گزیده های مقالات فرهنگی فلسفی
سنتگرایی ???

سنتگرایی نقطه مقابل تجددگرایی، به معنی آن است که شخص، کهنه و قدیمی بودن مطلبی را دلیل درستی یا خوبی آن بداند و بگوید که چون این کار از پیشینیان به ما رسیده است و از قدیم انجام میشده، پس درست است. میل به پذیرش اعتقادات گذشتگان، گرایش رایجیاست که علت آن میتواند گرایشهای باطنی به آداب و رسوم، تنبلی در تفکر، ترس از دگرگونی، تحول در وضع کنونی باشد. یکی از مصادیق مهم این مغالطه، مسأله عادت است که افراد با تکرار عمل خاصی و مداومت بر شیوههای خاص زندگی، با آنها انس میگیرند و گاه میپندارند اگر فردی به کاری که دارای اشکالات و نواقص است عادت کند، این باعث جواز انجام آن کار برای او میشود.
سختترین و پرنفوذترین حالت این مغالطه، عادات اجتماعیاست که هنجارها و ارزشهای اجتماع را شکل میدهند. البته آداب و رسوم به خودی خود زشت و ناپشند نیستند؛ بلکه مغالطه سنتگرایی وقتی رخ میدهد که گروهی با اینکه خطا بودن برخی از این آداب را فهمیدهاند باز دست از آنها برنمیدارند یا تنها استدلالشان برای انجام دادن آن کار، ادامه دادن راه و روش گذشتگان باشد.
سنت چیست؟
سنت در کلی ترین و متداولترین مفهوم آن، به معنی ترادیتوم
Traditum
یعنی هر چیزی که از گذشته منتقل یا ارسال شده باشد، است. سنت می
تواند شامل عقاید، روش های مشخص در زندگی، عادات، رفتار، مراسم و
مناسک مذهبی باشد. مهمترین خصیصه ی سنت، این است که باید طی یک
دوران طولانی تاریخی از نسلی به نسلی در یک جامعه منتقل شده باشد.
گاهی سنت در جریان این نقل و انتقال تاریخی تحول می پذیرد، تغیبر
می خورد و چهره بدل می کند. به گونه ای مثال سنت تجلیل از« نوروز»
در کشور ما در اول یک سنت مذهبی مربوط به دین زردشتی بود؛ اما اینک
به شکل یک رسم پسندیده ی ملی با حفظ بار مذهبی خود، ولی در قالب
اسلام، در آمده است و مردمی که امروزه این سنت کهن را تجلیل می
کنند، می پندارند که تقدس این روز بخاطری است که حضرت علی در این
روز به خلافت نشسته است، بدون این که بدانند که بنا بر عقاید زردشت
اهورا مزدا جهان را در این روز آفریده و جمشید یکی از مقتدرترین
شاهان آریایی، در این روز در بلخ تاج شاهی به سر گذاشت.
مهمترین اهمیت سنت، در تشکل هویت افراد یک ملت است. سنت ها به
عنوان مجموعه ای از پندار ها، باور ها و الگو های رفتاری که از
گذشته به مارسیده اند، برخی مواد نمادین را برای شکل گیری هویت، هم
در سطح فردی و هم در سطح جمعی فراهم می آورند. فرایند شکل گیری
هویت از هیچ، نمی تواند آغاز شود؛ این فرایند همواره بر مجموعه ای
از مواد نمادین از پیش موجود که در بطن سنت جا دارند و زیر ساخت
هویت را تشکیل می دهند، بنا شده است.
بنا بر همین خصوصیت سنت است که گاهی فرد در روند مدرنیته که برای
نفی سنت و مدرن شدن تلاش می کند، دچار از خود بیگانگی می شود و
هویت خویش را، از دست می دهد. مدرنیته در جوامعی که نه به شکل یک
روند منظم تاریخی که از بطن اجتماع برخواسته باشد؛ بلکه به شکل
پدیده ای وارد شده از بیرون مورد تطبیق قرار بگیرد، از خود بیگانگی
و گمگشتگی هویت را، به دنبال می آورد.
باید متوجه بود که میان تصادم مدرنیته و سنت در اروپا - که خاستگاه
مدرنیزم است و مدرنیزم در حقیقت از بطن همان فرهنگ سر بیرون آورده
است - و تقابل میان سنت و مدرنیزم در جوامعی نظیر جامعه ای ما، فرق
فراوان است. و مهمترین تفاوتشان در این است که مدرنیزم در اروپا،
نتیجه ای منطقی یک سلسله تحولاتی بود که در طی بیش از سه سده در
تمام شئون و زوایای جوامع اروپایی، به وقوع پیوست. و در طی این مدت
سنت ها رفته رفته دگرگون شدند و ذهنیت ها برای پذیرش روش های جدید
در زندگی، آماده گردیدند.
اما در کشور ما (افغانستان) همواره تضاد میان سنت و تجدد، باعث
تصادمات بزرگ و به زوال کشانده شدن روال تدریجی پیشرفت و توسعه
بوده است. دلیل این امر تقریبا در عدم درک درست اکثریت مردم از
مفهوم مدرنیته و هراسی است که مردم و به ویژه گروه های محافظه کار
اجتماعی از این پدیده دارند. در طی تاریخ معاصر کشور ما تجدد
گرایان، اعم از چپ گرایان، لیبرال ها و راست گرایان همواره به شکل
قالبی خواسته اند فورمول های مدرنیزم را بر جامعه ی به شدت عقب
مانده ی ما، تطبیق کنند که این کار باعث واکنش شدید محافظه کاران
شده و تصادمات سنگین میان این دو جناح را، باعث شده است که منجر به
عقب نگهداشته شدن و عدم رشد و توسعه جامعه ی ما، شده است.
.رفقا، دوستان عزیزتارنمای وطندار ! لطفاً نظرات، پیشنهادات، انتقادات، مقاله ها، نوشته ها، مضامین و مطالب علمی و تحلیلی خود را جهتِ نشر به ادرس پوست الکترونیکی سایت بفرستید

“
“این دژ یا حصار در حدود سه قرن (از قرن دوم تا پنجم مسیحی) آبادی روی
پشته بالاحصار به شکل اثر مذهبی ساخته شده که نظر به شواهد نقاط مجاور
میتوان آن را نیایشگاه بودائی خواند که احتمالاً بعید نیست که شالوده
اولین قلعه جنگی در همین زمان بدست یکی از شاهان هپتالی (هون) بوده
باشد. تیمورشاه که پایتخت افغانستان را از قندهار به کابل انتقال داد و
در بالاحصار کابل جاگزین شدند. تا عصر سلطنت امیر عبدالرحمن خان پایتخت
در همانجا بود”













