان چغري بيگ بن داود بن مكائيل بن سلجوق (چهارصدوپنجاه ويک) رفت و در دربار او نيز مقامي در خور يافت.

 در دوره خدمتش نزد غزنويان يا سلجوقيان به هند و سند و تركستان سفر كرد (شايد به قصد آشنايي با ملل و اديان و مذاهب گوناگون). از جواني شعر مي سرود و همچون بيشتر شاعران زمان به باده نوشي و عشق ورزي و گفتن اشعار مدح و غزل و هزل مي گذرانيد و شاعر و نويسنده دربار بود. رفته رفته از اين نوع زنده گي سرخورد و در پي يافتن حقيقت برآمد ولي پاسخ هايي كه به پرسش هاي بي شمار وي درباره راز خلقت و حكمت شرايع در ظاهر تنزيل و طريقه ظاهريان داده مي شود، وي را قانع و مجاب نساخت.

در (چهارصدوسي وهفت) كه در جوزجانان (جوزجان فعلي ) از توابع بلخ بود يك ماه پيوسته شراب مي خورد تا آنكه شبي در خواب ديد كه يكي وي را گفت: چند خواهي خوردن از اين شراب كه خرد از مردم زايل كند اگر بهوش باشي بهتر، من جواب گفتم كه حكما جز اين چيزي نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند، جواب داد كه بيخودي و بيهوشي راحتي نباشد، حكيم نتوان گفت كسي را كه مردم را به بيهوشي رهنمون باشد، بلكه چيزي بايد طلبيد كه خرد و هوش را به افزايد. گفتم كه من اين را از كجا آرم؟ گفت جوينده يابنده باشد و پس سوي قبله اشارت كرد و ديگر سخن نگفت. پس از اين خواب، ناصر خسرو، د ستخوش تحول روحي شديدي شد و ترك شراب گفت و نخست به مرو رفت و از شغل ديواني كناره گرفت و آنگاه رهسپار سفر حج شد (بيست وسه شعبان چهارصدوسي وهفت) و از راه نيشابور و سمنان و ري و قزوين به آذربايجان رفت و در تبريز، قطران شاعر را ديد و از آنجا از راه مرند و خوي و وان و اخلاط و بتليس و ميافارقين و آمد و حران به سرزمين شامات رسيد و در هنگامي كه هنوز ابوالعلاي معري (سه صدوشصت وسه ـ چهارصدوسي ونو) زنده بود، وارد شهر معره النعمان شد. از معره النعمان به طرابلس و صيدا و فلسطين رفت و در (پنج  رمضان چهارصدوسي وهشت) به بيت المقدس رسيد و از آنجا رهسپار مكه شد و پس از گزاردن حج به بيت المقدس بازگشت (پنج محرم چهارصدوسي ونو). آنگاه از راه خشكي به طينه و از آنجا با كشتي به تونس و از تونس به مصر رفت. در مصر سه سال به سر برد و به مذهب اسماعيليه گرويد و به خدمت خليفه فاطمي المستنصربالله ابوتميم معد بن علي (چهارصدوبيست وهفت ـچهارصدوهشتادوهفت) رسيد. ناصر خسرو از درجات هفتگانه اسماعيليان، درجات مستجيب، مأذون وداعي را پيمود و به درجه حجتي رسيد و از سوي امام فاطمي اداره قسمت خراسان (يا جزيره خراسان در تقسيمات اسماعيليان) بدو واگذار شد.

هنگام اقامت در مصر دوبار ديگر به مكه سفر كرد و حج نمود (سه صدوسي ونو، چهارصدوچهل). در (چهارصدوچهل ويک)  مصر را ترك گفت و پس از رفتن به مكه و گزاردن حج (چهارصدوچهل ودو) از راه طائف و تهامه و يمن و لحساء و بصره و ارجان و اصفهان و نايين و تون و قاين و سرخس در ( بيست وشش جمادي الاخري چهارصدوچهل وچهار- ق)  به بلخ بازگشت. در بازگشت به وطن به ترويج مذهب اسماعيليه و دعوت به سوي خليفه فاطمي و مباحثه با علماي اهل سنت پرداخت. اما ديري نگذشت كه بر اثر دشمني و مخالفت متعصبان و علماي اهل سنت و حكام سلجوقي ناگزير به ترك بلخ شد (چهارصدوپنجاه وسه) و به نيشابور و مازندران و سرانجام به يمگان در ناحيه بد خشان كه منطقه استوار در ميان كوه ها بود پناه برد و تا آخر عمر در آنجا بوده و به اداره كار دعوت اسماعيليه در خراسان سرگرم بوده است. پس از مرگ پيكرش را در يمگان به خاك سپردند و مزار وي در شمار زيارتگاه هاي معروف اسماعيليان درآمد. سال مرگ وي را برخي منابع با اختلاف (چهارصدوپنجاه وهشت، چهارصدوهفتادويک)  و جز آن نيز گفته اند. اقامت طولاني ناصر خسرو در يمگان كه برابر برخي منابع بيش ازبيست وپنج  سال به درازا كشيد تأثير فراواني در ارتقاي فكري مردم بد خشان و انتشار مذهب اسماعيليه در ميان آنان داشته است و هنوز هم در آن ناحيه مذهب اسماعيليه هواداران بسيار دارد و اسماعيليان آنجا ناصر خسرو را پير ناصر خسرو يا شاه ناصر خسرو مي گويند. ناصر خسرو بي گمان از شاعران بسيار توانا و سخن آور پارسي به ويژه در قصيده سرايي است. از ويژگي هاي شعر او شكوه در بيان، انسجام و آهنگ محكم جمله ها و روشني عبارت ها است.

 در شعر ناصر خسرو مشخصات سبك خراساني به وضوح ديده مي شود. اشتراك او در شيوه بيان با رودكي، فرخي، عنصري، كسايي و فردوسي بسيار است. اما شيوه او زهد و مناقب است، نه مدح و غزل و از اين رو به مديحه گوياني همچون عنصري مي تازد و غزلگويان و شاد خواران را نكوهش مي كند و آنها را به خودداري از وصف شمشاد و لا له و زلفك عنبري  فرا مي خواند. جهاني كه در منظره او پديدار مي شود، جهان خاصي است كه فرسنگ ها با جهان فرخي و منوچهري و عنصري فاصله دارد. همان اندازه كه فردوسي به گذشته زاد گاه اش د لبسته است، ناصر خسرو به انديشه هاي مذهبي و اخلاقي (اسماعيليه) سرگرم است و سخن را داراي پايگاهي والا مي شمارد كه نبايد آن را بيهوده صرف كرد. شعر ناصرخسرو در واقع شعري خردمندانه است كه احساسات و عواطف در آن زير نفوذ خرد و قوانين اخلا قي ويژه قرار دارد: سخن حجت بشنو كه همي ماند ـ نرم و با قيمت و نيكو چو خزاد كن / سخن حكمتي و خوب چنين بايد ـ صعب و بايسته و در تافته چو آهن. وي از جواني به دانش و فلسفه عشق مي ورزيد و در نوشته و اشعار او اصلاحات نجوم، رياضيات، جبر و مقابله، فلسفه و دين هاي گوناگون جا به جا آمده است. با همه اينها، نبايد پنداشت كه انديشه هاي بلند و جلوه هاي تعقل و حكمت در شعر او چنان است كه مجال تجلي به صور خيال شاعرانه نمي دهد. در واقع در شعر او عنصر خيال در نقطه اوج قرار دارد، اما از آنجا كه در اشعارش تفكر و عاطفه در كنار عناصر خيال همواره در حركت است، مجال خودنمايي به صورت خيال نمي رسد و اين شايد به خاطر شيوه استفاده وي از عنصر خيال باشد؛ ناصر خسرو در بسياري از موارد در همان اوج تخيل كه از چهره طبيعت تصويرهاي شاعرانه و بديع ارائه مي دهد، كمابيش خيال را به علت تربيت فكري خاصي كه دارد به نوعي استدلال يا پرسش حكيمانه مي آميزد. از ويژگي هاي صورت خيال در شعر ناصر خسرو و توجه فراوان وي به تشبيهات حروفي است.

