2012/08/08

 

از رف کتاب

  طرزی و سراج الاخبار

بخش نخست

 

صدیق رهپو طرزی

شهر گت تینگن، جرمنی

آقای بشیرِ سخاورز، دوست نویسنده ام که با او از دریچه و کلکین های نوشته هایش آشنا شده ام، تبادله گاه به گاه نامه های برقی و همچنان عضویت هر دوی مان در ٫٫ بنیاد فرهنگی محمود طرزی،، این پیوند را گره بیش تر زده است، مهربانی نموده یکی دو ماه پیش، اثرش را به نام ٫٫ طرزی و سراج الاخبار ،، برایم گسیل داشت.

من، با استفاده از فرصت از درون دل از ایشان تشکر می نمایم.

در آغاز، با تشنگی و عطشی که نسبت به آن دوران و نقش  محمود طرزی، نی به این باور که یگانه بوده است، این اثر را خواندم.

در این گاه بود که نامه برقی آن دوست گرامی را دریافتم. در این نامه آمده بود که به معرفی اثرش دست بیازم.

من، خود را از یک سو بسیار نا توان تر از آن احساس می کنم که به چنین امر بزرگی دست بیازم و از جانب دیگر متوجه شدم که آقای کاظم کاظمی،  شاعر، نویسنده و ناقد ادبی، این اثر را در میدان اندیشه یی بخش زبان پارسی بی.بی.سی در جال جهانی آگاهی، معرفی نموده است.

به دید من، دیگر جایی برای تکرار آن و اگر به گفتهٔ قدما احسن ـ به تر ـ هم باشد، باقی نمی ماند.

من، بر آن شدم تا تنها و تنها دیدگاه ام را ــ آن گونه که برداشتم است ــ در این مورد بنگارم و داوری را به رسم همیشه به دیگران بگذارم.

البته از دست دادن صبیحه طرزی افضلی، خواهر بزرگوار و عزیزیم به همین تازه گی ها، به گفتهٔ  مولوی بلخی، مدتی این مثنوی را به تاخیر انداخت.

من در این خط نگاه و دید، روی به آن باوری دارم که بین دوست و حقیقت، دومی را برتر می داند.

عنوان

تا جایی که روشن است، عنوان را می توان دریچه و یا کلکین بازی برای انداخت نگاهی به دورن یک اثر خواند. از سوی دیگر، این را می توان تبلور بخش زیاد محتوای اثر، نیز به حساب آورد.

از نام کتاب که  ٫٫طرزی و سراج الاخبار،، می باشد، چنین بر می آید که بایست گفتگو و بحث از محمود طرزی و پیرامون زنده گی و شکل گیری اندیشه هایش آغاز گردیده و سپس به ٫٫ س.ا. ،، که وسیلهٔ بیان و انتقال این ایده ها و باور ها می باشد، و هدف آن آوردن دگرگونی در افکار مردم است، ره بسپارد.

در این جا می خواهم تاکید نمایم تا به تر می بود تا واژهٔ  محمود، نیز به عنوان اضافه می گردید.

آن گونه که می دانیم چنین باوری وجود دارد که سردار رحمدل، ( کندهار ۱۷۹۰ نجف، عراق ۱۸۵۰ ) پدر غلام محمد طرزی ( کندهار ۱۸۳۰- دمشق، سوریه ۱۹۰۰ )، که به گفتهٔ قدما طبع شعر داشت، و در باغ و راغش مجلس ها و محفل های  بیدل خوانی را ترتیب می داد و خود یکی از هواداران جدی این سبک شعری بود، واژهٔ طرزی  را برای چندی به حیث تخلص شعری بر گزیده بود.

همچنان باید خاطر نشان نمود که در ٫٫ فرهنگ سخنوران،، از پنج شاعر با تخلص طرزی، ذکر به میان آمده است. در این ایل و خیل، شاعران و قلم زنان دیگری نیز وجود داشته اند.

یکی از برادران رحمدل  که به نام مهردل، یاد می شد، واژهٔ  مشرقی، را در شعرش به کارمی برد. او دارای دیوان شعری است و کتاب ٫٫ شرح دو بیتین،،  اش در مورد شرح شعر  جلال الدین محمد بلخی، معروف می باشد.

اما، این غلام محمد، بود که با ورود بیش تر به دنیای شعر و آشنایی با کوه و کوتل شعر  بیدل ، به ویژه بیش از ده سالی را که نخست در بند و زندان، آن گونه که خود سروده است، ٫٫ لایق زنجیر باشد دست و پای شیر را،، و بعد در خزیدن در گوشهٔ عزلت نشینی، در زمان امارت دوم امیر شیرعلی، از سر گذراند، به گفتهٔ خودش با دست یافتن به  طرزی  یا شیوه و اسلوب نو در سرودن شعر، این تخلص را به کار برد.

در این زمان، خانه و کاشانه اش به انجمن یاران شعر و ادب بدل شد. در گوهر این نشست های فرهنگی و ادبی، بیدل خوانی و پرداختن به او جای بلندی داشت. او خود در غزلی زیر عنوان ٫٫ بر روش بیدل در قندهار گفته ،، در این زمینه چنین سروده است:

٫٫ فرق در طرزی  و  بیدل، غیر اسم و رسم نیست،

آب در گلشن نمایانست، چون گلشن در آب.،،

٫٫ کلیان دیوان طرزی،، چاپ دوم، ص.(۹۶)

همچنان بر روش بیدل  در  قندهار،  چنین سروده است:

٫٫بحر معنیم  طرزی، همچو  بیدل، اندر شعر،

مصرعی اگر خواهم سر کنم، غزل دارم."

همان جا، ص.(۴۱۸)

این امر، در دوران محمود طرزی، نیز بحث هایی را بر انگیخته بود.  محمود طرزی، خود در سال های آخر نشر ٫٫ س.ا. ،،، به جای واژهٔ  طرزی ، کلمهٔ  افغان، را به کار می برد، زیرا در آن دوران در ذهنیت های ادبا و هوا داران شعر، نام  غلام محمد، با واژهٔ  طرزی ، پیوند تنگاتنگ یافته بود.

محمود طرزی، درمقالهٔ زیر نام ٫٫ تبدیل عنوان،، که در شمارهٔ اول، سال هفتم ٫٫ س.ا.،، به دست نشر سپرده است، در این مورد خود به شرح مساله پرداخته است.

بعد که این تخلص را تمام بازمانده گان  غلام محمد طرزی، برای شان به حیث نام خانواده گی بر گزیدند، دشواری کار بیشتر از پیش نمایان گردید.

آن گونه که می دانیم، امیر عبدالرحمان، پس از آن که پایه های قدرتش را تحکیم بخشید، آرام آرام تلاش نمود تا آنانی را که به خارج از کشور تبعید و یا آواره ساخته بود، به وطن فرا خواند.

این کار به دلیل های گونه گون، از آن میان نامهٔ ملا نجم الدین، آخند هده ، که در آن چنین ابراز نگرانی نموده بود که اگر  انگلیسان، خیال پیشروی بیش تری را در کشور داشته باشند، کسی نمانده است تا یارای مقاومت را در برابرش داشته باشد، صورت گرفته است.

اما، به نظر من، انگیزهٔ اساسی آن بوده است تا از صف هواداران سردار محمد ایوب  و سردار اسحاق ، دو مدعی امارت، بکاهد و همراه با آن، پایگاه اجتماعی خویش را نقویت نماید. هم چنان از استعداد آنان برای کشور داری استفاده نماید. او در این مورد، مانند هر زمامداری که به فکر تداوم قدرت است، آدم عملگرا بود. این کار، زیر نام برگشت ٫٫مهاجران ،، به کشور صورت گرفت.

