2009/1/17

 

چشمان ساحرانۀ افسانه گوی او

تفسیر زندگیش

میعاد جشن نور، کمینگاه دو لبش

جنگل به پیش قامت وی سر خمیده داشت

در چهره اش لطافت بکر بلوغ ماه

 

اندام مرمرین سپیدش حلول ناز

مشاطۀ شکوه تنش دلبرانه بود

مغرور و سربلند

مخلوق آفرینش چند لحظۀ قشنگ

بر جاودانه بود

یک دست لاله يی

میکرد با صداقت صبح کنار یار

دمساز رهگذار

دست دگر، بهار سبد آشیانه را

آغوش می کشید

گلزار هیئتی ز چمن  پیش پاش بود

 

زنبیل غنچه هاش

ایام نامرادی عهد نبسته را

مرگ قرار آتش در دل نشسته را

هیهات عمر ناگهانی ازدست رفته را

فریاد می نمود

گلدسته هاش مست سحرگاه عشق بود

با عابران ندیم جهانی خجسته داشت

 

چندی برین نمط

هی آمد و گذشت

تا عزم رهروی به گذر حالتی فزود

با لاله هاش مرمر سیمین شکوفه کاشت

 

رهرو به آرزوش

بنشست روبروش

از بغچه يی که هیچ نپنداریش ز چیست

برداشت نامه يی

برخواند اسم اعظم نذر زمانه را

در قلب نازک یک دسته گل دمید

 

پیک اثر وزید

اندوده شد فضا

 

دختر ز موج عطر نسیم فسونفزای

باری نفس کشید

لبخنده يی نمود

با رهروان وصول هزاران سحر سرود

 

تا روز در بروز

گلستان شکفته شد

 

من غرق در تجلی زیبايی اش بُدم

چون لاله يی بدست

از رهگذر شدم

از خواب سر شدم

 

دنیا پُر از نیاز و افق را سپیده بود

 
 

admin@vatandar.at

مدیر مسوول : دیپلوم انجنیرعمر محسن زاده

صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی

کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به «وطندار» می باشد