 او همچنين به علت تعمق در مسايل ديني و توجه بسيار به قرآن، از مجازها و تشبيهات خاص قرآن در شعر خود كمابيش بهره برده است. شب و روز كه نماينده گذشت زمان هستند در شعر او تصويرهاي خاصي دارند كه در شعر هيچ شاعري اين مايه خيال هاي شاعرانه در باب زمان وجود ندارد؛ زيرا كمتر شاعري به اندازه او به گذشت زمان و اهميت آن اند يشيده است، اما آنچه براي او محسوس است، گذشت بي امان روزها و شب ها تغيير فصول است؛ وقتي ناصر خسرو طبيعت را وصف مي كند، اند يشه كامكاري از آن را ندارد و به نتيجه هايي كه منوچهري و فرخي و خيام به دست آورده اند اعتنايي نمي كند، بلكه بي درنگ ضدي در برابر زيبايي هاي آن مي گذارد و نتيجه مي گيرد كه بايد رخت سفر بر بست و به جمع آوري توشه و زاد راه پرداخت.

جهان ناصر خسرو جهاني است زاينده و ميرنده و همين سبب اندوه بي پايان او است. روي هم رفته ناصر خسرو شاعري يگانه، هم در طرز فكر و هم در شيوه شاعري؛ به ديگر سخن شعر و زندگي او به هم پيوسته و همانند است. در واقع شعر او در محتوي و صورت، واژگان و آهنگ، اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت اند يشه او است در قالب وزن و كلمه. با اين همه، ناصر خسرو در جاي جاي شعرهايش از تركيب ها و واژگان عربي بيش از آنچه رواج داشته، بهره جسته است تا بهتر راه را بر ورود مباحث حكمي و انديشه هاي فلسفي اش در شعر هموار سازد. از ناصر خسرو كتاب هايي به نثر در شرح عقايد اسماعيلي به جا مانده كه همه آنها همچون اشعارش فصيح و استوار است.

از آثارش:

ـ ديوان در يازده هزاروچهل وهفت بيت شامل قصايد و مقطعات و ابيات متفرقه. ديوان ناصر خسرو پر است از عقايد ديني، اخلاق انتقاد از شاهان و اميران ترك و شاعران مديحه سرا، شكايت از مردم عامي و عالمان و فقيهان خراساني و اعتراض به د ستگاه خلفاي عباسي و نيز وصف طبيعت، ستايش پيامبر و علي (ع) و خاندان او، پند و اندرز و سخنان حكيمانه. اين ديوان تاكنون بارها به چاپ رسيده است،

ـ جامع الحكمتين، 

ـ زاد المسافرين، ـ وجه د ين،

ـ  سفرنامه،   كتابي از ناصر خسرو قبادياني در شرح مسافرت هفت ساله وي به آسياي صغير و شامات و مصر و عربستان. اين اثر كه به نثري بسيار ساده و بي آلايش و روان و دل انگيز نوشته شده ظاهراً نخستين كتاب ناصر خسرو به نثر است كه پس از پايان سفر از يادداشت هاي روزانه خود تنظيم كرده است. برخي قراين حكايت از آن دارند كه اين سفرنامه خلاصه اي از يك متن اصلي است كه اينك در دست نيست. چنانكه در زند گينامه ناصر خسرو آمده است وي در پي خوابي كه در جوزجانان ديد، آهنگ سفر حج كرد (شش جمادي الاخري چهارصدوسي وهفت) و نخست از راه شبورغان ( شبرغان ) ، ده بارياب، سمنگان، طالقان و مرورود به مرو بازگشت و از كار ديواني كناره گرفت و در بيست وسه شعبان همان سال سفرش را به همراه برادر كهترش و يك غلام هندي آغاز كرد و از قسمت هاي شمالي و غربي خراسان به شهرهاي ارمنستان، آسياي صغير، حلب، طرابلس، شام، فلسطين، مصر ـ كه نزديك سه سال در آنجا ماند ـ قيروان ( تونس)، نوبه، سودان و عربستان رفت و در اين مدت چهار بار حج گزارد و در حج آخر از راه طائف و يمن و لحسا به بصره رسيد  و سپس از ارجان به اصفهان شتافت  و در جمادي الاخر همان سال به بلخ بازگشت. سفرنامه در واقع دستاورد اين سفر است و حاوي اطلاعات دقيق و گرانبهاي جغرافيايي و تاريخي و بيان عادات و آداب مردم ممالك و نواحي گوناگون است. ناصر خسرو در تنظيم و نگارش سفرنامه رعايت صداقت، امانت و بي طرفي را كرده و همچون مهندسي دقيق و معماري كار ديده و با تجربه و دانشمندي آگاه به دانش اقتصاد و جامعه شناسي در اوضاع و احوال شهرها و مساحت ها و مسافت ها و نحوه ساختمان ها و بناهاي تاريخي و اوضاع جغرافيايي و شهرسازي و شيوه گذاردن زندگي مردم و ميزان محصول و تجارت و اقتصاد سخت دقيق شده و نكته هاي باريك را از نظر دور نداشته است. نثر سفرنامه از تصنع و حشو و صناعات لفظي به دور است.

مطلب همه جا با جمله هاي كوتاه و دلنشين و توصيف هاي كامل بيان شده است. سفرنامه سرشار از واژه هاي زيباي پارسي است كه بيشتر آنها تا به امروز رواج دارند. شيوه نثر اين كتاب، تركيبي است از نثر دوره غزنوي و نثرهاي دوره هاي بعد و آن را بايد از سرمشق هاي گرانبهاي ساده نويسي و ايجاز شمرد. سفرنامه ناصرخسرو تاكنون بارها و از جمله نخستين بار به كوشش شارل شفر با برگردانيده فرانسوي آن در (هجده هشتادويک -  م ) در پاريس، سپس به كوشش خواجه الطاف حسين حالي با مقدمه اي بسيار مفصل از او در سرگذ شت ناصر خسرو در( هجده هشتادودو-  م)  در دهلي، به كوشش محمود غني زاده سلماسي در( سيزده چهل ويک - ق ) در برلين و به كوشش محمد دبير سياقي به چاپ رسيده است. سفرنامه به زبان هاي مختلف برگردانيده شده است از جمله به فرانسوي (شارل شفر، پاريس هجده هشتادويک-  م)، روسي (برتلس، لنينگراد نوزده سي وسه -  م)، اردو (محمد ثروت الله، نوزده سي وهفت - م؛ عبدالرزاق كاني پور؛ دهلي نوزده چهل ويک -  م)، عربي (يحيي الخشناب، نوزده چهل وپنج - م)، تركي (عبدالوهاب طرزي، استانبول نوزده چنجاه - م)، انگليسي (تاكسون ويلر، نيويارك نوزده هشتادوپنج - م) و آلماني (فون ملزر، اتريش نوزده ونودوسه- م ) 