به این گونه، اولین کسانی که از این وضع نوین بهره گرفتند، آنانی بودند که در هند، پناه برده بودند. بعد، کسانی از  بخارا و سمرقند، و جای های دیگر، به کشور بازگشتند.

در چارچوب همین سیاست بود که او در پایان دهٔ هشتاد سدهٔ نزده ام، نامه یی به غلام محمد طرزی، ارسال نمود. در بخشی از این نامه می خوانیم، ٫٫حالا هیچ مانعی نیست که ما و شما را از هم جدا بدارد. اگر واپس بوطن برگردید با کمال ممنونیت پذیرفته خواهید شد.،،

غ. م. طرزی ، در پاسخ نامه به این دلیل که ٫٫ روز رستاخیز در همین دیار فلسطین و شام آغاز می یابد،، از بازگشت عذر می خواهد و یاد آور می شود، ٫٫اجازه فرمایند تا همین جا امرار حیات باقی مانده را بکنم.،،

اما، گل محمد و  عبدالخالق، پسرانش با وجود مخالفت پدر،  شام،  را ترک و راهی کشور می گردند.

بعد ها،  زمان طرزی، به آنان پیوست. او، هنگامی که خانوادهٔ طرزی، از شهر کراچی، به سوی  بغداد  راهی می شدند، نزد  شیر علی، مامایش که پسر مهر دل مشرقی، کاکای پدرش هم بود، باقی ماند. او هنگام زنده گی در کراچی، دیوان پدر را با خط خوش خویش نوشت و آن را آمادهٔ چاپ نمود.

از آن جایی که اینان اهل قلم و ادب بودند، در این عرصه دست به کار شدند. اینان در کنار نوشتن کتاب، خوش نویسی، چاپ و آراستن آن ها و یا به زبان آن زمانی رساله ها، نقش مهمی را بازی نمودند.

گل محمد طرزی، اولین اثرش را ــ البته تا جایی که تا کنون به دست آمده است ــ به نام ٫٫ جنگ روس و روم،،  در سال ( ۱۸۸۸ع. )، به دست نشر سپرد.

از او همچنان اثر های دیگری زیر نام های زیر نوشته و یا به کوشش و اهتمامش نشر شده است. تا کنون این ها رد یاب شده اند:

۱- ٫٫تعلیمنامه خیاطی بخش دوم،، ( ۱۸۹۲ ) اثری است زیر نام ٫٫ تحفهٔ امیری،، که در مورد شیوهٔ پوشیدن لباس در دربار می باشد. چنین به نظر می آید که این اثر، بخش اول نیز داشته است.

۲-  ٫٫ رسالهٔ نصایح نامه،، ( ۱۸۹۴

۳- ٫٫رسالهٔ موعظه،، (۱۸۹۴)

۴- رسالٔه موعظه به افغانی،، (۱۸۹۴)

یادداشت: منظور از واژهٔ افغانی همان زبان افغانی است که اکنون آن را پشتو می خوانند.

۵- ٫٫دیوان ملا رحمت بدخشانی،،  ( ۱۸۹۴

۶ ٫٫رسالهٔ حیرت افزا،، ( ۱۸۹۷)

۷ ٫٫رسالٔه کیمیا،، ( ۱۸۹۷

۸- تحفه ٔ امیری،، کتابی است در مورد فن باروت یا بارود سازی. (۱۸۹۷

۹- ٫٫یوسف و زلیخا،، اثر عبدالقادر ختک، به پارسی و پشتو، (۱۸۹۸

۱۰ـ  ٫٫آمدن نامه،، این اثر، گردان فعل های زبان پارسی را از واژهٔ آمدن به بعد در بر می گیرد. این کتاب برای آموزش زبان پارسی، برای  نورستانیان  که تازه زیر سیطرهٔ حکومت مرکزی قرار گرفته بودند، نوشته شده است. ( ۱۸۹۸

۱۱ـ  ٫٫رسالٔه قواعد کاری میرزایان،، ( ۱۸۹۹

۱۲ـ  ٫٫رسالهٔ کار مهاجران،، ( ۱۸۹۹ )

۱۳ـ  ٫٫کتاب قانون افغانستان ،، این اثر در مورد وظیفه های کوت حواله دار یا دستگاه نگهداری امنیت می باشد.   (۱۸۹۹).

ازعبدالخالق طرزی، کتاب ها و رساله های زیر ــ البته تا حالا ــ که به سعی، اهتمام و یا ویراستاریش، به دست نشر سپرده شده است، دستیاب شده اند:

۱ ـ ٫٫قواعد سراج در مورد خریداری مال از دول خارجیه،، ( ۱۹۰۲

۲ ـ ٫٫ رحمت الاطفال،، ( ۱۹۰۳

۳- ٫٫قواعد سراج الملة فی طریق التعزیه،، ( ۱۹۰۳

۴ ٫٫تحفة الاطفال،، ( ۱۹۰۴

۵ ـ ٫٫ زبدة التجوید،، ( ۱۹۰۴

۶ ـ ٫٫میزک رساله در فهرست عسکری،، ( ۱۹۰۵

یادداشت: واژهٔ میزک، همانا موزیک می باشد که به این گونه نوشته می شده است.

۷ ـ ٫٫قانون حکام دولت خداداد افغانستان،، بدون تاریخ دارای ۶۸ ص.

۸ ـ ٫٫ میزک پلتن،، ( ۱۹۰۵

۹ ـ ٫٫تقویم یا جنتری سال ۱۳۲۴ ،،، در سال ( ۱۹۰۶ ).

او همچنان در سال اول نشراتی س. ا.،(۱۹۱۱) به حیث مهتمم و یا دبیر نشریه کار نمود و بعد امور چاپخانهٔ          عنایت، را پیش می برد. او در سال۱۹۳۰، جهان را پدرود گفت.

از زمان طرزی، پسر دیگر غلام محمد طرزی، اثر های زیر تا کنون دریافت شده است:

۱ ـ  تزوک ناپلیون اول،، که بر گردان دیدگاه های ناپلیون، درمورد شیوه های رزمی و جنگی می باشد. این اثر در چاپخانهٔ  مطبع دارالسلطنه کابل ، به دست نشر سپرده است. ( ۱۹۰۰

۲ ـ٫٫ الفاروق ،، حصهٔ دوم.( ۱۹۲۴

چنین به نظر می آید که بخش اول این اثر پیش تر انتشار یافته باشد.

او، بعد ها رئیس کتابخانه شاهی مربوط به امیر  حبیب الله، را پیش می برد. او در سال ( ۱۹۳۱ )، در کابل فوت نمود.

به این گونه، پیش از آن که نام محمود طرزی، در این عرصه سر زبان ها بیافتند، نقش پسران دیگر طرزی در دنیای نشر و چاپ در آن آب و هوای پُر از اختناق، به گفتهٔ آقای کاظم آهنگ، به شدت ٫٫مشهود و متبارز،، بوده است.

دراین مورد باید این نکته را یاد آور شد که  عبدالوهاب، پسر ارشد محمود طرزی، تا مدتی بر این امر پا می فشرد که تخلص طرزی، ارثیه یی است که تنها و تنها به بازمانده گان محمود طرزی، می رسد. این، خود داستان درازی دارد که در این تنگ جای، مجال پرداختن به آن نیست.

تکه های جداگانه

تا جایی که از خوانش این اثر گیرم آمد، به این باور دست یافتم که این نوشته بایست پیش تر به صورت مقاله های جداگانه، به رشته تحریر آمده و سپس در این مجموعه گرد آورده شده است.

                        نگاهی به عنوان مقاله ها از ٫٫سال شمار زنده گی محمود طرزی،، تا ٫٫ حضور زنان در زمان طرزی،، نمایانگر روشن این امر می باشد.

تکرار برخی مطلب ها مانند: همفکری  محمود طرزی و سردار نصرالله ، برادر امیر و مخالفت آنان در برابر هم، در مبحث های جداگانه یی چون: ٫٫ واکنش در برابر س. ا. ،، ، ٫٫نمایشنامهٔ اشرافیان،، و ٫٫ نخبگان طرزی ،، همچنان درجهٔ نفوذ  نصرالله، بر امیر که ناشی از حمایتش از او برای رسیدن به سلطنت می باشد، در مقاله های ٫٫واکنش در برابر س. ا. ،، و ٫٫نمایشنامهٔ اشرافیان،، نمونه های برجسته این امر می باشند.

اما، کار برد ٫٫ مقالتهایشان ،، از سوی آقای داکتر  اسدالله حبیب ، در  پیشگفتار  این اثر، نمونهٔ شاه نگین، به حساب می آید.

پیشینه یی در این راه:

تا جایی که روشن است پس از فروپاشی سلطنت  امان الله، به دنبال آن زیر فشار قرار گرفتن هواداران دگرگونی و تحول سیاسی در کشور، پرداختن به آنانی که پیوند تنگاتنگ با این جریان داشتند، و یا حتا هواخواه به شمار می رفتند، ممنوع و قدغن گردید.

چار دهه سکوت:

این سکوت در مورد  محمود طرزی ، تا سال های شصت سدهٔ بیستم عیسایی تداوم یافت و خالیگاه ژرفی را در کار بررسی و کاوش ها، به میان آورد. نکتهٔ جالب این است که حتا نویسنده گان خارجی سعی نمودند از کنار پرداختن جدی به این امر بگذرند و تنها به اشاره هایی در این مورد بسنده نمایند. جای شگفتی است که این سکوت حتا دامان نشریه های دانشی و علمی مانند:  دانشنامه اسلام، را فرا گرفت. در هر دو چاپ کهنه و نو این دانشنامه، نی تنها محمود طرزی، و  س. ا. ، نادیده گرفته و به دست فراموشی سپرده شده اند، بل در مورد جنبش نو گرایی و ملی گرایی در کشور، نیز اشاره یی صورت نگرفته است.

هم چنان در روسیهٔ شوروی، با وجود توجه به نقش تاریخی  محمود طرزی ،  سراج الاخبار  و جنبش جوانان افغان، هیچ اثر مستقلی که رنگ بررسی و کاوش همه جانبه را داشته باشد، پدید آورده نشد.

من، خوب به یاد دارم:

پدرم روزگار تبعید را در شهر هرات، پس از آن که او را به جرم هواداری از جنبش نو گرایی، نخست از وزارت خارجه بیرون و سپس با خانواده به آن جا فرستادند، به تلخی به سر می برد.

او، بار ها و بار ها این قصهٔ اندوه بار را به زبان می راند که محمد نادر، فرامانروای آن زمان، به همه اطرافیانش دستور داده بود: ٫٫ نام این ملعون (محمود طرزی) را در برابرم مبرید.،،

او در مورد علت و جرم تبعید شدنش می گفت، ٫٫نادر، همان روز هایی که تازه بر اریکه قدرت تکیه زده بود، برای مشروعیت بخشیدن قدرتش تلاش می ورزید، تا هوداران بیش تری را برایش جلب نماید. من را نزد خویش فرا خواند و خواهش نمود که با او همکاری نمایم. من در برابرش گفتم، ٫٫ من، باری با مرد کار کرده ام.،،

همین امر، برای فرستادنش به تبعیدگاه در هرات، کافی بود.

در آن جا، او را که در میان اولین دسته یی از فارغ تحصیلان مکتب حکام ، این هستهٔ دانشکده حقوق و علوم سیاسی، در دورهٔ امانی، قرار داشت، به کار معابر ( ماموری که وظیفه دارد تا کار سرک سازی و نهال نشانی مربوط بلدیه شهر را بررسی نماید. طرزی) گماشتند.

به هر روی.

به گفته پروفیسر  وارتان گرِگوریان V. Gregorian ، در این مورد، ٫٫ سکوت و نادیده انگاری تا دو دهه پس از جنگ دوم جهانی ادامه یافت.،،

اولین کسی که با رساله گکی به این امر می پردازد،  لویی دوپری، است. او درجریان گزارش هایی که از محل برای دانشگاه های امریکایی در بخش مربوط به جنوب شرق آسیا، از افغانستان، می نوشت، اثری زیر عنوان ٫٫محمود طرزی: ملیگرای فراموش شده ،، در سال ( 1964 )، نوشت.

البته اثری که محمود طرزی، در این مدت از خویش برای آوردن دگرگونی در ذهنیت جامعه و گسترش اندیشه های نوگرا یا مدرن و حتا ملی گرا بر جای گذارده بود، برای همیشه نادیده گرفته شده نمی توانست. نور آگاهی را می توان برای مدتی به پسخانه استبداد در بند کشید، اما، برای همیشه این کار دور از امکان می نماید.

به همین دلیل، نام محمود طرزی ، پس از این همه در بند کشیدن، با باز شدن فضای سیاسی در کشور، پس از این همه سکوت، به وسیله نویسنده گان روشن نگر، به ویژه آنانی که به گذشته تاریخی نگاهی می انداختند، روی زبان ها جاری شد.

پس از آن ما شاهد نشر مقاله ها و کتاب هایی در این زمینه بوده ایم.

 ٫٫طرزی و سراج الاخبار،، ــ تا جایی که من می دانم ــ تازه ترین کتاب در این راستا می باشد.

رعد و برق در یک روز آفتابی و روشن!؟

آن گونه که پیش تر اشاره نمودم، بایست این اثر با عنوان٫٫طرزی و س. ا.،، به بررسی رابطهٔ تنگاتنگ این دو می پرداخت. این امر روشن است که  س. ا.  را نمی توان بدون حضور تند تفکر و اندیشه های محمود طرزی ، به بررسی نشست.

اما، در این جا چنین به نظر می آید که گویا محمود طرزی ، با این همه اندیشه هایش، به صورت ناگهانی مانند رعد و برق نیرومندی در یک روز آفتابی، از آسمان بدون ابر فرود آمده باشد.

با نگاهی ـ اگر بسیار هم گذرا ــ در این اثر، جای این امر خالی خالی است. باید بر روند شکل گیری شخصیت و اندیشه های محمود طرزی ، که  س. ا.  را به حیث وسیله یی برای بیان باور هایش به کار برد، روشنی انداخته می شد.

دیدگاه این گونه شخصیت ها در یک صحرای برهوت شکل نمی گیرد. پیش شرط های اجتماعی و فرهنگی است که در این امر از خویش نقش اثر گذار به جای می گذارند.

من، به صورت فشرده، نگاهی به این بخش می اندازم.

رویداد های پــُر از اضداد:

آن گونه که می دانیم،  محمود طرزی ، فردی است که در کانون فرهنگی از یک سو و سیاسی کشور از سوی دیگر، که به گفتهٔ قدما جمع اضداد را می ساختند، چشم به جهان گشود. اولین واژه گان در ذهنش با ترنم و آهنگ شعری جان گرفتند.