ـ گشايش و رهايش،

ـ خوان اخوان،

ـ روشنايي نامه،

ـ سعادتنامه،

- اختيار الامام و اختيار الايمان،

ـ بستان العقول، 

ـ دليل المتحيرين،

ـ عجايب الصنعه،

ـ عجايب الحساب و غرايب الحساب ،

ـ كتاب اندر رد مذهب محمد زكريا،

ـ لسان ا لعالم،

 ـ مصباح،

ـ مفتاح / مفتح الرساله،

ـ رساله در جواب نودونو سوال فلسفي كه همراه ديوان او به چاپ رسيده است. همچنين به ناصر خسرو كتاب هاي فراواني برجامانده است. از جمله اين كتاب ها عبارتند از ـ آفاق نامه/ آفاق و انفس ، ـ ارشاد السالكين؛  ـ اكسير اعظم، ـ الف نامه،  ـ ترجيح بند ،  ـ تفسير قرآن، ـ چراغنامه (چاپ كراچي نوزده پنجاه وهشت - م)، ـ  خلق نيكو خلق بد،

ـ د ستور اعظم، ـ رساله الندامه في زاد القيامه/ سوانح عمري، ـ رساله در تسخير كواكب (چاپ بمبئي)، ـ رساله روحيه (چاپ كراچي )، ـ شش فصل / روشنايي نامه مثنور، ـ عالم صغير وعالم كبير، ـ قانون اعظم، ـ كتاب درعلم يونان، ـ كلام پير، ـ كنز الحقايق، ـ مستوفي في الفقه، ـ نور نامه، ـ هفت گناه. وهمچنان يکتعداد ازاثرهاي اين انديشمند درافغانستان نيزبه نشررسيده است.

سفرها وخاطرها

سفرنامه حکیم ناصرخسرو قبادیانی بلخی کتاب و گزارشی از یک سفر هفتساله اوست. این سفر در ششم جمادی الاخر سال ۴۳۷ قمری از مرو آغاز شد و در جمادی الاخر سال ۴۴۴ قمری با بازگشت به بلخ پایان پذیرفت.

مناطقي که حکيم وفيلسوف بزرگ ناصرخسروبلخي ازآن تذکرداده است چنين اند:

جده - شهرى بزرگ است و باره‏اى حصين دارد، برلب دريا، و در او پنج هزار مرد باشد. بر شمال دريا نهاده است و بازارهاى نيك دارد. و قبله مسجد آدينه سوى مشرق است و بيرون از شهر هيچ عمارت نيست الا مسجدى كه معروف است‏به مسجد رسول عليه الصلوة و السلام. و دو دروازه است‏شهر را: يكى سوى مشرق كه رو با مكه دارد و ديگر سوى مغرب كه رو با دريا دارد. و اگر از جده بر لب دريا سوى جنوب بروند به يمن رسند، به شهر صعده، و تا آنجا پنجاه فرسنگ است. و اگر سوى شمال روند به شهر جار رسند، كه از حجاز است. و بدين شهر جده نه درخت است و نه زرع، هرچه به كار آيد از رستا آرند. و از آنجا تا مكه دوازده فرسنگ است. و امير جده بنده امير مكه بود و او را تاج المعالى بن ابى الفتوح مى‏گفتند. و مدينه را هم امير، وى بود. و من به نزديك امير جده شدم و با من كرامت كرد، و آن قدر باجى كه به من مى‏رسيد از من معاف داشت و نخواست، چنانكه از دروازه مسلم گذر كردم. و چيزى به مكه نوشت كه: اين مردى دانشمند است از وى چيزى نشايد بستدن. روز آدينه نماز ديگر از جده برفتيم. يك شنبه سلخ جمادى الآخرة به در شهر مكه رسيديم. و از نواحى حجاز و يمن خلق بسيار، عمره را، درمكه حاضر باشند اول رجب، و آن موسمى عظيم باشد. و عيد رمضان همچنين. و به وقت‏حج بيايند. و چون راه ايشان نزديك و سهل است، هر سال سه بار بيايند. صفت‏شهر مكه، شرفها الله تعالى - شهر مكه اندر ميان كوهها نهاده است نه بلند.

و از هر جانب كه به شهر روند تا به مكه نرسند نتوان ديد. و بلندترين كوهى كه به مكه نزديك است كوه ابوقبيس است، و آن چون گنبدى گرد است چنانكه اگر از پاى آن تيرى بيندازند بر سر رسد، و در مشرقى شهر افتاده است، چنانكه چون در مسجد حرام باشند، به دى ماه، آفتاب از سر آن برآيد. و بر سر آن ميلى است از سنگ برآورده، گويند ابراهيم، عليه السلام، برآورده است. و اين عرصه كه در ميان كوه است‏شهر است، دو تير پرتاب در دو بيش نيست. و مسجد حرام به ميانه اين فراخناى اندر است. و گرد بر گرد مسجد حرام شهر است و كوچه‏ها و بازارها و هر كجا رخنه‏اى به ميان كوه در است ديوار باره ساخته‏اند و دروازه برنهاده. و اندرشهر هيچ درخت نيست، مگر بر در مسجد حرام، كه سوى مغرب است، كه آن را باب ابراهيم خوانند بر سر چاهى درختى چند بلند است و بزرگ شده. و از مسجد حرام بر جانب مشرق بازارى بزرگ كشيده است، از جنوب سوى شمال و بر سر بازار از جانب جنوب كوه ابوقبيس است و دامن كوه ابوقبيس صفاست، و آن چنان است كه دامن كوه را همچون درجات بزرگ كرده‏اند، و سنگها به ترتيب رانده كه بر آن آستانه‏ها روند خلق، و دعا كنند، و آنچه مى‏گويند، صفا و مروه كنند، آن است.