اما، به گفتهٔ خودش هنوز دست راست و چپ خویش از هم نمی شناخت که ناگهان سربازان خشن، افسران و سپاهیان گونه گونه به خانه و کاشانه اش ریختند. همه جا، حتا بام ها را اشغال نمودند. زنان و کودکان خانواده با غریو و فریاد از این اتاق به آن اتاق رانده می شدند تا سپاهیان به ساده گی بتوانند دست به چور و چپاول بزنند.

پدر در بند:

آن گاهی که روی شانه های لالایش، به زندان  بالاحصار برده شد و چشمش به پدر که او را تا سرحد پرستش دوست می داشت، افتاد بر روانش اندوه سنگیی چنگ انداخت.  (۱۸۷۰).

این حادثه چنان اثر نیرومندی بر ساختار ذهنیش وارد نمود که کابوسش تا پایان زنده گی او را همراهی می نمود.

پدرش در همان زندان، با هم بندان خویش برای هم دیگر کتاب با صدای بلند می خواندند، شعر می سرودند و حتا شعر جنگی، می نمودند.

این حادثه ها که از یک سو بند و زندان را در بر داشتند و از جانب دیکر جریان تند پـُر احساس و ترنم شعر در آن جاری بود، آرام آرام شخصیت بعدی اش را رنگ می داد.

او، در جریان حادثه های بعدی، شاهد جنگ و جدال بر سر قدرت میان پسران امیر دوست محمد، گردید. اینان، سال ها به روی هم شمشیر کشیدند. در این جنگ خونین داخلی، هزار ها انسان سر به نیست شدند و شهر هایی یکی پی دیگری، به خاک یکسان. اثر بد دیگر این امر، بر افراشته شدن دیوار های نفرت و بدبینی میان مردمانی که به قبیله گان و قومان گونه گون وابسته بود.

در این میان پدرش از زندان رها گردید.

پدر پس از رهایی، سر به زانوی انزوا از سیاست گذارد. این امر، فرصت طلاییی را برای کار های ادبی از آن میان خوش نویسی، طلا و منبت کاری و به ویژه شعر، برایش فراهم نمود.

در همین جا بود که تخم تمایل ادبی بر خاک ذهن کوچک محمود، کاشته شد. او، خود در این مورد می گوید، ٫٫ منبع و سرچشمهٔ تحصیل من همین گرد هم آیی های ادبیی بود که در آن شاعران و ادیبان به نام آن زمان، دور هم جمع می شدند.،،

از سوی دیگر، پدرش دارای کتابخانه غنی، بزرگ و جالبی بود که در آن کتاب هایی با نسخه های خطی همراه با جلد های طلا و منبت کاری، قدیمی و نو، در کنار هم قرار داشتند. در این کتابخانه برخی به نسخه برداری با خط های گونه گونه، از روی کتاب های اصلی، مصروف بودند.

او به خواندن کتاب های اصیل و قدیمی مانند ٫٫یوسف و زلیخا،، سرودهٔ  عبدالرحمان جامی  و یا  شاهنامه ، اثر فردوسی، اشتیاق فراوان داشت. این کتاب ها، ذوق شعری و ادبی و نگاه نو و ژرف را به مساله های سیاسی و اجتماعی در ذهنش آبیاری می کردند.

در این خط، شکل گیری دیدگاه هایش را می توان به صورت گسترده تر دید. او در برابر چشم هایش شاهد آن بود که مسالهٔ تعدد ازواج و داشتن زنان گونه گون، صرف نظر از شرعی و غیر شرعی در میان امیران و فرمانروایان، چی مصیبت بزرگی را به همراه می آورد! به باور خودش هر شهزاده یی که از زنان متعدد پا به دنیا می گذارد، در یک محیط تنگ و در بستهٔ نوکران و خدمتگاران بیسواد و بی خبر از این دنیا، بزرگ می شد. مصیبت دیگر این که مادران، برای به قدرت رساندن این و یا آن شهزاده، دست به توطیه های خونین و پـُر اسرار درباری می زدند.

در کنار این امر، او شاهد درگیری و رقابت سخت بر سر نفوذ در سرزمینش، میان شاهنشاهی انگلستان و روسیه، گردید.

بعد، محمود طرزی ، ناظر و نگران تجاوز انگلیسان برای بار دوم به کشورش می گردد. این حادثه، تا پایان عمر او را چون کابوسی دنبال می نمود.

رویداد های پــُر تکان

آن گونه که می دانیم  انگلیسان ، در آغاز خزان (۱۸۷۹ )، پس از گذشت ده ماه از اعلام جنگ، به رهبری جنرال  رابرتس Roberts ، وارد کابل،  شدند.

٫٫فرار دشوار،،

محمود طرزی ، برخی از برش های این حادثه پــُر درد را زیر عنوان  ٫٫فرار دشوار،، چنین به تصویر کشیده است:

٫٫ خدایا! چی شب هولناکی بود که  غازیان  فرار نمودند و چی روز دهشتناکی که به جستجوی پناگاه شدیم... آوازه های تازه چنین پخش گردید که انگلیزان همه جا را به جز از  چنداول و مراد خانی  که در کنار شان قرا گرفته بودند، با آنش توپخانه ویران می کنند. مردم دست به فرار به قریه های دور و نزدیک زدند. آنانی که دوستانی در این دو جای داشتند به آن دو سوی روی آوردند.

٫٫سرنوشت ما را مجبور نمود تا به خانٔه صاحبزاده گان که زیر نگه بانی انگلیزان قرا داشتند، پناه ببریم...

٫٫سپیدهٔ صبح بود که محمد که کلمه خان با نامش همراه بود، دوست نزدیک پدرم، با عبدالله پسرش که هم سن و سال من بود و با او اندیشه ها و رویاهایم را در میان می گذاردم، نزد ما آمدند.

٫٫محمد، چنین نظر داد که به ترین پناه گاه، خانه ٫٫ صاحب زاده گان،، همسایهٔ ما در  توپچی باغ ، می باشد. این جا برای شما که وزیر ولیعهد بودید، خطرناک است.،،

او در خانهٔ صاحب زاده گان، شاهد عینی بیگانه پرستی تکان دهنده یی گردید.

آنان که از شدت سرما می لرزیدند، وارد آن جا شدند. او همراه با زنان به سرای زنانه رفت. کسی به آنان توجه ننمودند.

ناگهان زنی که دایره یی در بغل داشت، در آستانه یکی از دروازه ها ظاهر شد و سرود سرور بخشی را که مردم در روز های شاد و عروسی می سرایند، سر نمود. او این بیت را با ترنمی نواخت :

٫٫بی بی جان! باید بریم بخشش کلان بتین. غازیان، این سگان پا برهنه، شکست خوردند!،،

بی بی که خود را در شال کشمیریی پیچانده بود، چیغ زد:

٫٫ اوی! برایت نگفته بودم! چتو ای گدایان پا برهنه را با حکومت انگلــیز، مقایسه می کنی!؟ یک تای شان در کابل زنده نمی مانند!! باید ای تو می شد. هزار ها بار شکر خدا را،،

عبدالله با نگاه شیطنت آمیزی به او، نگریست و پرسید:

٫٫ کدام شان کافر اند؟ غازیان و یا  رابرتس  و  چمبرلین ؟ ،،

او با نفرت جواب داد:

٫٫لعنت بر همه شان.،،

پسر جوانی که لباس زنانه پوشده بود، از اتاق دیگری بیرون برآمد. او، از ترس غازیان ، لباس دخترانه به بر نموده بود.

تا آن زمان،  بی بی، متوجه پناه گزینان، نشده بود. آن گاه که چشمش به آنان افتاد و دانست که آنان کی ها اند، با لحن تحقیر آمیزی برایشان دستور داد که از خانه برایند، زیرا حاضر نیست تا به طرفداران غازیان، پناه بدهد.

٫٫ دروازهٔ نجات،،

در آن جا، پدرش به یاد  عبداللطیف ، تاجری که دوستش بود و در چنداول، زنده گی می نمود، افتاد.

آن جا را ترک نمودند و به خانهٔ  لطیف  پناه بردند.

آنان از دروازه تنگ و ترشی که  محمود طرزی ، آن را ٫٫ دروازهٔ نجات،، می نامد، به درون راه یافتند. خانواده، آنان را با گرمی پذیرایی کردند و در آن چلهٔ زمستان و سرمای کشنده، آنان را در پته های صنلی گرم جای داده، نان مزه دار و لذت بخش برایشان تهیه کردند.

اندوه دیگری

او خود در این پناگاه به یاد می آورد:

٫٫ساعت دو بجهٔ صبح بود. صدای شیپور همراه با فریاد توپخانه مرا از جا تکان دادند. فکر کردم که غازیان حمله جدیدی را به راه انداخته اند. به دهلیز بر آمدم. در آن جا با پسر کلان مهماندار ما رو به رو شدم. از من پرسید که کجا می روم؟ برایش گفتم که به بام می روم تا آخرین یورش غازیان را شاهد گردم. او با اندوه برایم پاسخ داد که خواب می بینم. این صدای شیپور، فیر ها و شلیک های شادیانه انگلیزان است. آنان پیروزی خویشتن خویش را جشن می گیرند.،،

واژه گان دردناکی که تا ژرفای قلبش اندوه دیگری را به همراه داشتند، دلش در چنگال هایشان فرو بردند.

به یاد می آورد:

٫٫با دل پــُر درد به اتاقم باز گشتم. سرم را زیر لحاف فرو بردم. سیلی از اشک از چشم هایم جاری شدند. تمام بالشتم تر شد. درد و اندوهی که بر قلبم چنگ انداخته بودند، رهایم کردند.،،

استقلال، واژهٔ فراموش شده

او، سپس شاهد به قدرت رسیدن امیر عبدالرحمان ، گردید. به زودی متوجه شد که توافق امیر  با  انگلیسان، استقلال کشور را به بوتهٔ فراموشی می سپارد. او به این باور دست می یابد که تعصب دینی و دشمنی با پیروان دین های دیگر، واژهٔ استقلال را در حاشیه ذهن  افغانان ، رانده است.

او خود در این زمینه می گوید

٫٫ جالب است که اردوی انگلیز در کندهار به شدت شکست خورده و تنها در کوهستان بیش از یکصد هزار جنگجو، آماده امر برای نبرد بودند. اگر همه غازیان کابل، کندهار، کوهستان  و  ترکستان، دست ها را به هم می دادند، انگلیسان مجبور می شدند استقلال کشور را به رسمیت بشناسند.،، او بعد ادامه می دهد، ٫٫ اما، افسوس و تاسف !! مسالهٔ دشمنی و خصومت میان پسران دو برادر ـ امیر عبدالرحمان و سردارایوب ـ  چنان ایشان را از هم دور ساخت که خود را نزدیک تر به انگلیسان می دیدند.،،

او، بعد شاهد آن می گردد که امیر عبدالرحمان  برای مهار زدن عصیان قبیله های افغان، به پول و جنگ افزار نیاز پیدا می نماید. جنرال  رابرتس  که در نتیجهٔ پیروزی بر  کندهار  به ٫٫ رابرتسِ کندهار، معروف می گردد، این ها را برایش آماده می سازد. همو بود که پیش زمینهٔ تصرف  کندهار  را نیز برایش فراهم می آورد.

بهانهٔ  ٫٫میش و گرگ،،

او، بعد ناظر جنگ خونین میان امیر  عبدالرحمان  و سردار ایوب، بر سر تصرف  کندهار  گردید. (۱۸۸۱).

او در راه رفتن به سوی میان جوی، برای نجات خانواده از کشتار و غارت سپاهیان، شاهد آن می گردد که در همه جا فریاد و ضجهٔ مردم سر به آسمان زده و از جسد های کشته شده گان در کشتارگاه جنگ، بوی تند گندیده گی به همه جا پراگنده می شد. سپاهیان که از امیر، فرمان داشتند، دست به غارت و چپاول مردم می زدند.

به هر روی، او در همان سحرگاه، به خانه رسید. پس تر، پدر و دیگران نیز به آنان می پیوندند و به این صورت او برای بار اول مادر، برادران، خانواده و شهرش را پس از یک دهه فراق، دوباره می بیند.

هنوز اولین پیاله های قیماق چای را ننوشیده بودند که جنرال  فرامرز ، همراه با سپاهیان دارای لباس جنگی وارد شدند. او با پدر بغل کشی نمود و با لحن گله آمیز گفت:

٫٫ سردار صاحب این دور از انصاف و دوستی است که بی دوستان تنها میله می نماید. همچنان مناسب نیست تا در چنین روزی که  امیر، دربارعام دارد و همه برای گفتن شاد باش به حضورش بار یاب می گردند، شما این جا نشسته اید.،،

پدر در جوابش یاد آور شد:

٫٫ تشکر از معلوماتت. من این جا، برای نگهداری خانواده ام از شر چپاولگران آمده ام. از این که امروز دربار بر پا شده است، آگاهی ندارم. بنشین یک پیاله چای نوشیده، بعد می رویم.،،

آنان چند لحظه بعد، چار نعل به سوی  کندهار  تاختند. او، با خیال خوش و پـُر از شادی اسپ می تاخت که ناگهان یاورش به او نزدیک شد و در گوشش زمزمه نمود:

٫٫بتازید صاحب! با تمام احساس قلب تان بتازید! این آخرین اسپتازی تان خواهد بود.،،

ناگهان متوجه می گردد که گروهی از سوارکاران، آنان را در دایره محاصرهٔ کشیده و جنرال  فرامرز، به بیرون حلقه قرار دارد.

آن گاهی که به سراپرده  امیر، رسیدند، سپاهیان  امیر آنان را به سوی خیمه گاهی که پر از خانان و سرداران بود، بردند.

او این دیدار را که بیش تر به یک محکمهٔ صحرایی می ماند، چنین به روشنی به یاد می آورد:

٫٫ امیر، از پدرم خواست تا در برابرش بنشیند. بعد کاغذی را از جیبش کشید و از او پرسید:

٫٫ خط توست؟،،

٫٫ پدر پس از خواندن نامه پاسخ داد:

" نی. از من نیست. "

 در این میان خانی از  کوهستان  و چند نفر دیگر به شمول محمود طرزی ، نمونه هایی از شیوه خط پدرش را برای مقایسه ارایه داشتند. این ها، با آن نامه شباهت نداشتند.

بعد،  امیر، بدون توجه به داوری دیگران، لب به سخن گشود:

٫٫ببیند! این خط ها با هم شباهت ندارند. اما، این را بدانید که او هر قسم که بخواهد می تواند، خط نوشته نماید.،،

پدر در پاسخ چنین گفت:

٫٫من می دانم که این یک بهانه است. همچنان آگاه هستم که چی خیال هایی را در سر می پرورانی!... تو این ها را از من شروع می نمایی؟،،

امیر، در پاسخ می گوید:

٫٫من در اراده و خیالم چیز دیگری جز این که به سفر حج به مکه بروی ندارم.،،

جلسه استنطاق، در همین جا پایان می یابد و  امیر به محمد بای، دستور می دهد تا آنان را در بند بکشند.