 و به آخر بازار از جانب شمال كوه مروه است و آن اندك بالاى است، و بر او خانه‏هاى بسيار ساخته‏اند، و در ميان شهر است. و در اين بازار بدوند، از اين سر تا بدان سر. و چون كسى عمره خواهد كرد، اگر از جاى دور آيد، به نيم فرسنگى مكه هر جا ميلها كرده‏اند و مسجدها ساخته، كه عمره را از آنجا احرام گيرند. و احرام گرفتن آن باشد كه، جامه دوخته از تن بيرون كنند و ازارى بر ميان بندند، و ازارى ديگر يا چادرى بر خويشتن در پيچند و به آوازى بلند مى‏گويند كه: لبيك اللهم لبيك‏ و سوى مكه مى‏آيند. و اگر كسى به مكه باشد و خواهد كه عمره كند تا بدان ميلها برود و از آنجا احرام گيرد و لبيك مى‏زند و به مكه درآيد به نيت عمره. و چون به شهر آيد به مسجد حرام درآيد، و به نزديك خانه رود و بر دست راست‏بگردد، چنانكه خانه بر دست چپ او باشد، و بدان ركن شود كه حجرالاسود در اوست، و حجر را بوسه دهد، و از حجر بگذرد، و بر همان ولا بگردد و باز به حجر رسد و بوسه دهد، يك طواف باشد. و بر اين ولا هفت طوف بكند. سه بار به تعجيل بدود و چهار بار آهسته برود. و چون طواف تمام شد به مقام ابراهيم، عليه السلام، رود -كه برابر خانه است- و از پس مقام بايستد، چنانكه مقام ما بين او و خانه باشد، و آنجا دو ركعت نماز بكند، آن را نماز طواف گويند. پس از آن در خانه زمزم شود، و از آن آب بخورد يا به روى بمالد و از مسجد حرام به باب الصفا بيرون شود -و آن درى است از درهاى، مسجد، كه چون از آنجا بيرون شوند كوه صفاست- بر آن آستانه‏هاى كوه صفا شود، و روى به خانه كند و دعا كند -و دعا معلوم است- چون بخوانده باشد، فرو آيد، و در اين بازار سوى مروه برود، و آن چنان باشد كه از جنوب سوى شمال رود. و در اين بازار كه مى‏رود بر درهاى مسجد حرام مى‏گردد. و اندر اين بازار آنجا كه رسول، صلى الله عليه و آله، سعى كرده است و شتافته، و ديگران را شتاب فرموده، گامى پنچاه باشد. و بر دو طرف اين موضع چهار مناره است، از دو جانب، كه مردم كه از كوه صفا به ميان آن دو مناره رسند، از آنجا بشتابند تا ميان دو مناره ديگر، كه از آن طرف بازار باشد و بعد از آن آهسته روند تا به كوه مروه. و چون به آستانه‏ها رسند، بر آنجا روند، و آن دعا كه معلوم است‏بخوانند، و باز گردند. و ديگر بار در همين بازار در آيند چنانكه چهار بار از صفا به مروه شوند و سه بار از مروه به صفا، چنانكه هفت‏بار از آن بازار بگذشته باشند.

 چون از كوه مروه فرود آيند همانجا بازارى است، بيست دكان روى با روى باشند همه حجام نشسته، موى سر بتراشند چون عمره تمام شد و از حرم بيرون آيند. در اين بازار بزرگ، كه سوى مشرق است و آن را سوق العطارين گويند. بناهاى نيكو است و همه داروفروشان باشند. و در مكه دو گرمابه است فرش آن سنگ سبز، كه قسان سازند. و چنان تقدير كردم كه در مكه دو هزار مرد شهرى بيش نباشد، باقى قرب پانصد مرد غربا و مجاوران باشند. و در آن قت‏خود قحط بود و شانزده من گندم به يك دينار مغربى بود و مبلغى از آنجا رفته بودند. و اندر شهر مكه اهل هر شهرى را از بلاد خراسان و ماوراءالنهر و عراق و غيره سراها بوده، اما اكثر آن خراب بود و ويران. و خلفاى بغداد عمارتهاى بسيار و بناهاى نيكو كرده‏اند آنجا، و در آن وقت كه ما رسيديم، بعضى از آن خراب شده بود و بعضى ملك ساخته بودند. آب چاه‏هاى مكه، همه شور و تلخ باشد، چنانكه نتوان خورد، اما حوضها و مصانع بزرگ بسيار كرده‏اند كه هر يك از آن به مقدار ده‏هزار دينار برآمده باشد. و آن وقت‏به آب باران كه از دره‏ها فرو مى‏آيد پر مى‏كرده‏اند. و در آن تاريخ كه ما آنجا بوديم تهى بودند. و يكى كه امير عدن بود، و او را پسر شاددل مى‏گفتند، آبى در زير زمين به مكه آورده بود، و اموال بسيار بر آن صرف كرده، و در عرفات بر آن كشت و زرع كرده بودند، و آن آب را بر آنجا بسته بودند و پاليزها ساخته، الا اندكى به مكه مى‏آمد، و به شهر نمى‏رسيد و حوضى ساخته‏اند كه آن آب در آنجا جمع مى‏شود، و سقايان آن را برگيرند و به شهر آورند و بفروشند. و به راه برقه به نيم فرسنگى چاهى است كه آن را بئرالزاهد گويند و آنجا مسجدى نيكو است و آب آن چاه خوش است و سقايان از آنجا نيز بياورند به شهر و بفروشند. هواى مكه عظيم گرم باشد. و آخر بهمن ماه قديم خيار و بادرنگ و بادنجان تازه ديدم آنجا. و اين نوبت چهارم كه به مكه رسيدم، غره رجب سنه اثنى و اربعين و اربعمائة تا بيستم ذى حجه، به مكه مجاور بودم.

پانزدهم حمل انگور رسيده بود، و از رستا به شهر آورده بودند، و در بازار مى‏فروختند. و اول ردى‏بهشت‏خربزه فراوان رسيده بود و خود همه ميوه‏ها به زمستان آنجا يافت‏شود و هرگز خالى نباشد. صفت زمين عرب و يمن - چون از مكه به جانب جنوب روند به يك منزل به ولايت‏يمن رسند و تا لب دريا همه ولايت‏يمن است. و زمين يمن و حجاز به هم پيوسته است و هر دو ولايت تازى زبانند. و در اصطلاح زمين يمن را حمير گويند و زمين حجاز را عرب، و سه جانب اين هر دو زمين درياست و اين زمين چون جزيره‏اى است: اول جانب شرقى آن درياى بصره است. و غربى درياى قلزم -كه ذكر آن در مقدمه رفت، كه خليجى است- و جانب جنوبى درياى محيط است. و طول اين جزيره -كه يمن و حجاز است- از كوفه باشد تا عدن، مقدار پانصد فرسنگ از شمال به جنوب، و عرض آن - كه از مشرق به مغرب است- از عمان است تا به جار كه مقدار چهارصد فرسنگ باشد. و زمين عرب از كوفه تا مكه است، و زمين حمير از مكه تا عدن. و در زمين عرب آبادانى اندك است و مردمانش بيابانى و صحرا نشينند، و خداوند ستور و چهارپا و خيمه. و زمين حمير سه قسم است: يك قسم از آن تهامه گويند، و آن ساحل درياى قلزم است‏بر جانب مغرب و شهرها و آبادانى بسيار است چون صعده و زبيد و صنعا و غيره. و اين شهرهائى است‏بر صحرا، و پادشاه آن بنده حبشى بود از آن پسر شاددل; و ديگر قسم از حمير كوهى است كه آن را نجد گويند و اندر او ديولاخها و سردسيرها باشد و جاهاى تنگ و حصارهاى محكم; و سيوم قسم از سوى مشرق است، و اندر آن شهرهاى بسيار است چون:

 نجران و عثر و بيشه و غير آن. و اندر اين قسم نواحى بسيار است. و هر ناحيتى ملكى و رئيسى دارد. و آنجا سلطانى و حاكمى مطلق نيست، و قومى مردمى باشند خودسر و بيشتر دزد و خونى و حرامى. و اين قسم مقدار دويست فرسنگ در صد و پنجاه فرسنگ برآيد. و خلقى بسيار باشند و همه نوع. و قصر غمدان به يمن است، به شهرى كه آن را صنعا گويند، و از آن قصر اكنون بر مثال تلى مانده است، در ميان شهر، و آنجا گويند كه خداوند اين قصر پادشان همه جهان بوده است. و گويند كه در آن تل گنجها و دفينه‏هاى بسيار است و هيچ كس دست‏بر آن نيارد بردن، نه سلطان و نه رعيت. و عقيق بدين شهر صنعا كنند. و آن سنگى است كه از كوه ببرند و در ميان ريگ بر تا به به آتش بريان كنند و در ميان ريگ به آفتابش بپرورند و به چرخ بپيرايند. و من به مصر ديدم كه شمشيرى به سوى سلطان آورده بودند، از يمن كه دسته و برچك او از يك پاره عقيق سرخ بود مانند ياقوت.  صفت مسجدالحرام و بيت كعبه - گفته‏ايم كه خانه كعبه در ميان مسجد الحرام و مسجدالحرام در ميان شهر مكه، و طول آن از مشرق به مغرب است و عرض آن از شمال به جنوب. اما ديوار مسجد قائمه نيست و ركنها در ماليده است تا به مدورى مايل است، زيرا كه چون در مسجد نماز كنند، از همه جوانب، روى به خانه بايد كرد. و آنجا كه مسجد طولانى‏تر است، از باب ابراهيم عليه السلام است تا به باب بنى‏هاشم چهارصد و بيست و چهار ارش است. و عرضش از باب‏الندوه، كه سوى شمال است، تا به باب الصفا، كه سوى جنوب است، و فراختر، جايش سيصد و چهار ارش است. و بسبب مدورى جايى تنگتر نمايد و جايى فراختر، و همه گرد بر گرد مسجد، سه رواق است‏بپوشش، به عمودهاى رخام برداشته‏اند.

 و ميان سراى را چهار سو كرده، و درازى پوشش كه به سوى ساحت مسجد است‏به چهل و پنچ طاق است و پهنايش به بيست و سه طاق. و عمودهاى رخام تمامت صد و هشتاد و چهار است. و گفتند اين عمودها همه خلفاى بغداد فرمودند از جانب شام به راه دريا بردن. و گفتند چون اين عمودها به مكه رسانيدند، آن ريسمانها كه در كشتيها و گردونها بسته بودند و پاره شده بود، چون بفروختند از قيمت آن شصت هزار دينار مغربى حاصل شد. و از جمله آن عمودها يكى در آنجاست كه باب‏الندوه گويند، ستونى سرخ رخامى است. گفتند اين ستون را همسنگ دينار خريده‏اند، و به قياس آن، يك ستون سه هزار من بود. مسجد حرام را هيجده در است همه به طاقها ساخته‏اند بر سر ستونهاى رخام، و بر هيچكدام درى ننشانده‏اند كه فراز توان كرد. بر جانب مشرق چهار در است: از گوشه شمالى باب‏النبى، و آن به سه طاق است‏بسته، و هم بر اين ديوار، گوشه جنوبى، درى ديگر است كه آن را هم باب‏النبى گويند، و ميان آن دو در صد ارش بيش است و اين در به دو طاق است. و چون از اين در بيرون شوى بازار عطاران است كه خانه رسول عليه السلام در آن كوى بوده است و بدين در به نماز اندر مسجد شدى. و چون ازين در بگذرى هم بر اين ديوار شرقى باب على، عليه السلام، در مسجد رفتى به نماز. و اين در به سه طاق است.

 و چون از اين در بگذرى بر گوشه مسجد مناره‏اى ديگر است‏بر سر سعى، كه از آن مناره كه به باب بنى‏هاشم است تا بدينجا ببايد شتافتن، و اين مناره هم از آن چهارگانه مذكور است. و بر ديوار جنوبى كه آن طول مسجد است هفت در است: نخستين بر ركن -كه نيم گرد كرده‏اند- باب الدقاقين است، و آن به دو طاق است، و چون اندكى به جانب غربى بروى درى ديگر است، به دو طاق و آن را باب الفسانين گويند. و همچنان قدرى ديگر بروند باب الصفا گويند، و اين در را پنج طاق است، و از همه، اين طاق ميانين بزرگتر است. بر هرجانب او دو طاق كوچك. و رسول عليه السلام از اين در بيرون آمده است كه به صفا شود و دعا كند. و عتبه اين طاق ميانين سنگى سپيد است عظيم، و سنگى سياه بوده است كه رسول عليه الصلوة و السلام پاى مبارك خود بر آنجا نهاده است و آن سنگ نقش قدم مبارك او گرفته، و آن نشان قدم را از آن سنگ سياه بريده‏اند، و در آن سنگ سپيد تركيب كرده، چنانكه سر انگشتهاى پا اندرون مسجد دارد. و حجاج بعضى روى بر آن نشان قدم نهند و بعضى پاى، تبرك را. و من روى بر آن نشان نهادن واجبتر دانستم. و از باب الصفا سوى مغرب مقدارى ديگر بروند، باب الطوى است، به دو طاق. و از آن بگذرند باب المعامل، به دو طاق، و برابر اين سراى بوجهل است. كه اكنون مستراح است. بر ديوار مغربى كه آن عرض مسجد است‏سه در است: نخست آن گوشه‏اى كه با جنوب دارد باب عروة، به دو طاق است. و به ميانه اين ضلع باب ابراهيم عليه السلام، است، به سه طاق. و بر ديوار شمالى -كه آن طول مسجد است- چهار در است: بر گوشه مغربى باب الوسيط است، به يك طاق، چون از آن بگذرى سوى مشرق باب العجلة است، به يك طاق. و چون از آن بگذرى به ميانه ضلع شمالى باب الندوة است‏به دو طاق. و چون از آن بگذرى باب المشاورة است‏به يك طاق. و چون به گوشه مسجد رسى شمالى مشرقى درى است‏باب بنى شيبة گويند.

و خانه كعبه به ميان ساحت مسجد است، مربع طولانى، كه طولش از شمال به جنوب است و عرضش از مشرق به مغرب. طولش [هفده ارش و بلندى] سى ارش است و عرض شانزده. و در خانه سوى مشرق است. و چون در خانه روند ركن عراقى بر دست راست‏باشد و ركن حجرالاسود بر دست چپ. و ركن مغربى جنوبى را ركن يمانى گويند. و ركن شمالى مغربى را ركن شامى گويند. و حجرالاسود در گوشه ديوار به سنگى بزرگ تركيب كرده‏اند، و در آنجا نشانده، چنانكه مردى تمام قامت‏بايستد با سينه او مقابل باشد. و حجرالاسود به درازى بدستى و چهار انگشت‏باشد، و به عرض هشت انگشت‏باشد، و شكلش مدور است. و از حجرالاسود تا در خانه چهار ارش است. و آنجا را كه ميان حجرالاسود و در خانه است ملتزم گويند. و در خانه از زمين به چهار ارش برتر است چنانكه مردى تمام قامت‏بر زمين ايستاده بر عتبه رسد. و نردبان ساخته‏اند از چوب چنانكه به وقت‏حاجت در پيش در نهند، تا مردم بر آن روند و در خانه روند. و آن چنان است كه به فراخى ده مرد بر پهلوى هم به آنجا برتوانند رفت و فرود آمد.