از این لحظه به بعد، محمود طرزی، درد سنگین هجرت را که پنج دهه بعد، بار دوم هم گریبانش را می گیرد، و در خاک غریب و بیگانه، به زنده گی اش نقطه پایان می گذارد، با تمام وجودش می کشد.

٫٫جهنم و نگهبانانش،،

او، بعد شاهد به زندان افتادن دوباره پدرش در کندهار  می گردد. پایان سال  (۱۸۸۱).

او، این روز های دشوار و مشقت بار را زیر عنوان ٫٫جهنم و نگهبانانش ،،، چنین به تصویر می کشد:

٫٫ بلی، بدون مبالغه در برابر ما جهنم و نگهبانانش، قرارداشت. ما به دنبال محمد  بای، که یک  ازبک  دیو اندام بود، و از چهره اش بیرحمی و بدخویی می بارید، روان شدیم. او، از رسته یی که برای نوکران جدا کرده بودند، گذشت و در خیمهٔ بزرگی که برای زندانیان بر پا کرده بودند، ما را داخل نمود. زندانیان در غـُـل و زنجیری که بر دست، پای و گردن شان سنگینی می نمود، به حالت نیمه برهنه، قرار داشتند.

٫٫ ما را به روی گلیم چتلی نشاندند.  بای، به روی چوکی کوتاهی نشست. به دو همراهش که از سرو جان شان خشونت می بارید، امر کرد تا لباس های مان را بیرون نمایند. آنان به سوی پدر یورش بردند، تا عمامه و چپن فاخرش را بیرون بکشند. پدرم، با خشم آنان را از خود راند و یاد آور شدند که برای آنان نیامده که لباسم را بیرون بکشند. سپس روی به سوی بای دژخیم، نموده برایش گقتند که اگر چشمت به این ها مانده، بگیر و سپس به کشیدن لباس فاخرش پرداخت.

٫٫ بای، دوساعت بعد، بار دیگر به زندان برگشت. او پیام امیر را چنین ابلاغ نمود:

٫٫ اول، برنامهٔ سفر حج آماده می گردد.

٫٫دوم، نان برایشان از آشپزخانه سرکاری می آورند.

٫٫سوم، حق تماس و داشتن رابطه را با بیرون ندارند.

٫٫ او سپس با لحن خشن چنین بیان نمود که باید دست دعا را برای امیر مهربان و با شفقت، بلند نمود.

٫٫ پدر در پاسخ گفتند، که دعا باید از قلب بیرون شود. می دانی یا نی؟ بای، در جواب گفت که نی، نمی دانم.،،

بعد او شاهد شکنجه های جانکاه دیگر زندایان که گویا هواداران سردار  ایوب  بودند، گردید. فریاد و ضجه آنان همراه با بوی بد سوختن پوست انسان و دود سنگین چوب های تر و روغن دار، دوزخ تمام را در برابر شان قرار می داد. این امر، بار دیگر اشک را از چشمانش به راه می اندازد.

به این گونه او، پدرش، گل محمد و  عبدالخالق، برادرهایش، سه ماه کامل را در یک جهنم افروخته بر روی زمین، به سر بردند.

تناقض ها و نا سازگاری ها

او، در این زندان ها که برایش به مانند دانشکده های بزرگی به شمار می رفتند، درس های اولی را فرا گرفت. این ها، خمیره ذهنش را برای درک ژرفای پدیده ها و رویداد ها، آماده ساخت.

او خوب به یاد می آورد:

٫٫ در این بندی خانه، مرد غول اندام و دبنگی به نام  سدو، که دیدنش از ترس موی بر اندام راست می نمود، همبند ما بود. ریش دبه یی اش به بته زاری می ماند که در مسیر باد قرار بگیرد و درازی ریشش تا ناف می رسید. از چشم هایش که از زیر ابروهای پــُر پشتش به سختی معلوم می شدند، نگاه تندی به مانند ددی به بیرون راه باز می کرد. پیراهن کرباس چرک و چتل به تن داشت. تار های ریش انبوه اش با موی های سینه جنگل مانندش، رقابت می کردند. بر گردنش زنجیر سنگینی که تا زانویش می رسید، آویزان بود. او دوست  دادو، دزد و راه گیر معروف بود.

٫٫هوا چنان سرد شد که آب حوض را یخ بست.

٫٫ سحرگاهی سدوی، دبه ریش، که به جاندار وحشی و زخم خورده یی می ماند، با ناراحتی از خواب برخاست. بر او، غسل واجب آمده بود. با غل و زنجیر سنگینش خود را به دروازه رساند. چیزی به گوش پاسبان گفت. نگهبان او را به سوی حوض یخ بسته یی راند. سدو، پوستین چرکینش را با پیراهن چرک تر از آن، از تن بیرون کشید. یخ را با زنجیرش شکستاند. بر اساس دستور دینی، تنش را سه باز در آب فرو برد. توته های یخ، بر سر، ریش و جانش آب می شدند. زندانیان دیگر، مقدار چوب بیش تری به بخاری انداختند تا خوب گرم شود. سدو، بدون راندن کلمهٔ تشکر بر زبان، مانند برجی در کنار بخاری نشست و خود را خشک نمود.

٫٫چی ناسازگاری و تناقضی ! چگونه ملایان و روحانیان مغز این گونه آدمان را شستشو داده اند؟ او، در نتیجهٔ رویای زیبایی که ناشی از نیاز درونیش می گردید، انزال منی که در آن هیچ گناهی از او سر نزده است، می گردد. اما، ملا صاحب، این را واقعیت حساب می نماید و صرف نظر از موقعیتش به او امر می نماید تا غسل تعمید انجام دهد تا بدنش پاک گردد. همین آدم، مردم را بدون این که خمی به ابرو بیاورد، با شمشیر دو پاره می کند، شکنجه می دهد، خانه هایی را ویران می نماید و به کار تجارت برده مصروف است. همه این کار ها در اسلام حرام و ممنوع اند. اما، سدو، و هم قماشانش که صد ها هزار تای آن در این ملک وجود دارند، روزانه هزار ها کردار حرام انجام می دهند و باز هم باور دارند که با یاری ملا صاحبان و روحانیان، راه به بهشت ابدی می برند.،،

روزی برای محمود طرزی اطلاع می دهند که به زودی به تبعید فرستاده خواهند شد.

او، این خبر را با شادی می پذیرد.

 بای، که متوجه این امر می گردد، با شگفتی چیغ می زند:

٫٫شما را به ملک کفر بندی می کنند و هنوز هم خوش و شاد هستید!!،،

٫٫اول این که ما بندی نخواهیم بود، حتا اگر باشیم، در کشور بزرگی مانند  هند به مرتبه ها به تر از این زندان مخوف است. ،،

 بای، با ریشخند گفت:

٫٫صاحب، می دانید که کنیزان و خدمه گان تان زیاد شاد اند. آنان به این باور اند که آن گاهی که در آن جا قدم بگذارند، حر و آزاد خواهند بود.،،

این ناسازگاری و تناقض، بار دیگر ضربه یی بر ذهنش وارد نمود.

به باور او در دین واقعی اسلام، برده گی مجاز نیست. اما، تناقض آشکار این است که این امر، در تاریخ طولانی اسلام، تنها و تنها دو دهه دوام یافت و بس.