و زمين خانه بلند ست‏بدين مقدار كه گفته شد. صفت در كعبه - در كعبه درى است از چوب ساج، به دو مصراع. و بالاى در شش ارش و نيم است. و پهناى هر مصراعى يك گز و سه چهار يك، چنانكه هر دو مصراع سه گز و نيم باشد. و روى در و در افراز هم، نبشته است و بر آن نقره كارى دايره‏ها و كتابتها نقاشى منبت كرده‏اند، و كتابتهاى بزر كرده، و سيم سوخته در رانده، و اين آيت را تا آخر برآنجا نوشته: ان اول وضع للناس للذى ببكة. الآية و دو حلقه نقره‏گين بزرگ كه از غزنين فرستاده‏اند بر دو مصراع در زده، چنانكه دست هر كس كه خواهد بدان نرسد و دو حلقه ديگر نقره‏گين خردتر از آن هم بر دو مصراع در زده، چنانكه دست هر كس خواهد بدان رسد. و قفلى بزرگ از نقره بر اين دو حلقه زيرين بگذرانيده كه بستن در به آن باشد، و تا آن قفل برنگيرند در گشوده نشود. صفت اندرون كعبه - عرض ديوار يعنى ثخانتش شش شبر است. و زمين خانه را فرش از رخام است، همه سپيد.

 و در خانه سه خلوت كوچك است‏بر مثال دكانها: يكى مقابل در و دو بر جانب جنوب و شمال ستونها كه در خانه است و در زير سقف زده‏اند همه چوبين است، چهار سو تراشيده، از چوب ساج الا يك ستون كه مدور است و از جانب شمال تخته سنگى رخام سرخ است طولانى كه فرش زمين است و مى‏گويند كه رسول صلى الله عليه و آله بر آنجا نماز كرده است و هر كه آن را شناسد جهد كند كه نماز بر آنجا كند. و ديوار خانه همه به تخته‏هاى رخام پوشيده است از الوان. و بر جانب غربى شش محراب است از نقره ساخته، و به ميخ بر ديوار دوخته، هر يكى به بالاى مردى به تكلف بسيار، از زركارى و سواد سيم سوخته و چنان است كه اين محرابها از زمين بلندتر است و مقدار چهار ارش ديوار خانه از زمين برتر، ساده است و بالاتر از آن همه ديوار از رخام است تا سقف به نقارت و نقاشى كرده، و اغلب به زر پوشيده هر چهار ديوار. و در آن سه خلوت، كه صفت كرده شد، كه يكى در ركن عراقى است و يكى در ركن شامى و يكى در ركن يمانى، در هر بيغوله دو تخته چوبين به مسمار نقره بر ديوارها دوخته‏اند، و آن تخته‏ها از كشتى نوح، عليه السلام، است. هر تخته پنج گز طول و يك گز عرض دارد. و در آن خلوت كه قفاى حجرالاسود است ديباى سرخ دركشيده‏اند و چون از در خانه در روند، بر دست راست، زاويه خانه، خانه چهار سو كرده‏اند مقدار سه گز در سه گز و در آنجا درجه‏اى است كه آن راه بام خانه است. و درى نقره‏گين به يك طبقه، بر آنجا نهاده، و آن را باب الرحمة خوانند. و قفلى نقره‏گين بر او نهاده باشد. و چون بر بام شدى درى ديگر است افكنده همچون در بامى. هر دو روى آن در نقره گرفته. و بام خانه به چوب پوشيده است، و همه پوشش را به ديبا درگرفته، چنانكه چوب هيچ پيدا نيست. و بر ديوار پيش خانه از بالاى چوبها كتابه‏اى است زرين بر ديوار آن دوخته، و نام سلطان مصر بر آنجا نوشته -كه مكه گرفته، و از دست‏خلفاى بنى عباس بيرون برده- و آن المعزلدين الله بوده است.

 و چهار تخته نقره‏گين بزرگ ديگر هست‏برابر يكديگر هم بر ديوار خانه دوخته و مسمارهاى نقره و بر هر يك نام سلطانى از سلاطين مصر نوشته، كه هر يك از ايشان به روزگار خود، آن تخته‏ها فرستاده‏اند. و اندر ميان ستونها سه قنديل نقره آويخته است، و پشت‏خانه به رخام يمانى پوشيده است كه همچون بلور است. و خانه را چهار روزن است، به چهار گوشه، و بر هر روزنى از آن، تخته‏اى آبگينه نهاده كه خانه بدان روشن است و باران فرو نيايد. و ناودان خانه از جانب شمال است‏بر ميانه جاى. و طول ناودان سه گز است و سرتاسر به زر نوشته است. و جامه‏اى كه خانه بدان پوشيده بود سپيد بود، و به دو موضع طراز داشت طرازى را يك گز عرض، و ميان هر دو طراز ده گز بتقريب. و زير و بالا به همين قياس، چنانكه به واسطه دو طراز علو خانه به سه قسمت‏بود، هر يك به قياس ده گز. و بر چهار جانب جامه محرابهاى رنگين بافته‏اند و نقش كرده، به زر رشته و پرداخته، و بر هر ديوارى سه محراب: يكى بزرگ در ميان و دو كوچك بر دو طرف، چنانكه بر چهار ديوار دوازده محراب است‏بر آن خانه. بر جانب شمال، بيرون خانه ديوارى ساخته‏اند مقدار يك گز و نيم و هر دو سر ديوار تا نزديك اركان خانه برده، چنانكه اين ديوار مقوس است چون نصف دايره‏اى. و ميانجاى اين ديوار از ديوار خانه مقدار پانزده گز دور است.

 و ديوار و زمين اين موضع را مرخم كرده‏اند به رخام ملون و منقش، و اين موضع را حجر گويند و آب ناودان بام خانه در اين حجر ريزد. و در زير ناودان تخته‏سنگى سبز نهاده است، بر شكل محرابى، كه آب ناودان بر آن افتد. و آن سنگ چندان است كه مردى بر آن نماز تواند كردن. و مقام ابراهيم عليه السلام از خانه سوى مشرق است و آن سنگى است كه نشان دو قدم ابراهيم، عليه السلام بر آنجاست. و آن را در سنگى ديگر نهاده است، و غلاف چهارسو كرده، كه به بالاى مردى باشد از چوب، به عمل هرچه نيكوتر و طبلهاى نقره بر او زده و آن غلاف را دو جانب به زنجيرها در سنگهاى عظيم بسته و دو قفل بر آن زده تا كسى دست‏بدان نكند. و ميان مقام و خانه سى ارش است. بئر زمزم از خانه كعبه هم سوى مشرق است و بر گوشه حجرالاسود است. و ميانه بئر زمزم و خانه چهل و شش ارش است. و فراخى چاه سه گز و نيم در سه گز و نيم است. و آبش شورى دارد ليكن بتوان خورد. و سر چاه را حظيره كرده‏اند از تخته‏هاى رخام سپيد، بالاى آن دو ارش. و چهار سوى خانه زمزم آخرها كرده‏اند كه آب در آن ريزند و مردم وضو سازند. و زمين خانه زمزم را مشبك چوبين كرده‏اند تا آب كه مى‏ريزند فرو مى‏رود. و در اين خانه سوى مشرق است. و برابر خانه زمزم هم از جانب مشرق خانه‏اى ديگر است مربع، و گنبدى بر آن نهاده، و آن را سقاية الحاج گويند، اندر آنجا خمها نهاده باشند كه حاجيان از آنجا آب خورند. و از اين سقاية الحاج سوى مشرق خانه‏اى ديگر است طولانى و سه گنبد بر سر آن نهاده است و آن را خزانة الزيت گويند، اندر او شمع و روغن و قناديل باشد. و گرد بر گرد خانه كعبه، ستونها فرو برده‏اند، و بر سر هر دو ستون چوب افكنده و بر آن تكلفات كرده، از نقارت و نقش.

 و بر آن حلقه‏ها و قلابها آويخته، تا به شب شمعها و چراغها بر آنجا نهند از آن قنديل آويزند و آن را مشاعل گويند. و ميان ديوار خانه كعبه و اين مشاعل -كه ذكر شد- صد و پنجاه گز باشد و آن طوافگاه است. و جمله خانه‏ها كه در ساحت مسجدالحرام است، بجز كعبه معظمة، شرفها الله تعالى، سه خانه است: يكى خانه زمزم، و ديگر سقاية الحاج; و ديگر خزانة الزيت. و اندر پوشش كه بر گرد مسجد است پهلوى ديوار صندوقهاست از آن هر شهرى، از بلاد مغرب و مصر و شام و روم و عراقين و خراسان و ماوراءالنهر و غيره. و به چهار فرسنگى از مكه ناحيتى است از جانب شمال، كه آن را برقه گويند. امير مكه آنجا نشيند، با لشكرى كه او را باشد. و آنجا آب روان و درختان است، و آن ناحيتى است در مقدار دو فرسنگ طول و همين مقدار عرض. و من در اين سال از اول رجب به مكه مجاور بودم. و رسم ايشان است كه مدام در ماه رجب هر روز در كعبه بگشايند، بدان وقت كه آفتاب برآيد. صفت گشودن در كعبه، شرفها الله تعالى - كليد خانه كعبه گروهى از عرب دارند كه ايشان را بنى شيبه گويند، و خدمت‏خانه ايشان كنند و از سلطان مصر ايشان را مشاهره و خلعت‏بود. و ايشان را رئيسى است كه كليد به دست او باشد و چون او بيايد پنج‏شش كس ديگر با او باشند. چون بدانجا رسند، از حاجيان، مردى ده بروند و آن نردبان -كه صفت كرده‏ايم- برگيرند و بياورند و پيش در نهند و آن پير بر آنجا رود، و بر آستانه بايستد. و دو تن ديگر برآنجا روند و جامه و ديباى در را باز كنند، يك سر از آن يكى از اين دو مرد بگيرد، و سرى مردى ديگر، همچون لباده‏اى كه آن پير را بپوشند كه در مى‏گشايد.

و او قفل بگشايد و از آن حلقه‏ها بيرون كند. و خلقى از حاجيان پيش درخانه ايستاده باشند. و چون در باز كنند ايشان دست‏به دعا برآرند و دعا كنند. و هر كه در مكه باشد چون آواز حاجيان بشنود داند كه در حرم گشودند، همه خلق به يكباره به آوازى بلند دعا كنند چنانكه غلغله‏اى عظيم در مكه افتد. پس آن پير در اندرون شود -و آن دو شخص همچنان آن جامه مى‏دارند- او دو ركعت نماز كند و بيايد، و هر دو مصراع در باز كند، و بر آستانه بايستد، و خطبه برخواند، به آوازى بلند، و بر رسول عليه الصلوة و السلام صلوات فرستد، و بر اهل بيت او. آن وقت آن پير و ياران او هر دو طرف در خانه بايستند و حاج در رفتن گيرند و به خانه در مى‏روند، و هر يك دو ركعت نماز كنند و بيرون مى‏آيند تا آن وقت كه نيمروز نزديك آيد. و در خانه كه نماز كنند رو به در كنند، و به ديگر جوانب نيز رواست. وقتى كه خانه پر مردم شده بود كه ديگر جاى نبود كه در روند، مردم را شمردم، هفتصد و بيست مرد بودند. مردم يمن كه به حج آيند، عامه آن، چون هندوان، هر يك لنگى بر بسته و مويها فرو گذاشته، و ريشها بافته، و هر يك كتاره قطيفى، چنانكه هندوان، در ميان زده -و گويند اصل هندوان از يمن بوده است و كتاره قتاله بوده است معرب كرده‏اند- و در ميان شعبان و رمضان و شوال روزهاى دوشنبه و پنجشنبه و آدينه در كعبه بگشايند. و چون ماه ذى القعده در آيد ديگر در كعبه باز نكنند. عمره جعرانه - به چهار فرسنگى مكه، از جانب شمال، جايى است آن را جعرانه گويند.

 مصطفى(ص) آنجا بوده است‏با لشكرى. شانزدهم ذى القعده از آنجا احرام گرفته است و به مكه آمده و عمره كرده. و آنجا دو چاه است: يكى را بئر الرسول گويند: و يكى را بئر على بن ابى‏طالب، صلوات الله عليهما. و هر دو چاه را آب تمام خوش باشد. و ميان هر دو چاه ده گز باشد. و آن سنت‏بر جا دارند و بدان موسم، آن عمره بكنند. و نزديك آن چاه كوه‏پاره‏اى است كه بدان موضع گوها در سنگ افتاده است همچو كاسه‏ها. گويند پيغمبر عليه الصلوة و السلام بدست‏خورد در آن گوها آرد سرشته است و خلق كه آنجا روند در آن گوها آرد سرشند با آب آن چاهها. و همانجا درختان بسيار است، هيزم بكنند و نان پزند و تبرك را به ولايتها برند. و هم آنجا كوه‏پاره‏اى بلند است كه گويند بلال حبشى بر آنجا بانگ نماز گفته است. مردم بر آنجا روند و بانگ نماز گويند. و در آن وقت كه من آنجا رفتم غلبه‏اى بود، كه زيادت از هزار شتر عمارى در آنجا بود، تا به ديگر چه رسد. و از مصر تا مكه بدين راه كه اين نوبت آمدم سيصد فرسنگ بود. و از مكه تا يمن دوازده فرسنگ. و دشت عرفات در ميان كوههاى خرد است چون پشته‏ها. و مقدار دشت دو فرسنگ است در دو فرسنگ. و بر آن دشت مسجدى بوده است كه ابراهيم، عليه السلام، بنا كرده است. و اين ساعت منبرى خراب از خشت مانده است. و چون وقت نماز پيشين شود خطيب بر آنجا رود و خطبه جارى كند. پس بانگ نماز بگويند و دو ركعت نماز به جماعت، به رسم مسافران، بكنند و هم در وقت قامتى نماز بگويند و دو ركعت ديگر نماز به جماعت‏بكنند پس خطيب بر شتر نشيند و سوى مشرق بروند.