این تناقض ها، درس های دیگری به او آموختند.

 

دروازه تبعید یا راندن به غربت و سرزمین بیگانه

روز های آخر پیش از تبعید از کشور، چشم های اندیشه را بیش تر از پیش، باز نمود.

تکان دهنده ترین این درس برایش آن بود که به گفتهٔ خودش:

٫٫از لحظهٔ پیشرفت قدرت و نفوذ  انگلستان، در سرزمینم، آرمان های وطن پرستی، آزادی خواهی و استقلال طلبی، آرام آرام درذهنیت مردم ما زدوده شدند. این امر، تا پایان زنده گی بر ذهنم نقش سنگیی از خود بر جای گذارد.،،

دردناک ترین صحنه، جریان رد و بدل استدلال در گفتگویی میان سپاهیان افغان  و ماموران انگلیسی بود.

عساکر افغان، زندانیان را چون رمه یی از منطقهٔ بیطرف، عبور دادند. در آن سوی این جا، سه سوار که لباس ملکی به تن داشتند، انتظار می کشیدند. یکی از آنان جلو آمد و گفت:

٫٫من مامور مالیه ( یا به نوشتهٔ  محمود طرزی، تحصیلدار ) این منطقه هستم.،،

فرماندهٔ  افغان  غـُـری زد:

٫٫من،  یارو ، از  هژده نهر، هستم. من، زندانیان را آورده ام و رسید می خواهم.،،

مالیه گیر:

٫٫به من هدایت داده اند که از آنان پذیرایی نمایم و تا رسیدن به قشلهٔ عسکری در چمن، برایشان نان و آب تهیه بدارم.،،

سپاهی  افغان فحش تندی بر زبان راند:

٫٫مامور صاحب مالیه. گپت برایم اهمیتی ندارد. من، یک یک بندی را حساب می کنم و برایت تسلیم می دهم. تو آنان را بشمار و رسید برایم بده. همین و بس.،،

مالیه گیر:

٫٫ من و تو گوسپندان را خرید و فروش نمی کنیم که من تک تک شان را حساب کنم. زندانیان را بگذار و برو.،،

او بر توته کاغذی چند خط نوشت و آن را به قوماندن ما داد:

٫٫ صایب این هم رسید.،،

فرمانده می دانست که در برابر سه مامور ملکی غیر مسلح چیزی کرده نمی تواند.

او غرید:

٫٫ اگر ترس  امیر صایب نمی بود، حقت را به دستت می دادم.،،

او به سوارانش امر داد تا زندانیان را یک یک بشمارند. بعد سربازانش را جمع کرد و فرمان بازگشت داد.

او چنین بر دفتر خاطره هایش می نویسد:

٫٫به این گونه، ما توسط دست های مردم خود ما، از سرزمین خود مان به خارجیان در یک کشور بیگانه سپرده شدیم.،،

آزادی

محمود طرزی، که درس های متعدد و گونه گونه را از دانشکده های زنده گی فرا گرفته بود، وارد دنیای دیگری شد.

در این دنیا، اول تر از همه با واژه آزادی، آشنا گردید.  والتر فیلد، نمایده بلوچستان در شهر  پشنگ، ضمن دیداری با پدرش بیان داشت:

٫٫ اول این که حکومت  هند شما را محبوس نمی بیند... شما آزادید تا در هر شهری از شهر های هند  که آرزو داشته باشید، اقامت نماید... هر وقتی که بخواهید در دیار دیگری، به استثنای  افغانستان، بروید، آزادید.،،

با شنیدن واژه آزادی، جهنم زندان کندهار و تنه چپرغت بای  دژخیم، در برابرش قد بر افراشتند. این امر ذهنش را برای دریافت ایده های آینده پــُر نمود.

در هند، او  در همراهی با پدرش، با محفل های ادبی و علمی به ویژه شاعران و ادبای پارسی گوی سند، آشنا شد. او در دیدار از شهر های گونه گون هند، که نیم سال تمام را در بر گرفت، با فرهنگ های مختلف بر خورد.

دریچه های نو

او در بغداد  با معلم تازه یی که زبان ترکی را در کنار دیگر دانش ها برایش آموخت، روبه رو شد. این آموزگار، پل زبان ترکی را در برابرش گذاشت و با آن دریچه های نو آگاهی را برایش باز نمود.

این آموزش زبان او را با پدر نزدیک تر ساخت و کار ترجمه را برای پدرش تا پایان عمر او (۱۹۰۰) به دوش گرفت. این امر، دریچه های فراخ تری را در برابر دیدگانش گشود و در شکل دهی ایده ها و فکر هایش یاری رساند.

بارگاه شاهنشاهی عثمانی

او همرا با پدر، راهی  استامبول ، که مرکز شاهنشاهی عثمانی بود و آن را  ٫٫در ِسعادت ،، یا  ٫٫دروازهٔ خوشبختی،، می خواندند، گردید. این کار، او را با بسیاری از مقام های بلند رتبه و دانشمندان ترکی، آشنا ساخت.

ذهن جستجو گر

در  شام  و یا به زبان امروزی دمشق ، در کنار فراگیری زبان ترکی با زبان عربی نیز آشنا گردید.

این امر، او را با جریان های نو ادبی عثمانی، اروپایی و جهانی آشنا ساخت. او، دراین میان به  احمد مدحت، نویسندهٔ معروف و نو گرای ترک، که وی را٫٫خواجهٔ اول یا آموزگار اول،، می خواند، علاقه بیش تر یافت.

او خود می گوید:

٫٫بنابر عشق و علاقه مفرطی که به ادبیات و فنون داشتم، بسی آثار حکما و ادبای عثمانیه را بدست آورده شب و روز وقت خود را به مطالعه و ترجمه صرف کرده، هر قدر مطالعات و معلوماتم افزایش می یافت، همانقدر حسیاتم در بارهٔ وطن و مسکنم، لمعه نثار شوق و محبت می گردید.،،

در همین زمان، سنگپایه افکار و ایده های بعدیش در بعد های وطن و جهان شکل می گیرند.

او برای بیان اندیشه هایش کتاب ٫٫دبستان معارف،، را تالیف نمود. در این اثر، از پیشرفت دنیا و عقب مانده گی کشور، سخن می راند و راه نجات را در آزادی و آگاهی جستجو می نماید.

 ٫٫صد سال سفر،،

او، در کنار بهره گیری از کتاب، تلاش بر آن داشت تا از درسگاه ٫٫ سیر و سیاحت،، چیز هایی را بیاموزد.

آخرین بار با پدر تا مصر  رفت. او از این سفر تصویر بلند بالایی را در اثرش به نام ٫٫ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین در بیست ونه روز: آسیا، اوروپا و افریقا،، (۱۸۹۱) می کشد.

در این راستا، دیدار بسیار مهمی از  استامبول  نمود. این دیدار، راه بعدی تفکرش، به ویژه برای بازگشت به وطن، را روشن نمود. او در این جا، در جریان ملاقات های پدرش با مقام های بلند پایهٔ شاهنشاهی عثمانی، متوجه می گردد که آنان برای ایجاد مناسبت ها با امیر عبدالرحمان، تمایل شدیدی نشان می دهند.

اولین ماموریت رسمی

آن گونه که مقام های دولت شاهنشاهی عثمانی برایش وعده داده بودند، او پس از برگشت سفر به  شام، به مقام ماموریت دست یافت. این امر، دروازه آشنایی را با مقام های مختلف و گرفتن تجربه در اداره را برایش فراهم نمود.

بلوغ اندیشه

محمود طرزی، پیش از به گفتهٔ خودش سپری نمودن بیش از یک دهه ــ از رانده شدن از وطن، تا سفر به ٫٫ سه قطعۀ روی زمین،، سیرو سفر، بررسی و مطالعه، آرام آرام آن چی در ذهنش انباشته می گردید، راه جستجوی بیش تر را برای گسترش آگاهی به رویش می گشاید.

در اولین اثرش زیر نام ٫٫ روضهٔ حِکـَـم ،، ( این واژه با تلفظ Hekam جمع حکمت است. حکمت در زبان پیشینیان، در کنار معنا های متعدد، یکی هم فلسفه است که هدف آن معرفت به حقایق اشیا می باشد. معنای اصلی این واژه همانا عشق به دانش می باشد. ط )، که در سال (۱۸۹۱)، در شهر  دمشق، نوشته شد، به عنوان هایی همانند: ٫٫ فضایل علم، حکمت و معرفت،، بر می خوریم. از این ها چنین بر می آید که ذهنش را اندیشه برای آگاهی و هم پخش این آگاهی، به خود به شدت مشغول داشته است.

بعد، او از جامعه و این که انسان موجود مدنی است، حرف به میان می آورد. او در این جا، از نیرو و ابزار عقل که برتری انسان خرد گرا را ضمانت می نماید، سخن می زند. به بیان خودش، ٫٫... ابتدا در کارگاه نفس ناطقه بنور عقل و قوه ادراک تدبیر و تاسیس داده اند و بعد آن را بدو دست ذی منفعت پـُرغیرت خویش از قوه به فعل آورده اند.،،

در این اثر، ما به واژه گان مدنی، قانون، وجدان، هیئت اجتماع و دیگر و دیگر بر می خوریم. اما، آن چی در این رساله جایگاه پر اهمیت دارد، نوشته یی است زیر عنوان، ٫٫ وطن عزیزم افغانستان، و برادران دینیم، افغانیان را خطاب،،

این مقاله چنین آغاز می گردد:

٫٫ایوطن عزیز! ای مسکن محبت انگیز! از هنگامیکه از سوق مجبوریت، و ذوق غربت مرا از خاک پاک دل چسپ صفا ناکت بیرون انداخته، و تسیار قسمت، و اظطرار معذوریت از دیدار فرحت آثار آب و هوای دلاویزت محروم ساخته، خنجر فراقت جگرم را پاره پاره نموده، و درد حرمانت وجودم را پامال الم داشته...،، او، بعد با اندوه ادامه می دهد، ٫٫ ...ولی هزار افسوس که ساکنانت از شور و شر، و انسانهایت همه گی از حال و احوال عالم بیخبراند... قلع و قمع همدیگر دست های شانرا چنان بسته که به تربیت و ترقیت نمی کوشند و حرص طمع جان و مال همدیگر افکار شان را چنان مشغول داشته که حریصان و طامعان خاک پاکت را هیچ بخاطر نمیآورند و عدم مدنیت و عدالت و وجود جفا و اذیت در وجود و قوای شان آنقدر قوت و قدرت نمانده که گلوگاه نازنیت را در زیر فشار، و تحت تضییق چنگ حریصان بیدینت می بینند، ولی چاره تخلیصت را نمی اندیشند و نمی بینند.،،

او، این نوشته را که می توان آن را تبلوری از آرزوهایش برای رهایی کشور و خدمت به وطن به حساب آورد، چنین به پایان می برد، ٫٫پس ای اخوان دین، و ای ابنای وطن عزیز! من که یکی از اجزای فردیه شمایانم، و بنابر سوق قسمت و مجبوریت حالا در شام جنت مشام امرار اوقات حیاتم را مینمایم اینست که بنابر حسب وطنیت، و شراکت ملیت بدینقدرتفصیلات متقاضیانه شما را تحریک و تشویق نمودم، و به اجرای وظیفه خدمت وطن ـــ ولو که عاجزانه باشد ــ خود را مفتخر و مباهی ساختم. باقی  تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال.،، ٫٫ روضهٔ حکم،، ص.ص. ۱۳۹و ۱۵۳.

او که با نسیم تحولات و دگرگونی های اجتماعی  اروپا ، آشنا گردیده بود، برای این که هم وطنانش ر ا متوجه دریافت دید نو نماید، پس از این نوشته توجه شان را به سوی  جاپان ، به حیث نماد تحول در شرق ، جلب می نماید.

اولین تماس ها

آن گونه که یادآوری شد،  غلام محمد طرزی، بر اثر علاقهٔ قلبی که نسبت به رویداد های کشور داشت، همراه با تمایل مقام های شاهنشاهی عثمانی که امیر عبدالرحمان را  بسمارک، این سرزمین می شماردند، و خواهان داشتن رابطه با افغانستان، بودند، آماده گیش را برای ایجاد پیوند دوباره با کشور، نشان داد.

امیر عبدالرحمان، در این زمینه، نامه هایی برای او فرستاد. به این گونه، درب رابطه میان شان گشوده شد.

محمود طرزی، که از نزدیک شاهد این امر بود، اثری را زیر نام ٫٫ تلخیص حقوق بین الدول،، نوشتهٔ  حسن فهمی ، نویسندهٔ معروف ترک ، را در سال (۱۸۹۷)، ترجمه و به  امیر، فرستاد. این اثر، مورد پسند  امیر، قرار گرفت. امیر ، در نامه یی در کنار ستایش از این اثر، از او خواست تا چنین کتاب هایی را برایش ترجمه نموده و بفرستد.

به این گونه، اولین زمینه ها برای بازگشتش به کشور، فراهم گردید.

در کنار این امر، مرگ پدر و امیر عبدالرحمان، درب بازگشت به وطن را بیش تر به رویش باز نمود.

در این آوان، گل محمد طرزی، برادر بزرگش که نزدیک به یک دهه پیش همراه با عبدالخالق طرزی، برادر دیگرش، به وطن بر گشته و در دنیای ادبیات، کتاب و چاپخانه جای پای بزرگی برای شان تدارک دیده بودند، به او نوشتند که با استفاده از فرصت برای ادای فاتحهٔ امیر عبدالرحمان  و آشنایی با امیر حبیب الله ، شاه نو، به کشور بیاید. در این راستا، محمد زمان طرزی، بردار دیگرش که رئیس کتابخانهٔ شاهی یا خازن الکتب  بود، از  امیر  نو، اجازهٔ آمدن برای محمود طرزی، را به کشور گرفت.

به این گونه، محمود طرزی، که در سر هوای بردن اندیشه های نو به وطن را داشت، رخت به این سو کشید.

بعد، تبلور این ایده ها و تفکر های نو را می توان در نشریهٔ  س. ا. ، دید.

او توانست تا از این نشریه به حیث وسیله پخش اندیشه هایش، با تمام مانع ها و سد هایی که در برابرش قرار داشت، بهره بگیرد.

ادامه دارد

شهرِ گت تینگن، جرمنی.

۲۹ سرطان ۱۳۷۸ هـ.خ.

۲۰ جولای ۱۹۹۹ع.

 

 لطفأ بقیه گزیده های مقالا ت
صدیق رهپو طرزی کلیک نماید

 
 

admin@vatandar.at

 
 مدیر مسوول : انجنیر هما یوسفی
صاحب امتیاز : انجنیرنجیب یوسفی
کليه ی حقوق بر اساس قوانين کپی رايت  محفوظ و متعلق به وطندار می باشد