 به يك فرسنگى آنجا كوهى خرد سنگى است، كه آن را جبل الرحمة گويند، بر آنجا بايستند و دعا كنند تا آن وقت كه آفتاب فرود رود. و پسر شاددل كه امير عدن بود آب آورده بود از جايى دور، و مال بسيار بر آن خرج كرده، و آب را از آن كوه آورده، و به دشت عرفات برده، و آنجا حوضها ساخته، كه در ايام حج پرآب كنند تا حاج را آب باشد. و هم اين پسر شاددل بر سر جبل الرحمه چهار طاقى ساخته عظيم، كه روز و شب عرفات، بر گنبد آن خانه چراغها و شمعهاى بسيار بنهند كه از دو فرسنگ بتوان ديد. چنين گفتند كه امير مكه از او هزار دينار بستد كه اجازت داد تا آن خانه بساخت. نهم ذى الحجه سنه اثنى و اربعين و اربعمائة حج چهارم به بارى خداى، تعالى، بگزاردم و چون آفتاب غروب كرد، حاج و خطيب از عرفات بازگشتند، و يك فرسنگ بيامدند تا به مشعرالحرام. و آنجا را مزدلفة گويند. بنايى ساخته‏اند خوب همچون مقصوره كه مردم آنجا نماز كنند و سنگ رجم را كه به منى اندازند از آنجا برگيرند. و رسم چنان است كه آن شب، يعنى شب عيد، آنجا باشند، و بامداد نماز كنند، و چون آفتاب طلوع كند، به منى روند.

 و حاج آنجا قربان كنند. و مسجدى بزرگ است آنجا كه آن مسجد را خيف گويند. و آن روز خطبه و نماز عيد كردن به منى رسم نيست و مصطفى(ص) نفرموده است. روز دهم به منى باشند و سنگ بيندازند -و شرح آن در مناسك حج گفته‏اند- دوازدهم ماه هر كس كه عزم بازگشتن داشته باشد هم از آنجا بازگردد و هر كه به مكه خواهد بود با مكه رود. پس از آن از اعرابى شتر كرايه گرفتم تا لحسا، و گفتند از مكه تا آنجا به سيزده روز روند. وداع خانه خداى، تعالى، كردم. روز آدينه نوزدهم ذى‏الحجه سنه اثنتين و اربعين و اربعمائة، كه اول خرداد ماه قديم بود، هفت فرسنگ از مكه برفتيم مرغزارى بود. از آنجا كوهى پديد آمد. چون به راه كوه شديم صحرايى بود و ديهها بود، و چاهى بود كه آن را بئرالحسين بن سلامة مى‏گفتند، و هواى سرد بود. و راه سوى مشرق مى‏شد. و دوشنبه بيست و دوم ذى الحجة به طائف رسيديم، كه از مكه تا آنجا دوازده فرسنگ باشد. طائف ناحيتى است‏بر سر كوهى. به ماه خرداد چندان سرد بود كه در آفتاب مى‏بايست نشست -و به مكه خربزه فراخ بود- و آنچه قصبه طائف است‏شهركى است و حصارى محكم دارد و بازاركى كوچك، و جامعى مختصر دارد، و آب روان و درختان نار و انجير بسيار داشت. قبر عبدالله بن عباس، رضى الله عنه، آنجاست، به نزديك آن قصبه. و خلفاى بغداد آنجا مسجدى عظيم ساخته‏اند و آن قبر را در گوشه آن مسجد گرفته، بر دست راست محراب و منبر. و مردم آنجا خانه‏ها ساخته‏اند و مقام گرفته. از طائف برفتيم و كوه و شكستگى بود كه مى‏رفتيم. و هرجا حصاركها و ديهكها بود. و در ميان شكستها حصاركى خراب به من نمودند، اعراب گفتند: اين خانه ليلى بوده است، و قصه ايشان عجيب است. و از آنجا به حصارى رسيديم كه آن را مطار مى‏گفتند. و از طائف تا آنجا دوازده فرسنگ بود. و از آنجا به ناحيتى رسيديم كه آن را ثريا مى‏گفتند.

 آنجا خرماستان بسيار بود و زراعت مى‏كردند به آب چاه و دولاب. و در آن ناحيه مى‏گفتند كه هيچ حاكم و سلطان نباشد و هرجا رئيسى و مهترى باشد به سر خود. و مردمى دزد و خونى، همه روز با يكديگر جنگ و خصومت كنند.  و از طائف تا آنجا بيست و پنج فرسنگ مى‏داشتند. از آنجا بگذشتيم، حصارى بود كه آن را جزع مى‏گفتند. و در مقدار نيم فرسنگ زمين، چهار حصار بود. آنچه بزرگتر بود، كه ما آنجا فرود آمديم، آن را حصن بنى نسير مى‏گفتند. و درختهاى خرما بود اندك. و خانه آن شخص كه شتر از او گرفته بوديم در اين جزع بود. پانزده روز آنجا بمانديم. خفير نبود كه ما را بگذارند. و عرب آن موضع، هر قومى را، حدى باشد كه علف خوار ايشان بود و كسى بيگانه در آنجا نتواند شدن، كه هر كه را كه بى‏خفير يابند بگيرند و برهنه كنند; پس از هر قومى خفيرى باشد تا از آن حد بتواند گذشت -(و خفير بدرقه باشد، و قلاوز نيز گويند)-. اتفاقا سرور آن اعراب كه در راه ما بودند، و ايشان را بنى سواد مى‏گفتند، به جزع آمد و ما او را خفير گرفتيم، و او را ابوغانم عبس بن البعير مى‏گفتند.

با او برفتيم قومى روى به ما نهادند، پنداشتند صيدى يافتند، چه ايشان هر بيگانه را كه بينند صيد خوانند چون رئيس ايشان با ما بود چيزى نگفتند، و اگر نه آن مرد بودى ما را هلاك كردندى. فى الجمله در ميان ايشان يك چندى بمانديم كه خفير نبود كه ما را بگذارند. و از آنجا خفيرى دو بگرفتيم، هر يك به ده دينار، تا ما را به ميان قومى ديگر برد. قومى عرب بودند كه پيران هفتاد ساله مرا حكايت كردند كه در عمر خويش بجز شير شتر چيزى نخورده بودند. چه در اين باديه‏ها چيزى نيست الا علفى شور كه شتر مى‏خورد و ايشان خود گمان مى‏بردند كه همه عالم چنان باشد.

ماخذومنابع: حجت نشريه کانون فرهنگي حکيم ناصرخسروسالهاي شصت وپنج تاشصت نو، وبگاه رشد، راسخون ونوشته هاي نويسنده درنشريه هاي بيرون ودرونمرزي .

 

بهره : راسخون، اساطیر ،، مجله هنرنشريه اتحاديه هنرمندان افغانستان شماره پنجم وششم - سال شصت وهفت وپژوهشهاي نويسنده دررسانه هاي بيرون ودرونمرزي. 

 

 

بقیه گزیده های مقالات (صباح) اینجا کلیک نماید

 

 
 

 

 
admin@vatandar.at
 
 
 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد